سلام رفقا. رضا هستم خوش قد وبالا و خوش تیپ… و الان که شما این متن رو میخونید چندسالی از این ماجرا رد شده و سن و سالی ازم گذشته…اما شکر خدا پیر نیستم و نشدم…کار و بار خوب و پر رونقی هم دارم…البته شغلم هم مهم نیست و جای گفتن نداره…چون نمیخام اگه اینجا کسی اشنا بود منو بشناسه…پس مجبورم که از اسامی مستعار استفاده کنم…باید ببخشید…خلاصه مطلب که.پدر عزیزم که فوت کردن.خونه ویلایی بسیار بزرگش کنار مقداری دیگه از اموالش به من رسید…که من هم خیال فروختنش رو نداشتم و همسر کله شق و دیوونه اون موقع من…هوس خارج رفتن به سرش زده بود.که بیا بریم و اینجا زندگی بدرد نمیخوره و اونجا واسه پیشرفت خودمون و بچه هامون خوبه…و ووووو…چرت و پرتهای دیگه…که کلا اصلا اون وقت هنوز بچه ای هم نداشتیم…کم کم اینقدری گفت تا من هم به سرم زد و فکر فروش افتادم…به غیر همین ملک هر چی داشتم و فروختم و دلار کردم که کوچ کنم اروپا…این ویلای زیبا رو به یک مرکز نگهداری سالمندان به مدت طولانی اجاره دادم.و پول پیش رهن خوبی ازشون گرفتم…که وقتی بعد چند سال برگشتم ایران پوله مث خورده ته جیبم بود…و راحت پسشون دادم…حالا اصل داستان…رفتم خونه رو به تیم خیر و ناظر مرکز نگهداری سالمندان نشون بدم که آیا پسندش میکنند یا نه…همون موقع.تا در رو باز کردم و منتظر ورودشون بودم…یک دختر خوشگل و۱۴ساله ناز موهای بلند و مشکی گردن سفید و لختی…با شلوارک نازک وسفیدی که تا زانوهاش بود.و قشنگ خط شورت مشکیش توی تنش دیده میشد.تاب هم تنش بود اومد رسید بهم…وای سلام عمو رضا من مژده هستم دختر آقای رسولی همسایه شما…چند روزه بادبادک خوشگلم که داییم روز تولدم بهم داده موقع پرواز نخش پاره شد و افتاده توی باغ شما…اگه اجازه بدین برم بردارمش…گفتم پس بجنب که کار زیاد دارم منتظر چند نفر هستم…اونها که بیان من زود باید برگردم سر کارم…گفت چشم الان میام…تندتند از توی سالن دویید و رفت توی محوطه باغ…وای که چه کون بزرگ و نازی داشت…چقدر بی حجاب بود و کردنی…سینه های نازش تازه جوونه زده بودن…اما کونش نسبت به سن و سالش گنده بود…ولی در اصل زیباییش بود که آدم رو مست میکرد…همون موقع که من مست توهم و تخیل کردن این نازخاتون کوچولو بودم…هیأت چند نفره با املاکی رسیدند و کل خونه و همه جا رو سرک کشیدند و اجازه گرفتند واسه کمی تغییرات و غیره و گفتند بیایید دفتر املاک تا قرار داد امضا بشه.همین کارشون باعث شد من کلا از دختره فراموشم بشه…اونها رفتند و من سریع دربها رو بستم و سوار ماشین شدم سر خیابون نرسیده یاد دختره افتادم و تیز و بز برگشتم.خونه…در رو باز کردم و دوییدم توی باغ…دنبالش گشتم…بخدا قسم.رفته بود بالای۴پایه دو متری و روی ۴پایه توالتی چمباتمه زده بود و گریه میکرد.بخدا طوری نشسته بودتپلی کوسش توی چشم میزد.حتی چاک کوچولوی کوسش .رسیدم بهش دیدم.چشاش پر اشک و ترسه…پرسیدم اخه اون بالا رفتی چکار کنی…گفت ببین بادبادکم اون بالای درخت گیر کرده رفتم بالا…نتونستم بردارمش…خواستم بیام پایین۴پایه همش تکون میخورد من هم ترسیدم…هر چی صداتون زد شما هم نشنیدی…گفتم خب حالا زود بیا پایین…گفت نمیتونم میترسم…گفتم نترس من هستم ۴پایه رو محکم نگه داشتم.پشتتو بهم بکن آروم آروم پله پله بیا پایین… چقدر ترسو بود.پشتشو بهم کرد کون گنده و نازش رو قنبل کرد سمت من.تابش از کمرش رفت بالاتر،سفیدی شیکم و پشتش دیده میشد.زیر بغلهاش کمی مو داشت…جغله به اون جی جی های کوچیکش سوتین هم زده بود.دو تا پله آروم اومد پایین.پله سومی نرسیده بقران بغلش کردم.قشنگ خودشو توی بغلم ول داد.محکم عین پریزاد بغلش کرده بودم.گفتم نترس عزیزم مواظبتم…خیلی ناز بود خیلی…خودش هم محکم گردن منو گرفت.توی راه آروم بوسش کردم.خیلی بدن نرم و نازکی داشت خوشگل هم بود.فقط نگاهم میکرد. ساکت بود. و مات و مبهوت کارام بود.دلم نمیخواست بزارمش پایین.در ضمن خونه هنوز اسباب وسایل داخلش داشت…رسیدم داخل آروم گذاشتمش روی کاناپه بزرگه…گفتم بشین تا بیام…رفتم از توی یخچال واسش شربتی چیزی بیارم.دیدم غیر عسل چیزی نبود…آخه خونه پدرم بود نه خودم…بعد مراسم چهلمش…فقط چند باری واسه کوس کلک بازی اومده بودم اینجا…بغیر آب خنک و کمی میوه و شراب چیزی توی خونه نگه نمیداشتم…راستش این عسل هم واسه کوس زیدم بود که وقتی میلیسیدم.میریختم روش میخوردمش.از اون قبل مونده بود.واسش اوردم.قبلش یک کوچولو ازش خوردم ببینم عسلش سالمه یا نه؟توی یخچال سفت شده بود به زور کندم خوردم. رفتم پیشش با قاشق یک کوچولو دادم بهش.گفتم بخور ترسیدی قندت افتاده.مریض نشی.ارومی قاشق رو لیسید.و خندید.گفتم چیه به چی میخندی؟گفت سیبیل هات همه عسلی شدن به هم چسبیدن.خودم هم خنده ام گرفت.رفتم صورتم رو آب زدم.کمی دیگه عسل خورد و گفتم بیا دست و صورتت رو بشور.چشات سرخ شده رفتی خونه یکوقت مادرت فکر بد نکنه.
گفت کسی خونه ما نیست…مامان و بابام سر کارند…پدرم کارخونه کار میکنه و مامانم هم آرایشگاه داره…داداشم هم دانشگاهه.من چند روزه هر روز دم پنجره وایمیستادم تا شما بیایید برم بادبادکم رو بردارم…که اونم نشد دیگه…گفتم خودم بعدا واست میارمش پایین…حالا بیا صورتت رو آب بزن…دستشو گرفتم بردمش دم روشویی آب رو باز کردم.مشغول شد آروم آب میزد به صورتش.از پشت چنان برامدگی کونش قشنگ بود آلتم سریع شق شد…حوله رو برداشتم…خودمو از پشت چسبوندم بهش…حیف که قدش کوتاه بود.باور کنید متوجه شقی و برخورد چیزی به کمر و پشتش شد.از پشت حوله رو انداختم روی دستاش…گفت مرسی.دستهای ناز و کوچولوش رو خشک کرد. گفتم حالت بهتر شد؟گفت آره ممنونم…خیلی ترسیده بودم…گفتم خب اگه کاری نداری که بریم بیرون. تو برو خونه من هم برم پی کار و زندگی خودم…لبخند نازی زد.گفت پس بادبادکم چی…گفتم تو دختری بزرگ هم شدی بادبادک میخای چکار.گفت بخدا یادگاری داییمه که رفت خارج…گفتم باشه پس برات میارمش…دلم هم میخواست بمونه هم بره…آخه میترسیدم اگه بمونه کار دست خودم بدم.لامصب مگه حساب خوشگلی بود.سینه های ناز برجسته کوچولوش دائم جلوی چشمم بودن…نگاه کردن به گردن ناز و سفید دخترونه اش مستم میکرد…گفت آقا رضا پس من میرم ولی تو رو خدا خودت بادبادکم رو از روی درخت آزادش کن بیارش پایین…گفتم باشه چشم…خیالت راحت.چقدر ناز نگاهم میکرد… اون روز رفت و من موندم و توهم و تخیل و ذهن داغونم که گرفتار همین جغله دختر شده بودم…دو سه روزی رد شده بود سرم شلوغ بود.قرار بودسمساری بیاد اسباب خونه رو ببینند.خونه تخلیه بشه که تا سر ماه بدمش به خانه سالمندان…رفتم اونجا و هنوز دو دقیقه رد نشده بود.زنگ درب رو زدن…اوه خوشگل خانوم بود.بخدا ناخودآگاه قلبم تکون خورد.انگار دنیا رو بهم دادن.در رو باز کردم خودش زودی اومد داخل و سلام داد.اقا رضا بادبادکم چی شد؟خندیدم.گفتم بخدا فراموشم شده بود.ولی بیا بریم با هم برداریمش…رفتیم توی باغ و هنوز همون بالا لای شاخ و برگ درخته گیر کرده بود.یک چوب پرده بلند فلزی سبک داشتم گفتم بیا بریم الان درستش میکنم…گفتم برو روی۴پایه من مواظبتم با این از زیرش بزن بیفته پایین…گفت باشه ولی خیلی مواظبم باش آخه من از بلندی میترسم.گفتم برو بالا نترس دختر به این خوشگلی از هیچی نباید بترسی.امروز لباس بهتری پوشیده بود.شلوار پارچه ای از اینایی که زیر مانتو میپوشند تنش بود.با یک پیرهن میشه گفت طرح پسرونه.از پله ها که بالا میرفت آروم کمرش رو گرفتم.برگشت نگاهم کرد و لبخند نازی زد.وقتی میرفت بالا کونش قشنگ قنبلی شد جلوی صورتم…دلم میخواست محکم از ته دلم گازش بگیرم.روی۴پایه بود.چوب پرده رو دادم بهش و چند باری زد تا بادبادکش افتاد پایین اما پاره شده بود.گفتم بیا پایین.گفت وای چقدر از پایین اومدن میترسم.گفتم نترس بیا میگیرمت.آروم باز هم پشت به من کون قنبلی داشت میومد پایین…وسط راه بغلش گرفتم.اون هم باز گردنم رو گرفت.دوباره بوسیدمش اینبار از لب خوشگل و گوشتی و کوچولوش.بازم لبخند زد.بردمش باز هم نشوندمش روی کاناپه.برگشتم بادبادکش رو برداشتم آوردم بهش دادم…گفت مرسی…گفتم عسل میخوری بازم بهت بدم…گفت آره مرسی…یک قاشق پر بهش دادم…دور لباش لزج شد.خندید.اروم لبهامو گذاشتم روی لبهاش…عسلهای باقی مونده روی لبهاشو با لبهام مکیدم و با زبون لیسیدم…مات و مبهوت نگاهم بود…گفت من میخام برم.گفتم باشه برو مواظب خودت باش.چیزی نگفت و زودی جیم شد رفت…خودش فهمید بمونه کون رو به باد داده.لعنتی یکجور عشقی کاشت توی قلبم و رفت که حد و مرز نداشت…نمیتونم بهتون چطوری توضیح بدم…دو روز بعد کارگر اومده بود انبار رو خالی کنند…خانوم بسیار زیبا و نازی اومد در خونه منو صدام زد.کمی عصبی بود.گفتم بله بفرمایید.گفت شما خود آقا رضا هستید پسر حاج حسین آقا خدا رحمتی؟گفتم آره. امری بود.گفت میشه بریم داخل کسی نباشه کار خصوصی باهاتون دارم.گفتم شما؟گفت من همسر آقای رسولی هستم.همسایه کوچه کناری مادر مژده…باور کنید خایه هام اومدن توی دهنم.گفتم بفرمایید در خدمتم.گفت.شنیدم سمسار اوردین اسباب لوازم رو حراج کردین.گفتم آره باید خونه تخلیه بشه.با باغ همه رو دادم واسه خونه سالمندان…گفت میشه چند قلمی رو من بردارم.مژده گفت اومده خونه دیده.هم یخچال و هم لباسشویی و هم تلویزیون خوبی دارید…گفتم بخدا من اینها رو با سمسار معامله کردم…گفت مژده میگفت عسل خوبی توی یخچالتون دارین…خیلی شیرینه…قشنگ حرفشو بهم فهموند…نمیخای به من عسل تعارف کنی…نکنه فقط به دخترای۱۴ساله عسل میدی.گفتم خانوم رسولی زشته شما متاهلی؟گفت کدوم تاهل…مردی که معتاده و خرج خودش رو به زور در میاره که مرد نیست…من که میبینی تا الان جدا نشدم اولش بخاطر مژده و دومش همین خونه پدر شوهرمه که نصفش رو از ترس شوهرم که نفروشش داده به مژده.بقیه هم مال خواهر شوهرمه.کرایه
ازم میگیره که داداش بی غیرتش نمیده…نمیدونم که خبر داری یا نه چند وقت قبل سر خیابون تصادف شد و ترانس بزرگه ترکید ونوسان برق فاتحه مردم کوچه رو خوند…و برخی لوازم برقی بعضی از خانواده ها سوختند.کسی هم جواب نداد.حالا چند تیکه ای احتیاج دارم.بهم میدی یانه؟نمیدونم چرا خونه شما طوری نشد…گفتم آخه من برق رواز کنتور قطع کردم…کسی خونه نیست.گفت حالا چی اینها رو میدی به من.؟گفتم بزارکارگرها برن بعد صحبت کنیم.گفت زود پر بده برند دیگه…من هم مث تو کار زیاد دارم…قشنگ اومده بود که بده بره…و تخفیف بگیره…و چند قلم مفت ببره…گفت تخت خواب هم داره…گفتم آره توی اون اتاقه.گفت پس برو دست به سرشون کن بیا…رفتم و یک ربعی کشید کارگرها بار زدند و رفتند.وای بخدا وقتی برگشتم لخت مادر زادی روی تخت خوابیده بود…چقدر خوشگل بود.سفید سینه های متوسط.موهاش خیلی پر پشت و رنگ شده گفت بیا خوشگل پسر…تو که بلدی خوب عسل بخوری ببینم…از لبهای من هم عسل میخوری یانه…خندیدم.گفتم از قدیم میگن ننه رو ببین دختر رو بگیر…معلوم بود اون نازنین که به اون خوشگلیه حتما مامان خوشگلی هم داره…چند لحظه ای به ماچ و بوسه گذشت،گفتم صبر کنم تا برگردم،اول دوتا پیک شراب ریختم.گفت وای نه نمیخورم اصلا تا الان نخوردم…اجباری دوتا شو خودم خوردم.ظرف عسلم رو آوردم خوابوندمش روی تخت…کوس ناز و شیو شده قشنگشو که آماده کردن بود رو خوب عسلی کردم طوری کوسشو لیسیدم خودش ازش عسل تراوش میکرد…چه ناله ای میکرد میلف زیبا زیر۴۰سال پررو زبل.پرسیدم خوشگله اسمت چیه؟گفت پروانه هستم رضا جون…گفتم فدات بشم اینقدر خوبی تر و تمیزش کردی واسه من؟؟خندید گفت آره بخدا…با خودم گفتم حتما خیلی تو کفی که میخواستی دختر کوچولوی منو مال خودت کنی،،گفتم پروانه جون همچی هم کوچولو نیست مث میوه تازه رسیده شده…گفت باشه گناه داره…اون روز وقتی برگشتم خونه کنج اتاقش کز کرده بود.رنگ و روش پریده بود.تا ازش پرسیدم چته زد زیر گریه…به زور حرف ازش کشیدم…خیلی هم دوستت داره…قسمم داده بهت حرف زشت نزنم و ازت شکایت نکنم…منو فرستاده تا دعوات کنم…چرا لبهاشو بوسیدی؟دخترم ترسیده…گفتم از طرف من ازش عذرخواهی کن.بگو چون زیادی دوستش داشتم بوسیدمش.گفت پس اگه دوستش داری دخترم خونه تنهاست ده روزه تلویزیون سوخته ارزون حساب کن براش بردارم…گفتم بخدا امروز باهام راه بیا تا وقتی ایرانم باهام باش…تلویزیون با ماهواره مجانی مال مژده…چنان خوشحال شد حد نداشت بلند شد چند دفعه چنان لبهامو بوسید حد نداشت.خودش شلوار و شورتمو کشید پایین گفت اوه این چیه؟چی کلفته.وای میخواستی با این مژده رو بکنی؟گفتم آره خیلی خوش کونه خیلی نازه…گفت خدا رحم کرد بهش…گفت رضا جون منو بکن زیاد هم بکن…بخدا کوسم خیلی وقته کیر کلفت و خوب به خودش ندیده.خودشو کشید بالاتر روی تخت دراز کشید. رفتم روش ابدهن زدم سر کیرم…پاهاشو داد بالا چند باری آروم در مالی کردم و زدم روی کوس تپلش گفت حالا بکنش…آماده کردن شده…دمشگرم چه کوسی بهم داد…نوک ممه هاش توی دهنم گنده شده بودن…صدای ناله اش دیوونه ام میکرد.میفهمیدم شیکمم و کیرخایه ام از آب کوسش خیس شدن.گفت رضا تو رو خدا ادامه بده دارم میشم…چند تای دیگه زدم.تا آبم اومد.ولی ریختم توی کوسش.گفت وای چرا ریختی توش؟گفتم تمام حالش به اون آخرشه عزیزم…قرص بخور دیگه…گفت مجبورم…نخورم شیکمم بالا میاد.مرتیکه میفهمه خطا کردم…کارمون تموم شد.بلند شد بره.گفت حالا چکار کنم.همون لحظه در رو زدن…سمساره بود.دست به سرش کردم گفتم خواهرم میخاد بعضی از اسباب رو یادگاری برداره هر چی موند خبرتون میکنم…بعد رفتن سمساره باز هم چند تا بوسم کرد…خودم تلویزیون با ماهواره رو بردم تا در خونه اش…مژده اومد دم در سلام آرومی داد.خندیدم زود دویید توی خونه…بنده خدا راست میگفت اون روز هر وسیله برقیش که خونه روشن بوده سوخته بودن…بعد اون روز به هم شماره دادیم و گرفتیم…چند قلم دیگه برداشت ولی پولشو داد.یکبار آخری که دیگه چند روز بعدش میخواستم برم.گفت رضا نرو چرا میری؟گفتم همسرم وادارم کرده.گفت بری اون اونجا ازت جدا میشه…صددرصد کونش میخاره.گفتم نه خدا نکنه. کس و کارش رفتن اون هم هوایی شده.اون روز کون خوبی بهم داد.سوراخ تنگی داشت که اصلا بهم نمیداد به زور چپوندم توش که گریه اش هم در اومد.ولی خوب ساک میزد و خوب کوس میداد.بی نظیر خوشگل و زیبا و خانوم بود.کلید خونه رو با تمام وسایل بهش دادم…گفتم بعد رفتنم…هر چی مونده بفروش مال خودت.قسط های باقیمونده هم نمیخاد بدی.گفتم فقط به یک شرط.گفت چی چه شرطی؟گفتم فقط یکبار دیگه مژده رو بفرست پیش من.گفت وای نه رضا.میخای چکارش کنی،؟گفتم بقران فقط میخام از دلش در بیارم خاطره بد واسش نمونه.نترس کاریش ندارم.تو خودت هستی دیگه عشقی.گفت مرسی رضا جون حواست بهش باشه بچه ام گناه داره اوندفعه خیلی ترسیده بود.فرداش بهم زنگ زد رضا زودی برو
توی خونه فقط قبلش واسه دخترم ۱کادوی کوچیک بخر بهش گفتم عمو رضا میخاد باهات خداحافظی کنه.بهت کادویی بده و بره…آخه میترسید بیاد پیشت…واسه مژده یک ساعت دیجیتالی خوشگل خریدم خونه بودم زنگ زد.اومد داخل…لباس پوشیده و خوبی تنش بود سلام آرومی داد.خندیدم گفتم سلام به روی ماهت نازنین.رفتی دیگه نیومدی پیش عمو رضا.هیچچی نمیگفت شالش از روی سرش افتاده بود.گفتم بیا بشین.نشست واسش آبمیوه باز کردم…خونه دیگه تقریبا خالی بود.نشستم زیر پاش دست ناز و کوچولوش رو آروم بوسیدم.گفتم ازم نترس کاریت ندارم.میخام از ایران برم خواستم فقط این کادوی کوچولو رو بدم بهت و برم.گریه کرد.گفتم عه چرا گریه میکنی.گفت آخه تو که اینقدر خوبی دوستم داری.بهم کادو میدی…مامانم گفت تلویزیون با ماهواره رو کادویی به من دادی.پس چرا اون روز اون کار زشتو باهام کردی.گفتم ببخشید آخه لبهات خیلی خوشگل هستن.گفت من بخاطر لبهام ناراحت نشدم که.چرا با دستات پشتمو مالوندی…تازه اونجات هم بزرگ شده بود من دیدم.ترسیدم.بخدا این حرفها رو که میگفت من اصلا یادم نمیومد.اخه اینقدر لبهاش شیرین بود…من خنگ بودم فک کرده بودم این چیزی حالیش نیست…نگو این خیلی بیشتر از این حرفها میفهمه…گفتم خب من فک کردم تو دیگه بزرگ شدی…نمیدونستم هنوز کوچولویی و ترسو…گفت نه بخدا ترسو نیستم…ببین بغلم کردی بوسم کردی من که چیزی نگفتم حتی به مامانم هم نگفتم…ولی یککم ترسیدم.نشستم کنارش.گفتم پاشو نشوندمش روی پام کون گنده و نرمی داشت.گفتم مژده تو خیلی خوشگلی اگه زرنگ باشی شوهر خوب و زندگی خوبی نصیبت میشه…و خوش به حال شوهرت میشه…گفت چرا.؟گفتم چون ناز و خوشگل و خوش اندامی…خندید.بازم کیرم داشت زیرش شق میشد.گفتم مژده اگه ببوسمت نمیترسی؟گفت نه دیگه…لبهاشو بوسیدم اینبار خودش هم منو بوسید.بلند شد سرپا کمرشو گرفتم نزدیک خودم کردمش.دوباره بوسش کردم.بلند شدم سرپا.از زیر بغلهاش گرفتم بلندش کردم.خودش مث خانومها پاهاشو قلاب کرد دور کمرم که نیفته…لب تو لب بوسیدمش.دستام زیر کون نرمش بود.گفتم چقدر نرم و نازی تو.دوستت دارم.عزیزم…گفتم میزاری عمو یککم ناز و نوازشت کنه…گفت باشه اشکال نداره…بردمش روی تخت خوابه خوابوندمش.دمر شد.بازم ترسید گفتم نترس خوشگله…اصلا کاریت ندارم…فقط نازتو میبوسم…دست انداختم به کمری شلوارش جیغ زد.گفتم نترس فدات شم…فقط ببوسمش…گریه کرد. گوش ندادم.کشیدم پایین شلوارشو…یا خدا چه کونی داشت سفید سفت نرم خوشگل تنگ…آخ که اون گریه میکرد من زبون انداخته بودم لای کونش و لیسش میزدم…صدای نق نق و هق هق گریه اش کم شده بود…لیسهای بلند از کوس تا کون میزدم.کونش رو شل تر گرفته بود.دیگه فرمون دست من نبود…دست کیرم بود.ارومی کیرمو کشیدم بیرون سرشو خیس کردم و رفتم روش گذاشتم لای کونش میخواست فرار کنه…نتونست…گفتم آروم باش فقط لایی میکنمت…آخ عزیزم چقدر تنگی تو.کیر بلندم رو از بالا میمالیدم لاش تا روی کوس کوچولو و کم پشمش…ساکت بود.فهميدم خوشش میاد…آبم داشت میومد.دلم نمیخواست این حالم تموم بشه.برگردوندمش.پاهاش رو میبست اما.گفتم مژده تو رو خدا شل کن پاهاتو.اخ وقتی لیسیدن کوس رو شروع کردم.ناله آروم میکردم…چوچوله داشت بزرگ و ناز.میخوردمش نگاهم میکرد.مات حرکاتم بود.دستامو که رسوندم زیر سوتینش نوک سینه هاشو گرفتم بعد شاید ده ثانیه توی دهنم ارضا شد آبش ریخت دهنم.رفتم روش کیرمو نشونش دادم چشاش۴تاشده بود.تف زدم کردم لای کوسش و میمالیدم لای کوسش.خم شدم ممه هاشو خوردم.گفتم خوبی گفت نه نکن بسمه،گفتم باشه الان تموم میشه.گفت زود باش الان مامانم میاد دنبالم…چندتای دیگه زدم و آبم اومد ریختم لای پاهاش…بلند شد تمیز و مرتبش کردم و بوسیدمش.گفتم تو بهترین دختری بودی که تا الان باهاش بودم…فرشته کوچولو…خندید.گفتم اگه مامان پرسید بگو فقط حرف زدیم و عمو رضا ازم عذرخواهی کرد…و این کادو رو بهم داد.بلند شد رفت…بعد رفتنش تازه فهمیدم چه گوهی خوردم…ولی دیگه شده بود.دو ساعت بعد مامانش زنگ زد رضا دهنت سرویس کردیش ها؟ گفتم نه بخدا. گفت برو لوس نشو.از زیر زبونش کشیدم.بهم گفتم خندیدم.گفت کوفت.بچه هیجانی شده.ریز به ریزش رو واسم گفت…آخه بغیر من دوستی نداره…رضا خیلی بیشعوری.گفتم پروانه جون فدات شم…نفرینم نکنی دارم میرم…انشالله زندگی واسه تو و دخترت هم خوب باشه…خندید و از هم خداحافظی کردیم…خلاصه که کوچ کردم اروپا و زندگی توی دو سه تا کشوری رو تجربه کردم.و آخرش توی اتریش موندگار شدم…شغل خوبی داشتم و خانومم دوست نداشت حامله بشه…خیلی با هم درگیری داشتیم و بلاخره توافقی جدا شدیم…اون موندگار شد و من یکسالی دیگه اومدم لهستان دوره آموزش دستگاه پرس خاصی رو میدیدم…تموم شد.با خرید دو دستگاه و آوردنشون ایران…تونستم توی ایران اوضاع خوبی واسه خودم درست کنم.و نصف همون ملک پدری رو کردمش کارگاه…ببخشید نمیتونم شغلم رو بگم…دفتر دستکی جور
کردم و چند تایی کارگر مهندس داشتم و دارم…اعلان و آگهی زدم و دنبال منشی خوب میگشتم که مسلط به زبان خارجی و کامپیوتر باشه.محله بزرگتر و آباد تر شده بود…بلاخره نزدیک ده سال رد شده بود.تقریبا دوست و آشنا دوباره میومدن سراغم…باور کنید بخاطر مشغله کاری و زندگی کلا مژده و مادرش رو فراموش کرده بودم.تا اینکه توی کارگاه بودم که سرکارگرم صدا زد.مهندس بیا خانومی اومده کارت داره.گفتم خانوم اونم با من،؟گفت آره بیرون کارگاه کنار درب ورودی باغ منتظر شماست…رفتم اونجا خانوم جوان و قد بلند و بسیار خوشگل و خوش تیپی منتظرم بود.کنارش یک پراید آلبالویی بود که داخلش یک خانوم دیگه نشسته بود.تا منو دید لبخند نازی زد.گفتم بله بفرمایید.امری بود…گفت ببخشید آقای مهندس،بادبادکم افتاده توی باغ اگه میشه لطفا بریم بهم بدینش،تازه دوزاریم جا افتاد.مژده بود همون نگاه زیبا ولی خانومتر…پروانه مادرش توی ماشین بود.گفت اگه دوباره آقا میل عسل خوری به سرش نزنه…خندیدم.گفتم ای کلکها،نازنینها،کجا بودین شما…پروانه گفت۴تا خونه اونطرف سر جامون…شماچند ماهه اومدی سراغی از ما نمیگیری،امروز مژده گفت مامان عمو رضا برگشته منشی میخاد برو صحبت کن من برم پیشش کار کنم.گفتم خب کی بهتر از مژده خانم.چی بزرگ هم شده…بردمشون کافی شاپ و نشستیم حرف زدن.پدرش هنوز بود و همونجوری بود بی خاصیت و معتاد…برادرش رفته بود عسلویه کار کردن و پروانه هنوزم همون آرایشگاه رو داشت.اما خوشگل خانوم مطلقه بود…بله عزیزان مژده خانوم یکسالی بود جدا شده بود و پیش مادرش کار میکرد و زندگی میکرد و بچه ای هم نداشت…پروانه وقتی فهمید من جدا شدم و برگشتم ایران بمونم توی چشماش برقی افتاد.با مژده قرار گذاشتم که از فردا بیاد سرکار…فرداش که شد خوشگل خانوم شیک و تمیز اومد سرکار و واقعا مسلط به زبان خارجی و کامپیوتر بود…چندوقتی بود که واسم کار میکرد و واقعا کار و کاسبی رونق خوبی گرفته بود…اصلا چون سرم شلوغ بود و توی مود کوس کلک بازی نبودم…کاری به کار مژده و مامانش نداشتم.حقوق خوبی بهش میدادم…چند باری پدرش اومد سرکشی از کار و محل کارش.خودش هم آروم بود و سر وقت میومد و میرفت.تا اینکه ۵شنبه ای بود و اکثر پرسنل زود رفتند خونه…من داشتم با پسرخاله ام صحبت میکردم و اون هم اصرار داشت فردا صبح زود با تیم کوهنوردی اونها بریم کوه و دشت…گفتم آخه من چندین ساله نرفتم و بدنم ساز کوهنوردی نیست که…گفت کوهنوردی چیه فردا همه با زید مید ها میان فقط عشق و حاله…گفتم من زید و دوست دخترم کجا بود…دیوونه من سن و سالی ازم گذشته…ول کن منو.خجالت بکش.گفت یعنی تو با این دک و پز و دم و دستگاه تنهایی و مونث دوروبرت نیست؟گفتم خدا شاهده تنهام…اینقدری کار روی سرم ریخته حتی فکر این چیزها هم نیستم…گفت بدبختی دیگه…آخه مشنگ اگه من همچین پولی داشتم و همچین همچین…پرسیدم همچین چی بگو دیگه…گفت همچین موقعیتی، گفتم کدوم موقعیت…گفت دیوونه پولداری مجردی.جا و مکان زیاد داری…منشی به این خوشگلی داری…دائما زیر دست و بالته،،گفتم هیس کوسشعر نگو بابا…حالا برو شب بهت زنگ میزنم…خبر میدم که صبح میام باهاتون یانه؟،اون که رفت تازه جرقه ای توی ذهنم افتاد راست…اره راست میگفت… همچین دلبری پیش منه و من توی کف موندم.مژده داشت کیفش و برمیداشت که بره…پرسیدم مژده جان فردا چکاره ای؟پرسید یعنی چی؟گفتم عزیزم منظور قراری،جایی،دعوتی،مهمونی چیزی…گفت نه خونه میخام تاساعت۱۲ظهر بخوابم…چرا پرسیدی؟گفتم ولش کن…برو راحت باش.گفت نه آخه چرا پرسیدی؟دوست دارم بدونم…من هم جریان کوه رفتن رو گفتم…گفت آخ جون کی بود میخواستم برم گردش و تفریح بیابون اما هیچکس نبود که باهاش برم…گفتم یعنی میایی،؟گفت آره چرا نیام از خدامه.خلاصه واسه فردا قرار گذاشتیم و شب زود خوابیدم و صبح زود تا اومدم به مژده زنگ بزنم خودش زنگ زد…پس کجایی مهندس…؟؟گفتم عه چی عجله داری؟گفت بیا دیگه آفتاب زد.ما هنوز راه نیفتادیم…وقتی رسیدم بهش سرحال قبراق خوشگل و بیحجاب ست ورزشی تنگی سورمه ای رنگ پوشیده بود…اوف چه کوس تپلی داشت…پدرسگ به ممه۸۵گفته بود زکی…بقران معلوم بود۸۵ رد هستند…خوش قد و بالا آرایش کرده کلاه آفتابی و عینک قشنگی هم به چشم داشت…نشست توی ماشین خنده ام گرفته بود…پرسید وای خب به چی میخندی؟گفتم آخه کوهنوردی هم آرایش کردن داره مگه؟نمیدونم شما خانومها توی چه دنیایی زندگی میکنید… بخدا مختون پاره سنگ برمیداره… گفت خب ماها هم خودمون رو واسه شما آقایون خوشگلتر میکنیم دیگه،،گفتم یعنی تو الان میری اونجا خودتو نشون بدی…ناراحت شد اخم شدیدی کرد…گفت نه آقا رضا…اگه من تیپ زدم و خودمو خوشگل خوشتیپ کردم واسه شماست…که یکوقت کسی اونجا نگه این دختره عقب مونده بدترکیب کیه که با رضا اومده.گفتم آهان ببخشید مرسی ممنونتم…نه تو آرایش نکرده هم خوشگلی…رضا هم همهجور به بودن کنارت افتخار میکنه.
خودت میدونی من تو رو از همون اولین بار که دیدمت دوستت دارم…حالا اون گره پیشونیت رو باز کن و اخمهای خوشگلتو تموم کن…بزار روزمون مث روی خوشگلت قشنگ بشه…لبخند نازی زد.رسیدیم اونجا اوه چه خبر بود…صد رحمت به مژده شاید بگم۲۰تا زوج بودیم…حالا چه زناشویی و چه دوستانه،ولی کسی تنها نبود غیر دو سه نفری که مثلا مسوول گروه بودند…بخدا نمیدونستی به کدوم زن و دختر نگاه کنی…همه کوس و کونها رو بیرون انداخته بودند…انگار اومده بودن بدن و برن…گفتم اوه چه خبره؟مژده گفت خب بفرما تیپا رو تحویل بگیر اونوقت شما به من گیر میدی،گفتم عه وا عزیزم من کی بهت گیر دادم.کوله ها بر دوش راه افتادیم…منطقه قشنگ و زیبایی بود.پسر خاله کوسخولم با یک میلف تپل اومده بود شاید بگم زنه دو کیلو کوس داشت…این کوسخول کیرش رو برای مژده تیز کرده بود مژده هم اصلا تحویلش نمیگرفت…زنه۴۰به بالا میزد اما بدجور شل و ول و کوس و کون دار بود.کم کم زور آفتاب هم داشت زیاد میشد و عرق همه در اومده بود…راه زیادی هم نرفته بودیم اما چون سنگلاخ و سر بالایی بود همه هم تنبل و ورزش نکرده بودیم…خسته شده بودیم…بخدا این خانومها همه چون اکثرا ازین ساپورتهای تنگ ورزشی پوشیده بودن لای کوس و کون هاشون خیس و عرقی شده بود.خنده دار شده بودن…گفتم مژده تندتر برو…ازم جلو بزن کار دارم…خندید گفت کور خوندی میخای ببینی خیس شدم یانه،؟چقدر زرنگ بود خنده ام گرفته بود…گفت وای هنوز راهی نیومدیم…ولی دستشوییم گرفته،گفتم خب برو پشت اون تخته سنگ بزرگه…گفت وای نه زشته،،بلاخره که به جایی میرسیم.گفتم کجا میرسیم همش سنگ و درخت و کوه هستش دیگه…گفت نه نمیشه.گفتم میشه،سرعتت رو کم کن بزار جلو بیفتن.با هم بریم من مواظبتم.گفت باشه…عمدا شل کردیم گروه مقداری جلو افتادن…بردمش پشت صخره بزرگی…توی جای پناه و دور از دید.خودم هم ادرار داشتم…دیدم قبل اینکه بره کوله اش رو داد به من…و چند تا دستمال کاغذی برداشت رفت…من هم گفتم تا اون بیاد من هم سر پا ادرار کنم…طولی نکشید که مشغول بودم از پشت صخره پیداش شد.کیر خوشگل و کلفت من هم دستم بود و میخواستم پاکش کنم که منو دید و جیغ کوچیکی زد و برگشت…گفت وای ببخشید.رفت لب رودخونه،،دستاشو آب زد…نشستم کنارش گفت ببخشید فک نمیکردم شما هم مشغول باشید…خنده ام گرفت…گفتم آخه من هم تنگم گرفت…خلاصه راه افتادیم و نیمساعته به گروه رسیدیم…جای کمپ قشنگی وایستاده بودن که امکانات هم زیاد بود…همه نوبتی توالت میرفتند ما بهم نگاه کردیم وخیلی خندیدیم…صبحونه کوچیکی زدیم و راه افتادیم…دم ظهر خیلی گرم بود و خسته شده بودیم…اون بالا خیلی مونده به قله آبگیر قشنگی بود همه گفتند تا همینجا بسه دیگه توان نداریم…سرپرست گروه خنده اش گرفته بود.گفت هنوز نصف راه هم نشده…خلاصه که همه کفشها رو در آوردند و پاها تا زانو لخت رفتند توی آب…اوف امان از زیبایی این دختر بی پدر زیر تپلی پشت ساق پاش۱تتو ناز و کوچیک سنجاقک زده بود.خیلی زیبا…کنارم لب تخته سنگی جوی نشسته بود پاهاش توی آب بود.شلوارشو تا بالای زانو کشیده بود بالا و پاهای سفیدش بیرون بودن…گفت رضا جون بخدا توی تموم عمرم اینقدر راه نرفته بودم…ببین کف پاهام ورم کردن…پای راستشو از آب کشید بیرون.گذاشت روی زانوی چپش که سمت من بود.گفت ببین دست بزن چقدر ورم کرده.اینقدری دلم میخاد الان کسی بود ده دقیقه کف پاهامو ماساژ میداد.نگاهش کردم و لبخندی زدم آروم پاشو گرفتم توی دستمو آروم آروم کف پای نازشو ماساژ دادم…آروم آروم دستمو میرسوندم تا پشت ساق قشنگش…گفتم مژده عجب تتوی زیبایی زدی…گفت آره هر کی دیده همین رو میگه…چندتا تتوی دیگه دارم اینجا نمیشه نشونت بدم…بعدا بهت نشون میدم…اونها خوشگلترند…من عاشق تتو زدنم…تو چی تاحالا تتو وطرحی زدی؟.گفتم نه علاقه ای نداشتم و ندارم…آروم پاهاش میمالیدم.گفت مرسی عزیزم…کیف کردم از عزیزم گفتنش.اون روز تا غروب که برگشتیم خیلی زیاد از خاطرات زندگیهامون واسه همدیگه تعریف کردیم…اون از ازدواجش تا طلاقش بهم گفت و من از سفر چندساله خارج رفتنم تا برگشتنم…طور خوبی خوشحال شد که متارکه کردم و فرزندی هم ندارم. رسوندمش در خونه اشون و شب برنگشتم آپارتمانم…موندم همون ساختمون کارگاه قدیمی نزدیک خونه مژده اینها…تازه توی تخت بودم که واسم اس اومد.نوشته بود ممنونم ازت امروز خیلی بهم خوش گذشت.خیلی وقت بود تنها بودم و جایی نمیرفتم…نوشتم قابلتو نداشت در کنار تو به من هم خیلی خوش گذشت.چند تا استیکر و بوس و گل فرستاد…من هم در جوابش،،همینکارو کردم…نوشت امشب مگه برنگشتی اپارتمانت،نوشتم نه همینجا دوش گرفتم و دارم استراحت میکنم راهم دوره حوصله رفتن و برگشتن نداشتم…نوشت تنهایی حوصله ات سر نمیره؟نوشتم چکار کنم خب مجبورم…تو چکار میکنی تنهایی…گفت خب من کنار پدر مادرم هستم…ولی میبینم که تو تنهای تنهایی،،نوشتم آره… خب شانس
منه دیگه.چیه خوابت نمیبره،؟گفت راستش نه…همش به روز اولی که دیدمت فک میکنم…نوشتم ای شیطون…استیکر خنده فرستاد.دیگه دیدم خودش داره چراغ میده دلمو زدم به دریا…نوشتم دوست داشتم الان کنارم بودی،در کنارت بودن بهم آرامش میده…نوشت ممنونم…بخدا من هم کنارتم همین حس رو دارم…گفت حیف که نصفه شبه میترسم اگه نه الان میومدم پیشت…گفتم وای نمیشه که اگه والدینت بفهمند چی،؟نوشت مامان از خدا میخاد با تو باشم…بابام هم که توی خونه نخودیه،،گفتم جدی، گفت بخدا…گفتم میام بیرون تا سر کوچه باریکه نزدیک دیوار باغ منتظرت میشم بیا بیرون.گفت باشه فقط نیمساعت دیگه بیا خب…گفتم باشه…نیمساعت دیگه به بهونه سیگار کشیدن توی کوچه بودم…دیر وقت هم بود اما چند نفری رد شدن.تا اینکه از خونه اومد بیرون…تا رسید خندید و دست داد…معلوم بود کمی آرایش داره…لباس شیکی هم تنش بود.گفتم مگه میخای بری عروسی…گفت وای خب نمیتونستم صبح برگردم خونه دوباره لباس بپوشم که…مگه نمیخای شی پیشت بمونم…گفتم از خدامه عزیزم…خندید.رسیدیم خونه بی رودربایستی لباسهاشو در آورد و زیرش فقط تاب شلوارک داشت…اوف جل الخالق چه کوس و کونی…چه سینه هایی دیگه رسیده رسیده بودند…شیکم نداشت تخت تخت بود…کوس تپل تر از شیکمش بود…موهای ناز و زیبا…هیکل بیسته بیست…سفید بازوها تپل و گوشتی…آرایش کرده بود.دیگه خودمو زدم به پررویی…بغلش گرفتم و لبهاشو بوسیدم…گفتم هنوزم طعم عسل میده،،خنده زیبایی کرد…بغلش گرفتم بردمش سمت اتاق خواب انداختمش روی تخت.گفت وای چقدر عجله داری،گفتم چندید ساله منتظر این لحظه هستم هنوز میگی عجله دارم.؟نه بخدا دیر هم شده،تندی لباس کندم…اون هم لخت شد.از چشای قشنگش شروع کردم بوسیدن تا روی سینه های نازش که یک تتوی زیبا از سر شونه تا نوک سینه راستش زده بود بوسیدم…سینه های نازش گنده و سفید و سفت بودن.بادست میچلوندمشون،ناله میکرد… همش میگفت آروم عشقم آروم باش دردم میاد…لبهاشو که گرفتم توی لبم…خودش هم همراهیم میکرد…مست عشق و حال بود چشای قشنگش شهلا شده بود…دست زدم روی کوسش اولش خودش پاهاشو سفت کرد و بعدش شل شد…شورتش نمناک شده بود…رفتم روی نافش رو بوسیدم…آخ وقتی شورتو کشیدم پایین از کنار ران چپ تا روی تپه عشق کوسش و روی چوچوله یک تتو زده بود برگ گل فرم بود…چقدر زیبا بود.کوس سفید تپل به هر چی بگی قسم شاید یکربع من این کوسو خوردم و مکیدم و نوک سینه هاشو با انگشتام فشار دادم…شاید ده بار بیشتر ارگاسم شد و آب کوسش ریخت توی دهنم…هر بار هم ناله میکرد و کمرش روی تخت بالا پایین میشد.و التماس می کرد دیگه نخورم و ولش کنم…گفتم بچرخ داگی شو…چرخید اوف امان ازین کون تنگ و سوراخ نازش…فقط عاشقان کون میفهمن حرف من چیه؟چقدر لپهای کونش رو گاز میگرفتم و بلند میخندید… بلند شدم کیر کلفت و شق شده ام رو که دیگه طاقت نداشت یکضرب محکم تا تهش فرو کردم توی کوسش…چه جیغ نازی زد…زود آبم اومد ریختم توی کوسش اما…خداییش چنان رگباری ضربتی گاییدمش کیف کرد.تا کشیدم ازش بیرون دمرو ولو شد روی تخت…نفس نفس میزد…ولی هنوز آب کیرم تهش مونده بود ریخت روی کونش…دمر بود تر و تمیزش کردم…عرق کرده بودیم…گفت بریم حموم.گفتم نه…من باید چند بار دیگه بکنمت.گفت وای نه چه خبرته مگه،گفتم فدات شم بار اول که کیفی نکردم آبم زود اومد…من باید این کوس و کون نازتو اقلا نیمساعت بکنم تا دلم آروم بشه…خندید گفت آخه فردا پسفردا رو که ازت نگرفتن…گفتم اگه رفتی و باز به مامانت گفتی و گوشه خونه نشستی غمبرک زدی و برنگشتی چی؟گفت دیوونه اون موقع کم سن بودم و از رفتارت ترسیدم…الان خودم عاشقتم…دیگه چند ساله همه چی رو خوب درک میکنم و یک ازدواج نافرجام رو رد کردم…خیالت تخت…اگه دوستم داشته باشی و باهام همیشه مهربون باشی دائم کنارتم.گفتم باشه به هر حال الان حلوای نقد دستمه،خندید.رفتم توالت برگشتم…کمی آبمیوه کیک آوردم خوردیم.تازه به خودش اومد گفت وای پاشو پاشو.گفتم چی چی رو پاشم…گفت پاشو بریم داروخانه قرص بگیرم ریختی توش بخدا حامله میشم.گفتم خدا کنه…گفت یعنی چی،؟گفتم مگه دوستم نداری.مگه نمیگی میخای همیشه پیشم باشی…پس حامله شو تا عقدت کنم…دراز کش بود زودی بلند شد نشست روی تخت…گفت بگو بخدا…عقدم میکنی،گفتم بخدا.بغلم گرفت تندتند بوسم کرد.گفتم گردنم شکست آروم.گفت دراز بکش.شروع کرد ساک زدن،آخ خدا لامصب چه حسیه، دمشگرم چکار کرد با کیر و خایه هام.گ.چنان شق کردم که نگو.رفتم روش.پاهاش روی شونه هام بود.به سبک سامورایی چنان تلمبه هایی بهش زدم که نگو،توی کوسش پر آب بود.پر ترش کردم.خلاصه که چندماهی باهم بودیم مادرش میدونست.بهم گفت دخترم گناه داره عقدش کن.مث عروسک باهاش رفتار نکن…اگه خدا بخاد بهتون بچه میده.شاید خدا دوست نداره بچه حرومی نطفه بگیره.به حرف مادرش عقدش کردم.۴ماه نشد باردار شد.الان خانوم خونه منه.بادبادک هم واسش خریدم.
نوشته: رضا راضی
14 پاسخ به “بادبادکم افتاده اینجا”
خدا رحمتی بچه ها شاید فحش بدن بهت و تیکه بندازن ولی من داستان هات و دوست دارم
خدا رحمتی بچه ها شاید فحش بدن بهت و تیکه بندازن ولی من داستان هات و دوست دارم
خوبه دیگه مادرش نگاییدی
عالی بود. حال کردم.
یه سبخی به باباش هم میزدی مهندس
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس چون با مادرش زنا کردی عقد تو و دختره باطل است
ناتینگهام عه خدا رحمتی برگشته که:))) خوشحالم که سلامتی داداش جان.
خدا رحمتی ،،نکنه این جنگ ها هم بعدا سوژه داستانات بشن
عالی بود بازم اومدی با داستانا قشنگو احساسیت پولدار کی بودی تو بازم بنویس حال میده
ادمین عزیز زیر سن قانونی — under age — تخلف هست، طبق قوانین خود سایت. هر کثافتی رو مجوز انتشار ندید. #admin @admin ممنونم
لوندتهران دلبر هاتوایف تهران
4+u. کیرم ده کونت تو بی عقل ارزش خواندن ندارد
چقدر بی حجاب بود و کردنی!!!…والا نمیدونم چی بگم،از یه طرف داستانت بد نبود،از طرفی با لهجه افغانی رفتی رو اعصابم،اما چون بعضی از بچهها از داستانت خوششون اومده پس حالشو ببر
خدایی خیلی خوب نوشتی دمت گرم