من هومنام. بیست سالمه. بابام یکی از اون آدماییه که پول براش فقط یه عدده؛ همون پول بود که تونست یاسمن رو بیاره تو زندگیمون. یاسمن بیستوهفتساله، نه سال از من بزرگتر. قدش حدود صد و هفتاد، موهای بلند مشکی که بیشتر وقتها دماسبی میبسته، کمر باریک، باسن سفت و گرد، سینههای پر و خوشفرم. بدنش از اون بدنهاییه که فقط با ورزش ساخته میشه. خودش هم عاشق ورزشه. منم ورزشکار حرفهایام؛ بدنم کامل فرم گرفته و تقریباً هر روز یا تو باشگاه خصوصی بابام تمرین میکنم یا مسابقه.
از روزی که یاسمن اومد خونه، چیزی بینمون درست نبود. سعی میکرد نقش نامادری رو بازی کنه، ولی نگاههاش همیشه بیشتر از حد لازم روی بدنم میموند. مخصوصاً وقتی عرقکرده از باشگاه برمیگشتم. بابام بیشتر شبها تا دیروقت سر کار بود و خونه فقط مال من و یاسمن میشد. کمکم فاصلهها کمتر شد. دستهاش وقتی روی شانهم میذاشت، بیشتر میموند. وقتی با حوله از حموم میاومدم بیرون، چشمهاش دیگه پنهانکاری نمیکردن.
اون شب قرار گذاشته بودیم با هم تمرین کنیم. باشگاه خصوصی بابام تو طبقهی منفی ویلا بود؛ بزرگ، خلوت و پر از آینه. فقط من و یاسمن. هر دو لباس مشکی تنگ پوشیده بودیم. من تاپ حلقهای و شلوارک، یاسمن نیمتنه ورزشی که سینههاش رو محکم فشرده بود و لگینگ چسبانی که کامل انحنای باسن و رانهاش رو نشون میداد.
تمرین سنگین بود. اسکوات، ددلیفت، پرس سینه، بارفیکس. هر بار که یاسمن خم میشد، نگاه من میرفت رو باسن سفت و گردش که زیر پارچهی مشکی میدرخشید. وقتی من روی نیمکت دراز میکشیدم، یاسمن بالای سرم میایستاد و میله رو نگه میداشت. سینههاش از بالای نیمتنه مشخص بود و قطرههای عرق از بینشون سرازیر میشد. بوی عطر ملایمش قاطی بوی عرق تمیز بدنمون شده بود.
نزدیک پایان تمرین، هر دو حسابی داغ و خیس شده بودیم. نفسهامون تند بود. یاسمن اومد جلوم ایستاد. چند تار موی خیس به صورتش چسبیده بود. دستش رو گذاشت وسط سینهم و انگشتهاش رو کشید روی عضلههایی که از شدت تمرین سفت و برجسته شده بودن.
«بدنت هر روز داره خطرناکتر میشه هومن…» صدایش گرفته و آروم بود. «بابات هیچوقت اینقدر نگام نکرد که تو میکنی.»
نگاهش مستقیم رفت تو چشمهام. دستش از سینهم پایین اومد، روی شکمم ایستاد و انگشتهاش زیر لبهی تاپم رفت. پوست داغ و عرقکردهام رو لمس کرد. من هیچی نگفتم. فقط نفسهام سنگینتر شد و کیرم داخل شلوارک شروع کرد به سفت شدن.
یاسمن یک قدم نزدیکتر شد. بدنش تقریباً کامل به بدنم چسبید. نفس گرمش به گردن و گوشم خورد.
«امشب بابات تا حداقل سه ساعت دیگه نمیاد… اینجا فقط مال خودمون.»
دستش رفت پایینتر و از روی شلوارک، کیر سفتشدهم رو تو مشت گرفت و فشار داد. چند ثانیه فقط همونطور نگه داشت. بعد سرش رو عقب کشید و مستقیم تو چشمهام نگاه کرد. دیگه هیچ تظاهر و رودربایستی تو نگاش نبود.
من دستم رو بردم پشت کمرش و محکم کشیدمش به خودم. سینههاش به سینهم چسبید. لبهامون فقط چند سانتیمتر فاصله داشت.
یاسمن آروم زمزمه کرد:
«دیگه نمیخوام نقش نامادری رو بازی کنم… حداقل نه امشب.»
و لبهاش رو گذاشت روی لبهای من.
بوسه اول عمیق و گرسنه بود. زبانم رفت تو دهنش و اونم جواب داد. دستم از کمرش پایین اومد و محکم باسن سفت و گردش رو تو لگینگ فشردم. یاسمن دستش رو برد زیر تاپم، انگشتهاش رو کشید رو عضلههای شکمم و بعد رفت بالاتر و نوک سینههام رو بین انگشتهاش چرخوند.
از هم جدا شدیم، هر دو نفسنفس میزدیم. یاسمن نگاهم کرد و فقط گفت: «اینجا.»
تاپ حلقهایم رو از سرم درآوردم. یاسمن نیمتنهش رو بالا زد و از سرش رد کرد. سینههای پر و سفتش آزاد شدن. نوکهاشون تیره و کاملاً سفت بودن. خم شدم و یکیشون رو تو دهنم گرفتم. محکم مک زدم، زبانم رو چرخوندم و آروم گاز گرفتم. یاسمن سرش رو عقب داد و دستش رو گذاشت پشت سرم. نالهش تو سالن پیچید.
دستم رفت پایین و لگینگ مشکیش رو همراه با شورت نازک زیرش یکجا پایین کشیدم. یاسمن پاش رو از داخل لباس درآورد. حالا کاملاً لخت بود جلوم. کسش تمیز تراشیده و براق از خیس بودن. انگشت وسطم رو کشیدم بین لبهاش؛ حسابی لغزنده و داغ بود. دو تا انگشت کردم داخلش و شروع کردم به حرکت دادن. همزمان سینهی دیگهش رو مک میزدم. یاسمن زانوهاش لرزید و بیشتر وزنش رو انداخت روی دستهام.
شلوارکم رو پایین کشیدم. کیرم کامل بیرون پرید؛ سفت، رگدار و آماده. یاسمن زانو زد روبروم. دستش رو حلقه کرد دورش و چند بار محکم بالا و پایین کشید. بعد لبهاش رو باز کرد و سر کیرم رو تو دهنش گرفت. اول فقط نوک رو مک زد و زبانش رو چرخوند، بعد عمیقتر فرو برد تا گلوش. آب دهنش جاری شد و صدای خیس و کثیف مک زدن تو سکوت باشگاه پیچید. دستم رو گذاشتم پشت سرش و آروم هل دادم. یاسمن چشمهاش رو بالا آورد و مستقیم نگاهم کرد در حالی که کیرم تا ته تو گلوش بود و اشک از گوشهی چشمش سرازیر شده بود.
بعد از چند دقیقه بلندش کردم و چرخوندمش رو به آینهی بزرگ دیوار. دستهاش رو گذاشت روی شیشه سرد. از پشت بهش چسبیدم. سر کیرم رو گذاشتم بین لبهای خیس کسش و یکنفس تا ته فرو کردم. هر دو همزمان آه عمیقی کشیدیم. کیرم کامل داخلش جا گرفت و دیوارههای گرم و تنگش دورم جمع شدن.
دستهام رو گذاشتم روی کمر باریکش و شروع کردم به کوبیدن. اول آروم و عمیق، بعد تندتر و وحشیتر. هر ضربه باعث میشد سینههاش به شیشه بخوره و نالهش بلندتر بشه. موهای دماسبیش رو کشیدم تا سرش بالا بیاد.
«نگاه کن تو آینه… ببین چطور نامادریت داره کیر پسرخوندش رو تا ته میخوره.»
یاسمن چشمهاش رو باز کرد و به تصویر خودش خیره شد. صورتش قرمز، عرقکرده و پر از هوس بود. «سختتر هومن… پارهم کن… همهش مال تو.»
سرعت رو بیشتر کردم. صدای برخورد پوست به پوست پر شده بود از سالن. یکی از دستهام رو بردم جلو و کلیتوریس بادکردهش رو سریع مالش دادم. یاسمن بدنش ناگهان لرزید و با یه نالهی بلند و لرزون اومد. کسش دور کیرم محکم منقبض شد و مقدار زیادی آب گرم ازش سرازیر شد روی رانهام و کف باشگاه.
هنوز داخلش بودم که اون رو چرخوندم و خوابوندم روی یکی از نیمکتهای پرس. پاهاش رو تا جایی که میتونستم باز کردم و دوباره تا ته فرو کردم. از روبرو محکم و عمیق میکوبیدم. یاسمن ناخنهاش رو تو پشتم فرو کرد و خط انداخت. «داخلم بریز… همهی منیت رو بریز تو کس من هومن…»
چند ضربهی آخر رو با تمام قدرت زدم و بعد تا ته فرو کردم. کیرم تپید و جتهای غلیظ و داغ منی رو مستقیم داخلش خالی کردم. آنقدر زیاد بود که از اطراف کیرم بیرون زد و روی رانهاش چکید.
برای چند لحظه همونطور موندم داخلش. نفسهامون تند و لرزون بود. آروم بیرون کشیدم. منی سفید و غلیظ از کس باز و متورمشدهش سرازیر شد. یاسمن هنوز پاهاش باز بود. بلند شد، زانو زد و کیر خیس و نیمهسفتم رو تو دهنش گرفت. با زبان آروم تمیزش کرد و همهی باقیمانده منی و آبزن رو خورد و قورت داد.
بعد بلند شد و بدنش رو کامل به من چسبوند. لبهاش رو گذاشت روی لبهام و بوسید؛ بوسهای عمیق که طعم منی و کس توش بود.
«هنوز تموم نشده…» با صدای گرفته زمزمه کرد. «میخوام از کونم هم بکنی. کامل مال تو باشم.»
روی زمین یک تشک ضخیم پهن کردیم. یاسمن روی شکم دراز کشید و باسن سفت و گردش رو بالا آورد. انگشتهام رو با مخلوط منی و آبزن خیس کردم و آروم یکییکی داخل سوراخ تنگ و چروکیدهش کردم. اول یک انگشت، بعد دوتا، بعد سه تا. یاسمن ناله میکرد و صورتش رو تو تشک فشار میداد، ولی کونش رو عقب میداد تا بیشتر باز بشه. وقتی حس کردم به اندازهی کافی شل شده، سر کیر سفتشدهم رو گذاشتم روش و آروم ولی محکم فشار دادم.
سر کیر وارد شد. یاسمن یه فریاد خفه کشید. سانتبهسانت جلو رفتم تا کیرم کامل داخل کون گرم و تنگش جا گرفت. بیضههام به کس خیسش چسبید. برای چند ثانیه همونطور موندم تا به حس پر بودن عادت کنه. بعد شروع کردم به حرکت. اول کوتاه و کنترلشده، بعد عمیقتر و محکمتر. هر ضربه باعث میشد یاسمن نالهی لرزون و کثیفی بکشه.
دست یکیم رو بردم زیر بدنش و انگشتهام رو کردم تو کسش. همزمان از کون محکم میکوبیدم. یاسمن دوباره اومد؛ بدنش کامل منقبض شد و کونش دور کیرم سفت و ریتمیک گرفت. دیگه تحمل نداشتم. چند ضربهی وحشی و عمیق آخر رو زدم و تا ته فرو کردم. منی دومم رو کامل داخل کونش خالی کردم. وقتی آروم بیرون کشیدم، سوراخ کونش برای لحظهای باز موند و جریان غلیظ منی ازش سرازیر شد و روی کس و رانهاش چکید.
یاسمن برگشت و رو به من دراز کشید. هر دو کاملاً خیس عرق و منی بودیم. بغلش کردم. سرش رو گذاشت روی سینهم و برای چند دقیقهی طولانی فقط همونطور موندیم. انگشتهاش آروم روی شکم و سینهم میچرخید.
بالاخره سرش رو بالا آورد و تو چشمهام نگاه کرد. لبخند خسته، راضی و کمی خطرناکی روی لبهاش بود.
«بابات هیچوقت نباید بفهمه…» آروم و واضح گفت. «ولی من دیگه نمیتونم فقط نامادریت باشم. نه بعد از امشب.»
دستم رو بردم تو موهای بههمریخته و عرقکردهش و کشیدم عقب. بوسیدمش؛ این بار آروم، طولانی و پر از حس. بعد بلند شدیم. لباسهامون رو پوشیدیم. یاسمن نیمتنه رو دوباره تنش کرد، هرچند هنوز کمی خیس و چسبناک بود. منم تاپ و شلوارکم رو پوشیدم.
قبل از ترک باشگاه، یاسمن اومد جلوم ایستاد. دستش رو گذاشت روی صورتم و انگشت شستش رو خیلی آروم کشید روی لبم.
«فردا دوباره همینجا… بعد تمرین. و این بار بیشتر وقت داریم.»
سر تکان دادم. دستش رو گرفتم و با هم از سالن خصوصی خارج شدیم. نور ملایم راهپله به صورتمون میخورد. هنوز بوی سکس، عرق و بدن همدیگه تنمون بود.
تو ماشین، یاسمن سرش رو گذاشت روی شانهم. انگشتهامون تو هم قفل شد و تا رسیدن به خونه هیچی دیگه نگفتیم. فقط سکوت بود و ضربان قلبهایی که هنوز آروم نشده بودن.
از اون شب به بعد، همه چیز بین ما عوض شده بود. و هر دو میدونستیم که این فقط یه اشتباه
لحظهای تو باشگاه نبود.
نوشته: هومن
0 پاسخ به “عرق گناه (۱)”
ولی داداش پشمام چقدر خفنی تو چه هیکلی داری اووف آبم اومد اصن الان که به هیکلت فکر میکنم وای حاجی دهنت سرویس چقدر خفن و پولداری راستی گفتم چقدر خوش هیکلی
پول فقط عدده پس
۱. نگاههاش همیشه بیشتر از حد لازم روی بدنم میموند. مخصوصاً وقتی عرقکرده از باشگاه برمیگشتم. ۲.باشگاه خصوصی بابام تو طبقهی منفی ویلا بود ۳.تو ماشین، یاسمن سرش رو گذاشت روی شانهم و…. من میگم این داستانت کاملا واقعیه، اما این ۳ تا مورد بذاریم کنار هم ببینیم چطوری جور میشه؟ توضیح اینکه در حالت عادی وقتی تمرین میکنی عرق میکنی اما اون عرق تا رسیدن به خونه خشک میشه ولی …
میدونی بچه کونیها تو باشگاه تاپ میپوشن که دست پارتنرشون بره زیره لبه تاپ بعدش کون شون رو فتح کنن
احیاناً باشگاه شخصی بابات طبقه منفی یک خونتون نبود ؟ چقدر جالبه خونتون از طبقه منفی یک سوار ماشین میشید میرید طبقه بالا
یادش بخیر زن اولشم میومد ویلای ما☺️
پولدارا اینجورن؟ یاسمن 27 ساله از هومن 20 ساله نه سال بزرگتره ما بدبخت بیچاره ها و فقیرا و کارتن خوابا اگه 27 سال و 20 سال باشیم فقط هفت سال فاصله سنی داریم لعنتی پولدارا فاصله سنیشونم با ما فرق داره
آروم ولی محکم فشاردادم