من هادی ام اهل شهرستان، غربی ترین نقطه اصفهان که با اصفهان حدودن با اتوبوس ۲ و نیم ساعت فاصله داره . میخوام خاطره دوران دانشجوییمو بنویسم. قبلش بگم این یک خاطره است بدون اینکه چیزی کم یا اضافه کرده باشم بهش.اگر از داستان گی یا این حس و حال خوشتون نمیاد نخونید . من دانشگاه کردستان درس میخوندم رشته مهندسی صنایع. اونجا معمولا چون اکثرن کوردزبان بودن واسه همین اتاق ها رو ترم اول اینجور میچیدن که فارس ها کنار هم باشن. اتاقی که توی خوابگاه بهمون داده بودن شش نفر فارس بودیم و چهار نفر کورد. اتاقمون ده نفره بود . فارس ها اهل کرج و اصفهان ، کاشان ، همدان و مشهدی هم حتی داشتیم. اواخر ترم اول بود که متوجه شدیم یه اصفهانی دیگه هم جدید اومده خوابگاه ما که ترم سوم بود و چون خوابگاه قبلیشون تعمیرات داشته اتاق بغلی ما که تعدادشون کمتر بود اونجا بهش تخت داده بودن . چون اتاق ما معمولا فارسی حرف میزدیم اونم معمولا مواقعی که درس نداشت یا خوابگاه بود میومد پیش ما . اسمش مهدی بود چشما و کلا چهره ی خیلی خوشکلی داشت . ته ریش میزاشت بدنش هم ورزشکاری بود و سنش دوسه سالی بزرگتر از من بود . اون موقع ها یادمه من به همجنس حس زیادی داشتم اما چون شهرمون کوچیک بود هیچوقت سکس نکرده بودم و واقعا هم جراتشو اصلا نداشتم که بخوام دنبال این چیزا باشم . گوشی و شبکه های اجتماعی هم به این شکلی که الان هست اصلا نبود . نهایت یه گوشی جاوا داشتیم که تازه دو سه سال بعد از اینکه گوشی خریدم یادمه یه برنامه بود به اسم نیمباز . اونو نصب کردم و اونجا گروه بود چت میکردیم. بگذریم . من چون شطرنجم خوب بود مهدی معمولا اون مواقعی هم که میومد اتاقمون ازمون میخواست که باهاش شطرنج بازی کنیم و چون کسی توی اتاق خیلی شطرنج باز حرفه ای نبود از من میخواست باهاش بازی کنم. انصافا خیلی هم قوی بود و بازیهامون همیشه طول میکشید. ولی چون ازش خیلی خوشم میومد اینکه شطرنج بازی کردن با من باعث میشد بیاد اتاقمون خیلی حس خوبی بهم میداد هر چند خیلی اهل دوست شدن با ادما و گرم گرفتن باهاشون نبود و صرفا موقع بازی هم فقط بازی میکرد و حرفی نمیزد . رشته فیزیک هم درس میخوند به خاطر همین خیلی کم پیش میومد که بیاد اتاق ما و معمولا توی دانشگاه و کتابخونه بود. سال اول دانشگاه گذشت و من بازم جرات اینکه بخوام از این احساسم با کسی حرفی بزنم را نداشتم. سال دوم دانشگاه خوابگاه ها عوض شد و به یه خوابگاه نزدیک دانشگاه منتقل شدیم . من خیلی دوست داشتم با مهدی اتاق بگیرم و باهم یه اتاق باشیم اما چون خیلی باهاش رفیق انچنانی نشده بودم بهش نتونستم بگم و کلا یه مقدار خجالتی هم بودم توی برخورد با آدمهایی که بهشون حس داشتم. از بخت خوب مجددن مهدی هم توی اتاقی توی راهروی سمت ما، دوتا اتاق اونطرف تر از اتاق ما بود و همین باعث میشد شبها که همه خوابگاهن توی راهرو زیاد میدیدم همدیگه رو . یکی از بچه های اتاقمون هم از وسطای ترم تلوزیون اورده بود اتاق و همینم باعث شده بود مهدی اینبار شبها به بهانه دیدن فوتبال بیاد اتاقمون. کم کم اون ترم و اون سال رفاقتم باهاش پر رنگ و پر رنگ تر شد . البته مهدی هم انگار اونسال یخش آب شده بود و با اکثر بچه های خوابگاه بگو بخند داشت و چون چهره و لهجه و لحن اروم و دلنشینی هم داشت خیلیا تو خوابگاه دوسش داشتن و با خیلیا توی خوابگاه سلام علیک داشت . اینو واقعی میگم وضعیت طوری شده بود که من هر موقع میدیدم با یکی یه گوشه داره بگو بخند میکنه بی نهایت حس حسادتم گل میکرد و حس بدی بهم دست میداد و این موضوع و این حس حسادت، موقعی که میدیدم با یکی از بچه های خوابگاه که تورک بود و اصلا هم رشته ای که هیچ هم سال و هم ورودی هم نبودن حسابی جور شده بود و رفت و امدش معمولا با اون بود بیشتر هم میشد. روزها میگذشت و حس و عشقی که بهش داشتم شدید و شدید تر میشد . همیشه دنبال فرصت بودم که بهش ابراز احساسات کنم. یادمه وقتایی که برای فوتبال دیدن میومد اتاق ، موقع رفتن الکی به بهانه شب بخیر گفتن دستامو باز میکردم و محکم بغلش میکردم که حتی گاهی وقتا با لبخند میگفت دارم میرم این اتاق بغلی جای دوری نمیرم کِ . واقعا اون موقع ها شاید برا من گفتن یا ابرازش اینقد سخت بود شایدم خودم موضوع رو برا خودم سختش کرده بودم . احتمالا الان که میخونید دارید بهم میخندید ولی واقعا همینجوری شده بودم از طرفی هم میترسیدم احساسمو نسبت بهش بگم چون این احتمالو هم میدادم که اون این حسو نداشته باشه و کلا باهام قهر کنه و همین یه ذره ارتباطی هم که باهم داریم قطع بشه… یادمه یه عطر خیلی خوشبو هم همیشه میزد و هر موقع بغلش میکردم انگار بدنم بوشو میگرفت و به خاطر همین شبا موقع خواب همیشه بهش فکر میکردم و تو ذهنم باهاش رابطه فانتزی داشتم. رسما رد داده بودم . یه شب متوجه شدم دانشگاه اردویی گذاشته برای قم و جمکران که من چون نمیدونستم ثبت نام نکرده بودم و همون شب هم مهدی میخواست بره قم . یادمه در اتاقو زد و یهو گفت بچه ها من دارم میرم خدانگهدار که پرسیدیم کجا بسلامتی؟ گفت دارم میرم قم .شماها هیچکدوم ثبت نام نکردید . ما گفتیم نه بچه ها دونه دونه باهاش دست دادن و خدافظی کردن منم از تخت پریدم پایین (چون تخت دو طبقه بود) و رفتم جلو در و دست دادم و بغلش کردم ، روبوسی کردم باهاش و تو اون لحظه ناخدا گاه از گردنش هم یه بوس گرفتم و گفتم خیلی نامردی چرا نگفتی ماهم ثبت نام کنیم؟ گفت دیگه یهویی شد و نمیدونستم خبر ندارید و رفت. یک هفته نبود رفته بود قم و اینجور که فهمیدم چون اخر هفته بود از اونور رفته بود اصفهان خونشون. جای خالیش برا من حداقل خیلی بد بود. گوشی هم معمولا خیلی جواب نمیداد و اهل پیام بازی هم نبود. کلا اون زمان خیلی اهل گوشی نبودیم. یادمه من یه دونه از این گوشی تی وی انتن دارای اون زمان را داشتم که اونم صرفا ترم اول واسه تلوزیونش خریده بودم. یکی دوبارم که پیامک دادم بهش جواب نداد. تو اون مدت بیشتر از همیشه دلتنگش شده بودم و روزشماری میکردم که برگرده. چند روزی گذشت و شنبه اول هفته رسید . صبح کلاس داشتم و تا ظهر کلاس بودم. ساعت حدودن ۱۱ و نیم که کلاسم تموم شد رفتم سلف دانشگاه و ناهار خوردم و برگشتم سمت خوابگاه . خوابگاهمون بیرون از دانشگاه بود اما فاصلش با دانشگاه خیلی نبود و پیاده میرفتیم. به در ورودی خوابگاه که رسیدم یهو دیدم یه نفر از پشت اومد و دست انداخت رو شونم سرمو برگردوندم دیدم اِ مهدیه. (اینجارو با حالت اِ علیه آقا ماشالله تو خانه به دوش بخونید ) خلاصه که کمی شوکه شده بودم و با حالت تعجب گفتم اِ سلام چطوری رسیدن بخیر. میگفتی گاوی گوسفندی قربونی کنیم. فقط لبخندی رو لباش داشت و با همون لهجه شیرینش گفت اِ نیمی دونستم که ولخرجی هم بلدی وگرنه حتما میگفتم. همینجور که دستمو انداختم رو شونش ادامه دادم پس تو گفتی میرم قم رفتی دیگه نیومدی دلتنگت شدم. پیامم که الحمدالله اصلا جواب نمیدی. گفت ای آقا قم کیلو چند . من همون جا رفتم سوار اتوبوسا شدم آ رفتم سمت خونه . و با خنده ادامه داد قم بهونه بود که مفتی تا یه مِسیری رو برم. پیامِکم که دیگه وقتی اِز این خِرابشده میرِی خونه دیگه گوشیو میندازی یه ور آ میری دنبال خوش گذرونی. دیگه کسی پِیامک جواب نیمیدد که.
همینجور که حرف میزدیم وارد سالن خوابگاه شدیم و رفتیم ته سالن که اتاق مهدی بود . درا باز کرد و رفتیم تو . هیچکی تو اتاق نبود . گفتم پس بقیه ؟ گفت شنبه ها همین جوریه. من که این موقع بیام همه کلاسن. منم تنهام تا یکی دوساعت. آقا تا اینو گفت من از فرصت استفاده کردم اون یکی دستمو هم اوردم بالا و حلقه کردم دور گردنش و گفتم خب پس بیا بغلت کنم بیرون که نشد یه هفته نبودی ندیدمت دلم خدایی خیلی برات تنگ شده بود.دیگه اون لحظه دوست داشتم دلو بزنم به دریا و تمام احساسی که این همه مدت بهش داشتمو بگم . با لبخند ادامه دادم رفتی خونه رنگ و روتم باز شده خوشکل تر شد… یهو اجازه نداد حرفام تموم شه یه کتاب دستش بود انداختش رو تخت و همینجور که اونم منو بغل کرد با یه دستش در اتاقو بست . تو اون لحظه همدیگه رو بغل کرده بودیم و فقط سکوت بود . دلم فقط لباشو میخواست خیلی جذاب بود برام و با اون صورت تپلی و با نمکش بدجوری منو عاشق خودش کرده بود . همینجور که بغلش کرده بودم اروم اروم با هل ریز رفتیم عقب تا پشتش خورد به لبه تخت . اون لحظه هیچوقت یادم نمیره تپش قلب گرفته بودم شدید . تو همون حالت سرمو گذاشته بودم رو شونش اما بازم جرات اینکه بخوام کار دیگه بکنم نداشتم که یهو شروع کرد به حرف زدن که تو چرا تنها برگشتی خوابگاه؟ پ رفیقات کوجان . همیشه که باهم بودید. منم که تو حال خودم نبودم کلا با یه حالت اروم و خمارگونه گفتم نمیدونم عزیزم من کلاسم تموم شد اومدم ندیدم اونارو و سرمو محکم تر فشار دادم به شونش. نفسام تند شده بود انگار متوجه شده بود . دستاشو از دور بغلم جدا کرد و اورد بالا و دو طرف صورتمو گرفت و یهو نا غافل لباشو گذاشت رو لبام. باورم نمیشد انگار این حسم دیگه مال من تنها نبود ، شده بود یه حس مشترک. فقط لبامون رو هم بود بعد که مطمئن شد هم حسیم خیلی اروم لبامو میخورد و منم با اشتیاق چشامو بسته بودم و لبامو بهش داده بودم بعد یه کم لباشو شل کرد و من شروع کردم به خوردن لباش . واقعا حس و حال خوبی بود اون لحظه . بوی عطری که زده بود هم اتاقو گرفته بود و فضا کلا سکسی شده بود. دیگه اون موقع این حسو به خودم تلقین میکردم که ازادم هر کاری بکنم . بدنمم که بهش میخورد متوجه اینکه کیرش داره بلند میشه شده بودم . پس سعی کردم اول کاریو بکنم که اونم خوشش بیاد. سرمو اروم اروم اوردم پایین که متوجه شد و گفت صبر کن حداقل درو قفل کنم یهو یکی نیاد آبروریزی شه. چون خوابگاه همکف بود، پرده های اتاق رو هم کشید البته پنجره های اتاق رو به دیوار پشتی خوابگاه بود اما خب بالاخره اونجوری شرایط امن تر بود. بعد دوباره اومد سمت من . یه پیرهن تمام سفید تنش بود اروم دکمه هاشو باز کردم و همینجور سرمو گذاشتم رو سینش که گرمای بدنشو حس کنم. موهای سینشو زده بود . با خنده گفتم موهارو زدی چه تیز میره تو صورتم. گفت اره خب چون میرم بدنسازی موهارو معمولا میزنم . دستمو گذاشتم رو کمربندش و بازش کردم زیپو کشیدم پایین شلوارش رو اروم اوردم دادم پایین . یه شورت پلنگی پاش بود که کیرش حسابی زده بود بیرون . لبامو همون حالت گذاشتم رو شرتش و سر کیرشو با لبام گرفتم. کیر داغی داشت . دوست داشتم حسابی باهاش عشقبازی کنم اما خب اون محیط طوری بود که هر لحظه امکان داشت یهو هم اتاقی هاش بیان و ماهم هر دوتا مون چه بخوایم چه نخوایم استرس همراهمون بود. دیگه خجالت رو انگار گذاشته بودیم کنار. خودش با دست شورتشو کشید پایین و کیرشو یکی دوباری زد تو صورتم و گذاشت تو دهنم. کیر ۱۵ سانتی خوش فرمی داشت . بدنش شیو و سفید بود . همینجور که داشتم کیرشو میخوردم با دستاش سرمو گرفت و شروع کرد تو دهنم تلمبه زدن. اونو نمیدونستم اما من اولین تجربه سکسیم بود و خب چون واقعا دیوانه وار دوستش داشتم ، طبیعتا خواه و ناخواه هر کاری اون لحظه میکرد اعتراضی نداشتم و تازه لذت هم میبردم چون اول از هر چیز خودش برام مهم بود و عاشق خودش بودم و نه چیز دیگه. بعدم من تا اون لحظه اصلا نمیدونستم به همجنس حس داره یا نه . یا حتی نمیدونستم اون از چه چیزایی توی رابطه لذت میبره و به قول معروف اصلا نمیدونستم اگه حس داشته باشه توی رابطه حس و حالش دقیقا چیه ؟فاعله مفعوله دوطرفه اس ؟ فقط تو اون لحظه سعی میکردم بودنمون با هم عالی پیش بره . کمی تو دهنم تلمبه زد و کیرش حسابی راست و سفت شده بود. اروم دستمو گرفت و بلندم کرد . لبامو گذاشتم رو گردنش دستاشو دورم حلقه کرده بود نفسام که به گردنش میخورد حشری تر میشد و فشار دستاشو دورم بیشتر میکرد . تو همون حال با دستم کمربند و دکمه شلوارمو باز کردم و زیپ شلوارمو کشیدم پایین تا شلوارم شل بشه. اونم تا دیدم شلوارم شل شده دستاشو اروم اروم برد تو شلوار و زیر شورت و شروع کرد باسنم را مالیدن. همینجور اروم اروم با پاهام شلوارو دراوردم . کونم گوشتی بود و خب موقعی که میمالیدش میشد از حالت چشماش فهمید که خوشش اومده . من فقط تو اون حالت چون بیشتر از هر چیزی عاشق چهره اش بودم با لب و گردنش عشقبازی میکردم و بیشتر با خوردن لباش داشتم لذت میبردم. انگشتشو میبرد لای کونم و سوراخمو میمالید . منم کم کم جسارت پیدا کردم و دستامو بردم پایین و گذاشتم رو کونش . کون نرمی داشت و مالیدنش حس خیلی خوبی بهم میداد . کم کم دستاشو اورد بالا و با یه دستش به شونه م فشار اورد که یعنی برگردم . دیگه کنترلی روی خودم نداشتم . چرخیدم و گردنمو چرخوندم سمتش . دوباره دستاشو دورم حلقه کرد و همینجور که بوسم میکرد اروم کیر کلفت و گرمشو لای پاهام حس کردم. شاید اینکه من اعتراضی نمیکردم و اجازه میدادم هر کاری بکنه باعث شده بود اونم یه کم خود دار باشه و نخواد بیشتر از همون لاپایی پیش بره شایدم منتظر بود من خودم بگم بکن تو ولی خب واسه اولین رابطه تا همین جا هم خیلی بهم لذت داده بود و برام کافی بود . همین جور که از پشت گردنم را میخورد از پایین هم کیرشو لای پاهام جلو و عقب میکرد . منم پاهامو کامل به هم چسبونده بودم که کیرش با فشار جلو عقب شه که تو اون حالت بتونه اگه میخواد خودشو ارضا کنه. تو همین حالت که بهم چسبیده بود گفت بچرخ به سمت تخت و دراز بکش رو تخت. دوست دارم بخوابم روت و حال بیام. روی شکم خوابیدم روتخت و اومد روم . روناشو چسبوند به رونام و کیرش بین پاهام بود . تو اون پوزیشن گرمای بدنش واقعا بهم حال میداد. دوباره یه پامو انداختم رو اون پام تا کیرش با فشار لای پاهام جلو عقب شه. نفساش که بهم میخورد خیلی حس خوبی داشت . لباشو گذاشته بود روی گوشم و با زبونش با نرمی گوشم بازی میکرد. دیگه داشت ارضا میشد نفساش تندتر شده بود. دیگه از کنترل خارج شده بود .کیرشو با تف خیس کرد و سرشو اروم گذاشت رو سوراخ کونم و یه کم فشار داد ولی من دردم گرفت و خب چون اولین سکسم بود سوراخم حسابی تنگ بود واسه همین زیرش خیلی سعی میکردم جابجا شم. اونم متوجه شد دارم اذیت میشم و اروم گفت باشه نمیکنم تو و ادامه نداد . تو همون حال دوباره کیرشو برد لای پاهام و خیلی تندتر از قبل لای پاهام تلمبه زد . تو اون حال همینجور که گردنمو میخورد واقعا دیگه نمیتونستم خودمو نگهدارم داشت ابم میومد. یهو فشارشو رو بدنم بیشتر کرد و همینجور که پیشونیشو به پشت سرم فشار میداد کیرشو گذاشت لای لپای کونم روی سوراخم و ارضا شد . منم تو اون حال و هوا که داشت رو کونم ارضا میشد یهو لرزشی تو بدنم شکل گرفت و ابم پاشید رو تخت. چند ثانیه ای تو همون حال بودیم و رفته رفته نفساش اروم شد و از روم بلند شد. منم بلند شدم و چون ابم ریخته بود روی تخت گفتم ببخشید گند زده شد به تخت . باور کن نتونستم کنترل کنم اما خب گفت ایرادی نداره یه پتوئه دیگه میرم میشورمش اگرم پرسیدن چیشده میگم چای ریخته بود . خلاصه اینکه اونروز خیلی روز لذت بخشی بود برام و قرار شد بازم اگه موقعیت پیش بیاد باهم رابطه داشته باشیم . بعد از اون جریان رفاقتمون بیشتر شد. زیاد تو شهر میرفتیم میچرخیدیم و یه جورایی اینکه باهام بود و باهم وقت میگذروندیم خیلی برام لذت بخش بود و حالم خوب بود . یکی دوبار دیگه هم باهم رابطه داشتیم تا ترم تموم شد و رفتیم برا تعطیلات تابستان . در طول تابستان هم چون فاصله مون از هم زیاد بود فقط از طریق پیامک و تماس باهم در ارتباط بودیم تا سال تحصیلی بعد شروع شد. اون سال دیگه مهدی دانشگاه نیامد . اول میگفت انتقالیش جور شده و ترم بعد دیگه میره دانشگاه اصفهان اما بعدها بهم گفت که گویا به خاطر مشکلات خانوادگی از دانشگاه با مدرک کاردانی انصراف داده . خلاصه اوایلش که نبود خیلی برام سخت میگذشت اونسال اول رو پیامک میدادیم و از حال هم پرس و جو میکردیم ولی کم کم شماره ای که ازش داشتم هم گه گاهی خاموش بود گه گاهی روشن و دیگه به مرور کلا خطشو خاموش کرد و احتمالا خط عوض کرد دیگه ازش خبری نشد که نشد. منم به مرور با شرایط کنار اومدم و کم کم فراموش شد و دوستیمون پایان یافت. امیدوارم اگه از این داستان خوشتون نیومده ببخشید . بیشتر خاطره بود و خب همونجور که بود تعریف کردم و چیزی کم یا اضافه نکردم یه کم یه جاهایی رو خلاصه و مختصر نوشتم که سرتون درد نیاد. دیگه اگه بد بود ببخشید. (کظم غیظ کنید و فحش ندید بهم )
نوشته: ناشناس
14 پاسخ به “عشق در خوابگاه پسرانه”
باحال بود دوسش داشتم
باحال بود دوسش داشتم
خب بود
قشنگبود دوسش داشتم ♥️
Horny خاطرت عالی بود خیلی حال کردم بقیه رو نمیدونم ولی من واقعا خوشم اومد ولی آخرش اشکم دراومد ینی چی دیگه دوستیمون تموم شد
عالی بود
بهترین رابطه ای که می تونه شکل بگیره بین دو پسره که باهم دوست باشن هیشکی ام بهشون شک نکنه و شریک جنسی هم باشند! خود خاص بودن و عجیب سکسی بودنش خاصش می کنه چه برسه به خود سکسش! کسی از اصفهان برای چنین رابطه ای هست بیاد دایرکت که واقعا نعمته ^_^
چه خوب نوشتی . لطفا بازم خاطره داشتی بنویس برامون
خیلی خوب بود واقعا
خوب بود ولی تکراری بود. کیرم توت
چونکه حس و حال واقعی ات بود خیلی دلنشین بود. دمت گرم ❤️ ❤️
تهران ،کرج مهمونم ۲۶ سالمه فیسمم معمولی لاغرم کسی هست پایه گروپم هستم
خیلی قشنگ بود زیبا نوشتی صادقانه نوشتی لذت بردم
عالی بود جوووون