مرد خوشتیپ و خوشقدوبالایی بود. ریش سهتیغ، چشم و ابرو مشکی، لباس اتوکشیده با یه عطر تلخ. لبخند از لبش نمیافتاد. گفت: «چند وقته؟»
نمیدونستم. شاید از همون بچگی. اولین بار چهار سالم بود. تو حیاط پشتی خونهی آقاجون. یه چادر زده بودیم برای خالهبازی. من و آبجیم و محسن. محسن از من شش سال و از مهسا دو سال بزرگتر بود. محسن گفت: «خالهبازی بچهبازیه. دکتربازی کنیم.»
آقا روپوش پرستاری دایی رو پوشید و تو مطب چادریش جا خوش کرد. من و مهسا هم بهنوبت میرفتیم تو چادر که دکتر قلابی معاینهمون کنه. معاینهی من بهسریعیِ یه پلکبههمزدن تموم میشد. اما معاینهی مهسا اونقدر طول میکشید که کلافه میشدم. گفتم: «چرا برای تو بیشتر طول میکشه آبجی؟»
گفت: «چون آبجی از تو بزرگتره داداشی.»
بار بعدی دیگه طاقت نیاوردم و سرزده پریدم تو مطب. عین کسخلها خندیدم. خندیدم و گفتم: «آبجی چرا شلوار پات نیست؟ محسن تو چرا سرت اونجاست؟»
نمیدونستم چرا هول شدن. مهسا سریع شلوارش رو بالا کشید. محسن با پشت دست دهنش رو پاک کرد و گفت: «داشتم معاینهاش میکردم کوچولو. این بازی دیگه بسه. بریم فوتبال با توپ دولایه؟»
بهکل یادم رفت. ذوقزده گفتم بریم.
الان هم خیلی چیزها یادم میره. همهچی مثل یه فیلم که زدی روی دورِ خیلیخیلی تند، از ذهنم میگذره. حسِ خیلی چیزها یادم نیست، فقط یه تصویر ناواضحه.
مژده گفت: «اینقدر نکش معتاد میشیها!»
خندیدم و گفتم: «این سیاهسوخته درمون هزار درده، ولی خودش درد بیدرمونه!»
اون روزها فکر کنم ۱۲ سالم بود. نیلوفر رفته بود عراق برای کار. مامان میگفت رفته دورهی آرایشگری ببینه. میگفت اونجا به دینار پول میدن، پولهاش رو جمع کنه بیاره اینجا ریالش کنه، کلی از زندگی جلو میافته. بابا هم میگفت جمع کنه، ببینم کجای دنیا رو میگیره. نیلوفر چهار سال از مهسا و هشت سال از من بزرگتر بود. فرزند ارشد خانواده. انگار بابا کمرش تایمدار بود، چهار سال چهار سال تخم میکاشت. مامان از دوری نیلوفر بیقرار بود. همهاش یا مهمون دعوت میکرد یا مهمونی میرفتیم. اصلاً هم براش مهم نبود طرف کیه، کافی بود یه بار با طرف سلام و احوالپرسی کرده باشه.
گفت: «آماده بشید امشب میریم خونهی فخریخانوم.»
گفتم: «فخری کیه؟»
گفت: «تو یادت نمیاد، بچه بودی. ده سال پیش همسایهمون بودن. امروز تو بازار دیدمش، آدرس داد بریم خونهشون.»
شب برای شام رفتیم خونهشون. دوتا پسر داشتن؛ ماردین و آرتین. ماردین ترم یک مهندسیِ نمیدونم چیچی بود. فخریخانوم دمبهدقیقه میگفت پسرم نخبهست. آرتین یه گردالوی بور بانمک بود. یه سال از من بچهتر بود. یه اتاق گیمینگ داشتن چشمها رو قلبی میکرد. از میکرو و سگا توش بود تا پلیاستیشن سه و پیسی. بعدِ شام رفتیم تو اتاق، من و گردالو مشغول بازی شدیم، نخبهی ترماولی و مهسا هم مشغول فیلمدیدن. گفتم: «منم میخوام فیلم ببینم.»
نخبه گفت: «فیلمش ترسناکه.»
گفتم: «شما چرا میبینید؟»
مهسا گفت: «چون ما بزرگتریم داداشی!»
سرگرم بازی شدم. صدای خندههاشون میاومد. وسط بازی گفتم: «اگه ترسناکه چرا میخندید؟»
ماردین خندید و گفت: «کمدی سیاهه!»
مهسا گفت: «طنزِ ترسناک. بازیت رو بکن داداشی.»
مرد خوشتیپ و خوشقدوبالایی بود. ریش سهتیغ، چشم و ابرو مشکی، لباس اتوکشیده با یه عطر تلخ. لبخند از لبش نمیافتاد. گفت: «اولین بار کی بود؟ چه حسی داشتی؟»
پرسیدم: «اسم عطرت چیه؟»
دوباره لبخند زد: «مارلی گرینلی.»
رفتوآمدها با خونهی فخری ادامه داشت. ما میرفتیم، اونا میاومدن. ماردین بیشتر میاومد. اکثراً میدیدمش تو کوچهمون و اون اطراف میپلکه. دوست داشتم به فخری بگم این نخبهی شما درسومشق نداره؟ البته بابا همیشه یهم میگفت: «آدم وقتی عاشق بشه، درسومشق از سرش میپره. تا درست تموم نشده عاشق نشو پسر.»
از درسومشق متنفر بودم. خان دایی میگفت: «این پسره هیچ گهی نمیشه. برعکس آبجیاش که کوه استعدادن، این هیچ استعدادی نداره. همین که جلوش رو بگیرین دزد و قاتل نشه هنر کردین.»
حالا انگار خودش چه پخی بود؛ یه پرستار زپرتی. حالا خودش هیچی، محسن پسرش رو بگو. بیکار و بیعار و علاف تو شهر ویل و ویلون بود. تنها شغلی که تو عمرش داشته بود دکتری تو مطب چادری بوده. البته یه بارم پلیس شده بود. یه لباس سبز پلیسی داشت، یه کلاه لبهدار، یه تفنگ آبپاش و یه دستبند پلاستیکی. یه بار تو حیاط پشتی آقاجون دزد و پلیس بازی کردیم. اون پلیس شده بود و من و مهسا دزد. هر بار که ما رو میگرفت دستبند میزد و میبرد زندان. زندانش همون چادری بود که قبلاً مطب بود. البته بیشتر مهسا رو میگرفت تا من. اعترافگیری و شکنجهی مهسا تو چادر هم بیشتر از من طول میکشید. بههرحال، مهسا میگفت: «ما بزرگتریم داداشی!»
از درسومشق متنفر بودم. اون روز مامان مریض بود و با بابا رفته بودن همدان. میگفتن یه دکتر اونجا هست که درمون هزار درد رو بلده و میگرن رو سهسوته درمون میکنه. منم گفتم مامان که خونه نیست، خودم رو به مریضی بزنم و از مدرسه جیم بشم. اونقدر الکی گریه کردم و شکمم رو مالیدم، ناظم گفت: «گم شو برگرد خونه. فردا گواهی پزشک نیاری، من میدونم و تو.»
شادوشنگول کل مسیر مدرسه تا خونه رو دویدم. مهسا شیفت بعدازظهر بود. مامان بهم کلید داده بود که ظهر برگشتم پشت در نمونم. ولی هنوز ساعت ده صبح بود و مهسا خونه بود. اما عشقش رو داشتم عین بابا کلید بندازم و برم تو. کلید انداختم و رفتم داخل. انگار کسی خونه نبود. ولی چرا، از اتاق مهسا صدا میاومد. آسهآسه رفتم که بترسونمش و هارهار بخندم. رسیدم پشت در اتاق، در رو باز کردم و گفتم: «پخ…»
آقای نخبه هم اونجا بود. البته اول ندیدمش. سرش لای پاهای مهسا بود. وقتی مهسا جیغ کشید، سرش رو بلند کرد و با پشت دست دهنش رو پاک کرد، اون موقع تازه دیدمش. جفتشون لختِ مادزاد بودن. دلم میخواست به فخریخانوم بگم این نخبهتون بهجای اینکه سرش لای دفتر و کتابش باشه، مدام لای لنگای آبجی ماست. «پخ» رو که گفتم، خندهام خشکید. شاید اینم یه کمدی سیاه بود. یا شاید هم طنزِ ترسناک. بچهتر که بودم مهسا رو لخت دیده بودم، اما این بار فرق میکرد. اینبار بدنش شبیه زنها بود. سینههاش بزرگتر شده بود. حتی پاهاش و لای پاهاش و پشت پاهاش. منم بزرگتر شده بودم. یه چیزایی میدونستم. یه همکلاسی داشتم به اسم عبدالباسط. تو کلاس بهش میگفتن عبدالجبار. اون موقع که کمتر کسی گوشی داشت، این یه گوشی داشت پر از فیلم سوپر. اکثرش هم از یه مرد سیاهپوست بود به اسم عبدالجبار. خودش میگفت بابام به عشق عبدالباسطِ قاری اسمم رو گذاشته عبدالباسط، منم به عشق عبدالجبار، اسم پسرم رو میذارم عبدالجبار. حس عجیبی گرفتم. فکر کنم اونا هم حس عجیبی داشتن. نخبه لباسهاش رو پوشید و عین بند تنبون در رفت. موقع لباسپوشیدن، کونش رو دیدم، از کون مهسا هم سفیدتر بود. بعد از رفتن ماردین، مهسا هنوز لخت بود. فقط پتو رو پیچیده بود دور خودش؛ که داداشی تنِ ظریفش رو نبینه. انگارنهانگار چند لحظه پیش لنگاش رو برای آقای نخبه باز کرده بود. توضیح داد و ازم خواست به کسی نگم. گفتم: «چرا این کارو کردین؟»
گفت: «چون ما بزرگتریم داداشی. خودت بزرگ بشی میفهمی!»
آره اولین بار همون روز بود. عبدالباسط گفته بود یا تف بزن یا شامپو. آرمین میگفت من از کِرِم مرطوبکننده استفاده میکنم. بابک میگفت وازلین هم عالیه. رفتم تو اتاقم. چشمهام رو بستم و شروع کردم. تنها تصویری که جلو چشمم میاومد مهسا بود. پاهاش رو باز کرده بود و چشمهاش رو بسته بود. موهاش روی صورتش پخش شده بود و گردالوهاش با اون نیپلهای صورتی تکون میخوردن. اما اونی که لای پاهاش بود من نبودم. من فقط از دور نگاه میکردم. آرمین درست میگفت، تف زود خشک میشه. دوباره دستم رو خیس کردم و دوباره همون صحنه اومد جلو چشمم. مهسا با پاهای باز، یه نخبه، یه پرستار یا یه پلیس لای پاهاش…
مرد خوشتیپ و خوشقدوبالایی بود. ریش سهتیغ، چشم و ابرو مشکی، لباس اتوکشیده با یه عطر تلخ. یه عطر تلخ شبیه به مارلی گرینلی. لبخند از لبش نمیافتاد. گفت: «فعلاً حرفهام با شما تمومه. بگید خانومتون بیاد داخل و خودتون بیرون منتظر بمونید.»
بیرون اومدم و مژده رو فرستادم داخل. پشت در مطب منتظر موندم. چرا حرفهاشون تموم نمیشد؟ تراپیست من بود یا مژده؟
یه اکانت اینستاگرام مخفی داشت. فکر میکرد کسی نمیدونه. اما من میدونستم. اتفاقی روی گوشیش دیده بودم. خصوصی بود. منم یه اکانت مخفی ساختم. اسمش رو گذاشتم الناز جوجو. یه مدت فعالیت کردم و فالوور جمع کردم. بعد فالوش کردم. قبول کرد و بک داد. دوسهسال اکانتش رو داشتم. هر بار که دوستپسر جدید میگرفت، اولِ اسمش رو میزد تو بیو. توی اون دوسهسال، یه دور کامل الفبای انگلیسی از بیوش گذشته بود. داشت میرفت برای دور دوم. نخبه بعد از اون اتفاق، از ترس کون سفیدش و اینکه من به خانوادهاش چیزی نگم، دیگه اون اطراف نمیپلکید. بعد از برگشتن نیلوفر از عراق هم، دیگه کلاً رفتوآمدها با فخری و خانوادهی نخبهاش قطع شد. بعد از نخبه، پسرها اومدن و رفتن. دورادور از بعضیاشون خبر داشتم. اوایل فکرکردن به اینکه خواهرم با پسرای غریبه رابطه داره، اذیتم میکرد. اما کاری ازم برنمیاومد. اونا از من بزرگتر بودن. کمکم عادت کردم. بابا همیشه میگفت: «آدم کمکم به بیآبرویی عادت میکنه.»
یه روز دوباره رفتم سروقت گوشیش. اون روزا حالش زیاد خوب نبود. نگرانش بودم. میخواستم ببینم دوباره کدوم پسر اذیتش کرده. بزرگتر شده بودم؛ ۱۸-۱۹ ساله، حالا شاید یه سال اینور اونورتر. رفیقای زیادی هم داشتم. ساسان گلِسرسبد بود. مشتی، قلدر، لات. بیستوسه سالش بود، اما کسی تخم نمیکرد صاف تو تخم چشمهاش نگاه کنه. رفیقشیش بودیم. هوام رو داشت و پشتم بهش گرم بود.
آخرین چت مهسا با نگار بود. رفیق صمیمیش. به نگار گفته بود مهران موقع سکس دزدکی ازش فیلم گرفته و مدام تهدیدش میکنه. گشتم و شمارهی مهران رو پیدا کردم. سریع زدم تو گوشیم. روز بعدش ماجرا رو به ساسان گفتم و شمارهی مهران رو بهش دادم. گفت: «خیالت راحت داداشی، آقا مهران پَر!»
همینطور هم شد. چند روز بعدش یه فیلم نشونم داد. مهران خونینومالی، به گهخوری افتاده بود. زیر لگدهای ساسان میگفت گه خوردم و تکرار نمیشه. خیالم راحت شد.
یه مدت بعد دوباره رفتم سراغ گوشی مهسا، که مطمئن بشم مهران دست از سرش برداشته و دیگه اذیتش نمیکنه. چت اولش با نگار بود. به نگار گفته بود یکی مهران رو خفت کرده و فیلمها و عکسهایی که از من داشته رو برای خودش برداشته. بهم پیام داده گفته: «قابل شما رو نداره، هزینهاش فقط یه سکسه! بعدش تموم عکس و فیلمات رو پاک میکنم. همونطوری که از روی گوشی آقا مهران پاک کردم.»
نگار گفته بود: «اگه فقط یه بار نباشه چی؟!»
مژده گفت: «اگه فقط یه بار نباشه چی؟!»
گفتم: «همین یه باره. میگن این زهرماری درمون هزار درده. اگه درمون نشدم، پیش هر دکتری که تو بگی میریم.»
همون یه بار جواب داد. میدونستم جواب میده. مثل روز اول شده بود. یه لمس مژده کافی بود تا مثل کوه استوار بشه. مثل سنگِ سفت میشد. دیگه داشتم از خودم ناامید میشدم، که این زهرماری به دادم رسید. احساس عبدالجبار بودن بهم دست میداد. الحق که درمون هزار درده.
بعد از اینکه پیشبینی خان دایی به واقعیت پیوست و هیچ گهی نشدم، به بابا گفتم برام یه تاکسی بخر. میشینم عین آدم کار میکنم، پولروپول میذارم، پولش رو بهت پس میدم. بابا گفت: «برات تاکسی هم میخرم، ببینم کجای دنیا رو میگیری.»
تاکسی خرید، کار کردم و پولروپول گذاشتم. تا اینکه یه روز جلوی دانشکدهی هنر یه دختر رو سوار کردم. از سرتاپاش هنر میبارید و قطعاً پدرش یه هنرمند بزرگ بوده که این شاهکار رو خلق کرده. چشم و ابرو مشکی، لباس اتوکشیده با یه عطر تلخ. آینه رو روی چشمهاش تنظیم کردم. گفتم: «عطرتون چه خوبه! میتونم اسمش رو بدونم؟»
جواب داد: «نه. جلوتون رو نگاه کنید لطفاً!»
از اون روز به بعد دیگه نه تونستم جلو رو ببینم و نه عقب. چپ و راست و جلو و عقب و بالا و پایین فقط اون بود. اونقدر رفتم و اومدم و جلو دانشکده سوارش کردم که بالاخره اسمش رو بهم گفت. مژده!
اونقدر رفتم و اومدم و جلو دانشکده سوارش کردم تا بالاخره قلبش رو بهم داد. یه مدت که با هم بودیم و همدیگه رو شناختیم، گفتم: «یهکم دیگه که کار کنم و پولروپول بذارم، میام میگیرمت.»
گفت: «من کلی خواستگار نخبه و دکتر و مهندس و پرستار و پلیس دارم، چرا باید از بین اونا تو رو انتخاب کنم؟ تو چی داری که اونا ندارن؟»
گفتم: «من برات خون میکنم.»
بالاخره کار کردم و پولروپول گذاشتم و گرفتمش. بعد از اون زندگیم از سیاهی به رنگ تاکسیم دراومد. روشنِ روشنِ روشن…
مرد خوشتیپ و خوشقدوبالایی بود. ریش سهتیغ، چشم و ابرو مشکی، لباس اتوکشیده با یه عطر تلخ. لبخند از لبش نمیافتاد. جلسهی دوم، سوم یا چهارم بود. یادم نیست. خیلی چیزها یادم نمیمونه.
گفت: «اولین بار با کی بود؟»
نیلوفر بعد از اینکه از عراق برگشت، سریع ازدواج کرد. طرف در حدواندازهی خانوادهی ما نبود. ولی نیلوفر عاشقش بود. پدر میگفت: «عشقوعاشقی آدم رو خر میکنه. وقتی از سرت بپره، تازه گوشهای درازت رو میبینی.»
همینطور هم شد. بهسال نرسید جدا شدن. نهتنها ازش مهریه نگرفت، تموم دینارهایی هم که به ریال تبدیلشون کرده بود رو خرجِ کون آقا کرد. بعد از طلاق افسرده شده بود. قرص میخورد و روزی هجده ساعت میخوابید. همون چند ساعتی هم که بیدار بود با پدر کلکل میکردن. آخرش بابا اونقدر رفت رو مخش که با تهموندهی جیبش یه خونهی اجارهای گرفت و جدا شد. بابا نمیذاشت مامان بهش سر بزنه. میگفت: «بذار سختی بکشه، کفگیرش که به تهدیگ بخوره، خودش گولوگولو برمیگرده.»
اما جونبهجونشون کنی مادرن دیگه. دزدکی به من پول و غذا میداد که براش ببرم. منم ازخداخواسته اکثر اوقات اونجا پلاس بودم. نیلوفر هم که همهاش میخوابید. دوز قرصهاش رو هم بیشتر کرده بود. خوابش میبرد دیگه توپ هم تکونش نمیداد، چهبرسه به یه دونه انگشت! با یه دونه انگشت شروع کردم. اول سینههاش رو فشار میدادم، بعدها جسورتر شدم و تپلیِ لای پاهاش رو. یه انگشت شد دوتا، دوتا شد سهتا، سهتا شد چهارتا، چهارتا شد یه مشت. سینههای بزرگ و نرمش رو از روی لباس توی مشتم میگرفتم و آروم فشار میدادم. وقتی میفهمیدم چشمهاش بستهست و تکون نمیخوره، میرفتم پایینتر. لای پاهاش قشنگ مشتم رو پر میکرد. داغ و نرم بود. دلم میخواست شلوارش رو دربیارم و طعمش رو بچشم. سرم رو بکنم لای پاهاش و معاینهاش کنم. اما جرئت نداشتم.
یه شب که اونجا بودم، جرئت کردم. جرئت کردم و توی شربتش چندتا از قرصهاش رو ریختم. قبل از خواب دوباره قرص خورد و خوابید. تو اون حالت کونش هم میذاشتم بیدار نمیشد، چهبرسه به توپ و انگشت. ولی کونش نذاشتم. خواهرم بود. آدم که همچین کاری با خواهر خودش نمیکنه. بهجاش فقط خوردم. اونقدر خوردم و زبون کشیدم، که زبون سِر شد و فکم درد گرفت. چند بار دیگه جرئت کردم و اون کار رو تکرار کردم. بارِ آخر یهو خر شدم. آرمین میگفت تف زود خشک میشه. اما کِرِم در دسترسم نبود. تف زدم و فرو کردم. چشمهاش هنوز بسته بود. منم چشمهام رو بستم. نمیدونستم دارم چیکار میکنم، فقط بدنم رو تکون میدادم. نرم بود. گرم بود. لیز بود. اونقدر غرق لذت بودم که یادم نبود اگه اونجا ارضا بشم بدبخت میشم. سریع کشیدم بیرون. دیر نشده بود. یه دونه کاندوم داشتم. از بستهای که خریده بودیم یه دونه مونده بود. سریع رفتم و از تو کیفم برداشتم. بوی موز میداد. انداختم و دوباره خر شدم. دوباره ادامه دادم. اونقدر ادامه دادم که ارضا شدم. وقتی ارضا شدم تازه گوشهای درازم رو دیدم. آره فکر کنم اولین بار همین بود. نمیدونم چرا همهچیز یادم میره. اگر اولین بار بود، پس چرا کاندومِ آخر بود؟
مژده گفت: «اینقدر نکش معتاد میشیها!»
گفتم: «از بوی تریاک خوشت نمیاد؟»
گفت: «از شوهر معتاد خوشم نمیاد.»
گفتم: «جدیداً یه بوی جدید میدی. یه بوی تلخ. یه بوی تلخ شبیه به عطرِ مارلی گرینلی!»
گفت: «تو حالت خوب نیست. دیوونه شدی.»
گفتم: «من دیوونه شدم؟»
یه روپوش سفید تنش بود. شبیه به روپوش پرستارها. لبخند زد و گفت: «نه. تو فقط مریضی. زود خوب میشی و برمیگردی خونه. قدر خانومت رو بدونااا، خیلی خانوم ماهیه.»
گفتم: «ماهِ تلخیه. یه تلخی آشنا. شبیه به بوی موز یا عطرِ مارلی گرینلی!»
عکس یه زن و مرد جوون بود. کپشن زده بود: «مردی سر همسرش را بیختابیخ برید!»
طبق عادت رفتم تو کامنتها. یکی نوشته بود: «مردها روانی شدن.»
یکی دیگه نوشته بود: «قضاوت نکنید. شما که خبر ندارید. شاید زنه کاری کرده.»
یکی دیگه نوشته بود: «حقشه، تاوان خیانت همینه.»
یکی جواب داده بود: «تهمت نزنید. من این زوج رو میشناختم. زنه از برگِ گل هم پاکتر بود.»
یکی نوشته بود: «من شنیدم به زنه تعرض شده. مرده هم فهمیده. نتونسته همچین ننگی رو تحمل کنه و زنش رو کشته.»
یکی جواب داده بود: «مردک بیغیرت. بهجای اینکه اونی که تعرض کرده رو بکشه، زن بیگناه و طفلی خودش رو کشته.»
گوشی رو بستم و کنار گذاشتمش. ساسان گفت: «بکش. کمرت رو عین سنگ سفت میکنه.»
گفتم: «اهلش نیستم. استرس دارم.»
گفت: «همین یه باره بابا. نترس معتاد نمیشی. برای استرس هم خوبه.»
کشیدم و راه افتادیم. جلوی یه داروخونه ایستاد. رفت و با یه بسته کاندوم برگشت. گفت: «طعم موزه. موز دوست داره.» بعد شروع کرد به خندیدن. داره یادم میاد. فکر کنم اولین بار همین بود.
وقتی برگشتم خونه، مامان گفت: «بوی چی میدی؟»
گفتم: «نمیدونم بوی چی میدم؟»
گفت: «یه بوی تلخ. یه بویی شبیه به بوی تریاک.»
خندیدم و گفتم: «دیوونه شدی مامان؟ تریاک چیه.»
وقتی مهسا برگشت، همین سوال رو از مهسا هم پرسید. مهسا گفت: «لابد رانندهاسنپه تریاکی بوده.»
دوباره رفتم سروقت گوشیش. چت اولش با نگار بود. به نگار گفته بود: «این بار رفیقش هم آورده بود. دو نفر بودن. خیلی وحشی بودن نگار. از خودم حالم بههم میخوره. میخوام خودم رو خلاص کنم…»
نگار نوشته بود: «چرتوپرت نگو الان میام پیشت. قرص هم میارم برات.»
مهسا جواب داده بود: «کاندوم داشتن.»
با صدای زنگ خونه به خودم اومدم. گوشی رو بستم و رفتم در رو باز کنم. نگار بود. اومده بود پیش مهسا. گفتم: «مهسا حمومه!»
این رو که شنید دودستی زد رو سرش. از چهارچوب در کنارم زد و دوید تو خونه. این روزها خیلی چیزها یادم میره. دیگه یادم نمیاد چی شد. فکر کنم نقاب داشتم. فکر کنم من رو نشناخت. فقط یادمه مامان دستاش قرمز بود و جیغ میزد…
مرد خوشتیپ و خوشقدوبالایی بود. ریش سهتیغ، چشم و ابرو مشکی، لباس اتوکشیده با یه عطر شیرین. اخم کرده بود و گره از ابروهاش نمیافتاد. یه لباس سبز پلیسی تنش بود، با یه کلاه لبهدار و یه تفنگ و یه دستبند واقعی. گفت: «چرا کشتیش؟»
گفتم: «کدومشون رو؟»
گفت: «مگه چند نفر رو کشتی؟»
گفتم: «عمد یا غیرعمد؟»
-«مگه فرق داره؟»
+«بله که فرق داره.»
-«هردو.»
گفتم: «عمد دو نفر، غیرعمد یه نفر.»
گفت: «چطوری کشتیشون؟»
گفتم: «کدومشون؟»
گفت: «همهشون.»
گفتم: «مرد خوشتیپ و خوشقدوبالایی بود. ریش سهتیغ، چشم و ابرو مشکی، لباس اتوکشیده با یه عطر تلخ. یه عطر تلخ شبیه به مارلی گرینلی. لبخند از لبش نمیافتاد. کل بدنش رو تیکهتیکه کردم. گذاشتم تو ساک و انداختمش توی دره. اما صورتش رو سالم گذاشتم و وسط شهر از یه پلِ هوایی آویزونش کردم. که تموم نخبهها و دکترا و مهندسا و پرستارا و پلیسا و خوشگلا و خوشتیپها ببینن. ببینن و درس عبرت بگیرن»
-«چرا کشتیش؟»
+«زنم یه بوی تلخ میداد. یه بوی تلخ شبیه به مارلی گرینلی.»
-«ماجرای اون دوتای دیگه چیه؟»
+«اون یکی رو آتیش زدم. التماس میکرد که این کار رو نکنم. گفتم همین یه باره بابا. نترس نمیمیری. برای استرس هم خوبه. وقتی جزغاله شد و مثل تریاک سیاه شد، انداختمش توی صندوقعقب تاکسیم. الانم اونجاست. میدونم میخوای بپرسی چرا اونجا. چون من رو یاد موز مینداخت، تاکسی منم زرده. ولی بوی موز نمیده. الان بوی تریاک سوخته میده!»
گفت: «ماجرای قتل غیر عمد چیه؟»
«یادم نمیاد. این روزا خیلی چیزها یادم میره. فقط یادمه مامان دستاش قرمز بود و جیغ میزد…»
پایان
نوشته: سفید دندون
39 پاسخ به “خواهران زیبای من”
برگام… طبق معمول عالیییییی کاش مثل قبلنا بیشتر بنویسی
مثل تریاک سیاه شد؟ بنازم اهل دلی
بازم یه شاهکار دیگه
به به چه عجب دوباره دندون سفید کردی و قلمت راه افتاد
اولین باره داستان تو رو میخونم نگارش بدون غلط املایی نشون دهنده اینه که چندین بار مرور میکنی از اول تا آخر دمت گرم تصویرسازی خوبی انجام میدی که باعث میشه خوندن راحت تر بشه موضوع جالبی واسه نوشتن انتخاب کردی جوری که مخاطب رو میخکوب میکنی تا آخر بخونه پریدن از یه موضوع به موضوع دیگه جوری که جریان اصلی داستان گم نشه نوشتن یه داستان بی نقص اینجوری برای من یه هفته طول میکشه
عجب چیز خفنی بود خسته نباشی ❤️
قشنگ نوشته داده بودی اما به دردی نمیخورد ، چون نتونستی هیچ کیری را راست کنی
از بهترینایی عزیزی وقتی اسم بعضی ها رو میبینم. اول کامنت تشکر و قدردانی رو میدم. بعدا در یک فرصت مناسب میخونم. ممنونم
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
آقا عالی مثل همیشه
چقدر خوشگل نوشتی ، چقدر زیبا نوشتی ، دمت گرم ، کارو بی رنگ بی ضربه در آوردی ، دقیقا به سبک خودم ، دقیقا مثل چیزایی که دوست دارم و مینویسم ، معرکه بود و شاید بهترین داستان شایت بعد از شش هفت ماه ، شایدم بیشتر
چه اندوه تلخی لابلای این کلمات موج میزنه، رئالیسم با چاشنی خشونت فرو خورده که یهو سر باز کرده، واووو میخکوب میکنه و نفسو تو سینه حبس، ولی آخرش میشد بهتر جمع بشه، میبردیش سمت رئالیسم جادویی، مثلا: پلیس بلند شد اومد جلوم ایستاد، دستبندم رو باز کرد و گفت میتونی بری، اما یه سوال غیر عمدت مادرت با دستای خونی بود یا همون پسر نوجوونی که چیزی یادش نمیومد؟ نگاش کردم و خندیدم: خوبه که ادوکلونت بوی تلخ مارلی گرینلی نمیده.
اینقدر خوب بود که انگار وسط بیابون یه درخت سبز میبینی…
یکی از کاربرا کامتت نوشته که «نوشتن یه داستان بی نقص اینجوری برای من یه هفته طول میکشه». اولا؛ توصیه میکنم حتما مابقی داستانای ایشون رو بخونی و لذت ببری. تو این خشکسالی سایت دیگه کمتر داستان خوبی پیدا میشه. دوما؛ اگه تونستی تو یه هفته عین این داستان بینقص رو بنویسی که نویسنده برای رسیدن به این سطح چندین سال تلاش کرده و هفته بعدی اپلودش کنی، حتما بیا دایرکتم پیام بده که بخونمش. برات یه کامنت موشکافی و نقد و بررسی و تعریف و تمجید هم مینویسم، عین همونایی که وقتی تو اخرین جشنواره داور شده بودم. رضا نیومده بودم کامنت بنویسم برات ولی نتونستم. مثل همیشه دیگه؛ لیمویی بود و دلچسب.✨
ریتم خوب و روایت اول شخص قوی؛ باز جزئیاتی اجتماعی آغشته به شهوت که نتایج خودش رو آخر داستان نشون میده؛ منولوگها و دیالوگهای کوتاه و پر معنی! برش و پرش زمانی فوقالعاده ذهن مخاطب گیج میشه اما با یک طناب باریک به خط داستانی پیوند میخوره تا آخر میمونه. طنز کوتاه و به جا… یاد دیالوگ پیمان معادی افتادم توی سریال افعی تهران:همیشه فکر میکردم اونهایی که بیشتر داد میزنن آدمهای بدی هستن! داداش کوچولو فریاد نزد حتی حرف هم نزد اما آخر داستان بلند انجام داد! داداش کوچولو تا آخر داستان داداش کوچولو موند یا تغییر کرد! داداش کوچولو آخر داستان چی شد و چی باعثش شد؟!
درود به همگی. **Mohsenn_785** + ممنونم رفیق. سعی میکنم اگه بشه. **brume** + اهل دل که نیستم. ولی جد و آبادم اهل دله! نخوردیم نون گندم، ولی بسیار دیدیم دست مردم! **cjyxtjh** + ممنونم عزیز. چشمات شاهکار میبینه. **mehrdad.tala** + ممنونم مهرداد جان. **Maiky saba** + ممنونم. خوشحالم که خوشتون اومده. با اینحال باز چند کلمه از دستم رفته. شیم آن می. **Abolipop** + مخلصیم، ممنون که خوندین. **Nakrang** + هیچوقت هدفم راست کردن و خیس کردن و تحریک کردن لای پاها نبوده، هدفم تحریک ذهن و روانه! با این حال ممنون که خوندی و پوزش که راست نشد.
**27195** + قربان شما. همیشه لطف داشتین رفیق. **احمدشاه۶** + همیشه دوست داشتم زیر داستانای خودمم کامنتت رو ببینم. ممنون که افتخار دادی احمد شاه. فقط ناموسا یه تنوعی تو کامنتهات بده، مرسی. **MoonKissed** + روایت غیر خطی معمولا ریسکیه و ممکنه برای مخاطب ملموس نباشه. با اینحال خوشحالم که خوشتون اومده. **mr_unstable** + قربان شما. ممنون که مثل همیشه خوندین. **roohebimar** + ممنون از لطفت. معمولا این سبک زیاد عامه پسند نیست، ولی نوشتنش واقعا لذت بخشه. خوشحالم که خوشت اومده. **sikir** + ممنون از کامنت خوشگلت. بله چندین پایان دیگه هم میشد. شاید اگه برای انتشار عجله نمیکردم بهتر هم میشد. ممنونم. **Mame buz** + این از لطفته که اینقدر قشنگ داستان رو توصیف کردی. واقعا ممنونم. **شهوانیترینم** + ممنونم عزیزم. خوشحالم که اینقدر تاثیر گذار بوده برات. کتاب هم نوشتم، اما دوست ندارم تو دوران منحوس ج.ا کتابی با اسم واقعیم منتشر بشه. ایزدخواست بعد از این دوران منحوس…
سفید دندون عزیز اینهمه سال دارم داستانهات رو میخونم و هر بار بیشتر کیف میکنم . کلمه استاد واست کم هست . بنده بعنوان یک دکترای زبان و ادبیات فارسی بهت میگم : ابر استاد دست مریزاد صدتا لایک
فوق العاده بود
خدارو شکر که اهل دل نیستی، رضا جان. حقیقت همیشه، داستان های تورو دوست داشتم. و دارم. اما خب متاسفانه شرایط جوری ایجاد کرد. که نه تو منو درست شناختی. نه من تورو اما با این حال خوشحالم که بیکار نیستی. و مینویسی
در بستر اجتماع، اعتیاد، جنایت و داستان و سوالاتی که در ذهن ایجاد میشه. ممنونم. مثل همیشه انگار یک لول دیگری از توانایی نوشتن شما رو دیدم. دست مریزاد. خیلی سخته و آفرین ها داری. دلم داستان های چند قسمتی شما رو میخواد. (و چند نفر دیگر از دوستان) انگار پناهی برای خستگی های منه… ممنونم
بسیار عالی بود . منتظر بعدیش هستم
واقعا متفاوت بعد چند وقت یه نوشته که ارزش خوندن داشت بوف کور صادق هدایت باشه!!!!! افتخار دادی
این بینظیره بسیار عالی بود نه این خیلی خوبه
**Lilak lime** + ممنونم لیلاک عزیزم **آقای تنها** + ممنون از نقد و موشکافی خوشگلت مستر جان **فاعل خوش اخلاق** + واقعاً باعث افتخارمه. خیلی لطف دارین استاد عزیز **Jasminaa** + ممنون که چند ساله داری میخونی منو رفیق **27195** + ممنون از لطفتون. واقعیتش فصل دوم رقص گرگها که خیلی هم بلند و طولانیه، آمادهست. اما تو این شرایط سایت دلم نمیخواد منتشرش کنم. بعدها شاید اگه اوضاع کمی بهتر شد، منتشرش کنم. **Kbayatian** و **bashak** و **mortykhafan** عزیز + ممنون از لطفتون و خوشحالم مورد پسند واقع شده.
این دفعه ریدی سپید دندان با این نوشتنت
بابای خوبی داری همه چیز رو از قبل پیش بینی کرده بود یه بیماری هم به اسم کصخلی و نشگی(معتادی)هم داری:نرمالی ولی این سایت به درد تو نخبه نمی خوره (هیفی قدرت داستان نویسی قوی داری)
خیلی کسشعر بود. فکر کنم نویسنده رو دراگ بود
با اینکه با این یکی داستانت زیاد ارتباط برقرار نکردم، ولی قطعا نوشته خوبی بود. ولی فاصله زیادی با داستان های قدیمیت داشت بنظرم. کی میخوای برگردی به قدیم؟ شاید هم هیچوقت.. من هنوز تو کف چهار داستان بازی کثیف، زنی از جنس شیطان، رقص گرگ ها و شیدای شهوت که مرتبط با میشه خاله صدات کنم هم بود موندم دوباره همچین چیزایی خلق کن و خوشحالمون کن سفید دندون عزیز⚘️
اکثر داستانات آخرشون تلخه
AAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAA!!! این چیه!!! یارو خواهرش رو با لباس پلیسی و پرستاری و تراپیست و گروپ و آخوند و سگ تو کوچه گاییده بعد خواسته از هرکس اینطوری تو جامعه دید انتقام بگیرررررر ♀️ ♀️ آدم تریاکی تراپیستش رو کوشته چون زنش بوی عطر تلخ میداده؟ اصلا تو برداشتی روایت قتل رو با صادق هدایت و کافکا و محارم قاطی پاتی کردیییییاااااااااااآ بسه دیگه روباه پیر، ملت میان اینجا جق بزنننن
**Dayvid1975** + نه بابا؟ ای بابا:( **Amirmkz** + شما گفتی نخبهام، کامنت پایینی گفت رو دراگم. گاهی مرز بین حقیقت و دروغ همینقدر محوه. به هر حال ممنونم. **3xman30** + نویسنده که نه، ولی راوی رو دراگ بود! **0Mr.Devil__Dick0** + ممنون که از خیلی وقت پیش دنبالم میکنی. دوست دارم هر سبکی رو امتحان کنم و متاسفم که با این یکی ارتباط برقرار نکردی. ایزدخواست و عمری باقی بود، داستانهای بعدی. **7371** + چگونه شیرین بنویسم تلخی این دنیا را؟ ممنون که خوندین. **مهآرا** + روباه شاید باشم ولی پیر نه، روحم شاید پیر باشه ولی جسمم نه. نمینویسم که ملت جق بزنن، مینویسم که ملت جق نزنن. نمیدونم تخریب کردی یا تعریف، اما به هر حال ممنونم و امیدوارم ایزد تمامی صادقین رو مثل هدایت، هدایت بکنه!
اوههههه منم خوشبختم ☺️ نفهمیدی تمجید بود یا تخریب؟ اشکال نداره عزیزم، چون قصد منم همین بود. پیر نشدی؟ یعنی هنوز میخوای بنویسی، بابابزرگ روباهه؟ من که میدونم چیزت پیر شده ولی الان چیزی نمیگم تا آینده خودش معلوم بشه
دیوونه ایی تو پسر مارو هم کسخل کردی
حیرت انگیز بود واقعا-ادم میمونه از این نبوغ!از اون داستانا وفیلم هاییه که همیشه تو إهنت میمونه وتا مدت ها ذهنت درگیرش میشه
پسررررر، دیوونه ای تو
بابا بنازم دمت گرم
داستان قشنگی بود و همه فکرها رو به خودش مشغول کرد نیازمند تفکر
عالی رضا لامصب مثل شاهکارا قبلی بود فقط وقت میکنی زود به زود داستان بنویس