امیرعلی (۲)

…قسمت قبل

امیرعلی تا ما رو دید توقف کرد، پیاده شد و بعد از دست و روبوسی با من به ساناز عرض ادب کرد، دستشو گرفت و خیلی باکلاس بوسید. بعد هم خیلی محترمانه به من و ساناز تعارف کرد که سوار ماشین بشیم. من جلو نشستم و ساناز نشست عقب. راستش حس کردم اون طفلکی هم مثل دفعه اول من، از دیدار با امیرعلی ذوق زده شده و مشخص بود که خوشحاله سوار همچین ماشین شیک و تر و تمیزی شده. اولش فضا خیلی سنگین بود و تا دو سه دقیقه جز سلام و علیک معمولی حرفی بین ما رد و بدل نشد. تا این که امیرعلی ابتکار عمل به خرج داد و گفت: ساناز خانم، همون طور که سامان جان از شما تعریف کرده (که دروغ می گفت، چون من راجب خانواده ام خیلی کم صحبت کرده بودم) ماشالا خیلی وزین و شکیل هستید. گویا به زودی کنکور دارید و حسابی مشغول درس خوندن هستید این روزها، درسته؟ چی میخونید؟ چی دوست دارید قبول بشید؟ ساناز هم با لطافت خاصی جواب داد: نظر لطف شما و داداشمه، بله، تجربی میخونم و دلم میخواد ایشالا پزشکی قبول بشم و…

خلاصه، طلسم سکوت شکسته شد و همون طور که با ماشین دور میزدیم، امیرعلی و ساناز حسابی گرم گفت و گو شدند. اصلاً انگار نه انگار من کنار امیرعلی نشسته بودم و ده پونزده دقیقه قبل داشت پشت تلفن برای من ابراز دلتنگی می کرد! امیرعلی یه جا توقف کرد و پیاده شد و بعد مدتی با سه تا لیوان شیرموز مخصوص برگشت. ساناز گفت: چرا زحمت کشیدید؟ شرمنده کردید. امیرعلی که دیگه یخش باز شده بود با لبخند جواب داد: خواهش می کنم، نوش جونت ساناز جون. با شنیدن این کلمه گر گرفتم و با لحن نسبتاً تندی گفتم: نو که اومد به بازار، کهنه میشه دل آزار، درسته؟ امیرعلی بلند خندید و همون طور که داشت لیوان شیرموز رو سر می کشید، با دست دیگه به کیرش اشاره کرد و با لبخند گفت: اختیار داری سامان جون، تو که می دونی جات کجاست؟ من یه لحظه ترسیدم که ساناز متوجه منظورش نشده باشه که دیدم مشغول خوردنه و توجهش به جلو نیست.

بعد یکی دو ساعت گشت و گذار و گپ و گفت امیرعلی ما رو سر همون چهارراه همیشگی پیاده کرد. موقع خداحافظی یه کارت ویزیت به ساناز داد و گفت: هر زمان دوست داشتی بهم زنگ بزن، خوشحال میشم افتخار بدی باز هم باهم بیرون بریم. فقط همون طور که قبلاً هم به سامان گفتم، تأکید می کنم لطفاً مامانت از موضوع آشنایی با من چیزی متوجه نشه! ساناز با چشمکی رضایت و تأیید خودشو اعلام کرد و ضمن تشکر پیاده شدیم.

اون روز تا مامان از سر کار برگشت، توی خونه من و ساناز کلی درباره امیرعلی صحبت کردیم. ساناز هم مثل من شیفته امیرعلی شده بود و مرتب ازش تعریف می کرد که چه آقا و چه با شخصیت و چه جنتل من و… است. نمیدونستم خوشحال باشم که ساناز رو با خودم درباره امیرعلی همراه کردم یا ناراحت از اینکه یک هوو برای خودم ردیف کردم!

دو سه روز گذشت و من فرصت کردم به بهانه دریافت کارنامه و سر زدن به مدرسه، از خونه بزنم بیرون و با امیرعلی قرار بذارم. طبق معمول بعد کمی دور دور کردن رفتیم محل همیشگی وصال. وقتی وارد شدیم متوجه شدم امیرعلی کلی به سر و وضع خونه رسیده و مقدار زیادی لوازم خونه از جمله یکی دوتا فرش، بالش، تشک تخت، پتو، جالباسی، یه یخچال کوچولو، حوله دست و حمام و… خریده. خیلی ذوق کردم. گفتم: وای، دمت گرم، چه خوب کردی این ها رو خریدی، چقدر خوب شده اینجا و… و کلی ازش تشکر کردم. راستش بیشتر از هر چیز از وجود بالش و تشک خوشحال شدم چون روی تخت بدون تشک کون دادن خیلی سخت بود. به خصوص زمانی که دراز می کشیدم و امیرعلی روی من می خوابید خیلی اذیت می شدم.

اون روز هم مراحل سکس مو به مو مثل همیشه انجام شد. البته این بار من با وجود بالش و تشک و پتو راحت تر از قبل کون دادم. این دفعه امیر علی خیلی قشنگ کیر کلفتشو تا دسته توی کونم جا داد و شدت تلمبه ها رو هم خیلی بیشتر از قبل کرد. امیرعلی همیشه عادت داشت وقتی منو توی مدل داگی میکرد، لپ های کونمو سفت می گرفت و با جملاتی نظیر چه کونی، چه رونی، کون خودمه، جرت میدم و… به کارش می پرداخت. البته من هم همیشه کم نمیذاشتم و با جملاتی مثل کون خودته، جرم بده، تا دسته فرو کن و… همراهی اش می کردم. ولی این بار حین تلمبه زدن حرف های جدیدی زد که عرق سرد بر کونم نشست!

-سامان جون عجب خواهری داری، مثل خودت ناز و سفید و خوشگل و توپر.

-ممنونم.

-مطمئنم کونش هم مثل تو تپل و سفیده.

-نمی دونم، ولی ما کلاً این شکلی هستیم.

-آره، می دونم، میاریش بکنمش؟

-کی رو؟

-ساناز رو.

-نمی دونم، چی بگم، فکر نکنم پایه این کارا باشه.

-تو بیارش، من خودم ردیفش میکنم.

-یعنی بیارم بکنیش؟

-آره، بیارش، می خوام ساناز رو هم مثل خودت کونی خودم بکنم. اینقدر از کون بکنمش که مثل خودت گشاد بشه. اینقدر تو کونش آب بریزم که کونش چاق و آبدار بشه…

-چی بگم والا

-ساناز جرت میدم، ساناز میگامت، ساناز کونتو بخورم و…

و آبشو خالی کرد توی کونم.

وقتی از دستشویی برگشتم لباس هامو پوشیدم و با لحن جدی به امیرعلی گفتم: این حرف هایی که میزدی، راست بود یا از سر شهوت می گفتی؟ سیگارشو خاموش کرد و با صراحت جواب داد: بله، از آجیت خیلی خوشم اومده، همه مشخصاتی که من دوست دارم رو داره، توپر، سفید، خوشگل، چشم رنگی، بور، ناز و خوش برخورد. گفتم: تو که گفتی از پسر خوشت میاد. با خنده گفت: اون که آره، ولی ساناز خیلی خوبه و بنا به دلایلی دوست دارم ترتیب اون رو هم بدم. گفتم: من که نمیفهمم چی میگی، ولی من چطور میتونم به آجیم بگم بیاد به تو کون بده؟ خندید و گفت: لازم نیست تو بهش بگی بیاد به من بده. تو تشویقش کن به من زنگ بزنه و با من قرار بذاره، بقیه اش با من. یک کم فکر کردم و چون طبق معمول دوست نداشتم جواب رد به امیرعلی بدم گفتم: باشه، هرچی تو بگی، فقط اگر همه چیز اوکی شد و بالاخره راضیش کردی و آوردی ترتیبشو دادی، تکلیف من چی میشه؟ مطمئنم اگر ساناز رو بتونی بکنی دیگه سراغ من نمیای. قهقهه مستانه ای زد و گفت: اصلا نگران نباش سامان جون، تو تا هر زمان بخوای، زیرخواب ثابت خودمی. خواهرت رو هم اگر ردیف کنم زیر خواب خودم میکنم و قول میدم به هردوتاتون با جون و دل برسم. گفتم: خداکنه، امیدوارم پای حرفت بمونی و ما رو قال نذاری.

اون روز توی خونه با ساناز صحبت کردم و خواستم نظرشو راجب قرار با امیرعلی بدونم. ساناز گفت: اتفاقاً خودم دوست دارم ببینمش، ولی تا بعد کنکور نمی تونم. دوست ندارم حواسم پرت بشه. یکی دو روز بعد از کنکور باهاش قرار میزارم.

هفته بعد دوباره رفتم پیش امیرعلی و حین کون دادن موضوع رو بهش گفتم. خیلی شارژ شد و توی تلمبه زدن و گفتن حرفای رکیک قوت گرفت. مدام اسم ساناز رو میاورد و طوری منو محکم می کرد که انگار داره ترتیب کون ساناز رو میده.

بالاخره روز موعود فرا رسید و دو روز بعد از کنکور من ساناز رو بردم سر قرار با امیرعلی. بعد از مدتی دور دور زدن امیرعلی خیلی محترمانه به من گفت: سامان جون، شما رو پیاده می کنم تا من و ساناز جون بتونیم کمی راحت صحبت کنیم. راستش خیلی به من برخورد. ترکیبی از حس های حسادت، دل شکستن و غیرت به جونم افتاد، ولی در برابر امیرعلی چاره ای جز رضا نداشتم و سر همون چهارراه همیشگی پیاده شدم و رفتم خونه. تا ساعت دو که ساناز برگشت خونه مردم و زنده شدم. تا صدای در رو شنیدم پریدم سمت در و رفتم پیش ساناز و پرسیدم: چی شد؟ چطور بود؟ کجا رفتید؟ و… ولی ساناز جواب سربالایی داد و خیلی دمغ رفت توی اتاقش و محکم در اتاق رو بست و دیگه تا مامان نیومد از اتاق بیرون نیومد.

عصر دوباره طوری که مامان متوجه نشه ازش پرس و جو کردم که باز هم جواب درست درمونی نداد. خیلی ترسیدم. یعنی چی شده بود. دل تو دلم نبود زنگ بزنم از امیرعلی بپرسم. فردای اون روز به بهونه خرید از خونه زدم بیرون و از یک تلفن کارتی زنگ زدم به امیرعلی. مثل همیشه خوب و مهربانانه جواب داد، ولی وقتی ازش پرسیدم چی شده گفت: الان کار دارم وقتی ببینمت بهت توضیح میدم. خیلی ذهنم درگیر شد که چی شده. نه ساناز جوابمو میداد و نه امیرعلی و من پاک هنگ کرده بودم.

سه چهار روز بعد یه برنامه چیدم و رفتم خونه امیرعلی. گفتم تا نگی چی بین تو و ساناز گذشته دیگه بهت کون نمیدم. خندید و گفت: ای کلک، یعنی دقیق میخوای بدونی با خواهرت چیکار کردم؟ با جدیت گفتم: آره، دقیقِ دقیق. با همون لبخند خاصش گفت: با ساناز اوکی شدم. گفتم: سکس هم کردید؟ با خنده گفت: گویا خیلی مشتاقی بشنوی خواهرت بگا رفته. بعد مدتی مکث ادامه داد: فقط این رو بگم که کونش از کون تو گوشتی تر و سفیدتر و کیر من اولین کیری بود که توش می رفت. با تعجب پرسیدم: جدی میگی؟ یعنی واقعاً کردیش؟ با جدیت گفت: بله، خیلی راحت تر از تو پا داد، ولی گاییدنش راحت نبود و کمی اذیت شد. چهارشنبه قراره باز بیاد اینجا. این دفعه وقت بیشتری برای آماده کردن کونش میذارم تا کمتر اذیت بشه و بیشتر حال کنه.

گفتم: مبارکه، راجب من که چیزی نگفتی؟ با خنده جواب داد: چرا گفتم داداشش رو ده بیست بار گاییدم. گفتم: تو رو خدا گفتی؟ گفت: نه، نگفتم، نگران نباش.

اون روز امیر علی با اشتیاق کمتری منو گایید و قشنگ حس کردم که اون لذت قبل رو با من تجربه نکرد. حدس زدم لذت گاییدن ساناز بر من غلبه کرده و دلش پیش اونه، ولی به روی خودم نیاوردم و گذاشتم کارشو اون طور که راحته بکنه…

در راه برگشت، باز هم امیرعلی از خوبی های ساناز تعریف کرد و تأکید کرد دلش می خواد هفته ای چند بار ساناز رو بکنه. وقتی خواستم پیاده بشم گفتم: امیرعلی میتونم یه چیز ازت بخوام؟ گفت: جانم، بگو. گفتم: اجازه میدی چهارشنبه که خواستی ساناز رو ببری خونه، من قبلش برم اونجا و توی اون کمد دیواری اتاقت قایم بشم و سکس شما رو آروم کن ببینم؟ خندید گفت: ای شیطون، خیلی بلایی. از نظر من که مشکلی نیست، ولی اگر صدایی ازت در بیاد و ساناز متوجه حضور تو بشه، دیگه همه چی لو میره و من هم مجبورم همه اتفاقات رو براش تعریف کنم. گفتم: نه، خیالت راحت، قول میدم مراقبت کنم که سوتی ندم. خدافظی کردم و رفتم و دل تو دلم نبود تا روز چهارشنبه برسه. توی اون چند روز هیچ حرفی با ساناز راجب امیرعلی نزدم که یه وقت سوتی ندم و به چیزی شک نکنه تا همه کارها خوب پیش بره. ساناز از روز قبلش به مامان گفته بود فردا یعنی چهارشنبه باید برم مدرسه و کارنامه مو بگیرم و با مشاور صحبت کنم و داشت زمینه چینی می کرد که تایم مناسبی برای دیدار با امیرعلی داشته باشه. مامان هم اوکی داد و همه چیز برای حال و حول ساناز ردیف شد.

روز چهارشنبه، من طبق هماهنگی با امیرعلی، وقتی ساناز و امیرعلی دور دور بودند، زودتر از اون دو تا رسیدم خونه امیرعلی و توی کمد دیواری اتاق مخفی شدم. نیم ساعت بعد در حالی که تمام وجودم به لرزه افتاده بود، صدای باز شدن در رو شنیدم…

از داخل کمد که مشرف به تخت بود نمی تونستم بیرونِ اتاق رو ببینم، ولی از سوراخ قفلی که جاش خالی بود، اشراف خیلی خوبی روی تخت داشتم. حدس می زدم تا چند لحظه بعد اونها میان توی اتاق و روی تخت ولو میشن، ولی این طور نشد و بعد مدتی صدای شر شر آب از توی حمام که توی همون اتاق بود به گوش رسید. خوب گوشامو تیز کردم و متوجه شدم امیرعلی و ساناز دو نفری رفتند حمام. آروم از کمد اومدم بیرون و رفتم پشت در حمام گوش وایستادم. دوش آب باز بود و صدای چندانی شنیده نمی شد. تنها چیزی که متوجه شدم صدای ساناز بود که گفت: امیرعلی مراقب باش موهام خیس نشه، فقط بدنمو بشور…

باز هم حسرت خوردم. امیرعلی ساناز رو شخصاً برده بود حمام و و آماده کار می کرد، ولی به من میگفت برو دستشویی خودتو بشور و کونتو آماده رزم کن! این رو هم گذاشتم روی حساب تبعیض جنسیتی. سریع برگشتم داخل کمد جا گرفتم و سعی کردم طوری بشینم که بتونم از سوراخ جای قفل بیرون رو ببینم. چند دقیقه بعد، امیرعلی و ساناز در حالی که هر کدوم یک حوله سفید بلند دورشون پیچیده بودند وارد اتاق شدند.

-تو خیلی خوبی امیرعلی، من واقعاً عاشقت شدم.

-تو هم خیلی خوبی ساناز جون، من هم از با تو بودن لذت میبرم.

-یعنی تو عاشق من نشدی؟

-من واقعاً خیلی دوست دارم، ولی من کلاً عاشق کسی نمیشم.

-خیلی لوسی امیرعلی، ولی من عاشقت شدم و هر کار بگی انجام میدم.

-فدای تو عزیزم، تو فقط به من کون نازتو بده بکنم.

-وجودم مال توئه، کص هم بخوای بهت میدم.

-نه عشقم، اون بمونه واسه شوهرت که پلمپشو برات باز کنه.

-کاش خودت برام باز می کردی.

-من از تو فقط کون می خوام و البته ساک و ممه و حال و حول. کونت واقعاً محشره. بزرگ، گرد، سفید، درشت، گوشتی با یک سوراخ خوش رنگ و تر و تمیز، باور کن یکی از بهترین کون هایی هست که تا حالا تو عمرم دیدم.

-نظر لطفته عزیزم. کونم دربست مال خودت، هرچی دوست داری بکنش، ولی مراقب باش دردم نگیره.

-مگه دفه قبل دردت گرفت؟ خیلی آروم گاییدمت که اذیت نشی.

-آره، ولی کیرت خیلی بزرگه، آدم تا میبینه وحشت میکنه.

-نترس عزیز دلم. این بار هم با آرامش و لطافت میکنمت که دردت نیاد و لذت هم ببری. چند بار که کون بدی کم کم کونت جا باز می کنه و دیگه راحت می تونم توش تلمبه بزنم.

-ممنون عزیزم، خوبه که مراقبم هستی و درکم می کنی، دوست دارم امیرعلی جونم.

ساناز پاشد و حوله دور بدنشو درآورد و انداخت اون طرف اتاق. برای اولین بار بود که داشتم ساناز رو لخت می دیدم. چه بدنی داشت، سفید، بلور، گوشتی. ترکیب بدن سفیدِ بی خط و خش، موهای بور، چشم های رنگی و کون گرد و رون های تپل هر مردی رو می تونست دیوونه کنه. امیرعلی که روی تخت نشسته بود از شدت ذوق زدگی پرید، حوله رو پرت کرد و ساناز رو بغل کرد و مثل یک سگ وحشی گرسنه به جون ممه های ساناز افتاد. وقتی ساناز رو خوابوند روی تخت من قشنگ ممه هاشو دیدم، دوتا طالبی سفید آبدار که خیلی شق و رق بود و نوک خوش رنگی داشت. امیرعلی تا حد ممکن ممه های ساناز رو خورد و لیسید و مالید. بعد دمر خوابوندمش روی تخت و با زبون رفت تو کون ساناز. چنان کون ساناز رو می لیسید و آب از لب و لوچه اش آویزون شده بود که به من احساس گرسنگی دست داد. خداییش ابجیم چه کونی هم داشت. سفید، درشت و بی خط و خش و مثل یک توپ سفید درشت زیر نور آفتاب که از پنجره اتاق روی تخت تابیده بود برق می زد. توی دلم گفتم امیر علی حق داشته بعد آشنایی با ساناز کمی نسبت به من دلسرد شده. من هم اگر جای امیرعلی بودم قطعاً ساناز رو ترجیح می دادم.

امیرعلی با سرعت کیرشو کرم مالی کرد و بعد هم یک گلوله کرم برداشت و فرو کرد توی سوراخ کون ساناز و حسابی انگشتش کرد. بعد همون طور که ساناز دمر خوابیده بود لای کونشو باز کرد و یک تف انداخت وسط سوراخش و کلاهک کیرشو آروم وارد کون ساناز کرد. ساناز یهو جیغ زد و امیرعلی کشید بیرون. کمی دلداری داد و مجدداً تلاش کرد. چندین بار کلاهک کیرشو درآورد و دوباره فرو کرد تا این که بالاخره جا باز کرد و تونست یک مقدار از کیرش رو هم فرو کنه داخل. حالا ساناز رو داگی نشوند و در حالی که دو طرف کونشو با دو دست سفت نگه داشته بود، آروم آروم توی کونش تلمبه زد. خیلی با لطافت ساناز رو می کرد و حین سکس مدام قربون صدقه اش می رفت. اما ساناز برخلاف من که با حرفام امیرعلی رو همیشه همراهی می کردم، لام تا کام حرف نمی زد و زیر ضربات ملایم کیر امیرعلی سکوت کرده بود. شاید درد داشت و داشت تحمل می کرد و شاید هم مثل من بی حیا نبود. خلاصه، پنج شش دقیقه بیشتر سکس شون طول نکشید و امیرعلی با قدرت تمام آبشو خالی کرد توی کون ساناز و درست مثل سکس با من، ساناز رو نود درجه چرخوند و ازش خواست که آب رو از کونش بریزه روی زمین و خودش با فاصله کمی داشت این صحنه مهیج رو تماشا می کرد. بعد از عملیات تخلیه، ساناز رفت دستشویی و برگشت لباس پوشید. اینقدر امیرعلی ساناز رو بوسید و ناز و نوازش کرد که من حسودیم شد. توی دلم گفتم این چه کاری بود که من کردم. هم امیرعلی رو از دست دادم، هم خواهرمو دو دستی تقدیم یک کیرکلفت کردم.

امیرعلی و ساناز از خونه رفتند بیرون و طبق قرار قبلی، من اونجا رو تر و تمیز کردم و بعد از خونه زدم بیرون و طوری به خونه رسیدم که هنوز ساناز برنگشته بود. وقتی ساناز رسید خیلی طبیعی و انگار نه انگار که ساعتی قبل من داشتم صحنه کون دادنش رو تماشا می کردم، بهش سلام کردم و مثل همیشه بغلش کردم.

-چخبر از مدرسه آجی جون؟

-خوب بود، چندتا از بچه ها رو دیدم، با مشاور صحبت کردم، ولی کارنامه ام هنوز نیومده بود.

-چه بد، پس این همه راهو بی فایده رفتی؟

-نه، بی فایده ی بی فایده که نبود، لطف خودشو داشت.

-خوبه، امیدوارم بهت خوش گذشته باشه.

…

هفته بعد، ظهر روز یکشنبه، امیرعلی من و ساناز رو برای نهار به یک رستوران خوب دعوت کرده بود. ساناز طبق تدبیر امیرعلی، شب قبلش به مامان گفته بود فردا یکی از دوستانم مراسم داره و منو برای نهار دعوت کرده و میخوام با امیرعلی برم اونجا و مامان هم اوکی داده بود. اون روز خیلی به ما خوش گذشت و با صرف یک نهار خوب در کنار امیرعلی اوقات خوشی رو سپری کردیم. بعد از نهار با تدبیر امیرعلی به یک توافق جامع رسیدیم و قرار شد از اون روز (که اواخر تیرماه بود) به بعد، برنامه امیرعلی با من و ساناز این طوری باشه که شنبه و چهارشنبه امیرعلی برای ساناز باشه و دوشنبه و پنجشنبه هم امیرعلی به من برسه، روزهای یکشنبه و سه شنبه و جمعه هم برای استراحت هر سه نفرمون باشه. قرار من و ساناز هم این شد که وقتی یکی میره پیش امیر علی اون نفر دیگه توی خونه بمونه و مراقب همه چیز باشه که احیاناً مامان متوجه این بیرون رفتن هامون نشه. البته تصور ساناز این بود که امیرعلی قلباً منو دوست داره و وقتی هایی که با من هست فقط به دور زدن و خوشگذرانی های مجاز صرف میشه و تصور اشتباه دیگرش هم این بود که نمی دونست من از کون دادنش به امیرعلی خبر دارم، لذا طوری وانمود می کرد که انگار با امیرعلی فقط ارتباط دوستانه معمولی داره!

یک توافق محرمانه هم من و امیرعلی داشتیم و قرار شد یکی از دو روزی که ساناز میره پیش امیر علی، من مثل دفعه قبل، قبل از اینکه امیرعلی و ساناز به خانه برسند به طور نامحسوس خودمو توی کمد دیواری جا بدم و شاهد نامحسوس سکس اونها باشم. همه این توافقات بعد از نهار و تایمی که امیرعلی و ساناز داشتند سیگار می کشیدند به نتیجه رسید و بعدش امیرعلی ما رو برگردوند خونه و سر چهارراه نزدیک خونه پیاده کرد. موقع پیاده شدن هردومون رو بوسید و مثل همیشه یک تراول بیست هزار تومانی به من و در کمال تعجب یک ایران چک پنجاه هزار تومانی به ساناز داد. یک لحظه از شدت تعجب و حسادت هنگ کردم، ولی چیزی نگفتم. اونجا بود که فهمیدم امیرعلی سیستم ارزشیابی و تخصیص پاداش کیفی داره و هرچه کیفیت کار بهتر باشه، پاداشش هم بهتره!

تا اواخر شهریورماه اون سال، طبق همون برنامه ریزی دقیق و بی عیب و نقص امیرعلی پیش رفتیم و من روزهای دوشنبه و پنجشنبه افتخار کون دادن به امیر علی رو داشتم و روزهای شنبه و چهارشنبه هم بعد از مدتی استحمام و آب بازی، دهن، لای ممه، لای پا و البته کون سفید و تپل ساناز میزبان کیر کلفت امیرعلی بود. این برنامه دقیق و منظم حتی ایامی که ساناز پریود بود ادامه داشت! توی این مدت، من چندین بار از داخل کمد شاهد ساک زدن، لاپایی، لا ممه ای، کون دادن و به طور کلی حال دادن شیک و مجلسی ساناز به امیرعلی بودم. کون ساناز هم مثل کون من به لطف زحمات دلسوزانه امیر علی، بعد از مدتی جا باز کرد و دیگه تمام کیر کلفت و دراز امیرعلی رو پذیرا بود.

همه چیز به خیر و خوشی پیش رفت و من و ساناز از وجود امیرعلی هم حسابی حال می کردیم و هم حسابی پولدار شده بودیم و با درآمدی که داشتیم هر چیزی لازم بود برای خودمون می خریدیم. درآمد من از محل کون دادن چهل و درآمد ساناز صد تومن در هفته بود و این در حالی بود که من فقط پنج و ساناز ده هزارتومن از مامان پول هفتگی می گرفتیم. مامان بی نوای ما فکر می کرد ما با پولی که از اون میگیریم خریدهامون رو انجام میدیم و اموراتمون رو میگذرونیم.

اواخر شهریورماه، درست وقتی که نتایج نهایی کنکور ساناز اومد و من هم در دبیرستان ثبت نام کردم، اتفاقی رقم خورد که موجب شد ورق برگرده و داستان شکل دیگری به خودش بگیره!

ادامه دارد…

نوشته: سامان

بازدید 2,941

5 پاسخ به “امیرعلی (۲)”

  1. جالب بود…ممنون از اینکه داستان رو با کمال دقت و وسواس دستوری نوشتی که هیچ اشتباه املایی ووانشایی نداشته باشه، این خودش جذابیت داستان رو دو چندان میکنه، البته در جایی به اشتباه اعلام دعوت نهار رو به مامان بجای سامان امیرعلی ذکر کرده بودی. لطفا ادامه بده.

  2. به نظر من داستانت تخیلی بود ولی ممنون بابت زحمتی که کشیدی و با دقت نوشتی مخصوصا استفاده به موقع از ادبیات اداری_سیاسی وسط داستان سکسی خیلی خوب حس رو منتقل کردی. معلوم میشه تو هم مثل من شغل اداری داری. به این اراجیف و فحش‌های آدمای سخیف و روانپریش هم توجه نکن. از حسودیشونه. اینکه میگم داستانت واقعی نبود نه اینکه بخوام انکار کنم این چیزا رو. نه! بلکه روند داستانت طوریه که بعیده با این روال اتفاق بیفته یا حداقل قسمت‌های اصلی اون. وگرنه جامعه پر شده از سکسهای غیرمتعارف باورنکردنی. من خودم مجموعه سکسهای یواشکی خانمم رو اینجا نوشتم بقدری عجیب بود که بعضیا باور نکردنی. خودم که نگو… هزار جور کس و کون کردم

  3. اما امیدوارم واقعی باشه چون اونوقت واقعا حشری کننده میشه. این صحنه رو خیلی دوست دارم: … خداییش ابجیم چه کونی هم داشت. سفید، درشت و بی خط و خش و مثل یک توپ سفید درشت زیر نور آفتاب که از پنجره اتاق روی تخت تابیده بود برق می زد… این صحنه رو هم خوب توصیف کردی: امیرعلی همون طور که ساناز دمر خوابیده بود لای کونشو باز کرد و یک تف انداخت وسط سوراخش… اصلا این صحنه یعنی زندگی. عاشق این صحنه‌ام. مخصوصا اونایی که این صحنه رو روی کون گنده خانمم پیاده کردن.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...