چقدر بدبخت بودم

سلام به همه خوبان…این ماجرای چند سال قبل منه که الان دلم خواست بنویسم.علی هستم و دیگه میانسال شدم.کلا تا چند سال قبل مث اسکول ها زندگی میکردم.از اولش چون پدرم سخت گیر بود و خشن بود،زندگی قشنگی نداشتم.همیشه چشم چشم میگفتم،نه بچگی قشنگی داشتم نه جوونی خوبی.ازدواجم هم که سنتی و زوری بودنه عشقی بود و نه علاقه ای.البته از همین پدر ثروت کلونی به منه تک پسر رسید.تک پسر نه تک فرزند.چند تا خواهر دارم…خلاصه بگم سرتون رو بدرد نیارم…دیگه از خودم و همه کس و کارم و حتی بچه هام بیزار شده بودم.همه منو واسه پولم می‌خواستند.حتی زنم که عمری رو با هم سر کرده بودیم.تا پدرم و پدرش زنده بودند.محجبه و مذهبی بود.تا اونها مردند.و بعدش خونه رو عوض کردیم و اومدیم بالاشهر…دنیاش و زندگیش عوض شد.از عمل دماغ و سینه و کون گرفته تا هرچی رو بگی کوبید و از نو ساخت…ولی منه مشنگ با این قد و قواره و پول و پله،مث کوسمغزها بودم.شده بودم ماشین پولسازی خانوم و بچه هاش…دیگه از دست همه و خودم کلافه بودم.دوست و رفیقی هم که از اول نداشتم.بخاطر رفتارهای پدرم که سختگیرانه بود.هیچوقت دوست و رفیق ثابتی نداشتم…بدون اینکه وصیتی بنویسم و چیزی به کسی بگم طنابی برداشتم رفتم خونه قدیمیه،که الان یکی از انبارهای فروشگاه محسوب می‌شدتا خودکشی کنم…نخندین دوستان بخدا بهم ریخته بودم.مشنگ شده بودم.خودم که الان فکرش رو میکنم از کار خودم هم خند ه ام میگیره هم عصبی میشم…قبل ورودم به خونه.دو تا از زنهای همسایه رو دیدم که دم در بودندتابستون بود و هواگرم بود،درسته چادر سرشون بود و دم در بودند اما اگه سرشون نمی‌کردند بهتر بود چون هر دو چنان تازی دادند و همه چی رو به بهونه چادر رو درست کردن ریختن بیرون که کفم برید.اخ مخصوصا زن جعفر خیاط خدا رحمتی فاطمه خانوم…البته کنارش هم الهام کپل چشم سبز بود که مادرم از اول میگفت این بدجور چشاش شوره.هر کی رو نگاه کنه بد جور زمین میخوره،ولی لامصب چند باری بالباس خونه دیده بودم چنان کوس گنده ای داشت و سینه های بزرگ که حتی چندبار خوابش رو هم دیده بودم.که دارم میکنمش.البته این شوهر داشت ریقو و مفنگی لاغرو و معتاد.خلاصه ریموت گاراژ رو زدم و با ماشین رفتم داخل…هنوز تازه طنابو برداشتم اومدم توی حیاط که برم روی لبه حوض تا طنابو ببندم به میله دار میم…((همون داربستی که برای ثابت نگه داشتن درخت بزرگ انگور استفاده میشه))گوشیم چند بار زنگ خورد.ناشناس بود جواب ندادم.همه لوازم و کیف و گوشیمو گذاشتم لبه حوض و رفتم روی لبه حوض که برم بالا ،لامصب خیس بود چنان خوردم زمین افتادم توی حوض بزرگ و قدیمی شانس آوردم فقط میله فواره وسط حوض نرفت توی کونم.دست چپم زیرم موند و مطمئن شدم که شکست.از این سمت سرم خورد به لبه حوض پیشونیم پر خون شد…گوشیم هم زرت زرت زنگ می‌خورد… یهو در زدن.گفتم خداروشکر کمک رسید.داد زدم از در گاراژ بیا داخل.هر کی هستی بیا کمک…ریموت زدم کرکره فلزی گاراژ رفت بالا…وای فرشته نجات زندگیم رسید.خود فاطی خوشگله بود.ناز با اون صدای نرم و قشنگش داد میزد علی آقا علی آقا کجایی؟؟.گفتم جانم فاطمه خانوم بدو بیا توی حیاط.تا اومد منو دید گفت ای وای چی شده.گفتم رفتم بالای لبه حوض کاری داشتم اینقدری که این الهام چاقه چشاش شوره از بالا خوردم زمین هم دستم شکست هم پیشونیم.الان هم خیسه خیسم. چنان زده بود زیر خنده حد نداشت،گفت اره چشاش بد شوره الان هم که شما رو دید گفت اینو ببین پولش از پارو بالا میره.من گفتم الانه که بلایی سرتون بیاد.بازم خندید.گفتم خدا لعنتش کنه با اون چشای سبز رنگش که به گوه مرغ شبیه هستند.دوباره زد زیر خنده،گفتم تو رو خدا نخند دیگه بیا کمک.گفت باشه چشم…گفتم برو بالا اول اون جعبه کمک‌های اولیه رو بیار پیشونیم رو واسم ببند.اون بالاست نصبه روی دیوار…رفت آورد.با همون چادر گل گلیه بود.چادرش رو به دندون گرفته بود.و ولی نمیشد که همش میومد با بتادین سرمو بشوره و تمیزش کنه لای چادر باز می‌شد.با تاب بود چاک این سینه های سفید و نازش دیده میشدن.گفتم بزار کنار چادرت رو.گفت آخه.گفتم آخه نداره…شوهر که نداری.من هم که اخلاقتو میدونی خدایی نکرده دنبال حرومی نیستم.گفت باشه.ای خدا قربونت بشم من…شلوارک تنگ ولی بلند تا سر زانو تنش بود.کوسش چنان ورقلمبیده بود که حد نداشت اینقدر تپل بود چاک کوسش هم دیده میشد.انگار کوسش بهم لبخند میزد…سر لخت بود.چه موهایی داشت.ناز رنگ و مش شده.زیر بغلهاش صاف و شیو شده بودند.تند تند سرمو پانسمان کرد.لامصب از بوی عرق تنش و ادکلن ارزونش و دید زدن بدنش کیر کلفت و بزرگم شقه شق بود توی شورتم جاش نمیشد.اخه منه بدبخت پخمه بغیر زنم دستم به زن دیگه نخورده بود که…اون هم که کلا چندوقتی بود اصلا رابطه ای با هم نداشتیم…یا اگه هفته ای گاهی گداری سکسی بود زیرم مث مرده می‌خوابید و پاهاشو باز می‌کرد و کیر کلفتم رو تا ته میکردم توش فقط نق و نوقی می‌کرد.

و سکسمون تموم میشد.این میشد زندگی سکسی و عاطفی ما.نه بوسی نه عشقی…ریدم بهش با اون زندگیمون.ولی الان این فرشته کنارم بود و از بوی تنش و استایل بدنش و قیافه نازش و تیپ و تارش و اون صدای قشنگش مست شده بودم و از خودم بیخود شده بودم…لامصب این نوک ممه هاش اینقدری درشت بودن همش دلم میخواست بخورمشون.دهنم خشک شده بود.نفسم به زور بالا میومد.اصلا حواسم به حرفهاش نبود.فقط بدنش رو نگاه میکردم…زد روی شونه من…علی آقا هوی علی آقا کجایین؟با شما هستم ها…گفتم آخ ببخشید جانم…گفت فعلا پیشونیم رو شستم بستم.خونش بند اومد ولی پیرهنت و لباسهات خونی و خیس و کثیف شدن.گفتم باشه بیا کمک کن برم بالا دستم شکسته لباس عوض کنم…گفت باشه…آخ پام هم درد میکرد و بدجور درد میکرد.به زور رفتم بالا.تازه ازش پرسیدم عه راستی چکارم داشتی اومدی در خونه…گفت آهان…اصلا اینجوری دیدمتون فراموشم شده بود.راستش محمد پسرم کنکور امتحان داد و منتظره جوابش بیاد.که خودش میگه میدونم قبول نمیشم…آخه بچه ام نه کلاس رفت نه تستی کتابی چیزی نتونستم واسش بخرم.که بخونه…رشته تجربی هم که هستش.میدونه قبول نمیشه میخواد تا وقتی که مرخصی تحصیلی داره بیاد پیش شما فروشگاه کار کنه…گفتم فک کنم کسی رو استخدام کردند.اون یارو منزوی مدیر داخلی منه اون مسئول این کار هست…دلش شکست گفت با پسرم رفتم پیشش انگار فروشگاه ارث پدرشه. اصلا تحویلم نگرفت.یعنی شما نمیتونی خودت استخدامش کنی.بچه ام بی پوله میخواد تا موقع خدمتش کمی پول جمع کنه.گفتم غصه نخور بزار الان برم درمانگاه دستمو ببندم.شب فروشگاهم.بیارش خودم میزارمش سر کار.گفت مرسی علی آقا.لبخند نازی زد.چادرشو دوباره سرش کرده بود.رفتیم بالا توی اتاقی که واسه استراحت خودم بود.بقیه خونه پر اجناس فروشگاه بود.گفتم بی‌زحمت چادرت رو بزار کنار از توی کمد دیواری یک شلوار و پیرهن بهم بده.دستمم بدجور ورم کرده بود و دردش هر لحظه بیشتر می‌شد.گفت چشم.خم شد از کشو بهم پیرهن بده.اخ جانم به این کون.خط شورتش دیده می‌شد.کیرم شق و سفت شده بود.خودش اومد جلو دکمه های پیرهنم رو باز کرد.انگار همسرمه.قدش ازم کوتاه تر بود.نزدیک و چفت من شده بود زرنگ و ناقلا بود.البته همه خانومها توی رابطه با آقایون زرنگ تر هستند.ما مردها زود خودمون رو وا میدیم…لبهای قشنگش رو سرخ گلی کرده بود.نفسش بوی زندگی میداد.گفت علی آقا.گفتم جانم.گفت زیر پوشتون هم خیسه.گفتم فاطمه خانوم بی‌زحمت میشه قیچیش کنی…آخه تا آستین پیرهنم بیرون اومد از درد جونم بالا اومد.گفت خب قیچی نیست که…گفتم ببین یک کاتر روی اون بارها هست فقط خیلی تیزه مواظب خودت و من باش…رفت آوردش و با ملاحظه آروم آروم لباسم رو جر داد.و بدن گنده پشمالوم افتاد بیرون.لبخند زد.گفتم چیه میخندی؟گفت آخه خیلی پشمالویی،گفتم بدت اومد.گفت نه اتفاقا از مرد اینجوری خوشم میاد.اخه جعفر خدا رحمتی شیمی درمانی می‌شد چند سال بود سرش هم مو نداشت چی برسه بدنش…لاغر شده بود.گفتم خدا رحمتش کنه.مرد خوبی بود.دخترت کجاست فاطمه خانوم…گفت طلاق گرفته برگشته پیش خودم.گفتم ای وای عجب ها…گفت شانس منه دیگه.گفت علی آقا شیکمت قلمبه شده ها.نزار چاق شی.گفتم چشم خودم میدونم.چند وقتیه به خودم نمیرسم.گفت آره دیدمتون بی حالین،گفت فک کنم رکابی زیرپوش اینجا ندارین.گفتم نه فقط پیرهن هست…آروم تنم کرد و دکمه هاشو که می‌بست آروم آروم دستش به بدنم می‌خورد.گفتم مرسی فاطمه خانوم.نگاهم کرد لبخند نازی اومد روی لبهاش.بخدا فهمیده بود دیوونه اش شدم.اصلا هر کی بود از سایز کیرم می‌فهمید حالم چطوریه…گفت کمر بندت رو باز کنم؟گفتم آره ممنون میشم.نامرد اول زیپمو کشید پایین دستش خورد به کیرم سفتیش رو درک کرد.بقران وقتی آب دهنش رو قورت داد متوجه حالت گلوش شدم.لبهاش تمنای بوسه می‌کرد.بقران دلم آتیش شده بود. هم دلم میخواست هم خجالت میکشیدم،هم میترسیدم.اروم کمر بندم رو باز کرد.تا دکمه شلوارم رو باز کرد.شلوارم پارچه ای بود سریع افتاد پایین.عمدا انجام داد.حجم کیرم رو که دید.شورتم چطوری زده بالا.و کیرم از کنار ران پام به زور مث مار خفته سفت و سربالا و ایستاده.دوباره نگاهم کرد و باز خیره بهش شد.دو زانو نشست پایین.دمپای شلوارم رو گرفت و اول پای چپ و بعد پای راستم رو دادم بالا.کلا شلوارمو درآورد.گفت شورتت هم خیسه.نگاهش کردم.گفتم دست من که درد میکنه.پس دست خودتو میبوسه.ساکت بود و کنجکاو.هر دو بی سروصدا بودیم و منتظر حرکت بعدی.اروم دو طرف شرتمو گرفت کشید پایین و سالار افتاد بیرون.گفت هیی.وای.ناخودآگاه گفتم جانم.اومد بالا نگاهم کرد گفت چقدر گنده است.چشم توی چشم بودیم.گفتم بگیرش دستت.آخ آروم تنه کیرمو گرفت.گفتم مرسی خانوم خوشگله.لبهاشو آورد جلو و هم رو بوسیدیم.زبونمون رفت توی دهن هم.با دست ناز و گرم و نرمش کیرمو خوشگل می‌مالید… تخمامو گرفت آروم فشار داد.من هم با دست سالمم کونشو گرفتم کشیدمش سمت خودم.گفت

علی جون.دیگه نگفت علی آقا،،گفتم جونم عزیزم…دوستان اولین بار در تمام عمرم بود که عاشقانه و با محبت با جنس مخالف و زن دیگه ای بغیر زن خودم صحبت می‌کردم.و دستم بهش می‌خورد.خدا نصیبتون کنه.لحظه و حال قشنگی بود.پرسیدم جانم چی میخوای بگی،گفت تو رو خدا پیش کسی نگی با فاطمه بودی ها پسرم بزرگه و با پسرت دوست هستند خجالت میکشه.گفتم عه عزیزم بگم که واسه خودم بدتره.کاسب قدیمی محل هستم ها.نترس فدات بشم.با من باش خودم همه جوره هواتو دارم.گفت مرسی پشمالوی من…با دستای قشنگش بغلم کرده بود بدنم رو ماساژ میداد.کیرم هر لحظه حالش بدتر می‌شد.گفتم فاطی جونم فکری واسه این طفلک بکن.خندید.گفت الان که وقت اون کارا نیست باید ببرمت درمانگاه.ولی صبر کن.جانم یا خود خدا…نشست زیر پام گفت آخه ماشالله اینقدر بزرگه توی دهنم جا نمیشه…بخدا میخواست ساک بزنه.به جون خودم فقط توی فیلم‌ها دیده بودم توی عمرم هنوز هیچکس واسم نخورده بود.زن بیشعورم هیچوقت از این کارا واسم نمی‌کرد.و نکرده بود.همش هر وقت فیلم میدیدم میگفتم خدایا یعنی یکی هم پیدا میشه واسه من بخوره…الان بود که داشت آرزوم برآورده می‌شد.آروم آروم کرد توی دهنش.گفتم بخورش قربونت بشم بخورش.گفت علی جون ابتو نریزی توی دهنم ها…گفتم نه بخدا فدات بشم مگه من دیوونه ام.تخمامو می‌مالوند و کیرمو می‌خورد.اینقدری زود آبم اومد از خودم بدم اومد.ریختم بیرون روی فرش…گفت وای چقدر هم زیاده.گفتم آخ حیف که زود آبم اومد.گفت اشکالی نداره.وقت زیاد بریم اورژانس.بعدا تو واسم جبران کن…لبهاشو بوسیدم.لباسامو مرتب کرد.رفت خونه خودش لباس پوشید وقتی برگشت پسرش هم باهاش بود.میگفت محمد بیا کمک کن رفتم به عمو علی بگم بهت توی فروشگاه کار بده.بنده خدا از پله ها خورده بود زمین مث اینکه دستش شکسته…پسرش اومد سوییچ بهش دادم.گفتم رانندگی بلدی؟گفت آره اما گواهینامه ندارم.گفتم مهم نیست خودم کنارتم بشین.بریم…خلاصه که چند ساعتی علاف من شدند.پسره که می‌رفت دنبال گرفتن عکس رادیولوژی یا داروهام و یا پیش دکتر من با مادرش گرم میگرفتم…بهش گفتم محمد جان پیش سامان چیزی نگوبهش زنگ نزن.چون خدمته نمیخام الکی مرخصی بگیره.گفت باشه عمو علی…بعد کلی درد و رنج و گچ گرفتن دستم.ظهر هم رد شده بود رفتیم رستوران…نمی‌خواستند بیان،خواهش کردم ازشون…عمدا میخواستم کنارم باشه.بردم رسوندمشون خونه…در ضمن بهم گفت اونی که زنگ میزد جواب نمیدادی من بودم.گفتم باشه دیگه ذخیره دلم میکنمت نه گوشیم…بهشون گفتم غروب بیان فروشگاه…رفتم خونه دوساعتی استراحت کنم.بخدا وقتی رسیدم خونه.فقط همسرم گفت چیه چکارت شده؟گفتم دستم شکسته سرم بدتر.از پله های خونه قدیمی افتادم زمین.بجای اینکه دلداریم بده و مواظبم باشه… گفت صد بار گفتم اون خونه قدیمی و چپه شده رو بفروشش.از حرفش عصبی شدم شدید برای اولین بار حرف زشت بهش زدم گفتم بعدا کوس ننه جنده ات رو انباری جنسا کنیم.پفیوس من سر ودستم داغونه تو واسم چرت و پرت میگی،بقران ترسید لاله لال شد.فقط گفت ببخشید خب واسه خودت گفتم.دیدی چیکارت شد.گفتم تو نمیخواد اینجوری دلت واسم بسوزه.ساکت شد.گفتم ساعت۳شده درب و داغون اومدم خونه شعور و عقلت نمی‌کشه یک چایی واسم دم بزاری بیاری…اونوقت کس شعر بلغور میکنی،فهمید بدجور عصبیم.گفت باشه چشم.فحش نده بده.ژاله خونه است.دختر کوچیکم رو میگفت.تا غروب خوابیدم بلند شدم تاریک بود با دست شکسته لباس شیک پوشیدم زدم بیرون.رفتم سمت فروشگاه.ولی اولش رفتم آرایشگاه و سر و صورتی صفا دادم و حتی سرم رو هم گفتم بشوره و ریشهامو بتراشه.سشوار زد و تا رسیدم فروشگاه دیگه کاملا شب بود.خوشگل موشگل رسیدم فروشگاه.دیدم منزوی داره با فاطمه جر رو بحث میکنه.هر دو همزمان سلام دادند.محمد پسر فاطی ساکت بود.منزوی گفت علی آقا این خانم کلافه ام کرده.چند بار اومده برای استخدام پسرش.میگم ما پرسنلمون تکمیله ولی گوش نمیده.پرسیدم محمد چکار بلدی،؟گفت قبلا جایی مدتی انباردار بودم.و بعدش پشت صندوق میشستم.پس چرا اومدی بیرون؟گفت آخه کارخر ازم می‌کشیدن وحقوق خوب نمی‌دادند.گفتم باشه منزوی اون صندوق اولی رو بده بهش.از صبح تاساعت۱ پشت اون صندوقی.غروب ۴تا۹شب فقط کارت لیست برداری و جور کردن اجناسه…گفت چشم.گفتم میتونی۲شیفته کار کنی،؟گفت آره چرا نتونم.منزوی گفت آخه ما هم صندوق دار داریم و هم انباردار.گفتم مث اینکه دلت میخاد جای تو رو بگیره،گفت آخه.گفتم آخه نداره…بلد نیستی بگی چشم…ملک پدرت که نیست واسه من تعیین تکلیف میکنی.محمد دوست سامانه.بفهمه استخدامش نکردی میدونی که حالتو میگیره.پسرم مث من نبود.مث پدرم خوب خشن بود.البته امروز با نوع حرف زدنم با همسرم و منزوی،وعکس العملشون من هم فهمیدم همیشه با ادب بودن و ساکت بودن هم خوب نیست.گاهی خشن بودن خوبه تا آدم جنمش رو نشون دیگران بده.منزوی گفت چشم ببخشید.گفتم محمد از فردا صبح سر کاری.مث بقیه هم حقوق میگیری.ولی باید خوب کار کنی.

گفتم الان برو پی زندگیت،من باید چند تا کاغذ بدم مادرت امضا کنه و ضامنت بشه…گفت چشم عمو علی.رفت و من فاطی رو بردمش اتاق خودم.به آبدارچی گفتم دو تا کیک خوب با دوتا قهوه واسم بیار مهمون دارم.فاطمه گفت مرسی علی جون.گفتم قربونت امروز خیلی بهت زحمت دادم.گفت نه وظیفه ام بود.گفتم فاطمه آلان چیکار میکنی،؟گفت با چرخ خیاطی های جعفر خودم و بچه هامو میچرخونم.ناراضی نیستم خدا بزرگه.گفتم خدا راشکر.فاطمه جون.گفت جونم.گفتم میخوام دیگه مال من باشی.گفت یعنی زنت بشم.گفتم دوستداری صیغه ام بشی.گفت نه خیلی از صیغه شدن بدم میاد.انگار مث زنهای خیابانی هستی اما داری سر خودت رو کلاه میزاری…بیا فقط باهم دوست باشیم.توی دلم گفتم چی بهتر.گفتم باشه. قهوه رو خوردیم و گفتم بیا بریم.گفت کجا؟گفتم هر جا. ؟فقط بیا به دوستت اعتماد کن.گفت باشه.مستقیم بردمش آپارتمان شخصی خودم که تازه خریده بودمش.البته واسه پسرم بود ولی اون کسی که قبلا اونجا بود هنوز تخت خواب قشنگش و کمی وسایل نعشه جاتش اونجا بود.ولی تمیز بودند.زنش ازش جدا شده بود و این هم فروخت و رفت خارج.گفت خودت این خورده وسایل رو بده نمکی ببره…رفتیم اونجا آپارتمان هم شلوغ بود.نگهبان پرسید خانوم کی هستند…گفتم خانوممه اومده واسه اندازه گیری پرده و تمیز کردن.رفتیم بالا.فاطمه می‌خندید.گفت علی آقا عجله داری ها.گفتم فاطی با همسرم خیلی مشکل دارم و اصلا هم دوستش ندارم.ولی نمیتونم بخاطر بچه هام ازش جدا بشم.تو اولین زنی هستی که از ته دل دوستت دارم.و بهم عشق دادی.پس بهم حق بده که بخوام زود به وصالت برسم…رفتیم داخل گفت خالیه که…گفتم اون اتاق وسایل هست.رفتیم اونجا.گفت اوه عجب تختی…تو که میگی غیر همسرت من اولین زن دیگه زندگیتم.گفتم خدا شاهده راست میگم.اینجا واسه پسرمه که زن گرفت بیاد اینجا…گفتم عزیزم کمک میکنی لباس در بیارم.گفت وای.یعنی من هم لخت شم.گفتم اگه بشی که عالیه…

وقتی لخت شد اینقدری هول و ولا برداشته بودم نمیدونستم چیکار کنم خدایا چه بدن نازی داره این زن.چی خوشگل و چی ملوس…سرپایی بغلش گرفتم بدبختی دستم بدجور درد میکرد…اینقدری ناز با کیرم بازی می‌کرد.گفتم نکن فاطی جون من چندساله رابطه قشنگ نداشتم زودی خالی میشم.گفت بشو عزیزم.گفتم نه بعدا خجالت میکشم. لبهامو بوسید گفت من پیشت هستم و باقی میمونم…اینقدری که سیر بشی ازم.سینه هاشو با دستش گرفت گفت بخورشون عزیزم.نوبتی دونه دونه هر دو رو بخور.اگه نه باهات قهر میشن ها…گفتم جانم باشه…گفتم دراز بکش شیر خوردم حالا کلوچه میخام…گفت چشم…کوسش آبدار شده بود…ده دقیقه طوری خوردمش و زبون بلندم رو فشار میدادم تا ته ته کوسش بره…چوچوله رو محکم محکم میمکیدمش.گفت علی بسه دیگه…بیا بکنش.گفتم چشم…اصلااحتیاجی به خیس کردن نبود.میخواست بخوره نزاشتم میدونستم آبم زود میاد.پاهاشو داد بالا من هم آروم ولی بیشتر سالار رو فشار دادم توش…آخ و اوخش در اومد…وای وای وای…چقدر کلفته.چند بار کشیدم بیرون دوباره کردم توش.دیدم نزدیک ارضا شدنمه…شلاقی گاییدمش آبم اومد ریختم توش.گفت وای چرا ریختی توش اکه حامله بشم چی.گفتم مگه ممکنه هنوز حامله بشی…گفت آره خب هنوزم پریودم منظمه.گفتم پس چرا خانوم من که پریود هم میشه حامله نمیشه.گفت صددرصد جلوگیری میکنه قرص میخوره.گفتم ای ناکس سگ پدر…خندید.گفت تو خیلی ساده ای علی جان…این اولین رابطه سکسی من با غیر همسرم بود…چند بار دیگه ای هم توی همون خونه قدیمیه،ترتیبش رو دادم…یکبار کون قشنگی بهم داد…خیلی هم درد کشید…من هم هواشو داشتم…مثلا طفلک فک می‌کرد کار بزرگی واسش کردم.۵۰میلیون وامش رو ضمانت کردم…هر وقت بهش زنگ میزدم نه نمی‌گفت.حتی پریود بود برام ساک میزد.نزدیک اربعین بود کارهاشو خودم کردم.پاسپورت گرفت…به بهونه کربلا بردمش ترکیه…آخ یکهفته چقدر کیف کردیم.اولین بار بود که بعد۲۰سال مشروب خوردم…اونم خورد.مشنگ شده بودیم…خوب همدیگه رو دوست داشتیم و داریم…کلی واسش خرید کردم…روز آخر مثلا کربلایی شده.با چادر برگشت خونه اش جریان خیلی خنده دار شده بود…تا اینکه نزدیک زمستون پسرش رفت خدمت البته پول خوبی بهش دادم.حالا دیگه پسرش هم نبود.که بترسم کسی متوجه بشه…زن من هم با بچه هام کم کم داشتند به خودشون میومدن…دیگه لی لی به لالاشون نمیزاشتم…دیگه خبری از اون امکانات نبود…به خودم می‌رسیدم… ماشین صفر خریدم…اپارتمانه رو واسه خودم مرتب کرده بودم…تیپ درست میزدم…زنم فهمیده بود خبر مبراییه،.

ولی جرات حرف زدن نداشت.چون خودش قبل از من سر و کون و تیپ و همه چیش رو عوض کرده بود.‌بعدشم چند وقتی بود اصلا کار به کار هم نداشتیم.دیر و زود اومدن من هم قبلا براش مهم نبود.حالا هم واسه من مهم نبود.که خوشش میاد یا بدش میاد.

یادمه۵شنبه غروب بود فاطمه با دخترش اومدن خرید…احوالپرسی معمولی کردی و خسته نباشیدی گفت…انگار نه انگار که رفیقه منه…دخترش های میگفت بگو دیگه مامان بگو به عمو علی بگو…پرسیدم چیه فاطمه خانوم چی شده.گفت هیچچی ولش کن.گفتم نه بفرمایید توی دفترم تا ببینیم جریان چیه؟.تنها اومد گفتم چیه عزیزم چیزی لازمه؟گفت نه ولی این دختر من میگه به عمو علی بگو جای داداشم منو استخدامم کنه.حقوقم جای دکتر کمه و محل کارم دوره.گفتم کار اینجا براش سخته ها.گفت به درک خودش میدونه این هم مث چندتا خانم دیگه که اینجا استخدامند.اتفاقا بزار جایی کار کنه که سختش بشه.از وقتی جدا شده خون به جیگرم کرده.گفتم باشه بگو بیاد.به منزوی سپردم فردا که اومد مدارکش رو بگیره استخدامش کنه…دو سه روزی طول کشید و بعدش اومد سر کار.فقط شیفت۳بعدازظهر تا۱۰شب رو میومد…توی این بین من چند تا دوربین اضافه وایرلس دادم هم خونه قدیمی انباری و هم داخل فروشگاه رو نصب کنند‌…بالاخره کلی جنس اونجا بود.یک ماه از اومدن دختره که اینجا اسمش رو میزاریم صنم چون شبیهشه،گذشته بود…که دیدم منزوی بهش ارتقا پست داده از کارگری معمولی و خدمات تبدیلش کرده به صندوقدار و باهاش گرم میگیره.چند باری هم خودش وانت رو برداشت و بدون کارگر رفت انبار جنس آوردن… ولی هیچکدام نمیدانستند که انبار دوربین داره…من ازین منزوی که از اقوام خانومم هم بود خیلی بدم میومد…کوسکش ادای آدم خوبها رو در می‌آورد ولی خارکسه روزگار بود.نماز اول وقت میخواند ولی میدونم دستش می‌رسید دزدی هم می‌کرد.دنبال بهونه بودم بی دردسر بیرونش بندازم.البته مث سگ از زنش هم می‌ترسید.چون چند سالی جای من بود صددرصد اخراجش مشکلاتی ایجاد می‌کرد.روز دوشنبه بود اومدم وانت رو بردارم برم بار نوشابه که از شرکت عالیس رسیده بود رو خودم بگیرم بیارم…چون تموم کرده بودیم…تا شرکت خودش میرسوند طول می‌کشید… دیدم ۱۰صبحه وانت نیست.پرس و جو کردم گفتند منزوی برده انبار…تیز و بز رفتم سراغ گوشی و مانیتور…ببینم جریان چیه…به به چشمتون روز بد نبینه…صنم خانوم لخته مادرزادی…توی اتاق شخصی خودم.زیر پای منزوی نشسته بود و داشت ساک میزد.بد هم میزد.چقدر سفید و خواستنی بود این دختر…نمیدونم چطور راضی شده بود زیر این پلشت بخوابه با این کیر سیاهه و کوتاهش.بعد ساک کوس خوب و طولانی هم ازش گایید.و من هم فیلم رو سیوش کردم.اخ بهترین موقعیت برای اخراج منزوی بود…وقتی رسید صداش زدم اومد دفترم.گفتم سوییچ انبار و ماشین و فروشگاه.همه رو گرفتم گفتم اخراجی،،گفت عه چرا مگه چیکار کردم مگه چند ساله بد برات کار کردم…اومد قرشمال بازی در بیاره.گفتم صداتو بیار پایین مرتیکه هیز عوضی.خانومت توی راهه داره میاد.تا فیلم توی مانیتور رو نشونش دادم…رنگش مث گوه زرد شد…افتاد به دست و پا…تو رو خدا چیزی بهش نگو بقران بدبختم میکنه…گفتم زود باش خودت بنویس و امضا بزن انگشت بزن…که با رضایت خودت ازین فروشگاه رفتی و تموم حقوق و مزایات رو تا امروز گرفتی…زود باش تا زنت نرسیده…مرتیکه دختره هم سن بچه خودته.یک ربع نشد رفت…چنان رفت که نادر رفت…خب حالا مونده بود که از شر زنم راحت بشم.آخه از روزی که اومده مادرش کمتر دیدنم میومد.ظهر برای ناهار جایی نرفتم.نه خونه نه رستوران…زنگ زدم ناهار آوردند.منتظر شدم تا بیاد.دقیق سر ساعت۳ارایش شده منظم و خوشگل از راه رسید.فروشگاه خلوت بود.با میکروفون صداش زدم.خانوم فلانی لباس عوض نکنید تشریف بیاریددفتر مدیریت.زودی اومد رسید و سلام داد…گفتم این ماه چند روز کار کردی؟گفت نمیدونم انگشت زدم توی سیستم هست.گفتم اخراجی،گفت آخه چرا عمو علی؟بخدا بیکارم گناه دارم…گفتم نه اتفاقا تو کارت چیز دیگه است…منزوی که اخراج شد و رفت پی کارش.تا اینو گفتم شل شد.فیلمو نشونش دادم.‌زد زیر گریه.گفت بقران زورم کرد.گفتم من که الان زوری توی این فیلم نمیبینم…مادرت حق داشت میگفت خون جیگر کردی و از روزی که جدا شدی اذیتش میکنی؟گفت مامانم واسه این میگه که چون از وقتی من اومدم صبحها خونه ام.اون دیگه نمیتونه دوست پسرش رو بیاره خونه،عشق و حال کنه…گفتم خجالت بکش پشت سر مادرت حرف مفت نزن.گفت حرف مفت چیه بیا ببین.میدونم دوستش داری ولی اون لیاقت تو رو نداره…ببین این برادر کوچیکه الهام کپله،با هم چند ساله دوستند.فک کنم صیغه اش شده.کامیون داره.۲هفته یا۱۰روز یکبار میاد سراغ مامانم.تازه فهمیدم چرا بعضی روزها نیست و گوشیش خاموشه.میگه مشتری خیاط خونه زیاده نمیتونم جواب بدم.و میگه صیغه نمیشم.نگو صیغه کس دیگریه،از داخل کونم سوخت.گفتم به هر حال به من ربطی نداره اخراجی،عه عمو علی یعنی من از مامانم هم بدترم.

پرسیدم منظورت چیه؟گفت از این واضح تر بگم.خب خودم میشم دوست دخترت.صیغه ای خودت.گفتم نه مامانت بفهمه بد میشه.گفت بفهمه به اون چی مربوطه.خودش حتی دیدم غیر اکبر داداش الهام.با چند نفر دیگه هم خوابیده.و دوسته…تو هم بکنش ولش کن.همون الهام خودش با مامانم باهم میرن ددر دودور،فک کردن من نمیدونم…چند روز شمال بودن مثلا رفتن تور سیاحتی زیارتی.اصلا به ما چی؟،هستی یا نیستی،؟ذلیل شده خیلی رک بود…لبخند زدم والا چی بگم.اگه دختر خوبی باشی پته منو پیش مامانت به آب ندی آره هستم…گفت پس برگردم سرکار؟گفتم برگرد.ولی شب زودتر لباس بپوش بریم جایی…خندید گفت باشه…تا۹شب سرمون شلوغ بود.شانس تخمی من۹وربع داشتم آماده میشدم برم بیرون.چون صنم بیرون منتظر بود.مامورای بهداشت ریختن داخل.من از صبح که منزوی رو انداختم بیرون تموم قفسه ها و گوشه کنار مغازه رو پاکسازی کردم.میدونستم بهداشت آشنا داره…دقیق میرفتن سر جاهایی که باید برن…زنگ زدم بهش گفتم.بخاطر کاری که کردی این رفیقت شبکه بهداشتی رو فرستادی بازرسی فیلمتو واسه زنت میفرستم.من که ازت نامه و رسید دارم حقوق مزایا تو دادم…۵دقیقه نشد خودش اومد مغازه با رفیقش صحبت کرد رفتند بیرون،،کلی هم معذرت‌خواهی کرد. من رفتم سراغ صنم و ولی نزدیک ساعت۱۰بود…دمشگرم توی ماشین خودش دست انداختم زیپمو باز کرد.یک ساک مشتی برام زد…ابمم خورد.گفتم ببین صنم حقوقت رو اضافه میکنم…فقط بشین پای صندوق…ولی پررو نشی و دیگه منزوی بی منزوی…گفت چشم خیالت راحت.رسوندمش خونه…دو روزی مهمون اومد خونه ما و سرم شلوغ شد.روز سوم صبح دوپینگ کرده کشوندمش انبار.سریع اومد.بغل بازی و لب بازی شروع شد.چقدر تفاوت هست بین دخترای۱۵تا۲۵سال با زنهای ۳۰سال به بالا…البته اصل کوس رو همین خانوم‌های میلف جا افتاده میدن ها…ولی این دختر خوشگلها رو وقتی که در آغوش میگیری جوون میشی…مخصوصا ناز کردن و کون دادنشون با درد…آخ چه ناله ای می‌کرد وقتی کیرمو زوری فشار میدادم توی سوراخش.می کشیدم بیرون قلبی صدا میداد و کونش هوف میکشید.همچین کونش دهن باز می‌کرد وقتی چند ثانیه می‌گذشت دهن کونش مثل دهن ماهی که از آب بیرون مونده تند تند میزد و باز و بسته میشد.خم شدم مستقیم تف ریختم توی کونش.گفت وای چقدر خوب شد سوزشم برطرف شد…دوباره چپوندم داخل کونش.وای وای آخ آخ می‌کرد. دوپینگ بودم شقه شق…مگه آبم میومد.نشستم لبه تخت.گفتم بیا بغلم.گفت صبر کن خودش گذاشت توی کونش…گفتم نه فقط عقب…گفت بخدا توی این حالت تموم قد بلند و کلفتی کیرت میره توش میکشه منو…نشوندمش روی کیرم.تا ته فشار دادم توی کونش…باور کنید کم مونده بود توی بغلم غش کنه…جیغ بدی زد و بی حال توی بغلم ولو شد…از زیر بغلهاش گرفته بودمش و میبوسیدمش…حال ندار شده بود.می خواست بلند بشه توان نداشت.گریه کرد.بوسیدمش.گفتم تحمل کن خب…الان تموم میشه.تلمبه نزدم فقط نشوندمش روی کیری که تا ته توی کونش بود.گفت بذار بلند شم کیرت عنی میشه ها.گفتم بزار بشه.فقط صبر کن.خودش چند تا لب قشنگ بهم داد.از روبرو توی بغلم بود.بی حال بود.درد داشت.ولی بالاخره آبم اومد ریختم ته کونش.گفتم دیگه پاشو.گفت بزار کوچیک شه بعد.اینجوری کونمو بیشتر جر میده…وقتی بلند شد.از توی کونش آب کیرم با عن و خون ریخت روی پاهام…حالم بد شد خودشم گریه کرد.بوی بدی هم همه جا رو گرفت…سریع چند بسته دستمال باز کردم و همدیگه رو تمیز کردیم.امکان دوش گرفتن نبود.ولی تا تونستیم خودمون رو توی توالت شستیم.نمیتونست خوب بشینه یا راه بره…شورت نپوشیده رفت خونه.اس داد نمیتونم عصر بیام سرکار.گفتم باشه اشکال نداره استراحت کن.تا اون رفت من سریع همه جا رو تمیز کردم و شورتشم انداختم توی اشغالی،،صابونی برداشتم و کیر قشنگمو خوب شستمش…هنوز کارم تازه تموم شده بود.گوشیم زنگ خورد…جواب دادم.فاطمه بود.گفت علی انباری هستی.گفتم آره چطور مگه.پرسید بیام پیشت…؟پریودیم تمومه ها.من هم که دوپینگ شده و سیلدنافیل خورده دوباره آماده خدمت بودم.گفتم آره زود بیا…زنگ زد درو زدم اومد داخل.داشتم آبمیوه میخوردم.گفت کسی پیشت بود.گفتم نه…گفت چرا بوده.هم بوی اسپری خوشبو کننده هوا میاد هم داری تجدید قوا میکنی؟کی بوده.؟زود باش دیگه بگو…یک آن به خودش اومد.گفت علی با صنم من بودی؟نتونستم بهش دروغ بگم.گفتم آره… گفت وای دیدم بی حال بود رفت حموم.اخه چرا نتونستی صبر کنی پریودم تموم بشه.خیلی بدی و گندی،؟گفتم پریودت تموم بشه.یا اکبراقا داداش الهام چاقه برگرده شهرش…فاطی خانوم ما رو خر فرض نکن…وقتی بهت گفتم صیغه من شو بهونه گرفتی فهمیدم ریگی توی کفشته.ولی فک نمیکردم در این حد…گفت اخه اون بچه است فک میکنی مگه چند سالشه؟گفتم اولا که بچه نیست و خانومیه واسه خودش.دوما مطلقه و بیوه هستش که بیوه در اسلام مث میوه هستش.در ضمن همین بچه یک ماهه داره به مدیر داخلی فروشگاه من کوس میده این هم فیلمش.خب اون که داره میده آب میخوره بزار از

سر چشمه آب بخوره…حواسم هم بهش هست…در ضمن برای تو چه فرقی میکنه.تویی که جلوی دخترت دوست پسرت رو میاری خونه زیرش میخوابی،گفت وای نخیرم دروغه.گفتم چرت نگو ازتون فیلم گرفته مرتیکه با اون کون چاق پشمالوش مث خرس داشت روی تو تلمبه میزد.خندید گفت خیلی بیشعوری…باشه فقط مواظب باش حامله نشه تا شوهرش بدم…گفتم لامصب همین اکبر چیه که دوستش داری،گفت علی جون مث تو خوبه دست و دلبازه مهربونه…چند بار بدردم خورده…گفتم خودت هم خوب و مهربونی.گفتم فاطی الهامو میاری بکنمش.گفت اون از خداشه تو بکنیش،ولی بهش گفتم کیرت کلفته و از کون زیاد دوست داری می‌ترسه…آخه اگه بدونی چه کون تپل و سفید و بزرگی داره…نگاهش نکن چاقه…کمرش باریک سفید یک سینه های سفت و بزرگی داره تازه وقتی مست سکس بشه آب کوس داره مث فواره میپاشه، ولی می‌ترسه بیاد از کون بکنیش،گفتم بیارش وقتشه گاییده بشه…تا اون باشه دیگه عشق منو نده داداشش بگایه،خندید.گفت حالا بیا خودمو بکن زیاد هم بکن…ببین کوس من خوبه یا دخترم…گفتم هنوز قسمت نشده دخترتو از کوس بکنم.گفت وای کردی کونش؟گفتم تا ته تهش.گفت وای طفلی بچه ام.گفتم از خجالتش در میام.گفت بچه ام گوشیش خوب نیست نامرد نشو یکی واسش بخر.گفتم چشم باشه…حالا نمیخواد خرم کنی تیغم بزنی…میدونی که خیلی دوستت دارم…گفت مرسی عشقم…کوس نازی بهم داد خیلی طول کشید…یکهفته ای گذشت وغروب بود فاطی اومد فروشگاه.دخترش پای صندوق بود…گفت علی جون سوییچ آپارتمان رو بده واست سورپرایز دارم…گفت شب بیا زودم بیا.خندید ورفت.ساعت۹رفتم خونه دوشی گرفتم و صفایی دادم و زنم بعد چند سال برای اولین بار پرسید علی داری چکار میکنی داری کجا میری،؟خندیدم گفتم مگه برات مهمه.مگه من ازت میپرسم تو چکار میکنی و کجا میری؟کمی خرید کردم و شیرینی گرفتم اومدم پیش فاطی…اوه جانمی جان الهام کپل اینجا بود.اوف این پدرسگ چه موهایی داشت بلند خرمایی زیبا…پدرسگ چشماش مث گربه های نر وحشی بود ترسناک…کمی گفتیم و خندیدیم.دیوس شوهر داشت ولی تک پرون بود.بعد شام فاطی بردمون اتاق خواب اولش هم خودش لخت شد.و به دنبالش با یک لبخند مرموز الهام لباس در آورد.چه هیکلی داشت حیف که شیکمش چاق شده بود.سینه های سفت و بزرگ…نه آویزون.نوک سینه ها قهوه‌ای کم رنگ درشت…گردن کلفت و سفید و ناز.لبهای سرخ و لب شکری بود.نشست زیر پام قشنگ شورتمو داد پایین…از حجم کیر تعجب کرده بود.ساک مشدی میزد.خودش داگی شد.اصلا چنان کوسش از لای پاهاش زد بیرون که نمیشد نخوریش… گفتم الهام برگرد.سینه هاتو بخورم.گفت وای نه اگه بخوری دیوونه میشم.گفتم بیا.نشستم روی تخت هر دومون گنده بودیم…کیرمو خیس کردم گفتم بشین روش…گفت نه هنوز برای این مدل زوده دردم میاد.گفتم بشین چرت نگو.آروم آروم داد داخل خودش.بغلش کردم چقدر گنده و گرم و نرم بود.از حموم اومده بود بدنش بوی خوبی میداد.کیرم تا بیخ رفت توی کوس چاقش.چقدر توی کوسش خیس بود لچ و لچ کوسش دراومده بود.زورم نمی‌رسید بلندش کنم تلمبه بزنم.گفتم شل شو تلمبه بزنم.اومد بالاتر کیر ازش در اومد.سینه هاشو مکیدم.گفتم فاطی بیا دیگه…گفت چنان مشغول این چاقالو شدی منو فراموشت شده.گفتم بیا نوک سینه هاشو بخور.گفت دوست ندارم.من خانومم ها.گرایشی هم به زن دیگه ندارم.گفتم بیا دیگه.بخاطر من.اومد جلو دو نفری ممه می‌خوردیم.درازش کردم روی تخت.گفتم بگیر بمال ممه هاشو.لنگها رو زدم بالا.تلمبه میزد تا ته میدادم داخلش.جوری جیغ و جیغ می‌کرد.گفتم هیس خونه آپارتمانی ها.گفت ابتو نریزی توش ها حامله میشم.گفتم چشم.چند تا رگباری زدم.تا خم شدم نوک سینه رو مکیدم.هولم داد کنار مث خرس زور داشت.یک‌جوری آه و ناله کرد و لرزید ترسیدم.مث خرس زخمی.چه آبی میومد از کوسش بیرون.نمیپاشیدها،ولی نرم نرم عین گدازه آتشفشان از دهانه کوسش میزد بیرون.اوف تا حالا همچین چیزی ندیده بودم.حالش که بهتر شد گفتم داگی کنه.حالا وقتش بود.ژل ریختم روی کونش.از زیرم پرید بالا.گفت کون من تنگه به هیچ عنوان اهل کون دادن نیستم.نمیکنی نکن ولی از کون هم نمیدم.گفتم باشه بزار کوس بکنم.گفتم الهام خیلی دلم کون میخاد.چی بهت بدم یک کون بدی.گفت هیچچی به دردش نمیارزه،گفتم بگو دیگه نرخ رو نبر بالا.گفت یک گوشی مث مال صنم.گفتم هی نامردها پس همه تون دستتون توی۱کاسه هستش واز یک جوب آب می‌خورید.فاطی خندید.کیر و چپوندم توی کونش مگه می‌رفت توش.روسریش رو گلوله کرده زود و جاش کرده بود دهنش که صدای جیغش شنیده نشه.اما خیلی شارلاتان و قرشمال بود.ولی چنان کردمش که شیکمم چسبد به کونش.خوب کونی ازش گاییدم.تا صبح۲بار دیگه باهاشون سکس کردم و.ساعت۱۰ زدیم بیرون.واسش گوشیوخریدم و با لوس بازی۱مانتو هم ازم گرفت.رسیدم فروشگاه خانومم با دخترهام اونجا بودند.تا منو دیدنداومدن پیشم.دخترام هر دو کلی از بابت رفتارشون ازم معذرت‌خواهی کردند.همسرم بیشتر.ولی بقول معروف اون دیوار حرمتی که ریخته تموم شده رفته پی کارش.و دیگه اون ممه رو لولو خورد رفت پی کارش.تازه فهمیدن کت تنه کیه،،ولی دیر شده بود…من هم تازه فهمیده بودم دنیا دست کیه و چی به چیه و کی به کیه،؟فقط اینو خیلی خوب فهمیدم…که زیادی خوب بودن هم خوب نیست…چون نادان در موردت خیال بد کند…روزگارتون خوش و خرم.

نوشته: ساده

بازدید 8,226

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

8 پاسخ به “چقدر بدبخت بودم”

  1. علی آقا دهنتو ! تو خسته نمی شی واقعاً ؟ همیشه هم یه جور . وِل کن دیگه .

  2. خدا رحمتی تو عقلت به اندازه ی فندقه چون بغیر از این نوع پولدار شدن هیچ روش دیگری به ذهنت نمیرسه این همه هم کاربرای سایت میرینن به سرتا پای هیکلت باز هفته ی بعدی یه کستان جدید و یه ارث کلفت اون ارث کلفت و بکن تو پشتت واسه رشدت عقب افتاده ی عن مغز

  3. TrEs 2b حداقل یک بار هم خودت پولدار شو توی داستانت همیشه از پدرت ارث میمونه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
در حال بارگذاری ویدئوها...