راضیه یه شیمیل بود . این موضوع قبل از هر گونه صمیمتی از طرف اُون ابراز و گفته شد . من چند سالی بود که تو بیمارستان مشغول بکار شده ام . یه ازدواج نا موفق و بد عهدی از طرف همسر سابقم ، منو نسبت به تمامی مردها بی اعتماد کرده و با خودم عهد کردم که به همه درخواستهای بعدی برای ازدواج ، پاسخ رد بدم و از مردها دوری کنم . راضیه به طور اتفاقی وارد زندگیم شد و با هم صمیمی شدیم . اُون تُو دفتر خدماتِ قضایی کار می کرد و به من تو داستان طلاق و جدایی از شوهرم خیلی کمک کرد و همین آشنائیت ساده باعث شد تا دوستی مون گُل کنه و بیشتر بشه . همو بیشتر می دیدیم وخونه هم می رفتیم و دوستیمون هر روز صمیمی تر می شد . راضیه قصد نداشت از نقصی که داشت صحبت کنه اما من بطور تصادفی به این موضوع پی بردم .
اُون روز دعوتش کردم تا تو آپارتمانم شام مهمون من باشه . راضیه کمی زودتر زنگ خونم رو زد و منم تازه از حمام خارج شده بودم و فقط حوله تنم بود که صدای زنگ رو شنیدم . مجبور شدم با همون وضع در رو باز کنم و ازش دعوت کنم که بیاد داخل ، دیدنِ بدن لختم ، آغاز صمیمتِ بیشتر و آشنائیت عمیق ترمون شد . کمی تعریف و تمجید از من و همراهی کردنم تو کُرست بستن و کمی هم نوازش و دستمالی کردنم ، این حس را تو من احیا کرد که خیلی وقته دستمالی نشدم و نیاز به کمی نوازش دارم و خلاصه بد نیست یه سکس ملایم با یه همجنس داشته باشم . خودم رو شُل کردم و اجازه دادم تا راضیه منو دستمالی کنه و صیقلی به روح و روانمون بده . معلوم بود که اونم اهلشه و بدش نمی یاد . بعدِ اون شب بود که متوجه شدم یه شیمیل واقع ایی یعنی چی !!
راضیه خودش رو بهم تحمیل نکرد و اصراری نیز به این موضع نداشت . اون از روشی دیگه خودش رو وارد زندگیم کرد . اون شب هر دو لخت کنار هم بودم و قصد نوعی آمیزش زنانه در هردومون دیده و حس می شد . تا او لحظه نیز متوجه این نقیصه راضیه نشده بودم که ناگهان دستم به کیرِ شق شدش خورد و منو به خود آورد که راضیه به راستی از جوامع نسوانه یا چیزی که حس کردم یه زیورِ مردُونس ؟ !! سینه ها و چهره ایی زنانه داره اما آلتِ تناسلیش ، جنسیتش رو مورد سؤال قرار میداد . به سرعت رو انداز رو کنار زدم و رو تخت نشستم و نگاهی بهش انداختم . راضیه چشماش رو بسته و نگاهش رو ازم برگرفته بود . شاید نوعی خجالت و شاید هم این اجازه را داد تا من پی به واقعیت و رازش ببرم . از چنین اشخاصی صحبت می شد و شنیده بودم اما تا بحال ندیده بودم . باید می ترسیدم اما باید قبول کرد که اَمروزه همه چیز امکان پذیره . سعی کردم منطقی و واقع بین باشم .
صحنۀ عجیبی بود . در حالی که هردومون لخت کنار هم دراز کشیده بودیم ، به زندگی پُر تلاطم راضیه گوش میدادم . چند قطره ایی اَشک هم قاطی سرگذشت زندگیش کرد و اینکه سرنوشت ، اونو از جوامع نسوان و حتا مردونه ترد کرده و تو هیچ کدام از آنها جایگاهی نداشته و نداره . دل رحمی من کار دستم داد و همین ترحم و دلسوزی ، تبدیل به نوعی وابستگی بیشتر به یکدیگر شد . خودم پا پیش گذاشتم و بجای اینکه با تفکر و اندیشه ایی بیشتر به این روابط نگاه کنم ، احساسی برخورد کردم و این اجازه رو دادم تا دوستی مون عمیق تر و بیشتر بشه . همون شب خودم بهش راه دادم و اجازه دادم تا با کمی آمیزش ، کام ممون شیرین بشه . راضیه هم از خدا خواسته با حرارتی دوچندان ، هم خودش و هم منو سر حال آورد .
راضیه با دستهای نرم و بزرگش ، بدنم رو مورد نوازش قرار داد و باعث شد تا آه و ناله اَم بلند بشه و کُصم آب بندازه و همانند یه گلوله آتیش ، از خودش حرارت نشون بده . خیلی وقت بود که نزدیکی نداشتم و حالا با کمی نوازش دیگه تحملش برام غیر ممکن بنظر می رسید . راضیه با مهارتی خاص منو تحریک کرد و با دراختیار گرفتن تمام اعضای بدنم ، منوآماده میکرد تا خودم رو در اختیارش بذارم . دیدن وضعیت ظاهری راضیه کمی منو خجالت زده کرد برای همین سعی می کردم خیلی نگاهش نکنم . بصورت داگی رو تخت بودم و راضیه با زبونش سوراخ کونم رو لیس می زد . خیلی تحریک کننده بود و منم در برابر چنین حرکتی تحملم رو از دست داده بودم . همزمان دستش چوچله اَم رو می مالوند و با آبی که از کُصم جاری بود ، انگشتم می کرد . خودم رو تکون می دادم و هر وقتی عقب می دادم . از طریق آینۀ رو میز توالت ، راضیه رو می دیدم . با اینکه هیکلی بود اما بدنش تو فُرمه ، یه لحظه عقب کشید و کیرِ شق شدش که مثل دسته تبر بود ، رو دیدم . خودش رو آماده کرد تا با اون به اصطلاح دستۀ تبر خدمتم برسه . کمی خودم رو جمع کردم اما اون به راحتی کیرش رو با سوراخ کُصم مماس کرد و آروم سرش رو فرستاد تو . کمی سُوزش رو حس کردم اما سعی کردم عکس العملی نشون ندم و همین کارم باعث شد تا فشارش رو بیشتر کنه و لحظه ایی بعد تلمبه ها شروع شد . بخوبی کلفتی و بزرگی کیرش رو تو رحمم حس می کردم . چشمام رو بستم و سعی کردم با تمام وجودم از اون لحظات لذت ببرم . تلمبه ها آروم بود بنظر نمی خواست که این مراسمِ هیجانی زود تمام بشه ، خودم هم همینطور بودم . کمرم رو گرفته بود و تلمبه می زد . شدت ضرباتش فزونی یافت طوری که با هر بار تلمبه صدای جیرجیر تخت بلند می شد و منم به جلو پرت می شدم . بنظرم قصد داشت خودش هم بره تو رحمم که حالا بخوبی گشاد شده بود و چرخی بزنه . در اوج لذت بودم که یه مرتبه کیرش رو در آورد و اونو با سوراخ کونم مماسش کرد . تا اومدم به خودم بیام ، سرِ کیرش رو کرد تو کونم . جیغِ بلندی کشیدم و خودم رو ، رو تخت انداختم . راضیه هم روم خوابید و نذاشت کیرش از تو کونم در بیاد . حسابی درد داشتم و سعی کردم از زیرش خودم رو رهایی بدم اما اون هیکلی تر از منه و منم با او چثه نحیف و لاغر ، نتونستم با نیتش مخالفت کنم .
در حالی که به سینه رو تخت خوابیده بودم ، راضیه روم بود و کیرش تا نصفه تو کونم جولان میداد . از درد و ترس به خودم می پیچیدم ، بالش رو گاز گرفته بودم و ملحفۀ روی تخت رو چنگ میزدم و با کمی داد و فریاد و حتا التماس از وی میخواستم که اینکار رو نکنه . اما راضیه کنترلی رو خودش نداشت و با خشونت ، قصد داشت کیرش رو تو سوراخ کونم جا بده . دهانش رو آورد دمِ گوشم و گفت :
ـ … عزیزم خیلی تقلا نکن ، دردت ییشتر میشه ، یه نفس عمیق بکش تا ته بفرستم تو ، اون وقت می بینی که چقدر لذت داره !! …
نمی خواستم در برابر خواسته ظالمانه راضیه تسلیم بشم ، اما توانش رو نداشتم . در کمال تعجب ، ناگهان از روم بلند شد و کیرش رو درآورد . درآوردنش هم با سوزش و درد همراه بود ولی حداقل دیگه سوراخ کونم جر نمی خورد . کنارم خوابید و با دستای بزرگش نوازشم کرد و سعی داشت به قولی دلم رو بدست بیاره . از دستش ناراحت بودم . میتونست اون شب لذت بخش تر از اینها باشه اما جسارت راضیه نذاشت .
ساعت از نیمه شب گذشته بود و من تنها رو تختم دراز کشیده بودم و به حرکات راضیه و اعمالی که هردو انجام داده بودیم و بیشتر به شیمیل بودنش فکر می کردم . باید با ادامه دوستی باهاش تجدید نظر می کردم و اینکه آیا ادامه رابطه باهاش عقلانیه یا خیر ؟ دستی به کُصم کشیدم و سوارخ کونم رو مالوندم . هنوز کمی درد داشتم و این نوازش دردش رو بیادم آورد . با یه دستم عقبم رو می مالوندم و با دست دیگرم با چوچله ام بازی می کردم . کمی حالی به حالی شدم . یه مرتبه آرزو کردم کاش راضیه الآن اینجا بود و کمی با هم سکس می کردیم . خودم از تفکراتم خندم گرفت . تا لحظاتی قبل قصد قطعِ ارتباط باهاش داشتم و حالا دلم براش تنگ شده بود . تردید و دودلی در من بخوبی هویدا بود .
پنجشنبه شب بود که صدای آیفون اومد . راضیه بود . مردد بودم که در رو باز کنم یا اینکه بسته بمونه . دگمش رو زدم . با یه دسته گل و یه جعبه شیرینی وارد شد . یه بوسه سفت و محکم ، مقدمه آشتی کنان شد . خیلی سخت گیر نبودم و راحت زندگی می کردم لذا دستش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش و بغلش کردم . راضیه اهل معاشرت بود اما اون روز حالتش فرق می کرد . بنظرم مطلبی رو میخواست بگه اما نمی گفت . با کمی خنده و حرفهای خنده دار ، یخش باز شد و رفت سر اصل موضوع ، پیشنهادِ عجیبی رو مطرح کرد . هنوز که هنوزه ، وقتی فکرش رو می کنم ، بدنم مُور مُور میشه . راضیه بعدِ ابراز خواسته اَش ، زودی رفت . منو حسابی تو فکر انداخت و این فرصت رو بهم داد تا حسابی درباره پیشنهادش فکر کنم . تصورات راضیه نسبت به من عجیب بود اما منو تواون فکرو پیشنهاد غرق کرد .
راضیه قصد زندگی داشت و از تنهایی عاجز اومده بود . بدنبال کسی می گشت که بتونه باهاش زندگی کنه . اما نقیصه ایی که داشت این اجازه رو بهش نمی داد تا مثلِ بقیه باشه . به من پیشنها داد تا باهاش یه زندگی مشترک رو شروع کنم . راضیه با اون زیورِ مردونش بشه مرد زندگی و من هم با لطافتِ زنانه ام ، بشم خانم خونه . در وهله اول کمی عجیب و حتا می توان گفت مشمئز گونه بنظر میرسید اما با کمی واقع بینانه نگریستن به این پیشنهاد ، بد هم نمی گفت . چند روزی به این پیشنهاد فکر کردم . به خوبی معلوم بود بر سر دو راهی هستم . راضیه منتظرِ پاسخ بود و من کمی در جواب دادن به قولی این پا اون پا می کردم . تا اینکه راضیه پیش دستی کرد .
اَمشب مهمونه راضیه هستم . با هزار ناز و عشوه ، قبول کردم که شب ، شام مهمونه اون باشم . یه حمام درست و حسابی رفتم و تر و تمیز کردم و با مقدار زیادی عطر و ادکلن و آرایشی مناسب ، راهی شدم . به محض اینکه درِ آپارتمانش رو به سُویم گشود ، رایحه قُرمه سبزی به صورت و مشامم خورد . بوش عجیب وسوسه کننده بود . از اون چشمگیر تر ، سر و وضعِ راضیه بود . موهاش رو پسرونه کوتاه کرده بود و با یه پیراهن مردونه و شلوار ، ازم استقبال کرد . بهم دست داد و منو بغل کرد و بوسید . خوشم اومد . لباس و سر وضعش ساده بود اما نظرم رو گرفت . برجستگی و شکافِ سینه هاش بخوبی دیده می شد و وقتی منو بغل کرد ، کمی منو به سینه هاش فشار داد . حسِ بدی نداشتم ، بهتره بگم احساسِ خوبی بهم داد . از وقتی اون پیشنهاد رو بهم داده بود ، حسی خوبی بهش نداشتم اما اَمشب بایستی توتفکراتم تجدید نظر کنم . سعی داشت کمی رسمی و به قولی سنگین تر باهام رفتار کنه اما سریع تر از آنچه تصور می رفت با کمی خنده و لُوس بازی ، جو حاکم بر خونه تغییر کرد .
مانتوم رو درآوردم و با یه تاپ و دامن ، خودم رو آزادتر کردم . رو کاناپه و کمی دور از هم نشستیم ، وقتی میوه بهم تعارف کرد ، خودش رو نزدیک تر نمود و کنارم جای گرفت . با چشماش می خواست منو بخوره ، معلوم بود که حسابی منو می پاد و زیر نظر داره ، منم این اجازه رو دادم تا حسابی چشم چرونی بکنه و نوازشی به چشماش بده . دامنم کوتاه بود و موقع نشستن قسمتِ زیادی از پاهام رو لخت نشون میداد . یه جوراب رنگ پا و نازک پام بود که معلوم بود وسوسه اَش میکرد ، خلاصه طاقت نیاورد و دستی به پاهام کشید . نگاۀ وسوسه انگیز و دستمالی کردنم ، باعث شد تا کمی بدنم مرطوب بشه و احساس گرما کنم . انتظارش میرفت که اَمشب هم با هم سکس داشته باشیم اما سعی داشتم تا اونجا که میشه از این حس دوری کنم . بنظرم منتظر پاسخِ پیشنهادش بود ، اما حرفی نمی زد . نمی خواستم موقع پاسخ دادن ، احساسی به موضوع برخورد کنم اما بنظر نتونم در برابر اعمالی که در پیش رو گرفته بود ، مقاومت نمایم . ازم تعریف و تمجید و همزمان با دستش پاهام رو می مالوند و نوازش می کرد . پاهام رو هم بود و راضیه نمی تونست خیلی پیشرفتی به قسمت خصوصی بدنم داشته باشه و شعاعِ حرکتِ دستاش ، کم بود با این حال ساق و رُون پام ، آماج نوازشش قرار داشت . خودش رو نزدیک تر کرد و بوسه ایی از گردنم گرفت . چه عطر خوش بویی به خودش زده بود . رایحه اَش وسوسه کننده بود و حال و هوایی سکسی به خونه میداد . آروم صورتم رو به سمتِ خودش برگردوند و لب تو لب شدیم . آنچنان لبام رو میک میزد و میخورد که انگار داره بستنی میخوره ، صدای ملچ ملوچش بلند شد . یه دستش رو پاهام بود و دستش دیگش زیر بغلم رو نوازش کرد . بخوبی حس کردم که زیر بغلم مرطوب و خیس شده ، اما راضیه توجهی به این رطوبت نداشت . دیگه نمی تونستم مقاومت کنم ، خودم رو شُل کردم و در اختیارش قرار دادم . با چنان ولعی بوسه بارونم می کرد که آه و نالم بلند شد . سرم بالا بود و این اجازه رو بهش دادم تا گردنم رو آماج بوسه هاش قرار بده و منو حالی به حالی تر کنه . رو زمین و مقابلم زانو زد . پاهام رو ، رو رُونهاش گذاشت و از انگشتای پام شروع به مالش کرد و اومد بالا ، آنچنان با لطافت می مالوند که حرارت بدنم با قدرت و حرارتِ خورشید برابری داشت . از روی جوراب ، پاهام رو بوسه میزد ، کمی دامنم رو بالا داد تا رونهام هویدا بشه . جورابم ساق بلند بود و کشش تا کشاله رونم رفته بود . قصد نداشت تا جورابم رو در بیاره ، بنظر این حالت سکسی تر بود . با ملایمت پاهام رو از هم باز کرد ، منم همکاری کردم . دستش رو لیز داد و کُصم رو لمس کرد . میدونستم اون قسمت از بدنم در چه حالیه ، آنچنان حشری بودم که رطوبتِ کُصم نشتی پیدا و شورتم رو هم خیس کرده بود ، با این اوصاف راضیه سعی داشت تا از روی شورتم ، کُصم رو هم آماج مالش هاش کنه و همین کار رو هم کرد .
با یه دستش کُصم رو می مالوند و با دستِ دیگش از رو تاپم ، سینه هام و زیر بغلم رو نوازش می کرد و حالا صورتش رو آورد نزدیک صورتم و لبم رو میک زد و زبونش رو تو دهنم کرد . دیگه قدرت نداشتم که خودم رو در برابر این حرکات ، کنترل کنم . صبر و بصیرت ازم دور می شد و طاقتم ، طاق شد . با آه و ناله بهش چراغ سبز نشون دادم . راضیه از من حشری تر بود ، منو رو کاناپه خوابوند و انگشتم کرد . سعی نداشت شورتم رو در بیاره و از روی شورتم ، انگشتش رو تو کُصم فرو می کرد و همین باعث می شد تا قسمتی از شورتم هم وارد کُصم بشه . الآن قسمت پایین تنم لخت بود و این فرصت رو به میزبان می داد تا باهام هر کاری بکنه . به آهستگی شورتم که حسابی مرطوب بود رو از پام درآورد . بلافاصله رایحه ایی که حاکی از حشری بودنم بود ، به مشمام خورد . شورتم رو بو کرد و سعی کرد اون مقدار رطوبتش رو به دستش منتقل کنه . نگاهی بهم کرد و بعد سرش رو لای پاهام جا کرد . از چوچلم شروع کرد . با اون زبونِ تیز و درازش بخوبی برای حشری کردنم استفاده می کرد و آه و نالم رو بلند کرد . بخوبی حس می کردم که کُصم آب انداخته و تبدیل به یه گلولۀ آتشین شده و راضیه هم دست بردار نبود . انگشتِ شصتش تو کُصم جولان میداد و با دیگر انگشتاش ، سوراخ کونم رو لمس می نمود . پاهام رو دادم بالا تا راحت تر و بهتر به اهدافش برسه و راضیه هم کم کاری نمی کرد . با تمام توانش انگشتم می کرد و سعی داشت منو از هوش ببره و به حق هم کارش رُو بلد بود . حرکتی به خودش داد و شلوار و شورتش رو در آورد و خودش رو ، روم انداخت و در همان لحظه کیرش که حسابی شق بود رو تو کُصم جا کرد . یه آه بلند کشیدم و تکونی به خودم دادم . راضیه توجهی به این صدا و حرکاتم نکرد و با شدت تلمبه میزد . معلوم بود که اونم از کنترل خارج شده و حشریه . دستاش رو از زیرم رد کرد و شونه هام رو گرفت و سفت فشار داد . با شدت تلمبه میزد ، به نفس نفس افتاده بود ، بخوبی شدتِ ضربانِ قلبش رو حس می کردم ، منم دسته کمی ازش نداشتم ، با اینکه کمی سنگین بود اما واقعاً به این نزدیکی و نوازش احتیاج داشتم . لحظاتی بعد ، از اون آب و تاب افتاد و خودش رو روم ولو کرد . هنوز کیرش تو کُصم بود اما کم کم اُون شقی رو از دست داد .
سر میز شام ، نگاهم به نگاه راضیه تلاقی کرد . تبسمی ملایم تو چهره اَم حس می کردم ، اونم لبخندی ملایم گوشۀ لبش نمایان بود . معلومه خُب یه کُصِ مفت و مجانی بدست آورده و ازش حسابی هم کار کشیده ، چرا که لبخند نزنه . منتظر بودم تا راضیه سر صحبت رو باز کنه و بعله رو ازم بگیره ، با اینکه می دونستم که جوابم احساسیه اما میخواستم بهش پاسخِ مثبت بدم و برای شروع کار ، مدتی کوتاه رو باهم باشیم .
اَمروز شروع هفته ششمِ زندگی مشترک من و راضیه هست . از آپارتمان خودم به آپارتمان راضیه نقلِ مکان کرده ام و با هم زندگی می کنیم . هر دو سر کار میریم و مخارج زندگی رو با هم میدیم . مشگلی هم با هم نداریم . اوایل احساسِ خوبی به این موضوع نداشتم اما کم کم بهتر شد . راضیه صبحها و عصرها سر کار بود و منم تو شیفتِ گردشی مشغول کار تو بیمارستان بودم . تو این مدت ، راضیه بارها و بارها منو کرد و مثل یه مردِ واقعی بهم حال میداد و منم خُب براش کم نمی ذاشتم . یه هفته ایی میشه یاد گرفته وقتی شیفت نیستم و میخواد بره سر کار ، منو میکنه و بعد لباس میپوشه و میره . میگه برای برکت کارش خوبه . میدونم که الکی میگه اما براش ممنوعیتی قائل نمیشم و رضایت دادم . زندگیمون به قول اَمروزی ها مثل یه ازدواجِ سفیده اما از نوع خودش . بعضی وقتها حسِ ناخوش آیندی بهم دست میده اما بعدش خودم رو توجیه می کنم که اینم یه نوع زندگیه !! .
نوشته: لادن رحیمی
7 پاسخ به “یه پیشنهاد منصفانه”
با تشکر از چت جی پی تی
با تشکر از چت جی پی تی
بد نیست
عالی بود حالشو ببر
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
وسطاش فهمیدم خودتی
داستان همینقدر کسشر و خیالی بود که نمیدونستی هیچ ترنسی نمیتونه قبل از تغییر جنسیت تو مراکز دولتی استخدام بشه چ بسا که اصلا تو جاهای غیر دولتی هم بهشون کار نمیدن چون شناسنامشون پسر هست و ظاهرشون رو زنونه کردن در ضمن هیچ شیمیلی اسم خودشو راضیه نمیزاره شیمیل هم یه واژه مخصوص فیلم های پورنه