داستان پویا و عاطفه (۲)

…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)

در قسمت اول اولین سکس بین من(پویا) و عاطفه که منجر به یک کون کردن لذت بخش برای اولین بار در زندگیم شد شرح داده شد، طبیعتاً کرم ریختن ها و مقدمات این سکس از قبل‌تر کلید خورده بود و اون روز در یک مکان و زمان مناسب شکل گرفت، چیزی که در اغلب سکس های بین دو دختر و پسری که با رضایت خودشون وارد رابطه سکس میشن دیده میشه.
گفتم فردای اون روز عاطفه از درد کون دادن شاکی بود ضمن اینکه هیچ اثری از پشیمانی از دو نفرمون دیده نشد و هر دو گویا از مدتها قبل آماده این اتفاق بودیم.
فرداش که دیدمش در یه جای خلوت گونه عاطفه رو بوسیدم و ازش تشکر کردم، چند روز گذشت و ما با هم در ارتباط بودیم و متلک ها و شوخی همش حکایت از خواسته دو طرف برای ادامه رابطه و سکس بود، مشکل بزرگ ما بدبینی مادرم به نوع ارتباط ما بود وگرنه مامان زری ساده تر و خوشبین تر از این حرفها بود که شکی به ارتباط ما دو نفر داشته باشه، بالاخره خونه عاطی اینا خالی شد، از اینجا به بعد ارتباطی که بین ما دو نفر شکل گرفت زندگی سالهای بعدی ما را کاملا تحت تاثیر خودش قرار داد.
برای بار دوم با هم معاشقه و سکس کردیم البته آنال، اما ما دو نفر چنان به هم دلباخته بودیم که عطش ما فقط با سکس از بین نرفت از اون روز به بعد عملا ما دو دوست دختر و پسری بودیم که آرزوی ازدواج داشتند! آرزویی محال بخاطر محرمیت حتی اگه نصفه نیمه باشه! حتی اگه عاطفه عمه ناتنی از سمت مادریش برام باشه و…این عشق ما هر روز شعله ور تر و قویتر میشد، یه روز که تنها بودیم جرات حرف زدن در موردش اینکه اگه میشد باهم ازدواج کنیم را اولش عاطفه پیدا کرد و مطرح کرد منم که ته دلم همین آرزو را داشتم باهاش همراهی کردم، رویا میبافتیم نقشه می‌کشیدیم از کشور میریم مهاجرت میکنیم یه جایی که آزاد باشیم و اونجا با هم ازدواج کنیم کسی که ما رو اونجا نخواهد شناخت پس مانعی هم نخواهد بود!
چند بار حتی عاطفه التماسم کرد پویا پرده منو خودت بزن من دیگه عملا زن تو هستم من که با کسی ازدواج نمیکنم حتی اگه هیچ جوری به هم نرسیم تا آخرش فقط با همیم.
به زور مقاومت میکردم بالاخره هم عاشقش بودم هم شهوت که زیاد میشد مخ تعطیل میشد و یه کس تمیز و پلمپ مقابلت لنگاشو می‌ذاشت رو شونه ت و التماس میکرد بکن توش! اگه عاشقش نبودم حتما پرده شو میزدم اما روزها و شبها در خلوت خودم به خودم میگفتم این دختر بالاخره باید ازدواج کنه من که قانونا نمیتونم شوهرش بشم تا آخر عمر هم که نمیشه علافش کنم و…این افکار و عشقم بهش جلوی زیاده روی را می‌گرفت و مقاومت میکردم.
عاطفه اون سال دانشگاه قبول شد درسش خوب بود زیبا بودپسرها خیلی دنبالش بودن غافل از اینکه عاطی خانم خیلی وقته دلشو باخته و دور از دسترسه.
سه سال گذشت سه سال با رابطه دایمی و پنهان بینمون، درسم تموم شده بود باید میرفتم سربازی و رفتم خیلی دور نبودم کلا در چهل کیلومتری شهرمون محل خدمتم بود زود زود میومدم چون واحد اداری بودم تعطیلات خونه بودم یا بهتره بگم خونه مامان زری البته بغل عاطفه خانم! مادرم خیلی وقت بود شکش به ما زیادتر شده بود برای همین ملاقات‌های ما سخت‌تر شده بود گذشت و بالاخره خدمتم تموم شد عاطفه هم فارغ التحصیل شد، پدربزرگم ارثیه بدی نذاشته بود هم پدرم و هم عاطفه و مامان زری ارث خوبی گیرشون اومده بود عاطفه نیازی به کار کردن نداشت یه باغ و مغازه که اجاره داده بودند تامینش می کرد، خواستگار ها هم مدام میومدن و عاطفه همه رو رد میکرد، با اینکه میدونستم محاله اما بازم ته دلم رویای با عاطی بودن به عنوان شریک زندگی زنده بود و با هر رد خواستگار نفس راحتی می‌کشیدم اما آرامش نداشتیم نه من و نه عاطی جون، یه مدت همینجوری گذشت تا اینکه یه روز خبر بهم رسید که عاطفه به خواستگارش اوکی داده، چون عاشقش بودم با این که منتظر چنین روزی بودم دنیا خورد تو سرم.
اما شوکه کننده این بود که عاطفه کسی را که انتخاب کرده بود یه معلول مسن رو ویلچر بود که از کمر به پایین کاملا فلج بود و حتی در تکلم و حرف زدن مشکل داشت!
همه فامیل ریختن رو سرش پدرم داییش مادرش و…که اصلا نمیشه چرا چنین تصمیمی گرفتی مگه خدای نکرده مشکلی داری و از این حرفها که دیگه همه میدونن این جور مواقع چیا گفته میشه…عاطفه می‌گفت موقع اجرای پروژه درسیم(علوم انسانی) به مراکز بهزیستی و اینا که سر می‌زده این آقا را دیده و به پیشنهاد خودش آقا محسن رو ترغیب به ازدواج با خودش کرده و مگه اینا آدم نیستن خوب اینارو هم کسی باید جمع کنه ازشون حفاظت و نگهداری کنه و از این حرفا…هر چقدر مخالفت شد زیر بار نرفت و چون نه پدری داشت و نه جد پدری و خودش بالغ و عاقل بود هیچکس نهایتا حریفش نشد و تنها کاری که کرد تا دهن همه رو ببنده از زنهای بزرگ خانواده درخواست کرد قبل از خواندن خطبه عقد باهاش بیان برای تست بکارت! چون میخواست به خیال خودش دهن همه رو ببنده و دیگه شایعه ناموسی پشتش نباشه، که البته موفق هم شد و با اینکه خیلیا باهاش سر این ازدواج بد شدن اما دهن همه رو با این حرکت بست.
من که کلا در شوک و بهت بودم چند بار خواستم باهاش حرف بزنم اصلا اجازه صحبت کردن بهم نداد و ریجکت شدم کلا!
در میان مخالفت و خشم فامیل عاطفه با یک مراسم بسیار ساده به عقد آقا محسنی در اومد که روی ویلچر بود و تنها به زور چند کلمه می‌گفت، آقا محسن خونه ی کوچکی داشت که اجاره داده بودند چون قبلش بخاطر وضعیتش خودش در بهزیستی نگهداری می‌شد، خونه رو از مستاجر گرفتند و با جهیزیه عاطفه به اون خونه نقل مکان کردند، خونه آقا محسن دور از خونه خونه خودشون بود و مامان زری به خاطر همین هم خیلی گریه کرد، خلاصه مستقر شدند و منی که تا اون روز عملا حکم شوهر عاطفه رو داشتم شدم فامیل دوماد یعنی پشم!!!
چند روز گذشت و یه سری مراسم های معمول که البته زوری و با اکراه از سمت فامیل عاطفه انجام میشد مثل پاگشا و این نوع رسوم تموم شد، آقا محسن فقط یه خواهر داشت با پنج شش تا بچه قد و نیم قد که شوهرش نظامی بود و در یکی از شهرهای جنوب در شهرکی نظامی مستقر بودند، پس از اینکه همه دیگه رفتن سراغ خونه و زندگیشون یه روز تلفنم زنگ خورد عاطی جون سیو کرده بودم افتاد رو‌گوشیم(تا اون روز نه جواب تلفن منو میداد نه بهم رو میداد حتی باهاش حرف بزنم) تعجب کردم پیش خودم گفتم حتما گرفتاری براش پیش اومده ازم کمک میخواد، با سردی تمام تماسشو جواب دادم: بله عاطفه خانم!
از اون ور گوشی یه صدای شاد و قوی با هیجان تمام پاسخ داد: عشقم! من دیگه عاطفه خانم شدم؟ از کی تا حالا؟ جواب دادم: از وقت گل نی عاطفه خانم! از روزی که خاطرات منو انداختی پشت بوم و…که یهو اومد وسط حرفام: لوس نشو پویا آدم مگه با زنش اینطور صحبت می‌کنه و تهش هم خندید، بعدش هم آدرس یه جایی رو بهم داد و گفت میخواد منو ببینه و حتما باید باهام حرف بزنه، شوک شده بودم چه زنی؟ عاطفه ازدواج کرده رفته تحویلم نگرفته و درسته ازش خیلی شاکی شده بودم اما به تدریج داشتم واقعیت را هضم میکردم و میدونستم یه روز این اتفاق باید بیفته و شاید بخاطر قطع وابستگی بینمون ناچار شده از تاکتیک بی محلی استفاده کنه و… افکاری از این دست که الان با گفتن جمله ی آدم مگه با زنش اینطور صحبت می‌کنه، همه رو محو کرد و‌گیج شدم.
نیم ساعت بعد با کنجکاوی و هیجان فراوان تو آدرسی که داد بودم، جای خلوتی انتخاب کرده بود وسط ظهر و خالی، تا منو دید پرید بغلم کرد بدون احتیاط و ترس یه ماچ از لبم کرد و منی که مثل یه ربات نگاهش میکردم…
جایی برای نشستن پیدا کردیم عاطفه دستامو گرفت خیره شد تو صورتم و با لبخندی که کمی آرومم کرد بهم گفت می‌دونی که چقدر عاشقتم پویا، هنوز شوک بودم نمی‌دونستم عصبانی باشم غمگین یا خوشحال از اینکه عاطفه باهام داره با عشق حرف میزنه، گیج گیج بودم، گویا فهمید حالمو، سریع ادامه داد: پویا جون من هیچ راهی نداشتم نمی‌تونستم تو باشی و من مال کس دیگه ای باشم مجرد هم نمیشد همش زیر ذره بین می‌رفتیم تا کی دوام می‌آوردیم؟ اینجوری من هم کار خیر کردم عملا شوهر کردم اما شوهر ندارم! محسن فلجه اونجاش هم کار نمیکنه نیاز به مراقبت داره تازه کار خیر هم کردم مراقب یه انسان توان خواه هستم شوهرم هم که تویی!
رد داده بودم ساکت نگاهش میکردم تازه داشت مغزم کار میکرد آروم آروم می‌فهمیدم عاطفه چه فداکاری برای حفظ من کرده گریه م گرفت، بی خجالت زدم زیر گریه اونم نه آروم و با یه قطره اشکی، هق هق میزدم کنترل اشکم و صدای گریه م از دستم خارج شده بود اگه کسی میدید حتما فکر میکرد همین الان عزیزی رو از دست دادم!
عاطفه تلاش کرد آرومم کنه یه کم که آروم شدم اولین حرفم این بود: عاطفه الان چی میشه؟ عاطفه: عشقم گفتم که من وظیفه انسانیم مراقبت از محسنه اما مال تو هستم مگه اینکه منو …دستمو گذاشتم رو لباش اجازه ندادم بقیه شو بگه، یهو از برزخ در اومدم خودم وسط بهشت برین می‌دیدم، بغلش کردم و یواش گونه شو بوسیدم.

ادامه دارد …

ادامه…

نوشته: پویا

بازدید 7,657

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

6 پاسخ به “داستان پویا و عاطفه (۲)”

  1. گفتی آنال یعنی کون جون…. دیدم خبری تو داستانت نیست مجبور شدم قسمت اولشو بخونم کون کردنش خوب بود

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...