منو برد حموم…با ویلچر معمولیه…نه برقی…کمرم نشکسته بود اما پاهام و کمرم خیلی ضربه خورده بود…کم کم بلند میشدم اما جفت دستهام مث اوس موسی توی سریال پایتخت کامل توی گچ بود.خیلی بده خدا قسمت هیچ کس نکنه…کمتر غذا میخوری که کمتر دستشویی کنی…نمیتونی خودتو بشوری و نمیتونی خودتو تمیز کنی…حتی شلوارتو بکشی پایین…چی بگم دیگه…نگم بهتره…قبل حموم دستور دادم از مغازه بهترین دارو نظافت رو برامون آوردن…رفتیم توی حموم گفتم هومن تو هم باید مث من لخت شی…گفت نه بخدا من خجالت میکشم. گفتم خجالت نداره جفتمون مرد هستیم…اول لباس منو در بیار بعد مال خودتو…اگه نه نمیشه. از این به بعد باید بدون خجالت تموم کارهای شخصی منو انجام بدی…گفت میدونم ولی خب نمیشه لخت بشم…من تا الان حتی استخر هم نرفتم که پیش مرد دیگه ای لخت بشم…گفتم پس باید از امروز خجالتت بریزه…گفتم اگه نمیتونی همینجا هنوز کار شروع نشده خداحافظ…برو به زندگیت برس…گفت نه بخدا من به این کار احتیاج دارم…گفتم پس زود باش…گفت چشم…اول تموم لباسهای خودشو در آورد بشدت پشت و سینه و شکمش مو داشت حتی پاهاش…ولی خیلی خیلی تپل و سفید بود…گفتم آخه خرس گریزلی با این همه پشم مگه پوستت هم دیده میشه که تو خجالت هم میکشی…گفتم در بیار لباس منو …همه رو در آورد.رسید به شورتم…گفتم کار از کار گذشته بکشش پایین…این چند روزه از نوجوون پسر۱۶ساله تا پیرمرد و دختر پرستار همه منو لخت دیدن تو هم روش…آروم کشید پایین شورتمو و مث همه سورپرایز شد…یک کیر مشکی کلفت و بلند که مث مار خفته آروم گرفته بود…تا نگاهش کرد…آبدهنش رو قورت داد…گفتم زود باش تو هم بکن و شورتتو در بیار…گفت نمیشه درش نیارم…گفتم نه چون منو دیدی شرایطم رو قبول کردی باید درش بیاری…وقتی کشید پایین یک کون چاق و تپل پشمالو داشت وقتی برگشت…به چی به کی قسم کیرش خوابیده از انگشت شصت من کوچیکتر بود…عین یک بادوم جلوی بدنش بود…من نخندیدم…فقط خیلی همه جاش مو داشت…گفتم زود تا بدن خشکه دارو رو بساز بمال تموم بدن خودم و خودت چون تو از من پر مو تری…گفت چشم…یخش آب شد…اول منو زد بعد خودشو…و بعد چند دقیقه آب کشید و پشمامون کامل ریخت بدنمون تمیز شد…کیر من بهتر تو چشم اومد…و تازه عظمت کون زیبا و سفیدش رو درک میکردم…فوق العاده کونش بزرگ و سفید بود…نا خود آگاه کیرم گنده شد اونم چجوری…چند وقتی بود که اصلا حال بلند شدن نداشت ولی الان دیگه کون دیده بود هار شده بود…هومن حواسش نبود وقتی برگشت منو شامپو بزنه تا کیرمو دید کپ کرد…گفت وای چی شده…گفتم ببخشید پسرم…چند وقته رابطه نداشتم اینطوری شده…گفت ماشالله حاجی عجب عظمتیه…خندیدم…گفتم ببخشید کونت چاق و سفیده…تو رو اشتباه گرفته.خندیدگفت حالا براش یککاری میکنیم.ثواب داره…گفتم ممنونم…از خجالتت در میام…بخدا فک کردم نهایتش میخاد برام جق بزنه دیگه…نگو فهمیده تر ازین حرفها بود.بعد از شستن من…آروم آروم مالوندش.گفت چقدر کلفته خوشبحالت.گفتم چی فایده الان که خودم نمیتونم حتی دست بگیرمش.گفت حاجی نگران نباش اما خواهش میکنم شتر دیدی ندیدی.من ابرو دارم ها.گفتم خیالت جمع،قشنگ نشست جلوی پاهام برام یک ساک قشنگ زد…گفت فقط نزار آبت بیاد.گفتم باشه خوب میخورد حتی خایه هامو…بعد بلند شد کیرمو با شامپو بدن خوب شست و لیزش کرد .کونشم همینجور کونی خالص بود.دمش گرم…با یک دست خودشو کنترل کرد با دست دیگه لای کونشو باز کرد و کیر راست شده منو آروم با اون سر گنده یکراست کرد توی کونش و نعره کشید.گفتم جانم به این کون چی گرم و نرمه…گفت حاجی کلفته دردم اومد… گفت مرسی پسرم…بکن تو کونت الان آبم میاد…هنوز حرفم تموم نشده بود که آبم چقدر هم زیاد بود ریخت توی کونش…ناله ام در اومد… کشید بیرون و بلند شد سرپا گفت وای آدم جر میخوره…این کیر جون کوس کردنه…خوش بحالت…من که یک دوست دختری داشتم تا کیرمو دید ازم فرار کرد گفت این منو قلقلکم هم نمیده چی برسه ارگاسمم کنه…ببین الان که بلند شده تازه۸سانته…گفتم ورزش کن لاغر شو…گفت آره باید همین کار رو بکنم…اومدیم بیرون سرحال بودم…گفتم ولی هومن هیچچی کوس نمیشه…دلم برای کوس کردن تنگ شده…گفت بهترشو برات کاری کنم کارستون…روز اول بود ولی برای دلخوشیش ۱۰تومن گفتم بهش دادن…توی کونش عروسی بود…هدی شام آورد. بعد شام…گفتم وافور منو آورد یادش دادم برام راهش انداخت اما نذاشتم لب بزنه…بعد با هم فیلم دیدیم.خلاصه بهم داشتیم عادت میکردیم…تا که چند روزی گذشت تقریبا با کمک هومن بلند میشدم سرپا راه میرفتم.داشتم از شر ویلچر راحت میشدم خیلی خوب بود.چرا…چون فک میکردم کمرم بیشتر طول بکشه ولی نه…زودتر خوب شد…البته به لطف خدا و داروهای درجه یک تقویتی…و این پسره…با ماساژهای خوبش.طفلی بچه آدم بیچاره بود فقیر بود…ولی مهربون بود…گفتم هومن پس کو اون کار کارستونت…گفت باشه فردا…خیالت جمع…
فرداش صبح حسابی ماساژم داد و رفتیم حموم حسابی تر و تمیز کردیم…سرپا بهم کون داد اونم چه کونی…خیلی گشاد بود معلوم بود قبلا زیاد داده که کیر کلفت من براش راحت بود…گفتم هومن سورپرایزت این بود.گفت عجله نکن حاجی…دوست دخترم خیلی کیر کلفت دوست داره از تو براش گفتم…میارمش اگه داد بکن…ولی اونم پول لازمه براش کمی پول بزن کارتش دانشجو بی پوله…باکره نیست خوب بکنش…گفتم کی میاد…گفت برای ناهار میاد الان بزار یکبار ارضا بشی.گفتم خنگه چند دود تریاک بکشم سفت میشم…رفتیم بیرون…زنگ زدم هدی گفتم مهمون دارم…ناهار بیشتر درست کن زودتر برامون بیار…من شماره میگفتم هومن میگرفت برام…ساعت۱ناهار رسید…عجب هم بود…ولی دختره دیر اومد وقتی رسید که ما ناهار مون تموم بود داشتم وافور میکشیدم…رسید وضع خونه زندگی رو دید دندون تیز کرد…ازین اصفهانی های زبل بود.لهجه هم داشت…اونم عینکی سفید و لاغر بود اما خیلی خیلی خوشگل و زرنگ بود…ناهارشو خورد انگار ۲۰ساله منو میشناسه خیلی خودمونی شده بود…لباس برون رو در آورد و توی خونه با لباس راحتی که نه…یک شلوار جین پاش بود با یک تیشرت که جذب بدنش بود…بعد ناهار هدا اومد ظرفهای ناهار و ببره…ولی دختره که اسمش و اینجا میزاریم سارا…خودشو قایم کرد…هدا رفت…من با کمک هومن رفتم توی اتاق خواب…دختره بی برو برگرد لخت شد منو هم خودش لخت کرد.روی تخت دراز بودم…خوشگل شورت خودش و منو هم در آورد…تا کیرمو دید گفت آخ جون جان چه چیزیه.خاک تو سرت هومن…گفتم های دختر چرت نگو هومن عین پسرمه…درستش میکنم…بزار خوب شم…دختره گفت هومن من مال حاجی رو باید بخورمش…عاشق کیر سیاه و کلفتم…تو از پشت کوسمو بخور.گفتم نه بیا بالا خودم بخورم…دوست دارم…ایوالله حاجی اهل حالی ها…دلم برای بوی کوس تنگ شده بود…اومد روی من گفتم وای چه تمیزش کردی ذلیل مرده…خندید…ولی چه ساکی میزد…گفتم هومن لای کوسشو باز کن…بخورمش…چندتا لیس خوشگل زدم بهش…چی کوس جمع و جوری داشت…خیلی وقت بود که اصلا کوس جوون نکرده بودم…گفتم برو رو کیر سوار شو…گفت حاجی بزار بخورم کیرتو دیگه…گفتم آفرین قربون دختر…عزیز جان دلم برای گرمای کوس تنگ شده…بزار توی خودت بدو دختر…برگشت رو به من گفتم اول سینه هامو بخور تاحال بیام بعد…چه سینه های خوشگلی داشت متوسط و زیبا…آروم نوبتی میخوردمشون…خودش نشست روی کیر…هومن با کیر کوچولوش داشت جق میزد…کیرش کلفت بود ها ولی قد کوتاه…آروم کیرم رفت توی کوس دختره…خم شد روی من بوسم کرد…گفتم خوشگله لبهامو بخور…خندید…چقدر ناز حال میداد.خوب شد نعشه بودم…من معتاد نیستم ها…اصلا ولی برای درد و سکس میکشم…گفتم عزیزم تا ته کیر رو بکن توی کوست…گفت وای پاره میشم که…الانم بزور رفته توش…گفتم خواهش میکنم ديگه…اگه نه بهم حال نمیده…گفت باشه ولی حاجی از پول شهریه ام ۵تومن مونده…گفتم تو غم پول نخور…گفت باشه عزیزم.قربون کیر سیاهه مردونه ات…به کی بدم بهتر از تو.خودش و داد پایین و جیغ زد.البته آروم… چندتا تلمبه زد و گفتم پاشو الان میاد.گفت بریز توی کوسم کیف کن…جلوی چشم خودت قرص میخورم که نگران نشی…من هم خیالم راحت ریختم توی کوسش…بوسم کرد بلند شد…گفت تا الان هر چی کوس داده بودم اینجوری نبود که زود و تندتند آبم بریزه…ایوالله حجم کیر…رفت دوش گرفت…هومن هم باهاش رفت…گفتم بی معرفت من چی…گفت باشه بریم.۳نفری زیر دوش بودیم…هومن با کیرش کون دختره رو میکرد… ولی سر چولش بزور میرسید سوراخ دختره…مال من بزرگ شد دوباره…نمیدونم چطوریه که دیدن سکس دیگران بیشتر مست میکنه آدمو… گفتم سارا منهم کون بکنم…گفت آره حتما بزار هومن بکنه بعد…گفتم پسر نریزی توی کونش ها…حیفش نکنی…هومن آبش اومد و من بزور سرپا گذاشتم کونش…هومن نگهم داشت…کیر بزور رفت توی کونش…خوب دنبه سرپا داده بود عقب و نق و نوق و آخ و واخ میکرد… دردش میومد…ناله میکرد… ولی خیلی خوب بود…نشستم روی ویلچر گفتم بشین روی کیرم…گفتم حاجی کوس که نیست کونه…پاره میشه…گفتم بشه…هزینه اش با من…نشست روش.گفتم خودتو ول کن روش.وای نه حاجی جر میخورم.دیگه آدمم ها گناه دارم…اینقدر دلم میخواست از موهای بلندش بگیرم محکم بکشم و بزارم توی کون سفیدش…ولی نمیشد…آروم آروم میکرد داخل کونش…بلند شد گفت حاجی این کیر مال کون نیست طاقت ندارم…برگشت روبروی من روی ویلچر نشست روی کیر خودشو خوب جابجا کرد و رفت توی کوسش…آب از بالا میریخت روی موهای قشنگش…موهاش روی صورت من و خودش پریشون میشد…لبهاش روی لبهام بازی میکرد… خیلی حرفه ای کوس میداد…استاد بود…گفت هومن پدرسگ بیکار نباش سینه هامو بمال حاجی دستهاش گیره…اونم دوتایی میمالوند…ناله های سکسی قشنگی میکرد. فشار میآورد روی کیر و روی پاهام و کمرم دست خودش نبود مست دادن بود…ترسیدم ویلچر بشکنه ولی خودمم از حالات بدنش خوشم میومد.چند لحظه نشد
گفت وای چقدر خوب و کلفت بود بلند که شد کیر من و پاهام و شیکمم و لای پاهای خودشم قشنگ لیزه لیز بود.چندتا بوسم کرد و خودش منو شست اومدیم بیرون و۵زدم کارتش رفت…خوشحاله خوشحال…گفتم هومن این جنده رسمیه از کجا آوردیش. گفت نه حاجی نامزدمه. گفتم چی نامزدته؟؟پس چرا اوردیش گفت آخه خودم پرده اشو زدم و همو دوست داریم…بخدا جنده نیست اما خیلی شهوتیه…دوسال با هم هستیم…ولی هر دو بی پولیم…من درآمدم بد نیست…اما خرج خودم و خانه هم هست…پدرم نیست باید خرج مادر و خواهرمم بدم…گفتم عجب…گفت حاجی ما از بی پولی به این کار راضی شدیم…گفتم پسر جان بزار دختره بره سر کار پول در بیاره…گفت من رشتهام از شاخه های پزشکیه و سال دیگه تموم میشه…تکنسین میشم…ولی این حسابداری میخونه…پرستار که نیست…فقط دوتا بدبخت عاشقیم…گفتم بفرستش فروشگاه ما حسابداری کنه…ولی جریده گی نکنه…کار کنه حقوق بگیره…بلده با کامپیوتر کار کنه یانه؟گفت یکی از درسهاشونه.خیلی وارده…گفتم تمومه…سریع زنگ زد برگرد سارا…اونم برگشت…گفت حاجی میگه بگو بره فروشگاه برای کارای حسابداری ولی با حجاب…چنان بوسم کرد که نگو…بماند که واقعا استخدام شد…و خیلی خوب هم کار کرد و مو رو از ماست کشید.خیلی بدردم خورد…اما من موندم و شرمندگی این پسره کونی…خوب بود اما بی غیرت بود عین سیب زمینی بی رگ بود…گفتم لعنتی زنتو آوردی برای من…گفت طوری نیست ازش کم که نشد کیف هم کرد…حاجی سخت نگیر…اگه هم رو دوست داشته باشی این چیزها بیخوده…چندروزی بود رفتم عکس از دستهام گرفتم ولی دکتره گفت اقلا ۱ماه دیگه کار داره…خیلی حالم گرفته شد…ولی راه میرفتم.کمی بیرون میرفتم…ماشینمو آورده بودن…بدون نگاه کردن بهش اوراقی فروختمش…ماشین نداشتم با اسنپ میرفتم دنبال کارهام…اون هم زمانیکه هومن درس نداشت…البته ماشین زیاد داشتم ولی اکثرا نیسان و وانت هستن برای باربری نه برای سواری…با هومن رفتیم نمایشگاه رفیقم…گفت حاجی یک پژویی چیزی فعلا بخر من این جا اونجا میرسونمت تا خودت خوب شی…من میترسم ازین گنده ها سوار بشم…گفتم هی بدبخت…از رانندگی هم میترسی؟خندید…مجبوری یک دنا گرفتیم برای کارهامون…مث خر کیف میکرد… گفتم وقتایی که من خونه هستم دستت باشه…با نامزد قرشمالت برو گردش…میخندید میگفت حاجی بخدا دختر خوبیه…فکر بد نکن…در موردش از سرپرست فروشگاه پرسیدم…گفت حاجی خیلی سفت و محکمه و بد قهره…نمیشه به این بد اصفهانی سلام داد…گفتم باز هم خدا راشکر…خیلی تر و فرز بود…چنان رس حسابها رو توی ۲۰روز کشید که دهن همه پرسنل رو سرویس کرد…با خودم گفتم اگه نبود چی ضرری میکردم…با حقوق خوب استخدامش کرد…اومد خونه رسید نرسید محکم بوسم کرد…گفتم بعدا بهت جایزه خوبی میدم…نبودی ورشکستم کرده بودن…گفت حاجی دزدها خودی هستن…همین شوهر خواهرات.بقیه بی خبر و بی تقصیرند…منو هم تهدید کردن…گفتم عه ایوالله…بماند که زوری بهشون دادم که به کون دادن افتادن…گفتم برو خیالت جمع…به نظر من از الان صاحب شغلی دانشگاه هم نرو…گفت اگه بیرونم کردی چی؟گفتم دختر خوب و سفتی باشی بیرونت نمیکنم…هومن گناه داره آبروش و نگه دار…گفت حاجی تو فک مردی من با تو بودم توی خیابون هر کی رو میبینم خودمو بهش عرضه میکنم…گفتم به هر حال استخدام منی…پسره هم سال دیگه استخدامه…زندگیتون میچرخه…باز هم بوسم کرد…گفتم نکن خجالت میکشم.گفت نه بخدا جای پدرم بوسیدمت…ولی حاجی این هومن یک مامان داره خدا برای تو ساخته اش…ناز خوشگل سفید کپل…بخدا عین پریزاده…میخایش…صیغه هم نمیشه…برعکس هومن که بی رگه…مادرش خیلی خانوم و سفت وسخته…گفتم سارا خانوم من تازه زنم که عشقم بوده مرده…اگه ازدواج کنم برام صدجور حرف در میارند…گفت حاجی مخفیانه باشه…تو که امروز فردا دستهات باز میشه خوب میشی…زندگی میخایی…یکسالی مخفی باشه بعدش رو کن…گفتم حالا بزار ببینم چیه کیه…عکسشو از گوشی نشون داد…گفتم این خواهرشه…گفت نه بخدا این خود مادرشه.خواهرش کوچیکه…داره از شهر خودشون میاره شون اینجا…میخاد خونه اجاره کنه براشون…چرا مابی پولیم…چرا نمیتونیم بریم سر خونه زندگی خودمون و ازدواج کنیم…چون گیر و گورمون اونها هستن…بیا بگیرش ما رو هم راحت کن…گفتم لامصب پس تو فکر خودتی…گفت حالا که اینجور شد.پس اینو ببین…یک فیلم از زنه بهم نشون داد.لخت بود با شورت و کرست…توی استخرتوی یک ویلا…گفتم اینجا کجاست وضعتون خوبه که…گفت گورمون خوبه…یک شمال رفتیم اینجا رو اجاره کردیم…من هم بودم ازش فیلم گرفتم…چی بدنی داشت…بخدا توی فیلم پورنها هم نبود…گفتم سارا جنده منده نباشه…بخدا من ابرومندم…گفت بخدا این نماز اول وقت میخونه…محجبه است…تو به پسر بی رگش نگاه نکن…خیلی زنه معتقده.این عکس با چادرشه…چقد خانوم بود…گفت حاجی من الان دیگه خوب شناختمت.ازت ممنونم که توی این ۴۰ ۵۰ روز خوب مواظب منو و هومن بودی…
به خدا از روزی با تو بوده آقا تر شده…گفتم ولی کونیه…خندید.گفت میدونم…از بچه گی توسری خور بوده…چندین سال از زمان تولد خواهرش پدر نداره…ولی خیلی کار میکنه…گفت حاجی راستش…نمیخواستم بهت بگم…ولی چون خیلی خوبی میگم…روزی دوساعت با ماشینت اسنپ هم کار میکنه…بهش گفتم نکن ولی گوش نمیده…میگه احتیاج دارم…راست میگه…خرج دانشگاه کرایه خونه خرج خونه…همه هست…حقوق کم پدرش جوابگو نیست…آخه خواهرش طفلی مث پدرش آسم داره…دارو و اسپری تنفسیش گرونه.گفتم ای بابا…باشه.بزار کار کنه…ببخشید در مورد تو هم فکر بد کردم…گفت نه خودمون مقصریم…برای پول هر کاری میکنیم…هومن نبود و ما با هم درد و دل میکردیم… هدا هم هی میومد و میرفت… این دیگه چون حسابدارم بود.هدا نمیتونست حرفی بزنه…اولا قر قر میکرد…ولی الان زورش میومد پذیرایی کنه…سارا زرنگ بود.گفت هدا جون نمیخاد چیزی بیاری…خودم هستم مواظب حاجی هستم…شما برو به کارت برس…اونم گفت کار اصلیم مواظبت از دایی جونمه.گفت جدا…حاجی داییته؟گفتم راست میگه خواهر زاده منه…هدا رفت…گفت خودم میدونم متلک گفتم.این ها ظهر خانوادگی ده بیست نفر بودن ته انبار جلسه گذاشته بودن…فهمیدن دستشون رو شده…آروم آروم تموم فاکتور هایی که فروختن رو از ترس کونشون های میارند به من میدن و من ثبتشون میکنم و پولها شبا میشه کارتتون…حاجی خیلی دزدیدن…گفتم که جایزه داری…بهت۱درصد سود همه رو میدم…گفت حاجی مرده و قولش ها…خیلی میشه ها…گفتم ۱درصد سود…برو ببینم چکار میکنی…چنان جیغی زد که نگو.گفتم دیوانه کر شدم…گفت حاجی بخدا دنا رو ازت میگیرم ها…گفتم مال خودت فقط باید پولها رو زنده کنی…از هیچچی هم نترس من هستم…زنگ زدم پرتوی…مسؤول تمام انبارها…گفتم تمام فاکتورهای از روز تصادف من تا الان رو میدی خانوم حسابدار جدیده…هرکی دستش کج رفته،حتی خودی همه دادگاهی میشن…اگه آسیبی بهش برسه…از چشم تو میبینم…هر روز میری دنبالش میبری میاریش.ناهار خواست میدی…شام خواست میدی…پول دریغ نمیکنی…حتی اگه کمکی آورد… گفت چشم حاجی…دختره چشماش برق زد…گفت دست بدی…گفتم چرا…گفت برای اینکه روی حرفت باشی…گفتم به روح زن و بچه ام ۱درصد همه سودها برای تو.گفت خدایا ممنونتم…چقدر خوبی…گفت همه رو میبرم با استادم و بچه ها.درستشون میکنیم…گفت حاجی…میزاری برات ساک بزنم…کیر سیاهتو دوست دارم…گفتم لعنتی تو میخای ازدواج کنی…گفت حاجی این حرفها رو ول کن…خیلی دوستت دارم…منو برد اتاقم…آروم خودم راه میرفتم…چندتا لب سنگین بهم داد…خودبخود کیرم بلند شد…دمشگرم یکجوری ساک زد و آبمو خورد کیف کردم…رفت دهنشو شست…گفت ولی روی مادر هومن فک من…من دوستت دارم…الان تنگه تنگه.کیر تو جرش میده…اینقدر آرومه و آروم حرف میزنه…فقط برای تو خوبه…حاجی سن وسالش هم کمه ها.۴۰نیست.گفتم ولی خوب مونده…توی همین حین…هدا اومد داخل خوب شد لباس تنمون بود.گفت دختره چشم سفید تو نمیخاد برای ما زن انتخاب کنی و تعیین تکلیف کنی…تو بهتره بری تهمت بزنی به کس و ناکس…گفتم هدا فضولی نکن.تهمت نیست توی اینمدت پدرت و بقیه تا تونستن دزدیدن…ولی دمار از روزگارشون در میارم…سارا خانوم شما برو به کارت برس…من دستورات لازم رو به پرتوی دادم…کسی نمیتونه دیگه حرفی بزنه…گفت حاجی ولی قول دادی ها…گفتم برو خیالت جمع…مرد و قولش…خندید…دستهاشو بهم زد آخ جون…رفت و من موندم و هدا…گفتم بیزحمت کلید ورودی رو بزار اینجا و برو به زندگیت برس…دیگه هم نمیخاد نگران من باشی…گفت بله دیگه دایی جون حالا خوب شدی مت رو فراموش کردی…گفتم منتت چیه…چندماه خرج خونه ات با منه…مجانی اینجا زندگی میکنی…حتی چندبار به خودتو خانواده ات پول دستی دادم…دیگه چی میخای…مگه من بهت گفتم بیایی.مادرت به زور تو رو فرستاد اینجا…مگه تو نمیدونی من با مادرت اینها مشکل دارم.الان چی میگی؟…برو به زندگیت برس…برو به شوهرت بگو برات بگرده خونه پیدا کنه…گفت بله اون ازون آقا جون نامرد که تموم اموالشو داد به تو…و این هم از خودت.که بیرونمون میکنی…گفتم پشت سر پدرم حرف نزن دختره عوضی…خوب کاری کرد…میداد بابای مفت خور تو خوب بود…مال خودش بود هر کاری دلش خواست میکرد… برو بیرون…گفت من که میرم…ولی خیلی نامردی…اقلا با من که اینجوری نکن…تموم بچه گی من با نوجوونی تو با هم بود.هزار تا فیلم و بلا سرم آوردی به کسی چیزی نگفتم.چون دوستت داشتم…الان بیرونم میکنی…مگه من زشتم و بدم…چطور بچه بودم سوژه سکس های نوجوونیت بودم الان بد شدم…گفتم خجالت بکش هدا…گفت چرا آخه چرا…پول میدی به من بده…شوهرم دیگه نمیتونه رانندگی کنه…بابام خسیسه…مامانم بد اخلاقه…بچه هام بزرگ شدن.شغل و حرفه ای ندارم…پس تو کمکم نکنی کی بکنه…گفتم هدا این حرفها رو نزن…گفت دایی برگرد به بچه گیهای من فک کن…از۶سالگی روزی که توی زمستون افتادم توی همین جوی آب
در خونه میخواستم برم مهد…مامانم تا بره از خونه ما برام لباس بیاره…مامان بزرگ منو فرستاد توی حموم که تو تازه از فوتبال برگشته بودی…منو بشوری گریه میکردم.دست و بالم و پاهام همه کثیف بود…تو فک کردی من بچه ام اما من اینقدری تو رو دوستت داشتم میدونستم داری باهام کار بد میکنی اما به هیچکس نگفتم…وقتی ساپورت مخمل منو از پام در آوردی که منو بشوریم…شورتت داشت پاره میشد اینقدر که گنده شد…اون موقع اسباب بازی دستت بودم…روی سکوی حموم بغلم کردی از پشت گذاشتی لای پاهام.من از جلو با دستام سر چیزتو گرفتم دستم تو خندیدی…یادته…با چند بار عقب جلو توی دست کوچولوی من آبتو ریختی.هنوز انگار دیروزه…دستمو شستی بغلم کردی دست کوچیکمو بوسیدی…بعد از اون ماجرا یادت میاد هفته ای یکبار منو به بهونه پارک و شیرینی خوردن و بستنی و فلان و فلان میبردیم کنار گوشه و باهام حال و حول میکردی…دایی یادته…گریه میکرد و میگفت…من نشسته بودم.گفت دایی همه میگن این تصادف حق حسین بود ولی من باهاشون دعوا کردم.گفتم تقدیر و سرنوشت بود ازین حرفها نزنید تا سر شما نیاد…ولی دایی همه چشمشون به این ماله که پدر بزرگ همه رو داد بهت…اقلا ازون ساختمون برج جدیدت…نفری یک واحد بهشون بده بزار کور بشن…چون گناه دارند…ببین زنت رفت پسر جوونت رفت…بزار اون دوتا و خودت بقیه زندگی خوش و سالم باشید…حرفهاش درست بود.دایی اگه سکس میخای به خودم بگو دوستت دارم.شوهرم دائم جاده است…با من نیست.از من و مادرم متنفره…برای بچه ها پام نشسته و مونده…بهم دست نمیزنه خیلی وقته…اون حق داره مادرم خیلی تو زندگیمون دخالت کرد…بابام مث سگ از مادرم میترسه… من چند وقته مرد به خودم ندیدم…تو رو هم که دوستت دارم…آروم آروم لخت شد.گفت هدا جون. جون دایی نکن این کارا… اون موقع بچه و نوجوون نادون بودم…الان تو شوهر داری…گفت به درک که دارم.بشاش به دهن اون شوهر…بیا بکن کیف کنیم هم من هم تو…تو نکنی میرم به کس دیگه میدم.دلم کیر میخاد…به شوهرمم گفتم…گفت حتی بری زیر خر هم بخوابی برام مهم نیست…دایی ما الکی بیخودی با هم هستیم…صورتمون با سیلی سرخه…خرجی منو نمیده فقط به بچه هاش میده…من مجبورم از یخچال و خونه تو میبرم میپزم…گفتم بیا جلو اومد…گفتم بزار ببوسمت…اینقدر جوش نزن…مگه چندسالته…میخای پیر بشی…تو خوشگلی نمیخادت که نخاد…طلاق بگیر.بیا برای خودم کار کن…گفت نمیشه دایی بچه هام بزرگن…دختره خواستگار داره…بعد مردم چی میگن…بعدشم شوهرم خوب بود مادرم باهاش درگیر شد به بهانه تو مارو ازون زیرزمین خونه اش انداخت بیرون…گفتم مهم نیست…خودم یک واحد به تلافی تموم اون سالها بهت میدم.بنام خودت میزنم نده به شوهرت…حالم خوب بشه. اونجا تمومه…اسباب بکش برو اونجا…چنان بغلم کرد که نگو نپرس…لخت هم بود ها…با شورت و سوتین…سفید چاق شده بود…از کپل بیشتر…گفتم لباس بپوش…گفت تا منو نکنی نمیپوشم…خودش لباسامو در آورد…گفت فک کردی فقط اون بلده ساک بزنه.گفتم دیدی مگه…گفت هم دیدم هم شنیدم…میدونم حتی نامزدش رو هم میکنی…کون بزرگ بی غیرت رو…گفتم نگفتی به کسی که…گفت دایی مگه قدیما رو گفتم که الان رو بگم…تو نمیدونی من چقدر دوستت دارم…دخترها اولین مرد زندگیشون رو هیچوقت فراموش نمیکنند…دایی یادت…اولین بار شب زیر پشه بند.من تازه سینه هام بزرگ شده بود…تو نامزد هم داشتی…ولی شب اومدی سراغم…چقدر سینه هامو خوردی و مالوندی…تاصبح چندبار منو کردی…چقدر منو بوسیدی.گفتی هدا کاش تو زن من میشدی…من همیشه زن خدا رحمتیت رو رقیب خودم میدونستم…یادش بخیر…الان دیگه گذشته…دایی من دهنم خیلی محکمه…الانم ساکت باش فقط لذت ببر…چنددقیقه ساک زد…گفت دراز بکش تا بهت بگم کوس تپل چیه…چنان نشست روش تا ته کوسش رفت.خم شد لب میداد عجیب.گفت بخدا۳۰وچندساله دلم میخاد این بره داخل کوسم…دایی شاید هم این اینقدر کلفت بود ..کیر نازک شوهرم به چشمم نمیومد…لذت نداشت برام…خودشو بالا پایین میکرد… میگفت فواره خانومی از نزدیک دیدی دایی؟گفتم اون چیه دیگه…چند تا تلمبه زد بخدا از روی کیرم بلند شد محکم کوسش و توی دستش گرفت کشیدش روی شیکمش کوسش تنگ شد و باریک شد…چنان آب کوسی ازش زد بیرون… عین شیلنگ کارواش.واویلا.چقدر حشری بود…گفت میگن پسر به داییش میکشه…ولی الان فهمیدی کی به کی کشیده…گفتم دمت گرم چی بود…گفت تو اگه آبت نیاد تا ده دقیقه دیگه چند بار اینجوری میشم…گفتم بشو قربونت بشم بشو…های تلمبه میزد توی کوسش های بلند میشد…آبش میپاشید روی صورتم…گفتم بیابالا کیر رو نکن توش…میخام آبتو بخورم…همین جوری خودشو از قفسه سینه ام کشید بالا دستام که توی گچ بود.خودش کوسشو چسبوند دهنم…چنان لیسش زدم زبونمو دادم داخل آبش پاشید توی دهنم شور و تلخ بود میخواستم خفه بشم…خندید…گفتم لامصب چه خبرته…این همه آب کجاته…گفت چند وقته توی این کمر مونده.خالیش کن دایی
یکربع بیشتر سکس کردیم و رفتیم حموم…گفتم هدا چقدر سینه هات بزرگ شدن.گفت بیا بخورشون…گفتم جان آویزون شدن اما خوشگل هستن…گفت نوش جونت…گفتم هدا وقتی شوهرت برگشت بیارش پیش من کارش دارم…گفت دایی چیزی نگی بدونه که تو فهمیدی رابطه ما چطوریه…گفتم نه خیالت راحت…چقدر بوسیدمش سینه هاشو خوردم…منو برد بیرون…گفتم دیگه به این بچه ها گیر نده گناه دارند بچه های خوبی هستن…بزار من حال مامانت و خاله هاتو بگیرم…بعد بهشون نفر یک واحد میدم صددرصد…گفت باشه…چند روزی گذشت.هومن گفت حاجی مامانم و خواهرم اومدن اینجا میخام براشون خونه بگیرم…خواهرم مریضه نگهداریش تنهایی برای مامانم سخته…شاید چند روزی نباشم سوییچ رو میزارم اینجا…کار مهم داشتی بهم خبر بدی…گفتم هومن جان الان که دیگه داره حالم خوب میشه آخراشه منو تنها میزاری…گفت بخدا باید فکری برای مادرم بکنم…خواهرم گناه داره…حقوق پدرم فقط۹میلیونه…خیلی کمه…مادرم جوونه نمیتونم بزارمش بره خونه مردم کار کنه…من بی غیرت نیستم…مجبورم…گفتم برو بیارشون اینجا پیش ما باشند تا چند روز دیگه که گچ دستهامو باز میکنم…از خجالتت در میام…گفت میشه…گفتم چرا نشه…تا رفت ترمینال دنبالشون…من هدا رو صداش زدم و گفتم مهمون دارم مادر این پسره…خواهرش مریضه گناه داره…ببین دایی چند روز نیا اینجا…کی شوهرت میاد…گفت اومده.الان خونه است.گفتم برو صداش بزن…گفت داره تریاک میکشه بگم بیاد سگ میشه…گفتم گوه میخوره برو بگو دایی گفته…رفت۵دقیقه نشد اومد با احترام سلام کرد…گفتم رک میرم سر اصل مطلب.من کار به خواهرم ندارم…برای تموم زحمتای خودت و زن و بچه ات توی این چندماه…بشرطی که ترک کنی نامه ترکش رو برای بیاری…هدای منو اذیت نکنی…دوستش داشته باشی…یک واحد آپارتمان از اون ساختمون بالا شهریه.دو خواب نه تک خواب که الان۶میلیارد پولشه میزنم بنام زنت.که خوش باشین…ولی باید شروط منو انجام بدی…خودشو انداخت زیر پام حتی پای منو بوسید…گفت نوکرتم دایی پدری کردی…بخدا داشتم روانی میشدم…من هستم و همین ماشین قراضه…حتی پول لاستیک براش ندارم…گفتم برو از پرتوی۴حلقه نو نیسانی بگیر بنداز زیرش…ولی دیگه ترک کن…مرد باش زنتو دوست داشته باش.هدا برای من با بقیه فرق داره…هر کی پرسید نگید بهمون داده…بگین کرایه داده…کمتر میگیره…اگه نه مادر زنت خودشو جر میده…دوباره دستمو بوسید…هدا گریه کرد…گفتم از الان ببین بوی تریاک پیچیده اینجا…گفت دایی از الان اگه دیگه کشیدم…انگار گوه کشیدم…هدا خندید…گفت خاک تو سرت…جلوی من هدا رو بوسید گفت ببخشید عزیزم…هدا گریه کرد و رفت بیرون…گفتم زندگی سخته اما اذیتش نکن…برو کمپ ترک کن …من خرج خونه اتو میدم.اون رفت و من منتظر مادر خوشگل هومن موندم…اما نیمساعتی طول کشید که دیدم هومن با یک خانوم چادری زیبا قد بلند خوشگل سفید و ناز…با یک دختر خانوم۱۵ یا۱۶ساله رنگ و رو رفته لاغرو ولی خوشگل اومدن داخل و سلام احوال پرسی کردیم وخیلی ازم تشکر کردن که مزاحم شدن…گفتم اصلا حرفشو هم نزنیدراحت باشید انگار خونه خودتونه…همه چی هست و هرچی کم بود به خود هومن بگید خودش مسووله…مادرش ازین که چندوقتیه هواش رو دارم و کنار منه ازم خیلی تشکر کرد…محجبه بود خیلی خوش تیپ بودو…منو یاد رفتار مادرم میانداخت و…کارهای خانومم…دلم گرفت…رفتم اتاقم…خیلی به عکس همسر عزیزم نگاه کردم و ناخودآگاه اشکام ریخت…پسرم و با اون لبخند نازش توی عکس دیدم انگار دلم پر آتیش شد…اشکام مث رودخونه از چشمام بیرون میومدن…هومن سرزده اومد داخل…گفت حاجی جان چی شده…چرا اینقدر دلگیری…امشب خرابی ها…گفتم اونم چه جورش…دلم داره میترکه…مادرش در زد اومد تو…من به هومن گفتم اشکامو پاک کرد…مادرش گفت چی شده حاج آقا بودن ما اذیتتون میکنه…گفتم نه…نه بخدا.اتفاقا شما که اومدین نوع راه رفتنتون برخوردتون با بچه ها…منو یاد همسر خدا رحمتیم انداختین…ناخودآگاه گریه ام گرفت…منو ببخشید…بنده خدا شام شب رو درستش کرد.دلم پر بود…اسم مادرش حسنیه بود…خوشگل بود خیلی خوشگل…کنار من شام میخوردن.هومن طفلی شام منو میداد…خیلی خجالت میکشیدم…ولی مجبور بودم…کم خوردم رفتم اتاقم…هومن آمد گفت حاجی چرا شام نخوردی…خیلی کم خوردی…گفتم پسرم اشتها نداشتم…نگفتم بخاطر مسائل دیگه است…دستشویی و نظافت و اینها…جلوی مادرش خجالت میکشیدم…مادرش اومدگفت حاجی دستپخت من بد بود…گفت نه بخدا غذا عالی بود.امشب من حال ندارم…حسنیه خانوم منو ببخشید…مادرش رفت بیرون…هومن گفت من میدونم برای چیه…حاجی جدای اینکه بهت مدیونم و حقوقی که ازت میگیرم زیاده…پس وظیفه منه.کارهای شخصیتون…بخدا برام عین پدر هستی.پس خجالت نکش.اگه نه هم امشب مادرم و خواهرمو میبرمشون مسافر خونه…گفتم غلط میکنی.آبجیت مریضه برو به خانواده ات برس.بدو.گفت تو هم خانواده منی.گفتم باشه از فردا تکمیل همه چی میخورم
خواهرش دائم پای ماهواره بود وسرفه میکرد… طفلی مریض بود…فرداش فهمیدم داروهاش چیه براش سفارش دادم خارجیش رو آوردن.با یک کپسول اکسیژن…مادرش خیلی خوشحال شد. چنان خونه رو برق انداخته بود عین…بهشت شده بود…داشتیم کم کم بهم عادت میکردیم… تمام رفتارش عین زن خودم بود نماز اول وقتش.جر و بحثش با بچه ها…آروم حرف میزد…دستپختش خوب بود…دیگه نگم براتون…تا دوهفته پیش من بودن نزاشتم خونه بگیرند…کار سارا بت حسابها تموم بود…جیگر همه رو در آورده بود…چه پولی زدن حساب من…باورتون نمیشه…هر کی تونسته بود هرچی دزدیده بود…تقریبا…نزدیک…۴۰۰میلیون طبق قول خودم باید بهش پرداخت میکردم…چندمیلیارد پول رو زنده کرد…خیلی جیگر دار بود…گفت حاجی ال وعده وفا…گفتم عجله نکن…گچ دستهامو باز کردم و یک مهمونی دادم…همه رو گفتم…تمام فامیل رو…با اجازه دامادها رو انداختم بیرون…حقوق مزایا رو دادم بهشون…خواهرهام تا اومدن حرفی بزنند.گفتم عجله نکنید.به هر خواهری یک واحد آپارتمان دادم…خوشحال شدن…و ازشون خواهش کردم زود خونه منو ترک کنند…به هدی و شوهرش هم یک واحد دادم…چون مدیونش بودم…نوبت هومن رسید…گفت حاجی ماشالله خوب شدی…خودم میدونم باید بهت پولی هم بپردازم…چون ازت بیشتر هم گرفتم…گفتم نه تو پسر خوبی هستی…یک دنا صفر خریدم…اگه نامزدت راضی باشه…سندش رو ۳دانگ ۳دانگ بنام دوتاییتون انتقال میدم…تا جبران زحماتت بشه…اگه کثیف کاری کردم.حرفی زدم.کار زشتی کردم.من ببخشید.شرایطم روحی روانی خراب بود…هر دو از خوشحالی بوسم کردن…مادرشون میخندید… مادرش گفت خدا خیرت بده حاجی…دل اینها رو شاد کردی…خدا دلتو شاد کنه…در حق منو دخترم که خیلی بزرگی کردی…انشالله ما فردا دیگه مزاحمت رو تمومش میکنیم…تا هومن با پول پیش خونه شهرستان و پول وام و کمی طلا که فروختم یک خونه برامون رهن کنه…ولی عروسی بچه ام عقب میفته…گفتم نترس درست میشه…ولی فعلا من هم تنها هستم…اگه برین من دق میکنم…دوستتون دارم… اولین بار بود که بهش همچین چیزی گفتم…سارا به هومن و خواهرش نگاه کرد و نیشخند زد…گفتم بد اصفهونی به چی میخندی…خیلی رک بود…گفت حاجی بخدا مادر جون فقط کل خودته…خدا برای تو ساخته و نگهش داشته…بگیرش دیگه…گفتم هیس خجالت بکش…هومن گفت سارا خجالت بکش لوس نشو…گفت ساکت من از طرف دومادم…دخترشم…مادر هومن زودی رفت توی اتاق…گفتم سارا جون خوب کاری نکردی…حسنی خانم خجالت کشیدن…گفت بالاخره که چی…میدونم تو هم دوستش داری…برو باهاش حرف بزن…گفتم نمیشه.و اشاره به بچه هاش کردم.گفت من با هر دو حرف زدم از خداشونه…فقط مونده خود مامان برو سراغش…رفتم توی اتاقش…اول در زدم…رفتم داخل در رو بستم روی تخت بود…صورتشو برگردوند… گفتم حسنی خانوم نظرت در مورد من چیه؟گفت حاجی نمیدونم چی بگم…من دوتا بچه دارم که یکیش خیلی مریضه…گفتم نترس دختر منم هست…خوبش میکنم…پول زیاده…پسره رو میفرستیم سرکار خودش درآمدش بد نیست…ولی عروست زبله…پیش خودم کار میکنه…اونم پولش خوبه…تو باش کنارم من تنهام…اگه نه دق میکنم…گفت من صیغه نمیشم ها.گفتم تو الانم توی دلم عقد کاملی…مهرت توی دلم نشسته…ولی یکسال جای ديگه خونه بهت میدم مال خودمه اونجا باش که نگن سال زنش رو نداده زن گرفته.حسنیه گفت حسین آقا.دیگه نگفت حاجی.گفتم جانم گفت خیلی خوبی…نمیدونم چی بگم…گفتم هیچچی فقط بیا زندگی کنیم…تنهایی بده…کنارش نشستم.دست ناز و قشنگش رو گرفتم بوسیدم.نگاهم کرد…صورتشو چرخوند…گفتم ببخشید…میخواستم دستمو در بیارم…اون محکمتر گرفت…هنوز دستم درد داشت…اومد نزدیکتر آروم منو بوسید…من هم تکرار کردم…قرارمون رو گذاشتیم و فردا با رضایت خودش و بچه هاش عقدش کردم…خونه جدیدو نشونش دادم و رفت اونجا…غروب توی خونه خودم تنها بودم.میخواستم شب برم پیش خانومم…برام شام درست کرده بود…هدا اومد پیشم.گفت دایی میدونم ازدواج کردی به کسی نگفتم مبارکت باشه…من از سارا پرسیدم…الان با هم دوستیم…دایی اینقدر شوهرم باهام خوب شده که نگو…ترک هم کرده…گفتم خدارا شکر…گفت دایی دیدی با نفری یک آپارتمان زبون همه رو بستی…گفتم کاش زودتر انجام میدادم تا چشمشون دنبال زندگیم نباشه…دلم برام زن و پسرم تنگ شده…اون دوتا هم که اونور دنیا هستن…چندشب قبل تماس داشتن طفلیها خون گریه میکردن…میخام۶ماهی برم کانادا…پیش بچه هام…دیگه طاقت ندارم.هدا مواظب این خونه باش…میسپارمش دست تو…نزار کسی بیاد داخلش…حتی مامان و خاله هات…البته دوربین میزارم داخلش ولی تو بهش برس…تمامش یادگاریهای زنمه…گفت باشه مواظبم.بیا الان بریم حموم میخام خودم برای دامادیت خوشگلت کنم.بسه دیگه ریشهاتو بزن.چندماه نزدی مث یاران میرزا کوچک خان جنگلی شدی.گفتم نه نمیخام…گفت لوس نشو باید بزنی.دستمو گرفت برد حموم وخودش زودتر لخت شد.بدون شورت،کوسشو برق انداخته بود.کونش بزرگ و گنده بود
لباسامو در آوردم… رفتم پیشش.شروع کرد شستن بدنم…بعدشم همه جامو صفا داد…من فقط سینه هاشو میمالیدم…میخندید… گفتم هدا اینقدر میمالمت تا فواره هات روشن بشه.گفت الان هم روشنه معطل کلید کلفتته.این باید بره توش راهش بندازه…تا حالا شوهرم ندیده اینجوری بشم.براش…آخه کیرش نازکه…فقط با کیر تو و بادمجون کلفت توی حموم اینجوری میشم…رفتم پشتش گفت بزار داگی کنم.خیلی کونش بزرگه…کمر باریک و کون درشت…یکضرب زدم توش.جیغ مستانه ای کشید…تلمبه های قشنگی بهش زدم چون دیگه با دستهام کنترلش میکردم…گفت بکش بیرون اومد.تا درش آوردم عین شیلنگ آتش نشانی آب زد بیرون…کیف میکرد… خیلی خوب کوس میداد…شامپو بدن زدم بهش…گفتم هدا کونتو میخام…گفت نه بخدا دایی پاره میشه…گفتم اگه ندی بهم نمیچسبه…گفت دایی گناه دارم…بخدا شوهرم چون کون میکنه میفهمه گاییدنم…چون بهم شک کرده…گفتم ولش کن یکباره دیگه…آروم کردم کونش تنگه تنگ بود…گرم و نرم…سوراخ کونش عین آدامس کیرمو محکم چسبیده بود نمیشد تکونش بدم…خودشو سفت گرفته بود…ناله میکرد… گفتم شلش کن دیگه…گفت مگه میشه…الان کونم میترکه…گفتم فقط نفست رو آزادش کن…بقیه اش بامن…گوش داد…تا شل کرد کشیدم بیرون قلپی صداداد…تا دوباره دادم داخلش گوزید.گفت وای ببخشید دایی جون دست خودم نبود…گفتم اشکال نداره…خوشم اومد.چندبار کشیدم بیرون دوباره کردم توش…هر بار گوزید…کونش دیگه آماده تلمبه زنی بود…دودسته کمرش رو گرفتم و چندتایی سرعتی عمقی زدم تا که گریه کرد…گفتم من بعد کونتو ازم دریغ نمیکنی…کونت در اولویته…برگشت…نشستم توی وان ابکیرو از کونش خارج کرد.با عن و خون قاطی بود…گفتم بیا اینجا…خم شو پشتشو کرد.گریه میکرد… لاش رو باز کردم قشنگ جرررشش ش داده بودم…راضی بودم از کارم…کوس و کون باید جر بخورند…تا لذت ببری…نمیتونست خوب راه بره…خندیدم…گفت نخند دایی…ببینم امشب خانوم جدیدت برات چکار می کنه…میزاره کونش بکنی یانه؟؟هدا جون تا روزی که هستم و نرفتم از کونت نمیتونم بگزرم…خیالت راحت.وای دایی بخدا گشاد میشم…الانم زخمه…گفتم خوب میشه…اتفاقا شوهرت که بزاره توش دردت میاد گریه میکنی فک میکنه کیرش کلفته.گول میخوره…رفتیم بیرون.زنگ زدم هومن و خواهرش گفتم امشب با سارا بیان اینجا…من برم اون آپارتمان پیش خانومم…اونها که رسیدن من رفتم…سر راهم واسش یک سرویس طلا با گل گرفتم…خونه خودم بود برای کوس کلک بازیهام بود…همسر خدابیامرزم…خیلی ازینجا بدش میومد.میدونست که کوس میبرم اونجا…اصلا اونجا نمیومد…رفتم خونه در رو باز کرد…چقدر ناز شده بود با آرایش… اولین بار بود سر لخت و اینجوری میدیدمش…موهاش مث هومن فرفری بود…یک آستین حلقه یقه باز شیک تنش بود.بایک دامن تنگ و کوتاه خیلی شیک…نگاهم کرد…بوسیدمش…در جوابم لبهامو بوسید…گفت بچه ها رو فرستادی دنبال نخود سیاه…زبل خان…گفتم عزیزم از روز اولی که دیدمت با اون بدن سفیدت خواستگارت شدم ولی از هومن روم نمیشد…آفرین به سارا…گفت خب تو از روی لباس کجا اندام و سفیدی منو فهمیدی.گفتم نه عزیزم عکس لختت رو توی گوشی سارا توی استخر شمال دیدم.گفت نه…گفتم بخدا…حالا ولش کن.قربونت بشم…دیگه تو مال خودمی…گفت چایی یا قهوه…گفتم فقط قهوه اونم دوبل و پر ملات…خندید…نیمساعتی بیشتر باهم خرف زدیم…بیشتر دلمون میخواست اون فضای خالی ذهنی بینمون پر بشه…تا راحت تر باشیم…دم سینک بود لیوان میشست… از پشت آروم دستامو گذاشتم روی بازوهای نرم و زیباش.برگشت…بوسیدمش…لبخند قشنگی زد…دستاشو خشک کرد…اومد جلو خودش دست انداخت دور کمرم…من هم بغلش کردم…گفت الان دوست داری یا وقت خواب…گفتم هم الان هم اون وقت…گفت وای آتیشت تنده ها…رفتیم اتاق خواب…خودشآروم لخت شد.من بغیر شورتم همه رو در آوردم… اونم با شورت و سوتین بود…عجب سینه هایی داشت…گرد و قلمبه…سایز بالا ولی سفت…از زیر سوتین اقلا نوکش اندازه تیله بود.گفتم بشین روی تخت.براش گوشواره ها و سینه ریز زیباش رو آویزون کردم…خیلی زیباتر شد…کیرم هر لحظه مست تر میشد…خورد پشتش…گفت حسین ازپشت خنجر میزنی…نامرد جلو بیشتر طالبه. گفتم جونم…برگشت روبروم…از بوسیدن و خوردن سینه هاش سیر نمیشدم… خوب بود هدا رو کرده بودم…و نعشه بودم.توپه توپ…اگه نه زودی خالی میشدم…درازش کردم.شورتشو کندم…آخ قربون کوسهایی که تپل و کالباسین…لامصب چقدر چوچوله اش بزرگ شده بود…محکم میمکیدمش…ناله های بلندی میکرد… پاشدم روبروش وایستادم…خودم کشیدم پایین…تا کیرمو دید گفت یا بسم الله…عجب وحشتناکه… گفتم ساخته شده برای کوس سفید و بزرگ خودت…گفت حسین این جر میده…وای وای…گفتم جان وای وای…بخواب عزیزم…گفت میدم بهت ولی دوست نداری برات بخورم…گفتم کردنت رو بیشتر دوست دارم…لنگها رو داد بالا…کیرمو با یک فشار قشنگ تا نصفه دادم داخل…گفت حسین جون تو رو خدا عزیزم
تو رو خدا آروم من خیلی وقته که رابطه نداشتم…نمیتونم طاقت کنم…وای نفسم گرفت…کشیدم بیرون بوسیدمش…هوف کشید…خندیدم…حسین از پایین کردی از بالا نفسم گرفت…گفتم بچرخون بدنتو قنبلی کن…نازنین.چرخید سینه ها رو خوابوند روی تخت.کوس دنبه و قلمبه…آب دهن زدم کمرشو گرفتم دادم داخل کوسش…دوباره آخ و اوخش بلند شد.حسین کیرت چاقه…بیشتر نمیره توش…فشار نده…درش آوردم.گفتم عزیزم…نکن اینکارا رو دیگه…بزار حال کنم…حسین بخدا کیر شوهرم نصف این هم نبود.چی توی قد چی کلفتی…گفتم پس پسرت هم به باباش رفته دیگه…گفت وای کجا دیدی بچه ام گناه داره…گفتم خانوم خانوما.مث اینکه پرستار شخصی و۲۴ساعته من بود ها…صدبار حموم رفتیم ها…لخته لخت بودیم ها…وای یعنی مال تو رو دیده…گفتم زیاد حتی برام تراشیده هم…گفت وای بچه ام گناه داره که…گفتم لامصب یک دنا دادم بهش برای خودش و زنش…کمه…؟؟گفت نه خیلی هم زیاده…پدر خودش که غیر قرض و مریضی چیزی بهش نداد…آخه خود هومن هم آسم داره…نمیتونه ورزش کنه…گفتم ای بابا…باشه من مواظبشون هستم…گفتم حالا برگرد…توی بغلم بکنمت…پاها رو تا میتونی بده بالا…دوباره کوسشو خوردم کیرم شق و راست بود.گفتم اینو باید محکم گایید تا جر بخوره بعدا بزاره بیشتر بکنمش…کوسو که خوردم مست شد…رفتم روش لبهاشو بوسیدم.گفتم آماده ای خودش گفت خیلی…سر نیزه رو چنان تا ته دادم توی کوسش که از صدای جیغش گوشهام سوت کشید…زورش زیاد بود میخواست منو از روی خودش پرتم کنه کنار…گفتم حسنیه آروم باش…عزیزم چته…تو دیگه همسر رسمی منی…گفت حسین نمیخام پاشو طاقت ندارم…دستهامو از زیر بغلهاش رد کردم سر شونه هاشو محکمتر گرفتم…اقلا بیست تا تلمبه سنگین زدم…تا آبم اومد ریختم توش…دوست نداشت اصلا حال نکرد فقط جیغ داد کرد…اما اصلا فحش نداد…خیلی بوسش کردم…دراز کشیدم کنارش…گفتم لامصب از دختر هم تنگتر بودی.به جان خودش دست زد کوسش خون توش بود…خندیدم گفتم حسنیه نکنه باکره بودی…گریه کرد چرخید پشتشو بهم کرد…گفت بی رحم…خیلی بدی،اصلا مهربون نیستی…گفتم فدات شم اگه امشب اینجوری نمیکردمت. چون تپل و تنگ بودی هیچوقت نمیزاشتی بازت کنم…من کیرم بزرگه دیگه اگه کم بره توش بهم خوش نمیاد لذت نمیده…اصلا ارضا نمیشم…چرخیدم بغلش کردم…گفتم خانومم ازم ناراحتی؟گفت خیلی دردم اومد از شب زفاف بیشتر…اشکاشو براش پاک کردم…گفتم بهم شام نمیدی جون بگیرم…خیلی باهات امشب کار دارم…گفت مگه بازم میخای بکنی؟گفتم چندین و چند بار…چکار کنم خوشگلی…گفت پس آروم بکن زخم شده…گفتم چشم قول میدم…برگشت چقدر بدنش داغ بود انگار تب داشت…گفتم عزیزم چقدر داغی…مریض نشی…گفت حسین خیلی ترسیدم و درد کشیدم…گفتم ببخشید…قربونت بشم…پاشو…آروم باش…برو دستشویی…آبی بزن به بالا پایینت خنک شی…حسین خیلی لوسی…یعنی چی؟گفتم عزیزم یعنی که موتورت داغ کرده…خندید…گفتم حیف که بدنم هنوز داغون اگه نه اینقدر دلم میخواست بغلت کنم توی بغلم ببرمت حموم…برگشت بوسم کرد…حسین خیلی دوستم داری…گفتم آره زیاد خوشگل و مهربون و با متانتی…اگه دست پختت هم خوب باشه که عالیه…حسین چندوقته پیش توام مگه بد پختم و ساختم…گفتم شاید الان که خانومم شدی داغ کردی پشیمون شدی…گفت نه خدا نکنه…من پشیمون نیستم…ولی آروم باش بخدا هیجان زده شدی اینقدری دردم اومد و ترسیدم بهم لذت نداد…گفتم مگه شب اول باید لذت هم ببری…شب اول ماله ما آقایونه…بعد شام…رفتیم روی تختخواب گفت…حسین تریاک کشیدی…گفتم آره هر هفته ده روز حتما میکشم…گفت تو رو خدا دیگه نکش میترسم معتاد شی…حسین تو که سن وسالی نداری چرا بهت میگن حاجی…گفتم خب۳بار حج رفتم…بچه بودم با پدر مادرم…بزرگ شدم با خانومم…و یکبارم تنها رفتم…گفت وای خوشبحالت…گفتم میبرمت…ولی اول باید بریم کانادا…میایی باهام.گفت منو میخای ببری…گفتم آره دلم برای بچه هام پسرام دوقلو هستن پزشکی میخونند پیش دایی و خاله اشون هستن تنگ شده…نتونستن برای فوت مادر عزیزشون بیان…حسنیه جون عزیزم.فعلا تو مخفی هستی تا چند وقت دیگه که به همه بگم…خلاصه کلام که زندگی منو و این گلابتون خانوم شروع شد…و نتونستیم بریم کانادا چون پسرای گلم اومدن پیشم…روز اولی که اومدن رفتیم سر خاک مادر و برادرشون خون گریه کردن…گفتن بابا جون ما نبودیم شنیدیم تنها بودی و مریض خیلی سختی کشیدی…ازدواج کن چون ما چندسال دیگه هم نیستیم…گفتم هرجا هستین انشالله شما سالم بمونید.بعد چند وقت برگشتن.من عکس حسنیه رو فرستادم براشون خوشحال شدن…الان من و خانومم با بچه های جدیدم.با هم زندگی میکنیم… دوست دارم حامله بشه ولی هنوز نشده…در ضمن اصلا از پشت نمیده…بجاش هدا کون بزرگ رو میکنم.
نوشته: حسینی
15 پاسخ به “فصل جدید زندگی من”
چرندیات یک جلقی عقده ای کوص ندیده(گفتم تا کسی نگفته من اول بگم)
از نظر داستانی عالی بود ولی واقعیت داشتنش نمیتونم نظری بدم
چرا کاربرای بکن تو اینقدر عقده فحش دادن دارن؟ خب تا یه جاییش که رفتی وقتی فهمیدی کصشره دیگه نخون
حتی خالی هم ببحدی باید با چشنی پول باشه چون با پول همه چیز انکان داره
عالی بود یکم ایراد جزئی داشت ولی فوقالعاده بود تو پدیده ای
چطوری کس لیس بزرگممنون که اینهمه وقت میاری و مینویسیاین داستانت بر خلاف قبلی ها خیلی غلط نگارشی داشتدختر کوچیکه رو نکردی چرا ؟گمونم خستت شد از بس امضا زدی تو محضرخونه وخونه و ماشین بخشیدیبازم متشکر که وقت میزاری و مینویسی
داستان جالبی بود، حتماً قبل از ارسال یکبار خودت بخون و ویرایش کن.
حاجی اگه نمیکنیمون یه کامنت بذاریم😂
دوستان خیزید و خَز آرید که هنگام خزان که نیست البته چون الآن زمستون شروع شده ، اما اشکالی نداره . مژده بدید که “خدا رحمتی” برگشت .بازگشت پیروزمندانه شمارو به عرصه داستان نویسی در بکن تو تهنیت عرض می نمایم .از طرف همولایتی ها و جمعی از اهالی شمال شرقی کشور
عالی بود دمت گرم
به به جناب (خدا رحمتی ) کجا بودی تا حالاباد آمد و بوی عن بر آوردبازهم که زن بیچاره و دختر ناکام مانده است رو تو قصه کشتی (به رحمت خدا رفتند)بی خیال اینهمه توهمات پول داری و گاییدن کل اطرافیان توی کستانهات نمیشیالبته خودش یه سبک کستان نویسیه
به به جناب (خدا رحمتی ) کجا بودی تا حالاباد آمد و بوی عن بر آوردبازهم که زن بیچاره و دختر ناکام مانده است رو تو قصه کشتی (به رحمت خدا رفتند)بی خیال اینهمه توهمات پول داری و گاییدن کل اطرافیان توی کستانهات نمیشیالبته خودش یه سبک کستان نویسیه
با اینکه داستانت خیلی طولانی بود اما نحوه نگارشت جوری بود که انگار دنبالت کردن و عجله داری زودتر تموم بشه!
باز تو خالی بند اومدی خیلی دوست داشتی بچه پولداربودی
قشنگ نوشتی و تعریف کردی ولی خداییش چی زدی حوصله این همه نوشتن رو داشتی راست و دروغش رو بیخیال خوب بود