داستان تابستون با خواهرم لیلا
من خالد هستم، ۲۶ سالمه.
خواهرم لیلا ۲۰ سالشه.
علی – ۲۷ ساله، دوست قدیمیام، بدن ورزیده و کیر کلفت
سهیل – ۲۶ ساله، دوست صمیمیام، آرام اما شهوتی و با تجربه
کریم – ۲۵ ساله، دوست دوران بچگی، خجالتی اما مهربان
فاطمه – ۲۱ ساله، خواهر کریم، سینههای درشت و کون برجسته
چند روز قبل از ماجرا، من و لیلا تنها بودیم تو خونهی ویلایی شمال.
بابا مامان رفته بودن سفر سهروزه.
اون روز، لیلا تو حیاط کنار استخر نشسته بود.
یه لباس استخری نیمهشفاف پوشیده بود، پارچهاش انقدر نازک بود که کسش از زیرش کاملاً معلوم بود.
دو تا لبِ کشیده و چاق که با هر حرکت پاهاش میمالید به هم، زیر پارچهی نمدار برجسته شده بودن.
نوک سینههاش هم از زیر پارچه مشخص بود، سفت و برآمده.
هر بار که آب به بدنش میخورد، پارچه به پوستش میچسبید و خط کسش کامل دیده میشد، یه برجستگی کوچیک و خیس که انگار منتظر بود کسی لمسش کنه.
کیرم تو شلوارک سفت شد.
رفتم تو حموم و با عکسایی که ازش دزدکی گرفته بودم، جلق زدم.
آبم ریخت رو کاشی و اسمش رو فریاد زدم.
اون شب، ساعت حدود ۱۲ بود.
از اتاقم اومدم بیرون که یه لیوان آب بردارم.
دیدم چراغ اتاق لیلا روشنه و درش نیمهباز.
خواستم برم تو اتاقم که یه صدای عجیبی شنیدم.
صدای نفسهای تند و نالههای خفه.
کنجکاو شدم.
آروم رفتم پشت در، نگاه کردم از لای در.
لیلا روی تخت دراز کشیده بود، شرتش پایین پاهاش بود، دستش رو کسش بود و داشت خودارضایی میکرد.
چشماش بسته بود، لبای کسش خیس و برق میزد، انگشتش تند تند میرفت تو کسش و میاومد بیرون.
هر بار که انگشتش رو درمیآورد، یه رشته آب از کسش کش میاومد و لباش رو خیس میکرد.
کیرم حسابی راست شد.
نمیدونستم چیکار کنم.
یهو لیلا چشماش رو باز کرد و منو دید.
ترسید، سریع دستش رو برداشت و شورتش رو کشید بالا.
گفت: «خالد؟! چیکار میکنی اینجا؟!»
منم یخ کرده بودم.
گفتم: «من… من آب میخواستم… دیدم درت بازه…»
لیلا سرخ شده بود، از خجالت داشت میسوخت.
گفت: «برو بیرون!»
ولی من نتونستم تکون بخورم.
کیرم تو شلوارم علم کرده بود، تابلو بود.
لیلا نگاه کرد به شلوارکم، دید چی شده.
گفت: «تو… تو نگاه میکردی؟»
گفتم: «لیلا… من…»
یهو لیلا گفت: «بیا تو… در رو ببند…»
با تعجب نگاهش کردم.
گفت: «چرا اینجوری نگاهم میکنی؟ تو که داری نگاه میکردی… پس بیا…»
رفتم تو اتاق و در رو بستم.
لیلا روی تخت نشست و گفت: «بیا کنارم…»
رفتم کنارش نشستم.
دستمو گرفت و گذاشت رو کسش (روی شورتش).
گفت: «حسش کن… ببین چقدر خیس شده…»
دستش رو برد روی کیرم و گفت: «اینم که دیگه تابلوئه…»
شلوارکم رو پایین کشید، کیرم بیرون اومد.
لیلا نگاه کرد و گفت: «چه کیری… چه کلفتی…»
بعد خودش شورتش رو درآورد.
کسش رو دیدم: سفید، خیس، لبای چاق و برجسته، یه کم پف کرده بود و ازش آب میچکید.
لیلا گفت: «بیا… میخوام حس کنم…»
رفتم روش، کیرم رو گذاشتم دم کسش.
لیلا گفت: «آهسته… اول آهسته…»
آروم وارد شدم.
لیلا نفسش رو حبس کرد و بعد با یه ناله گفت: «آخ… یس… اینطور…»
شروع کردم تلمبه زدن، آروم آروم.
لیلا پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد و گفت: «جرم بده… محکمتر…»
تندتر کردم.
صدای «شلپ شلپ» از کس خیسش بلند بود.
لیلا میگفت: «یس… یس… داداش… کصم مال توئه… دیوونهام کردی…»
بعد از چند دقیقه، لیلا یهو لرزید و کمرش رو قوس داد و جیغ زد: «آه… آخ… دارم…»
آبش با فشار اومد بیرون، کیرمو خیس کرد.
منم دیگه طاقت نیاوردم، آبمو ریختم تو کسش.
لیلا بغلم کرد و گفت: «چه حسابی…»
از اون شب به بعد، هر شب لیلا میاومد تو اتاقم.
دیگه هیچ حرفی نمیزد، فقط میاومد، لباساشو درمیآورد، میخوابید رو تخت و میگفت: «بیا…»
چند روز بعد، صبح زود بود.
لیلا داشت تو استخر شنا میکرد.
یه لباس استخری خیلی کوچیک و نازک پوشیده بود که فقط کسش رو میپوشوند، بندهای نازکش رو شونههاش بود و پارچهاش انقدر نازک بود که سینههاش کامل از زیرش معلوم بود.
هر بار که از آب بیرون میزد، لباس به کسش میچسبید و خط کسش کامل دیده میشد، لبای کشیده و چاقش که با هر حرکت پاهاش میمالید به هم.
من داشتم صبحانه میخوردم که یهو در خونه زده شد.
رفتم در رو باز کردم.
علی، سهیل و کریم پشت در بودن.
علی گفت: «سلام خالد! گفتیم بیاییم یه سر بزنیم بهت، خونه خالیه، خوش میگذره!»
گفتم: «وای! چه خوب شد! بیایید داخل!»
اومدن تو حیاط.
لیلا رو که تو استخر دیدند، علی گفت: «وای… لیلا… چقدر خوشگل شدی…»
لیلا خندید و گفت: «ممنون علی، بیایید تو آب!»
من گفتم: «باشه، من یه کاری دارم، میرم دوکان، یه چیزایی بخرم براتون. نیم ساعت دیگه میام. شما خوش باشید.»
رفتم دوکان.
نیم ساعت بعد برگشتم.
وقتی رسیدم خونه، دیدم در حیاط بازه و صدای خنده و آب میاد.
رفتم تو حیاط، دیدم علی و سهیل و کریم تو استخرن، ولی لیلا نیست.
علی منو دید و گفت: «خالد! بیا! لیلا رفت تو خونه که لباس عوض کنه.»
گفتم: «چی شده؟»
سهیل با یه لبخند عجیب گفت: «هیچی… لیلا تو استخر با ما بود که یهو لباسش…»
علی حرفش رو قطع کرد و گفت: «سهیل! خفه شو!»
گفتم: «چی شده؟ بگو!»
علی گفت: «خالد… لیلا داشت تو آب شنا میکرد که یهو بند لباسش پاره شد و کل لباس از تنش در اومد… ما همه چیز رو دیدیم… سینههاش که افتاد بیرون، کسش که کامل معلوم شد، همه چیز…»
من که این رو شنیدم، یهو حالت عجیبی بهم دست داد.
گفتم: «چی؟! یعنی…»
سهیل گفت: «آره داداش… لیلا برهنه شد تو آب… سینههاش، کسش، همه چیز رو دیدیم… خیلی خجالت کشید و رفت تو خونه…»
کریم هم گفت: «ما که نمیدونستیم اینجوری میشه… اتفاقی بود…»
رفتم تو خونه.
درب اتاق لیلا بسته بود.
زدم: «لیلا! در رو باز کن!»
لیلا با صدای گریه گفت: «برو بیرون! نمیخوام کسی منو ببینه!»
گفتم: «لیلا، در رو باز کن!»
لیلا در رو باز کرد.
یه حوله پیچیده بود دور خودش، ولی سینههاش از بالای حوله معلوم بود و پاهاش هم کاملاً برهنه.
گفتم: «لیلا… چی شد؟»
لیلا با گریه گفت: «داداش… من تو استخر بودم که بند لباسم پاره شد و کل لباسم از تنم در اومد… علی و سهیل و کریم همه چیز رو دیدند… من دیگه نمیتونم جلوشون وایسم…»
من بغلش کردم و گفتم: «نگران نباش عزیزم… اتفاقی بود… اونا دوستای منن، چیزی نمیگن…»
لیلا گفت: «اما من خجالت میکشم…»
من گفتم: «لیلا… اونا رفتن… فقط من موندم…»
لیلا نگاه به من کرد و گفت: «راست میگی؟»
گفتم: «آره…»
رفتم تو حیاط.
علی و سهیل و کریم منتظر بودن.
علی گفت: «خالد… واقعاً متاسفیم… ما نمیدونستیم…»
گفتم: «باشه… اتفاقی بود… حالا برید… من باهاش حرف میزنم…»
علی گفت: «باشه…»
رفتن.
شب که شد، لیلا اومد تو اتاقم.
گفت: «داداش… امروز…»
گفتم: «چی شد؟»
لیلا گفت: «راستش… وقتی علی و سهیل و کریم منو برهنه دیدند… یه حس عجیبی داشتم…»
گفتم: «چه حسی؟»
لیلا گفت: «نمیدونم… یه حس… شاید دلم میخواست بیشتر…»
من هیچی نگفتم.
لیلا ادامه داد: «میدونی… اونا خیلی حواسشون به من بود…»
باز هیچی نگفتم.
لیلا گفت: «داداش… اگه دوباره بیان… من نمیخوام فرار کنم…»
گفتم: «یعنی چی؟»
لیلا گفت: «یعنی… شاید دلم بخواد باهاشون…»
روز بعد، علی و سهیل و کریم دوباره اومدن.
این بار لیلا خودش رفت به استقبالشون.
با یه لباس نیمهشفاف که هیچی رو پنهان نمیکرد.
علی که لیلا رو دید، گفت: «لیلا… تو…»
لیلا خندید و گفت: «چیه؟ مگه دوست ندارید؟»
علی دیگه خودشو نگه نداشت.
رفت سمت لیلا، بغلش کرد و شروع کرد به بوسیدن.
سهیل و کریم هم رفتند کنارشون.
منم رفتم کنار لیلا.
لیلا نگاه به من کرد و خندید و گفت: «بیا داداش…»
اون روز، لیلا با علی و سهیل و کریم و من بود.
علی رفت تو کصش.
لیلا جیغ کشید: «آه… علی… چه کیری… جرم بده… محکمتر… یس… یس…»
سهیل رفت تو کونش.
لیلا ناله زد: «آه… سهیل… کونم رو پر کن… جرم بده… محکمتر…»
کریم رفت تو دهنش.
لیلا ساک میزد و میگفت: «اممم… یس… چه طعمی…»
من رفتم سمت سینههاش و شروع کردم به مکیدن.
لیلا میگفت: «یس… یس… همهتون… منو پاره کنین… جرم بده… محکمتر…»
تا شب همون حال بودیم.
لیلا چند بار ارضا شد.
من دو بار ارضا شدم.
علی و سهیل و کریم هم هرکدوم چند بار.
چند روز بعد، کریم خواهرش فاطمه رو آورد خونه.
فاطمه ۲۱ ساله بود، سینههای درشت و کون برجسته داشت.
اون روز، لیلا فاطمه رو برد تو اتاقش و باهاش حرف زد.
نمیدونم چی گفت، ولی فاطمه اومد بیرون و گفت: «من آمادهام…»
همه جمع شدیم تو اتاق بزرگ.
لیلا و فاطمه هر دو برهنه کنار هم دراز کشیدن.
من رفتم سمت کس لیلا.
علی رفت سمت کون فاطمه.
سهیل رفت سمت سینههای فاطمه.
کریم رفت سمت لبهای لیلا.
همه با هم میزدیم.
صدای «شلپ شلپ» و «یس یس» و «آه آه» کل خونه رو پر کرده بود.
لیلا میگفت: «یس… یس… دارم میمیرم… جرم بده… محکمتر…»
فاطمه هم میگفت: «منم همینطور… جرم بده… محکمتر… یس… یس…»
بعد از نیم ساعت، من ارضا شدم و آبم رو ریختم تو کس لیلا.
نیم ساعت بعد، رفتم سراغ کون فاطمه.
فاطمه گفت: «آه… کونم پر شد… چه احساسی… یس…»
علی و سهیل و کریم هم هرکدوم با لیلا و فاطمه بودن.
علی رفت تو کس فاطمه، سهیل رفت تو کون لیلا، کریم رفت تو دهن فاطمه.
همه چیز قاطی شده بود، لیلا و فاطمه دیگه نمیدونستند کی کجاست.
لیلا میگفت: «یس… یس… دیگه نمیتونم…»
فاطمه هم میگفت: «منم… دارم…»
اون شب تا صبح ادامه داشت.
لیلا چهار بار ارضا شد، فاطمه سه بار.
من سه بار ارضا شدم.
علی و سهیل و کریم هم هرکدوم چند بار.
صبح که شد، همه خسته روی تخت دراز کشیده بودیم.
لیلا تو بغلم بود و فاطمه تو بغل کریم.
علی و سهیل هم روی مبل خوابیده بودن.
لیلا گفت: «داداش… این شب رو هیچ وقت فراموش نمیکنم…»
فاطمه هم گفت: «منم… مرسی که منو دعوت کردید…»
علی گفت: «خالد، تو بهترین میزبان دنیایی…»
سهیل گفت: «امشب رو تکرار میکنیم، درست؟»
من خندیدم و گفتم: «حتماً…»
چند روز بعد، آخرین شب تابستون بود.
فردا بابا مامان برمیگشتند.
همه جمع شدیم.
لیلا گفت: «امشب آخرین شبه… پس باید خاص باشه…»
همه لخت شدیم.
لیلا و فاطمه روبروی هم دراز کشیدن.
علی، سهیل، کریم و من، هر کدوم یه سمتشون رفتیم.
همه با هم میزدیم، تا صبح.
لیلا پنج بار ارضا شد، فاطمه سه بار، من چهار بار، علی و سهیل و کریم هم هر کدام چند بار.
صبح که بیدار شدم، لیلا تو بغلم بود.
گفت: «داداش… این تابستون رو هیچ وقت فراموش نمیکنم…»
گفتم: «منم همینطور…»
صبح که بابا مامان اومدن، همه چیز عادی بود.
لیلا با لباس معمولی پذیراییشون شد.
منم رفتم سراغ کارام.
ولی شب که شد، لیلا یه پیام برام فرستاد:
«داداش… کسِ من دیگه بدونِ کیرِ تو نمیخوابه…»
منم خندیدم و نوشتم: «پس تا تابستونِ بعد…»
تموم.
نوشته: خالد
شعر بود
خوارکسه چرتکه میندا۸ت ی کی چند بار ارضا شده ؟ مطمئن هستی موردی از قلم نیافتاده
مادرتو گاییدن با این حجم از کوسشعری که به مغز پر از پهنتون خطور میکنه. لباس استخری!!
ننه بابات سه روزه رفتن مسافرت شما یه ماه سکس داشتین زندگیتو گاییدم
کاری به محتوای داستان ندارم ولی آداب و اصول نوشتاری رو بلد نیستی
این چیه دیگه من که نخوندم ؛ تا جایی که دوستات دوباره اومدن فقط خوندم ؛ چرت به تمام معنا ؛ عقل که نداری مغز هم نداری ؟ موفق باشی
کون گشاد مگه داری مسابقه فوتبال گزارش میکنی فقط قلعه نویی کم داری واسه مربی
تو ببین واقعا دیگه ننویس کیرم تو کص مادر حندت که تو بی ناموس به دنیا اورد حرومزاده
خالد مطمینی اونجا ایران بود جزیره اپستین نبود ؟
خلاصه داستان : همه همو میکردن پسرا همو نکردین؟ دخترا لز نکردن؟
واقعاً ک.. و .. س شعر خیلی خیلی ( یس یسی ) بود