از قنادی بیرون اومدم،با اینکه اصلا دلم نمیخواست تو اوج ترافیک تهران از خونه بیرون بیام اما خب نمیشد تولد مامان مهشید رو فراموش کرد.
طبق عادت هر سال برای مامان کیک گرفتم و ی شال رنگی خوشگل که البته باز هم مثل هر سال مطمئن نبودم سلیقه مامان هست یا نه!آخه کلا فهمیدن سلیقه مامان کار سختی بود چون سلیقه مامان شبیه سن و سالش نبود.
مامان مهشید امروز ۴۲ ساله شد اما اونقدر با انرژی و شیطون که نمیشه به چشم یک زن میانسال نگاهش کرد و با سلیقه سن بالا براش خرید کرد.اون عاشق رنگ های شاد بود هرچند ک رنگ های تیره به مراتب پوست فوق العاده سفیدشو جذاب تر میکرد.
کلید انداختم و وارد شدم یه ساختمان ۴ طبقه و ۲ واحدی ک طبقه چهارم هردو واحد برای ماست.
تا دو سال پیش فقط یک واحد داشتیم اما بعد از دعواهای متوالی مامان و بابا و نشدنی شدن زندگیشون بدون اینکه از هم طلاق بگیرن تصمیم گرفتن جدا از هم زندگی کنن و یک واحد دیگه خریداری کردیم.
من سبحان ۲۳ سالمه و تنها فرزند مهشید و امین پدر و مادرم هستم،اگه بخوام از خودم بگم باید بگم که باشگاه میرم و بدن خوبی برای خودم ساختم قدم ۱۸۸ و وزنم ۹۰ کیلوئه و دانشجوی پرستاری هستم اما راستش زیاد طرفدار درس و خوندن درس نیستم و ترجیح میدم بیشتر پیش پدرم کار کنم.
بابام امین ۵۰ سالشه و هشت سال از مامان مهشید بزرگتره نمایشگاه ماشین داره و حواسش پیش کارشه علاوه بر اختلاف سنیش با مامان که باعث شده خیلی شکسته تر نسبت به مامان به نظر بیاد وزنش هم به شدت بالاست و از لحاظ قیافه به شدت از مامان عقب تره! همه اینا باعث شده که همیشه نگاه های سنگینی روی خانواده سه نفرمونو احساس کنم،نگاه جوون ها و مرد هایی که میشد بدون شنیدن حرفاشون هم فهمید که چقدر تو دلشون به بابام بد و بیراه میگن بابت داشتن همچین زن جذابی که هیچ جوره بهش نمیومد.
وارد خونه خودمون شدم،خونه ای که شب ها داخلش میخوابم و با بابام داخلش زندگی میکنم.
برای ناهار و شام خونه مامان میرفتم اما معمولا برای کارای روزمره و خواب و زندگی تو خونه بابا بودم سعی میکردم به راحتی مامان کمک کنم و اجازه بدم تو خونش راحت باشه و از طرف دیگه به بابام تو کارای خونه کمک کنم.
کیک رو از جعبه درآوردم و داخل یخچال گذاشتم، ساعت حدودای ۶ بعدازظهر بود و بابا هم تا ۱۰ شب خونه نمیومد لباسامو درآوردم و حوله رو از کمد برداشتم.طبق عادت همیشه جلوی آیینه لخت وایسادم و شروع به فیگور گرفتن کردم با بدنم خیلی حال میکنم و از حق نگذریم باشگاه خیلی بدنم رو قشنگتر کرده.
به مامان پیام دادم که تا یک ساعت دیگه میام پیشت لباس خوشگلاتو بپوش ک میخوایم تولدت رو جشن بگیریم.دوست داشتم بهش نگم و سوپرایزش کنم ولی مگه میتونستم از دیدنش تو لباس های مجلسی و سکسیش بگذرم و باهاش هماهنگ نکنم.
از وقتی که فهمیدم سکس و نیاز جنسی چیه اولین زنی که میتونست کیرمو به انفجار برسونه مامان مهشید بود…همزمان با دادن پیام به کیرم نگاه کردم از هیجان دیدنش بزرگ شده بود،علاقه جنسی به مامان یه تابوی پنهان درون من بود که هیچوقت جرئت نکردم به عملی کردنش فکر کنم و همیشه در حد فانتزی های ذهنی و دیدن مامان باقی مونده بود.
نهایت جرئتم و کاری که انجام میدادم گرفتن عکسای پنهانی از مامان بود و تماشاش تو تنهایی برای ارضا کردن افکارم!
دوش گرفتم موهامو سشوار کردم و خودمو برای تماشای مامان لیلا تو جشن تولد ۴۲ سالگیش آماده کردم این زن انگار هرچقدر سنش بالاتر میرفت جذاب تر میشد،خواستنی تر میشد.
پیرهن سفید پوشیدم با یه شلوار مشکی و کیک رو از یخچال برداشتم و رفتم دم خونه مامان و کلید انداختم و وارد شدم…
من:سلام
جوابی نشنیدم!
من: صاحب خونه مهمون داری!
من:سلام سلاااام سلااااااام
صدای مامان از اتاق اومد:پسر یک دقیقه آروم بگیر الان میام
من:ای بابا مهمون اومده استقبال نمیکنی کجایی
مامان:بچه مگه نگفتی لباس خوشگلاتو بپوش خب بزار بپوشم دیگه
من:جون داری خوشگل میکنی؟
مامان:بله فقط یه مشکلی دارم!
من:چی مامان؟
مامان: این زیپ پشت لباسو نمیتونم بالا بکشم دستم نمیرسه پاشو بیا درستش کن
وارد اتاق شدم،نمیتونستم باور کنم چی دارم میبینم!
مهشید با یه لباس یه تیکه سفید تا زانوهاش جلوم وایساده بود.مامانم نسبتا قد بلند بود و پاهای کشیده و سفیدش به شدت تو چشم میزد…
پاهای مامان واقعا خوشگل بود مخصوصا الان که تو خونه بدون کتونی و جوراب میدیدم؛انگشت های کوچیک و ناخن های مرتب مامان که لاک مشکی خورده بود ترکیب عجیبی با سفیدی ساق و پاهاش ایجاد کرده بود و مطمئن بودم که اگه مامانم نبود تا الان هزار بار تمام قسمتای این پاهای جذاب رو لیس زده بودم و از آب دهنم خیسشون میکردم.
مامان:چطوری عزیزم؟
چشممو با هر بدبختی ای بود از پاهاش جدا کردم و نگاهش کردم تا جوابشو بدم
من:آره مامان خوبی؟چقدر خوشگل شدی
مامان موهاشو پشت سرش بسته بود،موهای مشکی!چشم و ابروی مشکی!لب های کوچیک و نازکی که رژ قرمز ملایمی روش زده شده
مامان:اع!جدی خوبه؟لباسرو تازه خریدم،میاد بهم؟
واقعا بهش میومد! لباس سفید مامان مهشید رو در چشم من به عروس خوشگل امشبم تبدیل کرده بود عروسی که دلم میخواست امشب روی تخت اتاقش صدای جیغ هاشو بلند کنم و تا جایی که میتونم بدن سفیدشو سرخ کنم.
با توجه به باز بودن یقه لباسش کار سختی نبود فهمیدن اینکه مامان سوتین نبسته که البته باید بگم مامان کلا عادت به بستن سوتین تو خونه نداره و همین موضوع باعث شده بود از بچگی جلوی چشمم ممه های بزرگ و قشنگشو تماشا کنم.
نمیدونم درست چه سایزی بودن اما شاید ۷۵ یا ۸۰؛از این بزرگتر نبودن و از این کوچیک ترم امکان نداشت باشن…
من: آره مامان خیلی بهت میاد
سینه های مامان داشت چشممو کور میکرد،تقریبا نصف سینه های خوشگلش بیرون بود و رگ های سبز سینه هاش از زیر پوستش کاملا به چشم میومد.
مطمئن بودم اگه گازشون بگیرم کبودیشون به این زودی ها از بین نمیرفت از بس که پوست این زن شفاف و لطیف بود.
من:مامان برگرد برات ببندمش
همزمان با برگشتن مامان گفت:
آره خودمم دوسش دارم
گودی کمر مامان حتی از روی لباس هم نمیتونست مانع دیدن انحنای جذاب کونش باشه!
مامان:از پاساژ خیابون بهار خریدم گرونم داد لعنتی
حواسم به حرفای مامان نبود و فقط داشتم به کمرش نگاه میکردم و به بهونه گیر کردن زیپ اون لحظه رو کش میدادم!
مامان:حالا رنگ های دیگشم داشت شاید برم باز
دستمو یکم وارد لباس کردم تا مثلا مرتب ترش کنم و کمر مامانو لمس کردم چقدر برخورد دستام با بدن برهنه مامان مهشید حشری ترم میکرد!
بلاخره زیپ رو بالا کشیدم و باهم از اتاق بیرون رفتیم.
مامان:سبحان چرا زحمت کشیدی مامان؟
من:دیگه یه کیک که این حرفارو نداره
مامان:باز خوبه تورو دارم مامانی اگه تو و دو سه تا دوست مهربون نبوديد من دق میکردم
من:دور از جون این حرفارو نزن بیا باید شمع روشن کنیم عکس بگیریم کلی قراره شادی کنیم امشب
از داخل آشپزخونه فندک آوردم و شمعو روشن کردم و روی کیک گذاشتم،مامان روی کاناپه نشسته بود و اول قرار شد ازش عکس بگیرم.
من: خب مامان آماده ای؟ یکم بخند
گوشی رو روش تنظیم کرده بودم وای که چقدر این زن جیگر شده بود
مامان: آره بگیر
پاشو روی پاش انداخت و لباسش کمی بالاتر رفت حالا میشد رون های گوشتی و توپرش هم به سختی نگاه کرد.
عکس اول!عکس دوم!عکس سوم!
اما دیگه طاقت نیاوردم و بیخیال صورتش شدم حالا وقتش بود چند تا عکس برای مجموعه سکسی خودم از مامان بگیرم و زوم کردم روی پاهای مامان…
من: خیلی داره قشنگ میشه یه ژست دیگ بگیر
پشت هم از برآمدگی رون های قشنگش و زانو و ساق های خوش تراشش عکس میگرفتم…
مامان:بسه عزیزم گوشی رو بزار رو تایمر روی صندلی بیا خودتم عکس بگیریم باهام سبحان
هوف!انگار دیگه باید تمومش میکردم.
صندلیو رو به رومون گذاشتم و گوشی رو گذاشتم روش و حالت فیلمبرداری رو فعال کردم تا خودم بعدا از فیلم اسکرین بگیرم و تبدیلش کنم به عکس.
کنار مامان نشستم دستمو دور گردنش انداختمو به دوربین نگاه کردیم و هردو لبخند زدیم،چقدر خندیدن کنارش قشنگ تر بود.صدای نفس کشیدنش کنارم داشت منو به اوج لذت میرسوند.
من: بیا یکم نزدیکتر بهم مامان
مامان خودشو نزدیک تر کرد و منم خودمو چسبوندم بهش و باز به دوربین نگاه کردیم،اینبار اونقدر نزدیک بودیم ک دست مامان روی پام بود و دست منم دور کمرش.دستای ناز و انگشت های کشیده مامان مهشید حالا روی رون پام بود تو فاصله نزدیک با کیر پسرش که از ابتدای این تولد و دیدن مامان لحظه ای نخوابیده بود…
دستمو روی کمرش میکشیدم و نوازشش میکردم؛مامان هم به تلافی محبتم پامو ناز میکرد و به دوربین نگاه میکردیم.به سمت مامان چرخیدم و لبمو روی لپش گذاشتم
من:مامان بزار موقع بوس کردنت هم عکس بگیره ازمون
مامان:باشه پسرم
دستمو روی صورتش گذاشتم و لبمو روی صورتش قفل کردم تا مثلا عکس گرفته بشه ازمون و حالا تو نزدیک ترین فاصله به مامان بودم و داشتم با لبام نرمی صورتشو حس میکردم و دلم میخواست زبونمو بیرون بیارمو کل صورتشو لیس بزنم.
وای خدا…! چه بوی خوبی میده مامان!
من:خب اینم قشنگ شد حتما حالا تو نمیخوای منو بوس کنی؟
مامان:چرا عزیزم میخوام بیا جلو
به طرفم برگشت و همون کار منو تکرار کرد و صورتشو نزدیک صورتم کرد و لبشو روی لپ صورتم گذاشت و ده بیست ثانیه ای تو همون حالت موند.اینبار لب های ناز مامان بود که روی صورتم بود و میتونستم به خوبی نرمیش رو حس کنم.
من:مامان اینم قشنگ شد یدونه هم میخوام بغلت کنم بگیرم
مامان:چجوری بغل کنی؟نشستیم نمیشه که
من:چرا میشه من دیگ بزرگ شدما
پاهامو نشونش دادم
مامان: من با این وزن بیام رو پای تو؟
من: افتخار بدی ممنون میشیم
مامان: حالا لازمه انقدر عکس؟
من:خاطره میشه خب اگه نمیخوای نیا
مامان: میگم اخه پات درد نگیره سبحان جان
من:نمیگیره بیا میخوام بغلم بشینی
در کمال ناباوری قبول کرد!اولین بار بود که همچین چیزی ازش میخواستم و انقدر پرو شده بودم.
بلند شد و سمتم اومد و موقع نشستن یکم مکث کرد و گفت مطمئنی؟
دستامو گذاشتم رو پهلوهاشو و نشوندمش روی پای راستم.راستش هم مامان حواسش بود که روی کیرم نشینه و هم من نخواستم بشینه که اگه میشست سفتیش رو حس میکرد و متوجه میشد چه اتفاقی داره میفته.
دستامو حلقه کردم دور شکمشو روی پاش گذاشتم و گفتم خب حالا به دوربین نگاه کنیم.کون نرم مامان حالا درست روی پای من بود و مامان مهشید با خیال جمع و امنیت کامل تو بغل پسرش جا گرفته بود.
مامان:خب دیگه خوبه بزار بلند شم
من:باشه مامان بلند شو بریم وسط باید یکم برقصیم
مامان: بزار اول کیک بخوریم خب
من:وقت زیاده اول برقصیم یکم انرژی بالا بیاد
هیچی از رقص بلد نبودم اما رقص تنها چیزی بود که یک سال یکبار داخل تولد مامانم باعث میشد حسابی خودمو بهش بمالم و دستمو روی بدنش بکشم.
مامان: باشه بریم وسط ببینم چیزی یاد گرفتی یا نه
موزیک پلی شد،مامان شروع کرد به رقصیدن من هنوز نشسته بودم و نگاهش میکردم…
زانو هاشو یکم خم میکرد و پایین میرفت و دوباره بالا میومد و بدنشو میلرزوند،دستاش کنار بدنش شروع به حرکت کردن کرد و پاهاش هم شروع به رقصیدن روی فرش.آخ که چه لحظه ای زیباتر از این که پخته ترین زنی که دیدی جلوت انقدر ناز برقصه و بدنشو بلرزونه! داخل رقص میچرخید و کونش چند متری چشمام به شدید ترین و زیبا ترین شکل خودش شروع به لرزیدن و قر دادن میکرد.
مامان:نمیخوای بلند شی؟
دستشو سمتم گرفت و منم بدون معطلی بلند شدمو دستشو گرفتم،میدونستم قراره چیکار کنه و این تنها چیزی بود ک بلدش بودم.
دستشو گرفتمو بالا آوردم تا شروع به چرخ زدن کنه؛عروس من حالا داشت باهام میرقصید و تو چند سانتی متری من تمام بدن قشنگشو تکون میداد.ممه های مامان داشت بالا پایین میشد و منم سعی میکردم همزمان با همراهی باهاش به بهونه های مختلف بغلش کنم ته ممه هاش روی سینم بچسبه و حسش کنم.
کم کم عرق جفتمون دراومد و قطره های عرق مامان روی برهنگی مشخص سینه هاش داشت منو به مرحله ارضا میرسوند،حالا کم کم میشد خستگی رو داخل چهرش حس کرد.
من:مامان بسه بیا بریم یکم استراحت کنیم
روی کاناپه نشستم و سمتم اومد
من:بیا مامان بیا یکم کنارم دراز بکش سرتو بزار رو پام
مامان درست همون کاری رو کرد که گفتم انقدر خسته بود که نمیتونست تصمیم دیگه ای بگیره و کنارم دراز کشید.
من:چطور بود رقصم مامان؟پیشرفت کردم؟
مامان:افتضاح الکی خستمون کردی
خندیدم و گفتم خب تو یادم نمیدی که!
مامان:تو یاد بگیر نیستی وگرنه تا الان یاد گرفته بودی
دستمو روی سرش گذاشته بودمو نوازشش میکردم،پاهاشو جمع کرده بود تا روی کاناپه جا بشه و چقدر این حالت سکسی ترش کرده بود؛مامان مهشید روی پهلو خوابیده بود پاهاشو جمع کرده بود و سرشو گذاشته بود روی پام درست کنار کیرم!
کیرم حسابی شق شده بود و تنها خوبیش این بود که مامان نمیتونست پشت سرشو نگاه کنه تا متوجه بشه کیر پسرش چقدر براش باد کرده
من:آخی خسته شدی مامان؟بیا یکم ماساژت بدم خوب شی
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم بلند شدمو و سرشو گذاشتم رو کاناپه و گفتم به روی شکم بخواب
مامان: هیچی دیگه از کی ماساژور شدی؟
من: از وقتی فهمیدم خسته ای
مامان:نمیخواد عزیزم اوکیم
من:امروز روز توئه و تو رئیسی و منم خدمتکار پس نه نیار
مامان: آخه مگه بلدی؟
من:حالا تلاشمو میکنم
مامان بلاخره بعد کلی غر زدن روی شکم خوابید
من:افرین حالا شد
مامان:خب بعدش؟
دستمو گذاشتم روی شونه هاش و آروم شروع به مالیدنشون کردم
من: لطفا اجازه بدید اقا سبحان کارشو کنه
مامان:قربون آقا سبحانم برم
از بالا شروع کردم و مامانو مالوندم تا به کمر و پهلو هاش رسیدم و توی دستام فشارشون میدادم
اما این چیزی نبود ک من میخواستم…
بلند شدم و گفتم با اجازه!و نشستم روی پای مامان به بهونه اینکه راحت تر ماساژ بدم و پایین کاناپه سخته
اما این بهونه هارو بعد تعجب مامان آوردم.
تا نشستم روش گفت چیکار میکنی؟گفتم پایین سخت بود خب بزار اینجا بهتره…چیزی نگفت؛ادامه دادم و دوباره رفتم سراغ شونه هاش تا خیلی حس بد نگیره.
درست زیر کون نرمش نشسته بودم و کیرم فاصله کمی باهاش داشت.
دیگ نمیتونستم تحمل کنم،کیرم داشت داخل شلوار میترکید و فقط میخواستم ی کاری کنم!یکم بالا تر اومدم تا کیرم درست روی کون مامان باشه اما جرئت نداشتم کامل بشینم تا کیرم بچسبه به کونش…گوشیمو از جیبم درآوردم و همزمان با اینکه با یه دستم کمرشو ماساژ میدادم شروع کردم از اون حالتمون عکس گرفتن.یدونه از بالا گرفتم که نشون بده مامان زیر بدنمه و چندتا هم از نزدیکی کیرم داخل شلوار با کون مامان.
هرکاری کردم نتونستم و جرئت نکردم کیرمو روی کونش بزارم و تصمیم گرفتم برم پایین کنار پاهاش بشینم،و شروع کنم به ماساژ دادن پاهاش.
از مچ پاهاش شروع کردمو سانت به سانت با وقت و فرصت زیاد پاهاشو ماساژ که چه عرض کنم،میمالوندم!
از چیزی که فکر میکردم نرم تر بودن،باورم نمیشد دارم با دستام لمسشون میکنم
مامان: عزیزم خسته نشی خودت؟
من:نه مامان خوبم بزار پاهاتو ماساژ بدم یکم خستگیت دربره
مامان: آره همینجوری ادامه بده خوبه
چی میشنیدم؟!مامان بود که خواست ادامه بدم؟!
باورم نمیشد اما ذوق زیادی پیدا کردم و ول کن پشت ساق پاهاش نبودم و با دوتا دستم میمالوندم و نوازش میکردم.وقتش بود برم سراغ کف پاهاش و انگشت های نازش که البته حقش بود داخل دهن پسرش باشه تا داخل دستاش.
داخل دستم گرفتمشون!انگشت هاشو دونه به دونه لمس میکردم و برای تک تکشون حسابی وقت میزاشتم و نازشون میکردم…
من:خب مامان از خاله مریم چه خبر؟بهت زنگ زد؟تبریک گفت؟
مامان شروع کرد به حرف زدن درباره خاله و چه فرصتی بهتر برای من برای انجام فکری که داشتم؟!
شلوارمو آروم پایین کشیدم و کیرمو بیرون آوردم و بالای کف پاهاش گذاشتم و همزمان با به دستم پاهاشو ماساژ میدادم تا شک نکنه که کاری نمیکنم بعدش با گوشیم تند تند چند تا عکس گرفتمو کنارش گذاشتم
مامان: حالا نمیدونم خالت میگفت میخوام فردا بیام سر بزنم و …
مامان ادامه میداد بدون اینکه بدونه پسرش درست پشت سرش کیرشو درآورده و روی مامانش حسابی شق کرده و عکس هم گرفته،میخواستم شلوارمو بالا بکشم که یه فکری به سرم زد…
لا به لای دست و انگشت هایی که به کف پاهای مامان و مچ پاهاش میکشیدم،کله کیرمو با احتیاط به کف پاهاش میزدم و میکشیدم.سعی میکردم اونقدر کوتاه باشه که حتی اگه شک کرد متوجه نشه که چی به پاهاش برخورد کرده و فک کنه دستمه.
کف انگشتامو رو کف پاهاش میکشیدم و بلافاصله کیرمو میکشیدم و دوباره دست و دوباره کیرم روی پاهای مامان بالا و پایین میشد!
مامان:حالا باز خاله رو میگم واسه روز…
دیگه نمیشنیدم مامان داره چی میگه تمام تمرکزم روی این بود که از دیدن کشیده شدن کیرم روی پاهاش لذت ببرم.شلوارمو بالا کشیدم و دوباره رفتم روی کمرش و نشستم روی پاهاش.
من: خاله از بچه هاش چیزی میگه بکنه تو چشممون؟
مامان:اووو تا دلت بخواد بزار تعریف کنم برات پس
من:اره بگو ببینم چی خالی میبنده جدیدا فقط دستاتو بیار پشتت بزار رو کمرت میخوام ماساژ بدم
مامان انقدر غرق صحبت شده بود که حتی یک ثانیه فکر نکرد و دستاشو آورد عقب.
کف دستاشو و انگشت هاشو با دستم و انگشت هام نوازش میکردم و دوباره کیرمو درآوردم،اینبار میخواستم کیرمو تو دستای مامان بزارم و کیرمو روی دستاش بمالم.استرس زیادی داشتم اما دلمو به دریا زده بودم و میخواستم این کارو انجام بدم!
آروم بین مالیدن دستم به دستاش کیرمو هم روی دستش میزاشتم و به انگشت هاش میکشیدم حالا برای چند ثانيه کیرم داخل دستای مامان خوشگلم بود همون دستایی که همیشه نازم میکرد حالا پذیرای کیرم بود.
باورم نمیشد چقدر ساده مامان رو تو این وضعیت گذاشتم و دارم ازش لذت میبرم که یهو نگاهم به آشپزخونه افتاد!همونجایی که مامان صورتش سمتش بود و شیشه آیینه ای گاز درست رو به روی ما قرار داشت و چشمام قفل شد به نگاه مامان که از داخل اون آیینه نگاهم میکرد…
پایان قسمت اول
نوشته: قلم سیاه
8 پاسخ به “عشق ممنوعه به مامان”
خب کامل مینوشتی دیگه
خب کامل مینوشتی دیگه
❤
حتی اگر یه داستان و فانتزی بود از خوندنش لذت بردم…خصوصا اینکه انتظار همچین پایانی تو اوج داستان رو نداشتم لذتشو دوچندان کرد…قطعا ادامه بده
anram عالی بود ادامه بده
با احترام به نگارنده متن و پوزش فراوان نمیتوانم درک کنم یک فرد تا این حد خنگ وکج سلیقه و بی احترام نسبت به خویش که نه تنها متن پر طمطراقش را مطالعه نمیفرماید بلکه از حداقل های هوش نیز بی بهره است . البته متاسفانه این مورد 16 در مطالعه داستان های عزیزان است که اول داستان بهشخصیتی که خودشان روایتگر داستانش بوده یک نامی هبه میفرمایند بعد در کمال ناباوری درست چندسطر پایین تر در یک فرایند محیر العقول نام دیگری را خطاب مینمایند .بنظرم یا تکنیک خاصی است یا در شرایط عادی بیان نفرمودند.بابت انتساب کلمات نامتعارف پوزش میطلبم اما واقعا درکی دراین زمینه ندارم مثلا اقا سبحان من تا لحظه ای که نفسمدبراید نامدشما وهرنامی را که بشنوم محال در ذهنم گرد نسیان براسامی خاص بنشیند .بااحترام
اووووووف عالی بود ادامه بده
تیکه آخر داستان جالب بود