…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)
چندبار مشتش رو محکم روی رون پاش کوبید. از شدت عصبانیت صورتش قرمز شده بود و رگ پیشونیش ورم کرده بود. سرشو چرخوند سمتم و تو چشام نگاه کرد. یک لحظه دلم لرزید ولی به روی خودم نیاوردم و زل زدم بهش. بلند داد زد: لعنت بهت سارا…
سرمو کج کردم و به جندگونهترین حالتی که بلد بودم خندیدم تا حتی شده بیشتر عصبیاش کنم.
روی کاناپه لَم داده بودم که اومد سمتم. انگشت اشارهشو بالا گرفت و چند بار خواست چیزی بگه که هربار حرفشو خورد و آخرش کلمه گفت: من نمیخوام سارا یعنی نمیتونم.
گفتم: اگه نمیخوای پس اینجا چه غلطی میکنی؟
سریع گفت: آره راس میگی، جداً من اینجا چه غلطی میکنم؟! همین الان راهمو میکشم میرم.
با سرعت بلند شدم و یقهی تیشرتش رو گرفتم تو دستم و گفتم: تو غلط میکنی میری.
بعدش یقهشو ول کردم و با دستم به سمت در اشاره کردم.
- باشه برو. ولی اینو بدون پاتو که از اینجا گذاشتی بیرون کاری که گفتم رو میکنم.
چهرش درهم شد و برگشت سمتم. با حالت ملتمسانهای دستم رو گرفت بین دستاش و گفت: سارا ازت خواهش میکنم بزار من برم، نکن با من اینکارو.
فقط به علامت منفی سرمو بالا بردم. چشماش دوباره ترسناک شد و غرید: آخه لامصب تو که میدونی من و محمدرضا باهم چطور رفاقتی داریم. مرگ من همینجا تمومش کن بزار برم من.
گفتم: باشه برو
با چهره بهت زده نگام کرد و گفت: جدی میگی؟
کاملا ریلکس گفتم: آره برو
اصلا باورش نمیشد. چند قدم عقب عقب رفت و گفت: سارا پس من برم دیگه.
بازم با نهایت خونسردی ادامه دادم: گفتم برو دیگه.
به وضوح داشت تهِ چشماش از خوشحالی قهقهه میزد، ولی دیگه نذاشتم ادامه بده و تا برگشت و یه قدم به سمت در برداشت گفتم: اممممااااا…
سرجاش میخکوب شد و ادامه دادم: حالا که داری میری اینو هم خوب بدون بخدا قسم اگه پاتو از در بزاری بیرون کاری که گفتم رو انجام میدم شک نکن.
برگشت و آروم اومد سمتم. یه نگاه از بالا به پایین بهم انداخت و گفت: خُب من الان چیکار کنم؟
دیگه تسلیم شده بود و بطور کامل تو مشتم بود. گفتم - اینجوری و با این وضعیت نمیشه نمیخوایم که دعوا کنیم برو اول یه دوش بگیر بقیهشو میگم بهت.
- باشه فقط یه حوله بده بهم.
حوله رو بهش دادم و علی رفت سمت حموم. به یه ربع نکشید درحالیکه حوله رو تنش کرده بود و با کلاه حوله داشت موهاشو خشک میکرد وارد هال شد و تو صورتم نگاه کرد. کمی آروم شده بود. انگار دیگه میدونست هیچ راه فراری نداره و باید کاری که میگم رو بکنه و باهام بخوابه. با زنِ رئیسش و البته در عین حال بهترین و صمیمیترین رفیقش.
با دیدنش لبخند رضایتی رو لبام نشست. اروم زمزمه کردم
- منو بغلم کن و ببرم روی تخت.
در حالیکه انگار صدای شکستنش رو داشتم با گوشم میشنیدم، آهسته نزدیکم شد و درست جلوم ایستاد.
از حالتش خوشم نیومد و گفتم
- ببین علی یبار دیگه فقط یبار دیگه برام اینجوری قیافه بگیری و کاری که بهت میگم رو نکنی، خودت راهت رو بکش برو فهمیدی چی میگم یا نه؟
- آره فهمیدم
- اگه فهمیدی پس دِ یالا دیگه
اینو با حرص گفتم و به دوثانیه نکشید که پاهام از زمین جدا شد و رفتم تو بغلش. دستم رو گذاشتم رو صورتش و پرسیدم - اوووف کجا میبری منو؟
- میبرمت اتاق خواب
- جووون اونجا میخوای چیکارم کنی؟
تو چشام زل زد و گفت: خودت میبینی کمی صبر کن.
اینو یه جوری گفت که متوجه منظورش نشدم. همین که به اتاقخواب رسیدیم با فاصلهی نسبتا دوری پرتم کرد روی تخت. جوری که حس کردم الان با کله میخورم زمین ولی خوشبختانه هدفگیری اون دقیقتر بود و درست گوشه تخت فرود اومدم. همین باعث شد جیغ زدم و گفتم: هوووی چته روانی؟! - ببین سارا تا اینجا فرمون دست تو بوده حالا که این اتفاق قراره بیافته بقیش اونجوری که من میخوام میشه وگرنه همین الان راهمو میکشم میرم و به تخمم نیست فیلم من و زینب رو به سمانه یا پدرم و خواهرم یا هر کسکشی بفرستی،
شیرفهم شدی یا؟
از حرفش شوکه شدم. از قیافشم معلوم بود اگه قبول نکنم حتماً میزاره میره. لبخندی زدم و رفتم سمتش.
اون چه میدونست من برای همین حرفی که الان زد حاضر بودم چه کارا که نکنم، ولی اون حالا داشت با زبون خودش آرزومو برآورده میکرد ولی روحشم خبردار نبود. کمربند حوله رو باز کردم و از تنش درآوردم. برخلاف انتظارم شورتشو پاش کرده بود. همونجوری از رو شورت کیرشو گرفتم تو مشتم. کیرش خوابِ خواب بود ولی همینجوری هم میشد فهمید واقعا بزرگه. با دست آزادم سرش رو گرفتم و صورتشو نزدیک صورتم کردم و آهسته گفتم: با صورتم کاری نداشته باش بقیش مهم نیست.
به خیال خودش حداقل این مرحله رو پیروز شده بود. اینو از پوزخندی که زد و طرز نگاهش فهمیدم.
تو فکر این بودم که یعنی الان میخواد باهام چیکار کنه در عرض یه ثانیه نشست لبه تخت، موهامو گرفت و سرمو بین پاهاش فشار داد و فریاد زد
- پس کیر میخوای ها… دلت هوس کیر کرده…
اینارو در حالی میگفت که موهام تو دستش بود و صورتمو از رو شورت میمالید بین پاهاش و من لحظه به لحظه بزرگ و سفتشدن کیرشو حس میکردم. تا حدی بزرگ شد که دیگه تو شورتش جا نشد. کمی باسنش رو بلند کرد و با اون یکی دستش با یه حرکت شورتشو کشید پایین. کیرش افتاد بیرون و برای اولین بار از نزدیک دیدمش. خیلی بزرگتر از اونیکه تو فیلمش با زینب بود، بنظر میرسید حالا چند دقیقه بیشتر نمونده بود که به آرزوم برسم و برای همین هیجان زیادی داشتم.
علی با یه دستش از زیر چونهام گرفته بود و با دست دیگهاش کیرشو محکم و تند تند میکوبید روی صورتم.
- چی شد دیگه صدات درنمیاد ها… ترسیدی جنده خانوم… ترسیدی آره…
ساکتِ ساکت بودم. اینارو گفت بعد کیرشو فشار داد روی لبام. منظور شو گرفتم و دهنمو باز کردم. تو اولین حرکت یه جوری فشار داد که کیرش چسبید به حلقم، یعنی من اصلا انتظارشو نداشتم تو اولین حرکت اینکارو بکنه. سریع عُق زدم که موهامو کشید عقب و کیرش از دهنم در اومد. بعد دوتا انگشت شستشو فرو کرد تو دهنم و به طرفین صورتم فشار میداد. فشارش انقدر زیاد بود که احساس کردم الانه که دهنم جر بخوره. با تکون دادن سرم به زور خودمو از دستش رها کردم و داد زدم.
- مگه نگفتم با صورتم کاری نداشته باش.
- دهنتو مثل آدم باز کن منم کاریم نباشه.
- باشه بزار خودم میخورم برات.
- نه دیگه، تو نمیخوری، من دهن کثیفت رو میگام زنیکه.
اینو گفت و دوباره موهامو گرفت و کیرشو به لبام فشار داد. اینبار آماده شدم و دهنمو وا کردم، ولی دیگه مثل بار اول کیرشو تو حلقم نکرد در عوض با سرعت سرمو عقب جلو میکرد و دهنمو میگایید اما چه گاییدنی. با همین حرکتش چیزی نمونده بود ارضا بشم. خیلی طول نکشید که علی دوباره هوس حلقمو کرد و سرمو تا جایی که میتونست به بین پاهاش فشار داد. با اینکه ساک تهحلقی زدن رو بلد بودم اما کیرعلی به قدری بزرگ و کلفت بود که قشنگ تهِ حلقمو رد میکرد و وارد گلوم میشد. بیشرف هردفعه هم سعی میکرد مقدار بیشتری از کیردرازشو به گلوم فشار بده. آب چشمها، دماغ و دهنم روی صورتم با هم قاطی شده بود و مطمئن بودم آرایشم پخش شده و الان قیافم شبیه اجنه است. حدودا ده دقیقه میشد که تو این شرایط بودیم و تقریبا علی کیرشو تا ته توی دهن و گلوی من جا کرده بود و به معنای واقعی کلمه داشت دهنمو میگایید.
سرمو یبار دیگه بین پاهاش فشار داد و کیرش وارد گلوم شد و بلافاصله راه نفس کشیدنم بسته شد بعدح در کمال ناباوری با انگشت شست و اشارهاش بینیمو گرفت. ول نکرد و ول نکرد تا جایی که دیگه کاملا کبود شدم. یه لحظه فک کردم دیگه نمیخواد ولم کنه و قصدش اینه همینجوری منو بکشه. پیش خودم گفتم آخ چه مرگ تخمیای نصیبم شد که همون لحظه دستشو از روی دماغم برداشت و کیرشم کشید بیرون. هنوز دو تا نفس نگرفته بودم که چهارتا انگشت دستِ راستشو فرو کرد تو دهنم و کلی آب که توش جمع شده بود درآورد و روی صورتم میمالید.
تا اون لحظه ساکت بودم ولی دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و در مقابل این حرکتش از سرِلذت آهی کشیدم.
همون لحظه علی چشاشو تنگ کرد و خیره شد به صورتم و گفت
- تو خوشت اومده سارا… آره… تو دوس داری اینو… لعنت بهت سارااا… تمام مدت داشتی لذت میبردی… تو دیگه چه جونوری هستی.
- یه جونورِ حشری که عاشق تو شده… شبِ مهمونی با زینب دیدمت به خودم قول دادم بهت میرسم و میبینی که بقولم عمل کردم.
- بسه دیگه کم مزخرف بگو. پاشو لُخت شو ببینم.
- جااانم چشم الان لخت میشم برات عزیزِ دلم.
با سرعت لباسامو درآورد و لخت جلوش وایسادم. یجوری مردد نگاهم میکرد که احساس کردم دیگه نمیخواد اونجوری باهام خشن باشه.
وقتی بهم اشاره کرد که روی تخت دراز بکشم دیگه تقریبا مطمئن شدم نمیخواد من لذت بیشتری ببرم. هنوز لبه تخت نشسته بود یه قدم برداشتم سمتش و صورتشو بین دستام گرفتم.
- علی ازت خواهش میکنم همینجوری ادامه بده، باشه…
سرشو آورد بالا و چند ثانیه تو چشام زل زد. همونجوری که دستام روی صورتش بود، یه کشیدهی خیلی محکم زد تو گوشم که پرتِ زمین شدم و درجا گوشه لبم پاره و خونی شد.
دستمو محکم گرفت و کشید، پرتم کرد روی تخت و گفت: پس به من دستور نده که با صورتت کاری نداشته باشم.
دیدم چاره دیگهای ندارم، ساکت شدم و چیزی نگفتم. به پشت خوابوندم روی تخت و پاهامو از هم باز کرد و خودشم بین پاهام دوزانو نشست. با روتختی کیرش رو پاک کرد و خشکخشک گذاشت روی سوراخ کُسم. اولین فشارو که داد جیغم بلند شد. خم شد روم و دستشو گذاشت جلوی دهنم و دوباره فشار داد. قشنگ داشتم حس میکردم که چجوری کیرش دیوارههای کُسمو زخمی میکنه و واردِ بدنم میشه، ولی چون دستش رو به دهنم فشار داده بود سرم چسبیده به تخت بود و نمیدیدم هنوز چقدر از طول کیرش تو کُسم جا شده، اما دردش خیلی وحشتناک بود
همون لحظه کشید بیرون و دوباره فشار داد اینبار بیشتر سوختم و بی اختیار اشکام ریخت.
از اونجایی که کاراش داشت منو مثل سگ تحریک میکرد خوشبختانه زیاد طول نکشید و کُسم زود آب انداخت و حرکت کیرِ علی داخلش روانتر شد. بخاطر همین سرعت تلمبههاشو بیشتر کرد. دستشو از جلوی دهنم برداشت و مچ پاهامو گرفت و از هم بازشون کرد. با سرعت کمر میزد. اون میزد و من روی ابرها بودم. ترکیب درد و لذت چقدر عالی بود. صدای نالههام کل خونه رو برداشته بود. علی مچ پاهام که تو دستش بود رو گذاشت روی شونههاش و خودشو کشید روی من، جوری که زانوهام چند سانت بیشتر با صورتم فاصله نداشت. کیرشو که وارد کرد و اولین تلمبه رو زد کاملا زیر شکمم حسش کردم. اینبار دیگه فهمیدم تا ته جا کرده.
پوزیشن سختی بود و پاهام زود خسته شد، ولی علی با تمام قدرتش خودشو بهم میکوبید. نمیدونم چند دقیقه گذشت که پاهام شروع کرد به لرزیدن. با هر دو دستم موهاشو کشیدم و کمرم از تخت جدا شد و اینطوری عمیقترین ارضای عمرمو تجربه کردم. علی کیرشو که کشید بیرون لبخند نامحسوسی زد ولی من سریع شکارش کردم. همونجا فهمیدم اقا خودش عاشق هاردسکس یا همون سکسخشنه و حسابی داره بهش خوش میگذره.
چند ثانیه بعد با دستش پهلو هامو چنگ زد و منو به شکم روی تخت خوابوند. همینکه با یه دستش به لمبر باسنم چنگ زد تهِ دلم از ترس خالی شد فکر کردم میخواد کونم بزاره، شهادتین گفتم و فاتحهی خودمو خوندم. اما علی خودشو کشید روی من و نشست روی باسنم و کیرشو دوباره فرو کرد تو کُسم و با سرعت شروع به تلمبه زدن کرد. چند دقیقه تو اون حالت بودیم که بعدش کامل دراز کشید روم و کمر میزد.
- چطوره جنده… خوشت میاد… بگووو… خوشت میاد داری جر میخوری…
اوهمی گفتم و با دو دستم روتختی رو چنگ زدم. - داری جر میخوری نه… بگووو دیگه…
- آره جرم دادی لامصب… کُسم پاااره شد…آااای جداً دیگه پاره شدم…تو رو خدا یواش…
اینو که گفتم سرشونهام رو یه جوری گاز گرفت که دردش تو کل بدنم پیچید و مطمئن بودم که زخمی شد.
بعد موهامو از یک طرف صورتم جمع کرد. صورتمو لیس میزد، آب دهنشو تف میکرد رو صورتمو و دوباره لیس میزد و خُب همین حرکتش کافی بود که من برای بار دوم ارضا بشم.
فقط چند ثانیه از ارضای من گذشته بود که بغل گوشم زمزمه کرد: دیگه کافیه سارا!
اینو گفت و کیرشو کشید بیرون و بعدش احساس کردم یه استکان آبجوش رو کمرم ریخته شد. موقع ارضا شدنش که روی باسنم نشسته بود، با دست راستش پهلومو چنگ زده بود و یه جوری فشار میداد که نفسم بالا نمیاومد. مطمئن بودم کبودی جای انگشتاش چند هفته ای مهمون پوستم هست ولی اون لحظه مگه مهم بود. علی ارضا شد و به پشت افتاد کنار من.
از زیادی آبی که ازش خارج شده و رو کمرم ریخته بود و داشتم قشنگ احساس میکردم که داره از پهلوهام لیز میخوره و روی تخت میریزه، شوکه شده بودم و تکون نمیخوردم. یک دقیقهای گذشت که سرمو چرخوندم سمتش. همه سر و صورتش خیس عرق بود و چشماشم بسته بود. - ببینم تو کمرت آب موند؟
+هییییس… ساکت شو… - این دیگه چی بود! مگه اسبی آخه تو لامصب؟
- خفه شو سارا… خفه شو… ببین مارو به چه حال و روزی انداختی… فقط خفه شو…
اینو که گفت دست راستمو گذاشتم زیر سرم و به سمتش به پهلو شدم.
- حال و روزمون چشه مگه! خیلی هم دلت بخواد.
خنده ریزی کردم که علی یهو مثل فنر از جاش پرید و یه نگاهی بهم انداخت که حقیقتش ریدم به خودم.
- پاشو… پاشو برو خودتو بشور… این روتختی رو هم بنداز دور به گند کشیدیمش…
- چشم عزیزم حتما… تو نمیری حموم؟
- چرا میرم ولی بعد از تو…
- جون من ضدحال نزن… تا اینجا رو که اومدی این یکی رو هم بیا…
اینو گفتم و یه قیافه معصوم به خودم گرفتم. چند لحظه نگام کرد و سری تکون داد.
- نوچ نوچ نوچ… باشه برو تو منم بیام…
کف دستام و به هم زدم و دویدم سمت حموم.
علی لباساشو پوشیده بود و آماده رفتن بود. حس میکردم میخواد یه چیزی بهم که بزور سعی میکنه جلوی خودشو بگیره. یعنی چی میخواست بگه؟ هیچ ایدهای تو سرم نداشتم و سعی کردم ذهنمو الان مشغولش نکنم، چون واقعاً مزه خوشی بعد یه سکس باورنکردنی دست کمی از لذت خود سکس نداشت و منم اصلا نیت نداشتم خرابش کنم.
خرامان با یه حوله تن پوش روی کاناپه لم داده بودم و به سیگارم پُک میزدم. علی یبار دیگه خونه رو چک کرد که هیچ ردی از خودش بجا نذاشته باشه. بعد در حالیکه از کنار کاناپه رد میشد گفت: دیگه دور و برم پیدات نشه… دیگه نَبینمت سارا…
البته که منظورش دیدارِ روی تخت بود چون جور دیگهاش غیرممکن بود.
بعدش رفت و درو پشت سرش محکم کوبید و من زیر لب زمزمه کردم: خیلی زود میبینیم همدیگه رو علی آقا! زودتر از اونی که حتی فکرشو بکنی.
سمانه در حالی که یه شکلات چوبی کُنج لبش بود از پله های طبقه بالا میاومد پایین و از حالت چشماش مشخص بود خیلی حشری شده، به پلهی آخر که رسید ازش پرسیدم
- چطور بودم؟
- بینظیر بودی سارا… کارِت حرف نداشت.
سمانه کنارِ من روی کاناپه نشست و سیگاری برای خودش روشن کرد. چندتا پُک عمیق از سیگارش گرفت و گفت
- دیدی گفتم این پسر حرف نداره؟ خودِ واقعیش رو سرکوب کرده وگرنه خیلی شخصیت منعطفی داره و سریع خودشو وفق میده با هرچیزی، اینطوری نیست خواهر عزیزم؟
لبخندی زدم و جواب دادم
- دقیقا اینجوریه آبجی کوچیکه!!
نوشته: سهزار
11 پاسخ به “حلقه لذت (۲)”
کاندوم بکشید
[email protected] دوستان عزیز این جمیل منه . دوس دارم نفر سوم توی یه رابطه باشم . خیلی ممنون میشم اگه دوستانی باشن و قبول کنن . اسمم خسرو هست . اگه دوستداشتنی جمیل بدین . ممنونم
دوستان تو قسمت " حوله رو بهش دادم و علی رفت سمت حموم. به یه ربع نکشید درحالیکه حوله رو تنش کرده بود و با کلاه حوله داشت موهاشو خشک میکرد وارد هتل شد و تو صورتم نگاه کرد." هتل نیست، " هال " هست با عرض پوزش اشتباه تایپی شده
خوبه… منتظر ادامش هستیم
یه داستان خیلی خوب منتظر ادامه اش هستیم
داستان خوبیه حلقه لذت (۱) آخرش چه ربطی به 2 داشت یهو از محمد رضا پرید رو علی
کاربر momADNIIN: سلام، دوست عزیز ربط قسمت اول و دوم اینه که سارا با آتویی که از علی داشت اونو مجبور به همخوابگی با خودش کرد. اما علی نمیدونه همسرش سمانه هم تو این بازی شریکه و …
آفرین کاربر sanazam76 معلومه دقیق خوندی. حالا یه کمکی بکنید لطف کنید لایک بزنید میریم توی برگزیده ها و قسمت بعدی بدون نوبت گذاشته میشه چون قسمت ۳ و ۴ رو هم آپلود کردم
اگر که یه دختری برام جور کنی که کون بده لایک میکنم
فوقالعاده بود!!! قسمت بعدیش نمیاد؟؟؟؟؟
به کاربر Just F.F: سلام، خیلی خوشحالم که داستانم مورد پسندتون واقع شده❣️ من قسمت ۳ و ۴ رو آپلود کردم حالا دیگه باقیش با ادمین عزیز سایت هست که چه زمانی تو سایت قرار بده.