…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)
من یاسمنام. بیستوهفتسالمه و سه ساله که زنِ مردی هستم که تقریباً دو برابر من سن داره. امشب ویلا پر از مهمونه. خانوادهی شوهرم، چند تا از فامیلهای دور، بچهها و سروصدای همیشگی مهمونیهای اونها. من لباس مشکی تنگ و کوتاهی پوشیدم که همهی چشمها رو به خودش جلب میکنه، ولی تنها چشمی که برام مهمه، چشمهای هومنه.
هومن گوشهی سالن ایستاده. تیشرت مشکی سادهای تنش کرده که عضلههای سینه و بازوش رو نشون میده. هر بار که نگاهم بهش میافته، بدنم داغ میشه. از اون شب تو باشگاه، دیگه نتونستیم تنها باشیم. باباش همیشه یا خونه بوده یا یکی از خدمتکارها.
نزدیک نیمهشب، مهمونا کمی پخش شدن. چند نفر تو حیاط سیگار میکشن، بچهها طبقه بالا بازی میکنن و شوهرم با چند تا از مردای فامیل تو پذیرایی مشغول حرف زدن دربارهی پروژههای جدیده. من بهونه کردم که باید برم بالا یه چیز از اتاقم بیارم.
تو راهپله با هومن روبهرو شدم. نگاهمون چند ثانیه قفل شد. بدون اینکه حرفی بزنیم، فهمیدیم. سرمو تکون دادم سمت راهروی طبقهی دوم. اون دنبال من اومد.
اتاق مهمونها تو انتهای راهرو خالی بود. در رو که پشت سرمون بستم، قلبم داشت از سینهم میزد بیرون. صدای خنده و حرف زدن از طبقهی پایین هنوز میاومد. هومن منو هل داد به دیوار. دهانم رو گرفت و محکم بوسید. دستهاش رفت زیر دامن کوتام و شورت نازکمو کشید کنار.
«سریع…» فقط تونستم اینو بگم. صدای خودم میلرزید.
شلوارشو پایین کشید. کیرش از قبل سفت شده بود. من پامو کمی بالا بردم و دور کمرش قلاب کردم. سر کیرش رو گذاشت روی کس خیسم و یکنفس تا ته فرو کرد. نالهم رو با بوسه خفه کرد. دستهاش باسنمو محکم گرفته بود و تند و کوتاه میکوبید. هر ضربه کوتاه و سریع بود، چون نمیتونستیم وقت تلف کنیم.
از پشت در صدای قدم کسی اومد که از راهرو رد میشد. هر دو خشکمون زد. هومن حرکت رو متوقف کرد، کیرش هنوز کامل داخلم بود. نفسهامون رو حبس کرده بودیم. قدمها دور شدن. دوباره شروع کرد. این بار حتی تندتر. دستم رو گذاشته بودم روی دهن خودم تا صدام درنیاد. اشک از گوشهی چشمم سرازیر شده بود؛ هم از لذت، هم از ترس.
نزدیک بود بیام که در اتاق بغلی باز و بسته شد. دوباره ایستاد. عرق از پیشونیمون میچکید. بعد از چند ثانیهی ابدی، دوباره حرکت کرد. این بار دیگه کنترل نداشت. چند ضربهی محکم و عمیق آخر رو زد و با بدنی لرزون اومد داخلم. منم همزمان اومدم. بدنم دور کیرش منقبض شد و فقط تونستم صورتم رو بذارم رو شونهش تا نالهم کامل خفه بشه.
چند ثانیه همونطور موندیم. کیرش هنوز داخلم بود و میتونستم نبض منیش رو حس کنم که داره میریزه. بعد آروم بیرون کشید. منی از رانم سرازیر شد. سریع شورتمو سر جاش کشیدم و دامنمو صاف کردم. هومن شلوارشو بالا کشید. هر دو هنوز نفسنفس میزدیم.
به آینهی روی دیوار نگاه کردم. صورتم قرمز بود و لبهام متورم. موهام کمی بههم ریخته بود. سریع درستشون کردم. هومن نگاهم کرد و آروم گفت: «فردا…»
سرمو تکون دادم. در رو آروم باز کردم و اول من بیرون رفتم. چند لحظه بعد اون هم اومد پایین.
وقتی برگشتم تو سالن، شوهرم هنوز مشغول حرف زدن بود. لبخند زدم و رفتم کنارش ایستادم. انگار هیچی نشده. ولی بین پاهام هنوز داغ و خیس بود و میتونستم حس کنم منی هومن داره آروم آروم ازم خارج میشه.
و هیچکس تو اون مهمونی نمیدونست که فقط چند دقیقه پیش، تو اتاق بالای سرشون، نامادری و پسرخونده چه کاری با هم کرده بودن.
نوشته: هومن
0 پاسخ به “عرق گناه (۲)”
قبل خیلی جالب بود چرا این قسمت کوتاه نوشتی
خوب بود
خوب نوشتی،ادامه بده.