بهزاد هستم و داستانم در مورد اتفاقایی هستش که توی ۱۰ ۱۵ سال اخیر افتاده که تقریبا بهم مرتبط هم هستن
من آدم خجالتی و با عزت نفس پایینتر از میانگین بودم و ۱۸ ۱۹ سالم بود هیچوقت دوستدختر نداشتم و فضای مجازی و شبکههای اجتماعی هم اینقدر نبود که بشه راحت تکست داد و حتما باید رودررو صحبت میکردم که بتونم به قولی مخ کسیو بزنم. منم خجالتی بودم و نمیتونستم. بعد از قبولی دانشگاه و یکم ارتباط با دخترا یکم یخم باز شد ولی تا بیام به خودم بجنبم دختری که دوستش داشتم با یکی از همورودیها دوست شده بود و منم پیش خودم شکست عشقی خورده بودم و دیگه نمیخواستم از دانشگاه دوستدختر پیدا کنم.
یه سایتی پیدا کرده بودم در مورد موزیک و اونجا با یه دختری به نام پانیذ آشنا شدم ولی چون معروف نبود سایتش و خوشساخت نبود هر هفته یک بار من مسیج میدادم و اونم جواب میداد تا اینکه شجاعت خودمو جمع کردم و شماره ازش گرفتم و دیگه از اون به بعد راحتتر صحبت میکردیم.
پانیذ هم مثل من خجالتی بود و یه سال ازم بزرگتر بود و همش میگفت کوچیکتر از منی و گوگولی و این حرفا. چند ماهی با هم صحبت کردیم و قرار شد همو ببینیم و یه کافه رفتیم و بالاخره دیدمش. اونقدری که تو تصوراتم بود خوشگل نبود ولی خوش لباس و با کلاس بود و پولدار و تکدختر. بعد از اون بیشتر باهم صمیمی شدیم و راحتتر بودیم باهم ولی نه من خیلی فاز دوستدختر و سکشوال بهش داشتم نه اون بنظرم داشت. تو ذهنم رفیقم بود.
چند وقتی گذشت و یه روز دعوتم کرد خونشون که برگر و آبجو بخوریم. منم خوشحال یه تیشرت و شلوار جین پوشیدم و رفتم خونشون. در رو باز کرد و دیدم یه تاپ گشاد پوشیده و یه پیژامه گشاد. بعد از سلام احوالپرسی نشستم روی کاناپه سهنفره و اونم آبجو آورد تعارف کرد و خودش نشست روی مبل یه نفره. یه فیلم هم گذاشت و شروع کردیم صحبت کردن خیلی هم تعارف میکرد و میخواست بهترین میزبان ممکن باشه منم خیلی معذب شده بودم هی میگفتم راحت باش اینقدر پذیرایی نکن از من.
بعد از خوردن اولین قوطی آبجو بلند شد رفت از تو اشپزخونه دومی رو بیاره. یکم سر هردومون گرم شده بود. قوطی دوم رو که آورد نشست رو کاناپه سهنفره کنارم و منم دستمو انداختم دور گردنش و شروع کردیم فیلم دیدن و آبجو خوردن و چرت و پرت گفتن دوباره. دلم میخواست دستمو ببرم پایین از دور گردنش و ممهاش رو بگیرم ولی خیلی خجالت میکشیدم و میترسیدم و از اونور سیخ کرده بودم و نگران بودم تابلو بشه. با دستم با بند تاپ ابی و سوتین کرم رو شونهاش بازی میکردم اونم خودشو ولو کرده بود روم و کامل تو بغلم بود. همونطوری با بند تاپش بازی میکردم و آروم آروم از روی شونهاش آوردم گذاشتم روی بازوش. از بالا میتونستم یه قسمتی از ممههاش رو ببینم. بزرگ نبود اصلا و معمولی بود بنظر. میخواستم بند سوتینش هم بیارم از روی دستش پایین که بلند شد رفت آشپزخونه برگر بیاره و تا برگرده من میخواستم فقط سیخ بودنم معلوم نشه ولی هرکاری میکردم موفقیتامیز نبود. پانیذ با دوتا برگر گنده برگشت و گذاشتشون روی میز جلوم و من فکر میکردم دیگه قرار نیست ادامه بدیم و حد دوستیمون رو گذروندم و نگران بودم دوستیمون بهم بخوره. ولی بعد از اینکه برگر رو گذاشت رو میز اومد دوباره کنارم نشست و تکیه داد به دسته مبل جفت پاهاشو انداخت رو پام و کامل کیر سیخم می خورد به پشت ساقش و مطمئن بودم فهمیده سیخم. خلاصه نه اون به روی خودش آورد نه من و مشغول شدیم به خوردن برگر. برگرها اینقدر بزرگ بود که از هرجا اگه گاز میزدی از یه ور دیگه میزد بیرون. توی همون درگیری با برگر بودم که یه تیکه سس ریخت روی شلوارم و همه دستام سسی و چرب شده بود برا همین بلند شدم برم دستشویی که هم دستامو بشورم هم سس رو از رو شلوارم. از دستشویی که برگشتم پانیذ دید که یه لکه بزرگ خیس رو شلوارمه و اصرار کرد که شلوارک باباش رو بپوشم. من خجالت میکشیدم و قبول نمیکردم ولی پانیذ دوست داشت بهترین میزبان ممکن باشه و شیطنتش هم گل کرده بود از طرف دیگه. رفت یه شلوارک برام آورد گفت تا من میرم دستشویی توام بپوش.
منم پوشیدم و رفتم نشستم روی یه rocking chair و برا خودم عقب جلو میشدم و به منظره نگاه میکردم از طبقه ۱۵ ساختمون. پانیذ که از دستشویی اومد مشغول جمع کردن آشغالای برگر شد و منم پاشدم کمک کردم و وقتی تموم شد برگشتم نشستم رو صندلی و پانیذ هم اومد گفت یکم جمعتر بشین منم بشینم. منم گفتم جا نیست بشین رو پام. اونم اومد یه وری نشست رو پام و دستش رو انداخت دور گردنم منم که کیرم که تازه یکم خوابیده بود دوباره کامل سیخ شد و مطمئن بودم با وجود شلوارک دیگه اونم کامل حس میکنه سفتیشو.
صورتش چسبیده بود به صورتم و با هر بار عقب جلو رفتن صندلی گوشه لبامون بهم میخورد ولی هیچکدوم بوس نمیکردیم. من یه دستم روی ساق پای پانیذ بود و این یکی دستم پهلوشو گرفته بودم. داشتم برنامهریزی میکردم که بوسش کنم و بریم توی اتاق که تلفنش زنگ خورد و مامانش گفت داره میاد خونه. ضد حال عجیبی خورده بودم و بلند شدیم از رو صندلی و شلوارک رو عوض کردم و جین رو پوشیدم و برگشتم خونه.
فرداش ازش تشکر کردم گفتم خیلی خوش گذشت. اونم گفتش اره به تو که خیلی خوش گذشت معلوم بود. گفتم اره ولی میشد بیشتر هم خوش بگذره به هردومون. پانیذ گفت آخ چه کارا میکردیم بیشتر خوش میگذشت. منم نمیخواستم مستقیم بگم گفتم مثلا آهنگ گوش میدادیم یا میرقصیدیم یا بازی میکردیم سا میرفتیم حموم با هم. اونم خندید و گفت اره یکی باشه ادم رو بشوره خیلی حال میده من جون ندارم.
از اون به بعد همش بحث رو می بردم سمت حموم ث بحثمون فقط شده بود حموم رفتن. از دانشگاه برمیگشت میگفت جون ندارم برم حموم، منم میگفتم اگه من بودم میومدم میشستمت. یا اینکه من از باشگاه میومدم میگفتم دارم میرم حموم میومدی باهم میرفتیم خوب میشد یا راجب لیف و شامپو بدن و این چیزا صحبت میکردیم.
گذشت و یکی دو ماه بعد که پیاده روی میرفتیم و کافه و سینما، یه روز بعد از پیادهروی مامان باباش نبودن و دعوتم کرد خونشون.
ساعت نزدیکای ۵ اینا بود رسیدیم خونشون و من دوباره رفتم نشستم رو همون کاناپه و پانیذ چایی آورد باز هم خیلی تعارف میکرد و میخواست بهترین میزبان ممکن باشه. بعد نیمساعت گفتم سری قبل اومده بودم اصلا وقت نشد اتاقت رو بهم نشون بدی و بلند شدیم رفتیم تو اتاقش و دیدم اتاقخوابش مستره و شیطون درونم بیدار شد. بعد از اینکه عروسکها و کنسرتها دیویدیهای اصلش رو نشون داد نشستیم رو تختش. گفتم حموم دستشویی رو نشون ندادی چرا پس. گفت از سری قبل که رفتم حموم مرتب نکردمش اصلا ولش کن. من بلند شدم رفتم سمت حموم و پانیذ هی می گفت نه کثیفه نامرتبه ولش کن ولی من اینقدر اصرار کردم که رفتیم تو حموم. یه حموم نقلی بود با توالت فرنگی. راست میگفت همه لباساش افتاده بود اینور اونور. از رو زمین یه سوتینش رو برداشتم گذاشتم جلو سینم و شروع کردم مسخرهبازی درآوردن. پانیذ هم هی میگفت نکن بهزاد کثیفه خجالت میکشم. دیدم واقعا سختشه بیخیال شدم و رفتم بغلش کردم و گفتم ببخشید. پیشنهاد دادم با هم تمیز می کنیم اینجارو بعدش هم همدیگر رو تمیز میکنیم. گفتش نه نمیخواد خجالت میکشم همه لباسام ریخته اینجا برگردیم تو اتاق. گفتم بیا بابا لباسه دیگه منم دارم توام داری از این خجالت میکشی چطوری میخوای باهام حموم بیای پس. داشت از حموم میرفت بیرون اینو که گفتم دم در وایساد و برگشت گفت باشه اول لباسارو جمع میکنیم بعد میریم حموم.
منم که اصلا انتظار همچین واکنشی رو نداشتم یکم هول شدم. شروع کردیم جمع کردن لباساش و انداختیم توی جای رختهای چرک. کارمون که تموم شد گفت حالا نوبت لباسای توئه در بیار بریم حموم از پیادهروی هم اومدیم عرقی. یکم من و من کردم و تیشرتمو در اوردم و شلوارمم در اوردم انداختم زمین و با یه شرت جلو پانیذ بودم. گفت لخت شو کامل دیگه اینطوری میخواستی حموم بریم باهم؟ گفتم اون برای حمومرفتن بود الان تو نمیای بریم حموم من بشورمت که. پانیذ گفت چرا میام و رفتش از تو اتاق یه سری چیز آورد که نمیدونستم چیه نرمکننده و از این چیزا بود. تا بره و بیاد این ایده حموم رفتن دوتایی که داشت عملی میشد باعث شده بود کیرم سیخ بشه و چون یه شرت فقط پام بود دیگه حتی شکل کیرم هم از پشت شورت معلوم بود.
پانیذ برگشت و دید من دستتم جلوی کیرمه تا معلوم نشه یه خندهای کرد و رفت سمت شیر و آب رو باز کرد و اومد عقب و رو به من شد و تاپش رو درآورد و من تمام مدت زوم بودم روی سینهاش و بعدش شلوارشو دراورد و گفت اول تو لخت شو بعد من. منم که خیره به سینههاش مونده بودم شرتمو دراوردم و انداختم روی بقیه لباسای چرکش و دستمو همچنان جلو کیرم گرفته بودم ولی خب ۱۶ ۱۷ سانت کیر رو نمیشه با دست پوشوند. پشتشو کرد به من و گفت سوتینم رو از پشت باز کن و رفتم سمتش داشتم سوتینش رو باز میکردم که یه کوچولو اومد عقب و کیرم خورد به کونش. گفت به به به آقا بهزاد. خندیدم و دستم رو بردم سمت شرتش که اونو هم دربیارم که پانیذ گفت اونو وسط دوش معمولا درمیارم. خلاصه رفت زیر دوش و روشو برگردوند به سمتم و اولین بار ممهاش رو دیدم خیلی بزرگ نبود و صورتی هم نبود قهوهای هم نبود سربالا نبود افتاده هم نبود.
گفت برو شامپو بیار بشور سرمو. پشتشو کرده بود بهم و منم شامپو ریختم رو موهای قهوهایش و شروع کردم شستن موهاش و اینقدر سیخ بودم که با هر نبضم کیرم یه تکون کوچیک میخورد. دلم نمیخواست تا شرتش رو در نیاورده خیلی از پشت بهش بچسبم و با یه فاصله ازش وایساده بودم ولی هر از گاهی خودمو بهش نزدیک میکردم و از پشت کیرم میخورد بالایکونش. توی یکی از همین برخوردها چرخید سمت من و کیرم کامل بین من و شکمش قرار گرفت و گفت اوه سوراخم کردی بهزاد و قبل از اینکه برم عقب با دستش سر کیرم رو فشار داد پایین و رفت لای پاش و چسبید روی کسش. بعدش برای اینکه بره از روی طاقچه حموم که پشت من بود لیف رو برداره بازم بیشتر اومد سمتم و چسبید بهم و دیگه ممههای سفتشدهاش چسبیده بود بهم و کیرم از اونور لای پاش داشت میزد بیرون. لیف رو که برداشت رفت عقب و پشتشو کرد بهم گفت حالا بدنمو بشور. منم پشتشو لیف کشیدم. شامپو بدن رو برداشتم ریختم رو دستم و از پشت دستاشو از بالا تا پایین شستم و بعد از زیر بغلش دستمو رسوندم به سینههاش از پشت چسبیدم بهش و شروع کردم به مالیدنشون و پانیذ هر از گاهی یه آهی میکشید منم هر از گاهی یه آهی میکشیدم وقتی کیرم لای درز کونش میرفت. دیگه تحمل نداشتم. دستمو انداختم زیر کششرت و شرتشو دراوردم و کامل لختش کردم. با همون شامپو بدن کونشو شروع کردم به شستن و پاهاشو کامل شستم و میخواستم برم سر اصلا مطلب که رفت زیر دوش و چرخید سمت من و خودشو آبکشی کرد منم رفتم سمتش و دستمو بردم سمت کسش و تا دستم خورد بهش یه آهی کشید و گفت دوست ندارم سکس کنیم دوست دارم فقط همدیگر رو ارضا کنیم و بمالیم. من خیلی برام مهم نبود فقط میخواستم آبم بیاد گفتم باشه. روبهروش وایساده بودم و شروع کردم مالیدن کسش. خیس و لزج بود. یه چند دقیقه اینطوری مالیدمش بعد رفتم پشتش و از پشت شروع کردم به مالیدن. اونم با یه دست کیرمو گرفت و شروع کرد مالیدن و با دست دیگه هم بالای کسش رو میکشید سمت بالا تا دسترسیم به کلیتوریس بیشتر بشه. پانیذ دیگه خیلی حشری شده بود و کیرم که دوستش بود رو کشید و من رو آورد از پشت کنار خودش و کنار هم برای هم داشتیم میمالیدیم و گاهی سر کیرم رو میگرفت میبرد نزدیک کسش و میمالید به کلیتوریسش. چند دقیقه اینطوری ادامه داشت و گفتم دارم میام پانیذ. که تند تند شروع کرد از بالا تا پایین کیرم رو مالیدن و همونجا کیرم توی دستش بود ابم اومد و همه رو ریخت رو زمین و یکم ریخت روی پاش و انقدر آبم زیاد بود که خودم تعجب کرده بودم.
آروم که شدم ناراحت بودم که من اومدم و اون نیومده. بهش گفتم تو نیومدی که گفت اونو خودم باید بکنم تو نمیتونی خیلی کار داره منم حال نداشتم کاری بکنم. آبکشی کردیم و گفتش خب دیگه تو برو من جیش کنم میام. گفتم خب جیش کن همینجا بریم دیگه بعدش. پانیذ گفت سختمه جلوت جیش کنم. خیلی حرفش برام عجیب بود که تاحالا داشتیم برا هم میمالیدیم الان میگی اینطوری؟ گفتم بشین کف حموم با هم دیگه جیش میکنیم خب. هیچ جوره پانیذ قبول نمیکرد. رفتم وایسادم جلوش دستاشو گرفتم و مثل توالت ایرانی نشستم کف دوش و پانیذ هم نشوندم روبهروم. گفتم بیا با هم جیش کنیم حالا. جالب بود که برام تحریککننده بود این موضوع. انقدر اصرار کردم که قبول کرد و چشماشو بست و بعد چند ثانیه شروع کرد جیش کردن و منم بلافاصله جیش کردم و دیدم پانیذ هم چشماشو باز کرده و داره نگاهم میکنه و دستشو برد سمت کیرم و گرفت و یکم اینور اونورش کرد و خندید.
دوباره پاهامون رو شستیم و اومدیم بیرون و بعد از اون باز اتفاقاتی بینمون افتاد.
این اولین داستانم بود نمیدونم خوب نوشتم یا بد
اگه خوبه ادامه بدم.
نوشته: روسو
3 پاسخ به “خاطرات بهزاد: حمام با پانیذ”
خوب نوشتی
خوب نوشتی
خوب نوش