بالاتر از سیاهی (۴ و پایانی)

این قسمت دارای صحنه‌های باز جنسی است
با نوازش‌های مهلا از خواب بیدار شدم فکر کنم دو سه ساعتی خوابیده بودم، طفلی دستش بی حس شده بود. بهش نگاه کردم، نگاه معصومانش رو دوخته بود به من. نگاهم رو با لبخندی جواب داد. بهم گفت: خوب خوابیدی نفسم؟ گفتم، آره خیلی عمیق خوابیدم. لبهام رو بوسید. نگاهم رو از چشماش دزدیدم و بهش گفتم: یه چیزی ازت بپرسم ناراحت نمی‎شی؟ فقط یه سواله. گفت: نه جونم من از تو هیچ وقت ناراحت نمی‎شم. گفتم: از اون روزی که دیدم با سلمان می‎خندی فکر اینکه تو رو از دست بدم دیوونم کرده. جون سامان باهاش رابطه ای نداری؟ نفسی از روی ناراحتی کشید و گفت: از اینکه کاری کردم که بهم شک کردی واقعا متاسفم، ولی فکر می‎کردم یجور دیگه من رو شناخته باشی، من یا با تو وارد رابطه نمی‎شدم یا وقتی شدم تا آخرش پات وایسادم. نه عزیزم نه با سلمان و نه با هیچ کس دیگه رابطه ای ندارم. به جون مامانم قسم می‎خورم. بهش گفتم: حس می‎کنم ناراحت شدی. گفت: آره ناراحت شدم ولی نه از دست تو، از دست خودم که کاری کردم این مدت تو عذاب بکشی، فقط اینو بدون که کاملا ناخواسته بود. با پشت دست صورتش رو نوازش کردم و‌‌ ترجیح دادم سکوت کنم. چند لحظه ای گذشت، مهلا گفت: به چی فکر می‎کنی سامانم؟ گفتم: به اینکه چجوری می‎شه از دست سلمان راحت بشیم. گفت: بنظرم ارزشش رو نداره که بهش فکر کنی. گفتم: مطمئنم که اذیتت می‎کنه، اگه روزی بفهمه که من و تو توی رابطه ایم یه کاری می‎کنه آبرومون بره. گفت: برای من مهم نیست ولی اگه واقعا فکرت رو مشغول می‎کنه و آرامش رو ازت می‎گیره هر کاری بگی می‎کنیم. تا تهش کنارتم. گفتم: یه نقشه ای دارم ولی هنوز کامل نیست اگه شدنی بود بهت می‎گم.
یکی دو هفته با احمد تمام راه‌هایی که می‎شد سلمان رو سر جاش نشوند، مرور کردیم. آخرش به این نتیجه رسیدیم که خیلی باید با احتیاط به سلمان نزدیک بشیم، درسته خیلی لاشی و حرومزاده بود ولی آدم خیلی خیلی باهوشی بود. مطمئن بودم مهلا رو حسابی زیر ذره بین گذاشته و امکان داشت که از رابطه من و مهلا بو برده باشه. به همین خاطر قرار شد احمد بهش نزدیک بشه که نقطه مشترک با سلمان داشت و اونم هول بودن جفتشون بود. دو تا نقشه داشتیم، اول اینکه احمد اینقدر بهش نزدیک بشه که بخاطر خانم بازی بکشوندش به مکان لیلا و اونجا ‌‌ترتیبش رو بدیم، دومین نقشه هم این بود که مهلا بهش نزدیک بشه و نقشه اول رو ادامه بدیم.
یه چند روزی احمد دور و بر سلمان چرخید و تا حدی هم موفق شد ولی سر یکی از دخترای دانشگاه دعواشون شد. با مهلا صحبت کردم، بدون اینکه فکر کنه گفت: فقط بگو چکار باید بکنم. هنوزم شک داشتم که مهلا رو وارد بازی کنم، یکم وقت خواستم. چند روزی گذشت تا یکی از بچه‌هایی که بهش سپرده بودم حواسش به مهلا باشه گفت: دیروز بعد از دانشگاه سلمان از پشت، بند کوله مهلا رو گرفته و براش مزاحمت ایجاد کرده. یه لحظه خون به مغزم نرسید و رفتم تا سلمان رو پیدا کنم، احمد به موقع رسید و جلوی من رو گرفت. بهش گفتم: دیگه تحملم تموم شده، یا امروز یه بلایی سر اون حیوون میارم یا سر خودم. گفت: برنامه رو خراب نکن، بذار با لیلا صحبت کنیم. گفتم: فرض کن لیلا قبول کرد و رفتیم خونش، خب اون یابو آدرسش رو یاد می‎گیره فردا با پلیس می‎ره در خونش، شر می‎شه، تازه من و تو رو هم می‎شناسه، بخدا قوز بالا قوز می‎شه. بهتره مستقیم یه بزن بزن درست حسابی باهاش راه بندازم. گفت: کسخل شدی دیگه، اگه بفهمه که آبرو برای مهلا نمی‎ذاره، اون یه مدتی که تقریبا بهش نزدیک شدم فهمیدم علاقش به زن‌های شوهردار یا دخترایی که دوست پسر دارن. گفتم: چجوری متوجه شدی؟ گفت: خودش گفت. ظاهرا داداشش تو دانشگاه شهر خودشون کاره ایه، وقتی سلمان اینجا قبول می‎شه داداشش می‎گه منتقلت می‎کنم شهر خودمون ولی سلمان مخالفت می‎کنه. وقتی ازش پرسیدم چرا، گفت: شهر ما جای کوچیکی و نمی‎شه کُس کرد اونم کُس صاحب دار. من فقط اینجا اومدم که کیرم رو با زن‌های شوهردار سیر کنم.
حالم از این بشر بهم می‎خورد، نمی‎دونستم چکار کنم. احمد با اصرار ازم خواست بریم با لیلا صحبت کنیم. قرار گذاشتیم بعد از دانشگاه بریم یه جا و سه تایی یه برنامه ای بچینیم. لیلا، من و احمد رو برد یه کافه که می‎گفت پاتوقش اونجاست. لیلا سر صحبت رو باز کرد و بهم گفت: اصلا دلم نمی‎خواست کسی داستان من رو بدونه و امیدوارم این قضیه بین خودمون بمونه. می‎دونم احمد همه جریان رو برای شما تعریف کرده، تنها شرط من اینه که کسی از داستان زندگی من خبردار نشه، بهش اطمینان دادیم که هیچ کس متوجه نشه، تقریبا دو ساعتی سر نقشه ای که قرار بود بکشیم، صحبت کردیم. قرار شد مهلا خودش رو به سلمان نزدیک کنه، البته جوری که سلمان فکر کنه خودش مخ مهلا رو زده، بعد مهلا عنوان کنه که لزبینه و نمی‎تونه با هیچ مردی وارد رابطه بشه. در صورتیکه سلمان خیلی پاپیچش بشه، بهش بگه اگه پارتنرش موافقت کنه مشکلی نداره ولی بشرطی که سلمان برای همیشه بی خیالش بشه، شاید پارتنرش قبول کنه که لِزشون رو هم ببینه. اگه موفق بشه، قرار میذارن تا با لیلا سه تایی برن مکان لیلا و وقتی مشغول شدن لیلا ما رو صدا می‎زنه تا بریم سروقت سلمان. تنها چیزی که برام اذیت کننده بود این بود که دستش به مهلا بخوره یا حتی بدن مهلا رو ببینه. لیلا گفت: اصلا نگران اون نباش بلدم چکار کنم یه فیلمی ‎ازش درست کنم که تا ابد یادش بمونه. گفتم: خب فیلم بگیری خودمون هم که معلوم می‎شیم تازه خونت هم تابلو می‎شه. گفت: نگران نباش. قرار نیست بریم خونه، میریم ویلای بابام سمت لواسون، از راهی می‎ریم که نتونه مسیر رو یاد بگیره.
قضیه رو به مهلا گفتم: اولش ناراحت شد که چرا اون رو با خودمون نبردیم، گفتم یه جریانی بین لیلا و احمد هست که نمی‎خوان کسی بدونه، تو هم گیرنده لطفا. بعد گفت: چجوری باید نزدیک بشم که فکر کنه خودش مخم رو زده. گفتم: هم بهش نخ بده، هم از خودت دورش کن، دو روز بعد مهلا راضی شد مطابق نقشه پیش بره، تقریبا تمام جوانب رو سنجیده بودیم. باید یه جوری سلمان رو تحریک می‎کردیم که جدی‌‌تر بره سمت مهلا. از اونجایی که سلمان شدیدا تمایل به رابطه برقرار کردن با زن‌ها و دخترهایی داشت که تو رابطه هستن، بهترین کار این بود که بهش بفهمونیم من و احمد سر رسیدن به مهلا رقابت داریم. طبق برناممون دقیقا جایی نزدیک دانشگاه که سلمان پاتوق می‎کرد من و احمد یه دعوای الکی راه انداختیم، سلمان و دو تا از رفیقاش اومدن که مثلا ما رو آروم کنن، یکم طولش دادیم تا حسابی حس فضولی سلمان رو تحریک کنیم. تقریبا موفق شدیم و من از احمد جدا شدم. یکی دو ساعت بعد احمد بهم زنگ زد، گفت: حله داداش. گفتم: چی شد؟ گفت: تو که رفتی سلمان مثل کنه چسبید بهم که جریان چیه تو که با سامان مثل یه روح تو دو بدن هستین؟ اولش یکم طفره رفتم و اون اصرار کرد، منم بهش گفتم: آره تا همین چند وقت پیش مثل داداش بودیم ولی از وقتی فهمید از یه دختری خوشم می‎اد، بهم حسادت کرد. دیروز فهمیدم اونم به همون دختر حس داره. از دیروز تا حالا خیلی رو مخم رفته امروزم قرار بود با هم صحبت کنیم که دعوامون شد. گفتم: خب سلمان چی گفت؟ احمد گفت: شاخکاش حسابی تکون خورد و ازم پرسید: از بچه‌های دانشگاهه؟ گفتم: آره سال پایینی خودمونه. گفت: ناقلا نمی‎خوای بگی کیه؟ منم یکم نگاهش کردم و گفتم: چه فرقی برای تو داره؟ گفت: شاید بتونم کمکت کنم بهش برسی. یکم مِنُ مِن کردم و اسم مهلا رو بردم. گفتم: واکنشش چی بود؟ گفت: اول سکوت کرد و گفت: می‎شناسمش، دختر خیلی سنگینیه بعید می‎دونم بهتون راه بده. بعدشم با رفیقاش رفت.
تا اینجای کار خیلی خوب پیش رفته بودیم. ولی قسمت سختش مونده بود، من و مهلا خیلی باید مراقب می بودیم که سلمان از رابطمون چیزی نفهمه. از اینجا به بعد دیگه نوبت مهلا بود که نقشش رو بازی کنه. طبق حدسی که زده بودیم، سلمان چسبیده بود به مهلا و از هر فرصتی استفاده می‎کرد تا باهاش صحبت کنه و مخش رو بزنه، دو هفته گذشت و مهلا همچنان نسبت به سلمان گارد داشت و تحویلش نمی‎گرفت و باعث شده بود سلمان بیشتر جَری بشه.
یه روز مهلا کلافه بهم زنگ زد و گفت: دیگه حالم از این موش و گربه بازی بهم می‎خوره، سلمان حسابی رفته رو مخم، گفتم یکم دیگه صبر کن، بعد خیلی سوسکی بهش نخ بده، چند تا فحش بهم داد و گوشی رو قطع کرد. همه جوره حواسمون به مهلا بود و کاملا برخورداش رو با سلمان زیر نظر داشتیم. یه روز تو دانشگاه با احمد داشتیم می‎چرخیدیم که یکی از بچه‌ها گفت: مهلا و سلمان رو با هم بیرون در دانشگاه دیده. سریع رفتیم همون جایی که بهمون گفته بود، ولی اثری ازشون نبود. مهلا پیام داد که دارن می‎رن پاتوق همیشگیمون. برگشتیم و منتظر شدیم ببینیم چی می‎شه. کمتر از یه ساعت مهلا برگشت، تو ساختمون دانشکده گفت: با سلمان صحبت کرده و گفته دست از سرش برداره، با کسی تو رابطه است و نمی‎تونه جواب مثبت به سلمان بده و سلمان در جوابش گفته نمی‎خواد رابطش رو خراب کنه فقط دو سه باری باهاش باشه که مهلا هم محکم زده تو صورتش و سلمان در جواب خندیده و جریان دعوای من و احمد رو پیش کشیده و بعد گفته: خانوادت می‎دونن تو رابطه ای؟ داداش خوش غیرتت چی؟ اسم و آدرس خونه و داداشش رو گفته و ازش خواسته یا وارد رابطه می‎شه یا جوری آبروریزی می‎کنه که نه تو خانواده راهش بدن نه دانشگاه.
ده دوازده روزی از اولین قرار سلمان و مهلا گذشته بود که بهم زنگ زد و گفت: با سلمان قرار گذاشتیم حرف آخرمون رو بزنیم، فقط خیلی می‎ترسم و نمی‎دونم کجا قرار بذارم، گفتم: نگران نباش بذار حلش می کنیم. سریع به احمد زنگ زدم و گفتم با لیلا هماهنگ کن. بعد از هماهنگی با لیلا قرار شد همون کافی شاپی که پاتوق لیلاست برن و وسط صحبتاشون لیلا بره پیششون و مثلا اتفاقی دیدتشون، با مهلا جر و بحث کنن و ماجرا رو پیش ببرن. اگه این قسمت نقشه خوب پیش می‎رفت تقریبا کار تموم بود. خیلی استرس داشتم، دلم می‎خواست زودتر فردا بشه و ببینم جی می‎شه. از استرس تا صبح خوابم نبرد. صبح بدون اینکه صبحانه بخورم زدم بیرون و رفتم سراغ احمد. هنوز خواب بود نیم ساعتی منتظرش شدم تا بیاد. کلی غر زد که کَلِه صبحی کجا می‎خوای بری؟ حق داشت. ساعت تازه هفت و نیم بود و قرار مهلا ساعت ده صبح بود. برای اینکه صداش رو بندازم بردم کله پاچه بهش دادم و یکم تو خیابونا چرخیدیم تا ساعت ده. رفتیم نزدیک همونجایی که مهلا قرار داشت. نزدیک به دو ساعت معطل شدیم تا مهلا زنگ زد و گفت بریم خونه لیلا. وقتی رسیدیم بدون مقدمه پرسیدم چی شد؟ همونجور که می‎خواستیم شده بود. مهلا گفت: بهش گفتم من اصلا میلی به مردا ندارم و لزبین هستم. نیشش تا بناگوش باز شد. داشتیم با هم بحث می‎کردیم که لیلا اومد تو، من روم به سمت در بود و سلمان پشت به در، سرم رو انداختم پایین و آروم گفتم: ای وای این اینجا چکار می‎کنه؟ سلمان برگشت و گفت: عه این همون دختر کسخله است که. آروم گفتم: دوستم همینه دیگه، خیلی بد شد، خدا کنه ما رو با هم نبینه. سلمان در حالیکه ماتش برده بود گفت: بخاطر همینه که همیشه تنهاست تو دانشگاه، پس ایشون لِز تشریف دارن. لیلا بدون اینکه به ما نگاه کنه اومد سمت میز ما، انگار داره دنبال یه جا برای نشستن می‎گرده و دقیقا اومد میز کناری ما نشست. یکم اطراف رو نگاه کرد و یدفعه من رو دید، با تعجب پرسید: مهلا، اینجا چه غلطی می‎کنی؟ این آقا کیه؟ بعد در حالیکه تو صورت سلمان خیره شده بود گفت: این همون پسره نیست تو دانشگاه که عالم و آدم از دستش فرارین؟ سلمان نیشخندی زد و گفت: مخلص شما سلمانم. به لیلا گفتم: برات توضیح می‎دم. لیلا با عصبانیت کیفش رو برداشت و گفت: نیازی به توضیح نیست، معلومه هر کی با این آقا بشینه چکاره است، تو به من خیانت کردی، دیگه نمی‎خوام ببینمت و رفت بیرون. منم دنبالش دویدم، بیرون کافه دستش رو گرفتم و لیلا هم الکی تقلا می‎کرد خودش رو از من جدا کنه. یکم بعد سلمان اومد بیرون و در حالیکه خنده‌های تمسخرآمیز می‎کرد گفت: دخترا دعوا نکنین من مال هر دو تاتون هستم، لیلا رفت سمتش که سلمان چند قدم عقب‌‌تر رفت و گفت: ببین دخترجون من کاری با رفیقت ندارم، به رابطتون هم کاری ندارم فقط دو سه بار کنارش بخوابم بسه، شما هم می‎تونین به رابطتون ادامه بدین. بعد یکم سکوت کرد و ادامه داد: اصلا بیاین یه کاری بکنیم، شما دو تا با هم لز کنین من هم نگاتون می‎کنم، بعد با دو تایی‌‌‌تون می‎خوابم، نظرتون چیه؟ لیلا حسابی حرصی شده بود، رفت که سلمان رو بزنه، سلمان گوشیش رو از کیفش در آورد و گفت: یه سوپرایز براتون دارم بعد گوشی رو به سمت من و لیلا گرفت، لعنتی از وقتی وارد کافه شده بود فیلمبرداری کرده بود، نه من متوجه شده بودم نه لیلا. گوشی رو تو جیب جلوی کیفش گذاشته بود، طوریکه دوربینش بیرون بود، همه اتفاقات رو ضبط کرده بود، بعد صداش رو آروم کرد و گفت: اگه نظر مثبتتون رو بهم نگین این فیلم هم تو دانشگاه پخش می‎شه هم یه نسخش می‎ره برای خانواده‌هاتون.
لیلا خیلی کلافه بود، نمی‎شد باهاش حرف زد. احمد گفت: این چه حیوونیه، حالا چکار کنیم باهاش. لیلا با عصبانیت گفت: باید زودتر برنامه رو بچینیم. از اون حرومزاده هر کاری بر میاد. قرار شد مهلا به سلمان زنگ بزنه و قرار بذاره، فقط باید یکم وقت بخرن تا آمادگی داشته باشیم. تا عصر خونه لیلا بودیم. فردا باید می‎رفتیم ویلا، یکم وسایل می‎خواستیم. نقشمون باید یکم عوض می‎شد، قرار شد چند تا دوربین کوچیک تو چند جای ویلا کار بذاریم، با حساب کتابی که لیلا کرده بود هشت تا دوربین لازم بود، چهار تاش که تو خود ویلا بود می‎موند چهار تا دیگه که باید خیلی کوچیک باشن و البته بدون سیم. دو تاش باید تو اتاق خواب نصب می‎شد، یکیش تو پذیرایی و یکی هم تو حمام. احمد گفت: اینا با من همین امروز ردیفش می‎کنم.
صبح رفتم دنبال مهلا و رفتیم سمت ویلا، احمد هم با لیلا اومدن. البته اونا زودتر از ما رسیده بودن. احمد من رو گوشه ای کشید و گفت: لیلا دوباره تاکید کرده هیچ کس از وضعیتش نباید خبردار بشه، ویلا یه باغ بزرگ داشت و با یه عمارت سوبلکس لاکچری. یه دوربین محوطه بیرون رو پوشش می‎داد و دو تای دیگه مسیر ورودی تا در عمارت. وارد عمارت که می شدی یه لابی ده دوازده متری بود که محل تعویض کفش و لباس بود و یه دوربین هم اونجا کار گذاشته بود. تو طبقه اول یه پذیرایی و آشپزخونه بزرگ، یه سرویس بهداشتی و حمام و یه اتاق مستر بود که مخصوص مهمان بود. برای پوشش بیشتر و البته محدود که خودمون تو تصاویر نباشیم کلی اینور و اونور کردیم، احمد، دوربین پذیرایی رو تو اسپیلت جاساز کرد که بخشی از پذیرایی مشخص بود، یکی رو تو هواکش حموم تو پذیرایی جاساز کرد و سیم هواکش رو هم قطع کرد که یه وقت روشن نشه و دوربین بگا بره. یه دوربین هم تو اسپیلت اتاق خواب گذاشت که تخت رو کامل پوشش می‎داد و یکی رو هم تو میز آرایش سمت چپ تخت جا ساز کرد و وصلشون کرد به لب تاپ لیلا، چند باری تمرین کردیم که کجا‌ها باشیم تا تو فیلم نیفتیم. هرکاری کردیم دیدم غیر ممکنه، پیشنهاد دادم دوربین‌ها موقع ورود به ویلا خاموش باشه. برای سه روز دیگه با سلمان قرار گذاشتن.
روز قبل رفتیم برای چک نهایی، قرار شد من و احمد با هم بریم و مهلا و لیلا هم با سلمان بیان. مهلا کلید ویلا و لب تاپش رو داد به احمد. صبح خیلی زود راه افتادیم. احمد ضبط دوربین ها رو خاموش کرد و ماشینش رو کمی دورتر از ویلا پارک کرد. صندوق عقب ماشینش رو باز کرد و دو سه تا قمه و چماق درآورد، بهش گفتم: اینا برای چیه؟ خل شدی؟ گفت: کار از محکم کاری عیب نمی کنه. رفتیم تو ویلا و تو اتاقی که طبقه دوم بود و قرار بود من و احمد توش باشیم، مستقر شدیم. برای بار آخر دوربین ها رو چک کردیم، همه چی درست بود. تقریبا سه ساعتی گذشته بود که ماشین لیلا اومد تو ویلا ولی خبری از سلمان نبود، احمد زنگ زد به لیلا و جریان رو پرسید، لیلا گفت: یکم دورتر از ویلا پیادش کردیم به این بهانه که کسی بهمون شک نکنه. لیلا سریع رفت تو اتاقش تا آماده بشه. مهلا اومد تو بغلم، طفلی خیلی استرس داشت قلبش مثل گنجشک می زد. ده دقیقه ای طول کشید تا لیلا برگشت. مات و مبهوت داشتم نگاهش می کردم، لعنتی چه بدنی داشت. یه نیم تنه مشکی جذب پوشیده بود که سینه های درشتش حسابی خود نمایی می کرد، یه دامن تنگ تا کمی پایین زانو که از پشت چاک داشت هم پاش کرده بود، پاهای سفید و کشیدش که لاک مشکی به ناخنش زده بود، واقعا اگه دختر بود حسابی کردنی می شد. اینقدر بد بهش زل زده بودم که مهلا چند بار با آرنجش بهم زد تا بخودم اومدم. روی بازوی راستش یه گل و پشتش سمت چپ چهره یه دختر خالکوبی کرده بود که البته بیشترش زیر نیم تنش بود. احمد آروم در گوشم گفت: این خالکوبی نداشت که. لیلا شنید ، خندید و گفت: خالکوبی نیست چاپه با چند بار شستن پاک می شه، برای احتیاط زدم که تو فیلم تابلو نشم. بعد چند تا کلاه استتار از کیفش در آورد و داد بهمون گفت: اینم برای احتیاط بیشتر. چند دقیقه بعد زنگ در رو زدن، سلمان بود با یه دسته گل، احمد ضبط دوربین های حیاط رو روشن کرد، تا داخل عمارت از اومدن سلمان فیلم گرفت. لیلا رفت به استقبالش. آوردش تو دقیقا تو دید دوربین پذیرایی نشوندش، خودش رو ناراضی نشون می داد، بعد مهلا رو صدا زد، مهلا خیلی آروم در حالیکه خیلی ترسیده بود رفت پایین. صدای سلام خشکی کرد می اومد ولی تو تصویر نبود. سلمان اومد سمتش که بهش دست بده ولی مهلا خیلی جدی گفت سر جاش بشینه. لیلا کمی پذیرایی کرد ازش و بعد نیم ساعت رفتن تو اتاق خواب. خیلی عصبی بودیم و منتظر اتفاق های بعدی. سلمان نشست رو تخت و بعد از یکم صحبت کردن، لیلا شروع کرد به لوندی کردن و تحریک سلمان، آب از لب و لوچه سلمان راه افتاده بود، چند باری انگشتاش رو به صورت سلمان کشید و گفت: به روش ما شروع می کنیم. مهلا خیلی خجالتیه چون تا حالا مردی بهش نزدیک نشده، اول چشمات رو می بندیم تا مهلا خجالتش بریزه. سلمان گفت: اینجوری هیجانش بیشتره که. مهلا گفت: اگه وسط برناممون پاشی بیای چی؟ تا وقتی ما نگفتیم نباید از جات تکون بخوری. سلمان گفت: قبوله قول می دم. لیلا گفت: بهت اعتماد نداریم، بعد در حالیکه آروم بهش نزدیک می شد بینیش رو نزدیک گوش سلمان برد و در حین بوییدنش گفت: دست و پاهات رو هم به تخت می بنیدم تا وقتش برسه. معلوم بود سلمان خیلی حشری شده، کف دستاش رو به هم مالید و گفت: اینجوری خیلی دوست دارم. لیلا اغواگرانه طناب هایی که به نظر زبر می اومدن از زیر تخت در آورد و سلمان رو خوابوند رو تخت. با دستش به آرامی روی سینه هاش می کشید و دستش رو زیر پیراهنش برد. بعد از کمی نوازش لباسش رو در آورد و بالا تنش رو لخت کرد. بعد دست هاش رو به دو طرف تخت محکم بست، انگشتش رو از زیر گردن سلمان کشید تا رسید به کمربندش، کمربندش رو باز کرد و شلوارش رو از پاش در آورد. حالا فقط یه شرت پای سلمان بود. پاهای سلمان رو تو شکمش جمع کرد و زانو هاش رو با چیزی شبیه تسمه پهن بست، حالا دیگه نمی تونست پاهاش رو صاف کنه. از زیر زانوهاش یه طناب رد کرد و دو سه دور پیچید دور پاش و از دو طرف وصل کرد به بالای تخت و از محکم بودنش مطمئن شد. حالا زانوهاش تا نزدیکی سینش رسیده بود و کاملا ثابت شده بود. کاملا در اختیار لیلا بود. لیلا رو به مهلا کرد و گفت: تا من سلمان خان رو آماده می کنم برو یکم آرایش کن، عزیزم می دونی که بدون آرایش دوست ندارم. سلمان هم گفت: رژ قرمز بزن دوست دارم. مهلا از اتاق اومد بیرون و لیلا چشمای سلمان رو بست. لیلا کلاه استتار رو کشید رو سرش و به دوربین اشاره کرد، ضبط دوربین رو روشن کردیم. یه دفعه احمد پاشد جلوی لب تاپ ایستاد و به مهلا اشاره کرد. تازه یادم افتاد که مهلا چیزی از داستان لیلا نباید بدونه. با اشاره به مهلا گفتم که از اتاق بره بیرون، یعنی دوست ندارم این صحنه ها رو ببینه، با دلخوری بلند شد و به بهانه اینکه حالش خوش نیست رفت بیرون از عمارت. پشت سرش بیرون رفتم و با کلی نوازش و قربون صدقه رفتن تا ماشین احمد همراهیش کردم و ازش خواستم همونجا منتظر بمونه. سریع برگشتم تو ویلا. لیلا دامن و نیم تنه ش رو در آورده بود و داشت با دستاش به آرومی تن سلمان رو نوازش می کرد. نشست کنار سلمان و گفت: خیلی دوست داری لز ببینی؟ سلمان با حرکت سر تایید کرد، لیلا ازش پرسید بعد دوست داری دو تاییمون رو بکنی؟ بازم با حرکت سر جواب مثبت داد. یهو لیلا سرش داد زد سردیت نکنه آشغال کثافت و دست انداخت شرتش رو تو پاش پاره کرد. گفت: می خوام یه درسی بهت بدم که کردن یادت بره حیوون. دو طرف کون سلمان گرفت و تا جاییکه می شد باز کرد و بلند گفت: لعنتی این کون که دست خورده است، تو بچه کونی می خوای من رو بکنی؟ سلمان انگار لال شده بود، هیچی نمی گفت. تا انگشت لیلا به سوراخش خورد شروع کرد به تقلا کردن، دید هیچ کاری نمی تونه بکنه، داد زد چکار می خوای بکنی؟ گفت: می خوام یه جوری گشادت کنم تا خونتون سینه خیز بری. سلمان با تمام توانش خودش رو تکون می داد و فریاد می زد. لیلا هم بلند می خندید و می گفت: نمی تونی فرار کنی، بهتره شل کنی تا هر دومون لذت ببریم. از تو کشوی دراور دو تا چیز آورد بیرون یکیش وازلین بود و اون یکی لوبریکانت، گفت: وازلین یا لوبریکانت. سلمان می گفت: ولم کن، دست بهم بزنی ازت شکایت می کنم، بذار برم حرومزاده و لیلا همچنان می خندید. در وازلین رو باز کرد و مالید به سوراخ کونش و انگشتش رو خیلی محکم فشار داد توش، تا ته رفت تو، دوباره فریاد سلمان بلند شد. لیلا شرتش رو درآورد، از دیدن کیرش وحشت کردم، کیر من در برابر اون دودولی بیش نبود، تازه کلی هم سر اندازه و کلفتیش ادعا داشتم. کاندوم کشید رو کیرش و دو تا بالش گذاشت زیر سر سلمان تا سرش کاملا بالا بیاد، بعد چشماش رو باز کرد و رفت لای پاش نشست. سلمان چند باری چشماش رو باز و بسته کرد تا چشمش افتاد به کیر لیلا با تمام قدرت فریاد زد: ولم کن کثافت، تو چرا این شکلی؟ لیلا از خنده ریسه می رفت و با کیرش به تخمای سلمان می کوبید. سلمان دیگه از داد زدن و تقلا کردن خسته شده بود و داشت التماس می کرد که ولش کنه. تا سر کیر لیلا خورد به سوراخ کونش، التماسش تبدیل شد به ناله و بعد زد زیر گریه، مثل ابر بهار داشت اشک می ریخت. لیلا گفت: قبل از این باید فکرش رو می کردی الان دیگه خیلی دیره و کیرش رو فشار داد سلمان داشت زوزه می کشید و لیلا با بی رحمی داشت فشار می داد و سلمان هم عربده می کشید، کمتر از چند دقیقه لیلا کیرش رو تا ته کرده بود تو کون سلمان و با تمام توان داشت می گاییدش، سلمان از حال رفته بود، چند دقیقه ای بی وقفه تو کونش تلمبه زد و کیرش رو درآورد. به نظر کیرش خونی می اومد. با دستمال کیرش رو پاک کرد و دوباره رفت سراغ دراور و از تو کشو یه چیز در آورد. خدای من یه بالاتر از سیاهی (۲) مشکی که از کیر خودش بزرگتر و کلفت تر بود. سلمان چشماش رو بسته بود صدایی ازش در نمی اومد. چند بار با دیلدو کوبید تو صورتش تا چشماش رو باز کرد. دیلدو رو که دید دو باره شروع کرد به گریه و التماس، لیلا مثل شرت دیلدو رو پاش کرد و حسابی چربش کرد و با تمام زوری که داشت کرد تو کون جر خورده سلمان. دوباره عربده های سلمان رفت هوا. معلوم بود بیش از حد توانش درد می کشه. تقریبا 40 دقیقه ای به تمام معنا سلمان رو گایید و بعد دیلدو رو در آورد و رفت نشست رو سینش و کیرش رو به صورت و لب های سلمان می مالید. حسابی که کیرش رو مالید شروع کرد به جلق زدن روی صورت سلمان و در حالیکه با یه دست دهان سلمان رو که الان دیگه کاملا از تَک و تا افتاده بود باز می کرد با دست دیگش جلق می زد و با فریاد ارضا شد و آبش رو تو دهان و صورت سلمان خالی کرد و تا کوچیک شدن کیرش آبش رو روی صورتش پخش کرد. گوشیش رو برداشت و از وضعیت سلمان فیلم گرفت و بعد دست و پاهاش رو باز کرد و با اشاره به دوربین ازمون خواست ضبط رو خاموش کنیم.
بعد از خاموش کردن دوربین ها من و احمد رفتیم سراغ سلمان، سلمان کاملا بی حال روی تخت افتاده بود و لیلا هم لباسش رو پوشیده بود. لیلا به ما گفت: اینم خدمت شما تحویلش بگیرین. کونش به اندازه مشت من باز شده بود و خون روی تخت ریخته بود، حسابی جر خورده بود بدبخت. بزور چشماش رو باز کرد و من و احمد رو بالای سرش دید. بهش گفتم: چطوری سلمان خان خوش گذشت؟ با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفت: شما اینجا چکار می کنین؟ گفتم: دیگه نبینم دنبال ناموس مردم راه بیفتی. گفت: ناموس مردم؟ احمد گفت: منظورش مهلا ست. مهلا ناموس سامانه، این سری به بد کسی گیر دادی بی ناموس. بعد هم نقشمون رو براش گفت. سلمان گفت: ازتون شکایت می کنم. پدرتون رو در میارم. لیلا خندید و گفت: از لحظه ورودت فیلم داریم بچه کونی با پای خودت اومدی، خودت راضی شدی ببندیمت، بعدشم شکایت کن البته اگه تونستی ثابت کنی ما بودیم. در ضمن فیلمت هم تا فردا نه فقط تو دانشگاه بلکه تو فضای مجازی پخش می شه. احمد گفت: و همینطور تو دانشگاهی که داداشت هست.
سلمان فقط فحش می داد، احمد گوشی سلمان رو از جیبش درآورد و با اثر انگشتش بازش کرد، هم فیلم اون روز رو که از لیلا و مهلا گرفته بود پاک کرد هم به تنظیم کارخونه برگردوند، کارت حافظه رو هم در آورد و گذاشت تو جیبش. از رو تخت بلندش کردیم نمی تونست روی پاهاش بایسته با بدبختی لباسش رو تنش کردیم و انداختیمش تو ماشین لیلا. بهش گفتم: می دونی که کسی نباید ز این موضوع خبر دار بشه، در ضمن ترم بعد هم تو این دانشگاه نبینمت که برات خیلی بد می شه. احمد با لیلا بردنش و نزدیک جاده از ماشین انداختنش پایین. من و مهلا هم ویلا رو تیز کردیم.
دو سه هفته ای از سلمان خبری نبود، بعدش هم که اومد دانشگاه مثل موش می اومد و می رفت و برای ترم بعد هم انتقالی گرفت و رفت. احمد با لیلا اوکی شده بود و زیاد با هم می اومدن و می رفتن، حالا چکار می کردن خدا عالمه …

پایان

نوشته: مبهم (DrAner)

بازدید 13,374

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

12 پاسخ به “بالاتر از سیاهی (۴ و پایانی)”

  1. ممنون از وقتی که گذاشتی و این داستان را نوشتیانتقاد های اندکی بهت وارده ولی قطعا قلم روان و کشش خوب داستان میچربه به انتقاد ها

  2. فکر می‌کردم فقط ذهن خودم انقدر دارک و انتقام‌جوئه! خدا رو شکر که تنها نیستم و از من بدترها هم وجود دارن 😀داستان جالبی بود. ممنون

  3. با تشکر از نویسندهاول یک سوالDrAbnerDrAnerارتباط این دو نام کاربری رو ممنون میشم بدونم.از نظر خودم بهترین قسمت داستان اپیزود اول بود بخصوص اروتیسم رابطه دوستانه مهلا و پارتنرش و بعد رابطه لیلا و پارتنرش. کشش داستانی مناسب بود و جذاب. نگارش هم روان و کم ایراد. هرچند ایرادهایی بود هم در بیان کار و هم در املا. منطقی دوست داشتنی در کار هویدا بود. اما به نظرم کم بود. نحوه انتقام میتوانست بسیار منطقی تر و محکم تر باشد و بازدارنده. دلیل دشمنی با سامان هم از استحکام درام برخوردار نبود. نقصان منطق داشت.البته از دید مناین مورد سطح کار را تنزل داده بود.موضوع هم به شدت برای من جذاب بود. بر روی شخصیت ترنس لیلا میتوانستی بسیار بیشتر کار کنی.قطعا داستان خوبی بود. چون دوستتان دارم می گویم میتوانی بسیار بهتر بنویسی.قطعا برای من داستان دلچسبی بود و خواهد بود. ممنونم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید