فصل قاصدک‌ ها

لچکش رو از روی سرش باز کرد، موهای خرماییش رو تاب داد و روی شونه هاش رها کرد. نسیم خنکی از دامنه های زاگرس موهاش رو نرم به بازی گرفت. کش و قوسی به تنش داد تا خستگی از تن ظریفش بیرون بره. تو این اوضاع فقط سرچشمه و سکوت رودخونه آرومش میکرد. دامن سبز رنگش رو بالا داد، تنبان گشاد زیرش رو درآورد و باد پاهای خسته اش رو نوازش کرد.
خان باباش از گله دار های بزرگ ده بود و همیشه در رفاه زندگی کردن، اما امسال بخت یارشون نبود. سال نحسی بود. هم گرگ به گله زد، هم چشمه ی آبشخور گله رو به بی آبی بود. وقتی گرگ به گله زد خان باباش بیشتر پول پس اندازش رو خرج خرید دوباره ی گوسفند و بز کرد تا توی فصل جفت گیری و زاییدن ماده ها مشکلی نباشه، بعدهم یکهو آبشخور خشک شد. باید از آبشخور دیگرون استفاده میکردن اما پولی نداشتن عوض بدن. ننگ بود برای خان بابا که به کسی رو بزنه. یادشون به آشنایی که توی دهداری و زیر دست ارباب ده بود افتاد، تا براشون از چشمه های کم استفاده سهم بده. آشنا از فامیل های دور نِنَه بود، برق امید و سرفرازی به چشم خان باباش برگشت.
لب چشمه سار نشست، پرهای دامنش رو بالا آورد و پاهاش رو تا زانو به سرمای آب سپرد. سرمای آب از داغی ذهن آشوبش کم میکرد. به رقص موج های ریز اطراف ساق روشن پاش خیره شد؛ با دست شروع به کشیدن خطوط فرضی افکار درهمش روی آب کرد.
رضا، آشنای توی دهداری، پسری که چهارسال توی شهر درس خونده بود رو می‌شناخت، چشم‌ دوان بود. پول زیادی از دهداری گیرش می اومد و خرش برو داشت. کار خان بابا رو راه انداخت. از دهداری کلی آب بهشون تعلق گرفت. اما یک هفته نشده به خواستگاری آوینا اومد.
آهی کشید و مشغول قدم زدن میون آب شد. آب در اثر قدمش کمی گل آلود شد، ایستاد تا گل نشست کنه. عمیق نفس کشید، سرش رو بالا گرفت و دست هاش رو باز کرد، شاید ذهنش هم باز بشه.

خان بابا مدیون رضا بود.
گفته بود: رضا کُرِ (پسر) مش کاظمَ، جِوون و سر شناسَه و پولدارهَ، اما نماخوام وِره دین بوات وشش شوور کنی.(نمیخوام برای دین بابات بهش شوهر کنی). خو فکراته کو و جواو به. اَیَرم گفتی نه، خوئِم پشتتِم.(خوب فکراتو کن و جواب بده، اگرم گفتی نه خودم پشتتم).
انتخاب رو به آوینا سپرد. اما در عمل آوینا یه انتخاب داشت. ازدواج به خاطر آبروی خان بابا.
از این حقیقت کفری شد و پاهاش رو داخل آب کوبید. باز گل و کدر شد. مثل زندگیش.
فصل رویش قاصدک ها نزدیک بود اما امروز هیچ خبری از قاصدک های بزرگ و گرد و دوست داشتنی اش نبود. از بچگی عادت داشت آرزوهاش رو به قاصدک بگه و فوت کنه. اما هیچ خبری از قاصدک نبود، کفری تر شد و رو به دیواره کوه فریاد زد: من نماخوام وِش شووَر کنِم.
کوه صداش رو اکو داد.

  • مَ دوسش ندارم، نِماخوامِش. اکو شد…
    فریاد میزد و صداش با اکو به گوش طبیعت میرسید.
  • مَ دلم ماخا عاشق بَشِم. چرا بختِ تنِ سفیدِم سیاه با؟
    از آبی که اینبار خوب آرومش نکرده بود بیرون زد. دامنش رو بالا گرفت و بین علفزار دامنه کوه دنبال قاصدک گشت. قاصدک ها همیشه آرزوش رو به مقصد میبردن.

هر وقت سوار اسبش میشد حس قدرت بیشتری میکرد. ژست خاص موقع اسب سواری رو دوست داشت.
دلش خلوت و تفریح میخواست. به طرف سرچشمه تازید. این موقع صبح خلوتی اونجارو دوست داشت.
به سرچشمه نزدیک بود که از دور میون آب کسی رو دید، دهانه ی اسب رو کشید و آروم تر جلو اومد. یه دختر با موهای خرمایی روشن تو آب قدم میزد، دامنش رو تا زانو بالا زده بود، زیر نور آفتاب مایل صبحگاهی پاهای خیسش به رنگ الماس میدرخشید. دختر ایستاد و به آب خیره شد، بعد دست هاش رو از هم باز کرد و سرش رو با چشمای بسته بالا گرفت. مثل یک تابلوی نقاشی بین جویبار بود. موهاش رها بود و دامنش روی آب پهن بود و دورش دایره ای سبز درست کرده بود.
حسی عجیب وادارش کرد برای لمس نزدیکتر اینهمه زیبایی از اسب پایین بیاد. بی سر و صدا نزدیک تر شد و فقط تماشا کرد. یکدفعه دختر شروع به لگد زدن داخل آب کرد! دیوانه بود این مجسمه ی مینیاتوری؟
سر جاش ایستاد. صدای ظریف و عصبانی دختر به گوش رسید. اعتراض میکرد و کوه باهاش همصدا بود. قرار بود دختر رو به زور شوهر بدن؟! دختر به این زیبایی باید صدها خواستگار داشته باشه…
با بغض فریاد میزد که دلش عاشقی میخواد!
این الهه ی منقوش کم خاطرخواه لایق داشته؟!
چقدر طبیعت وحشی این دختر براش جذاب بود. اهل همین ده بود؟ دلش میخواست دستاش رو روی پهلوهای دختر بذاره و فشار بده تا برگرده.
خوب مشغول دید زدن ظرافت های پری چشمه بود که از آب بیرون اومد و شروع به گشتن کرد. چی گم کرده بود؟ کاش تو آب میموند…
با دامن بالا گرفته و خیس دنبال چیزی میگشت. نتونست به‌ تماشا بشینه، جلوتر رفت‌ و رسا گفت: دنبال چی میگردی شاه پری؟
شاه پری دامنش رو رها کرد و به طرفش برگشت و با چشمای گشاد شده به هیبت مردونه اش نگاه کرد. ترس توی چشماش بود و کمی عقب رفت.
از ترس دخترک خوش خوشانش میشد.

کمی بلندتر پرسید: دنبال چی میگردی؟
دختر مسخ شده گفت: قاصدک.
با لبخندی پیروز گفت: دو روزی زود اومدی نازبانو، هنوز کوچیکن. اگه میخوای ازش عاشقی آرزو کنی، نیاز به لگد پرونی و داد و فریاد نیست، خدا صداته شنید، شاهزاده فرستاد برات!

دختر انگار تازه به خودش‌ اومده و فهمید لچک به سرش نیست. عصبی گفت: مرده شورتو ببرن. لچکش رو برداشت و دور سرش بست. بی خیال تنبانش کمی اون طرفتر شد.
دختر الحق که زیبا بود. زیبا و وحشی. چرا تا به حال ندیده بودش؟ به کی میخواستن شوهرش بدن؟ به رخت و لباسش نمیومد رعیت باشن…
هوا کم کم ابر شده بود، بهار دامنه ی زاگرس هیچوقت پایدار نبود، یک لحظه بارون یک لحظه ابر. البته که بارون بهارش دوام نداشت. اما رعد و برق خبر از نم نم صبحگاه میداد. نوید بوی خاک و علف های تازه.
دختر زود آماده ی رفتن شد. اما آایل که نمی‌خواست بذاره اون همینجوری بره. حداقل دست هاش رو زیر بارون نمیشد بگیره؟! یا شاید لب های سرخ و روشنش…
جلوش رو گرفت و دختر عقب رفت: به من دست زدی نزدیا.

  • فقط حرف میزنیم. دلم میخواد…
    بین حرفش پرید: دل به دل رفتی ‌مردک. من دختر احمد گله دارم میدن چوب تو تنبانت کنن.
    خنده اش گرفته بود، دختر تخس. خبر داشت وضع احمد گله دار خوب نیست، اما نه تا حدی که دخترشو به زور شوهر بده.

خورشید پشت ابر بود و هوا سوز بهار داشت. ‌گونه های دختر گلگون بود. جلیقه اش رو درآورد تا به اون بده. اما دختر چیز دیگه ای برداشت کرد. دست کرد داخل دامن و چاقوی تیزی بیرون آورد و رو به اون گرفت.
خنده اش به هوا پرتاب شد. جلیقه رو روی زمین انداخت، دست هاش رو از هم باز کرد و با تفریح گفت: بیا بزن بینم.
دختر با حالت تهاجمی بانمک چاقو رو محکمتر گرفت. با اخم و جدی به صورتش خیره شد. نمیشد لپ های این دختر تخس رو گاز گرفت؟!
جلوتر رفت ولی دختر از جاش تکون نخورد. باز جلوتر رفت تا با گرفتن بازوهاش آرومش کنه اما تیزی چاقوی دختر ساق دستش رو خراش داد. داد کشید و دستش رو روی زخم گذاشت. دختر برگشت که در بره اما پشیمون شد، از دور به زخمش نگاه کرد. آایل با اخم نگاهی به زخم و بعد دختر کرد: سگ هار گرفتتت؟

  • تا دیگه خیال بد به سرت نزنه. من دختر…
    حرفش رو قطع کرد: میدونم… واسه پول میخواد شوهرت بده؟
  • خان بابای من صدتا تو رو میخره و میفروشه بعد تو میگی برا پول؟ به توچه اصلا؟
    زخمش عمیق نبود اما سوز داشت. هرکس جز این پری خوشگل اینکارو میکرد ناکارش میکرد.
    پری نزدیک تر اومد، دستمالی از یقه ی باز پیراهنش درآورد: ببند به زخمت.
    دستمالی که سینه های اناری پری خانم رو لمس کرده جاش رو زخمه یا چشم؟
  • با یه دست نمیتونم. خودت زدی خودتم ببندش.
    بعد از مکث کوتاهی جلو اومد: با آب بشورش تا ببندم.
    آایل به سمت چشمه رفت مشتی آب به زخم زد و برگشت، نشست تا پری مهربون تیمارش کنه…
    جلو اومد، نفس هاش کمی نا منظم بود، کمی دور تر روی زانو نشست و با دست های ظریف و کوچیک با دقت دستمال رو دور زخم بست.
    آایل اما تمام وجودش درگیر پری چشمه بود، کاش بیمار همیشگیش بود. ناخوداگاه زمزمه کرد:
  • الهی ‌تب کنم شاید پرستارم تو باشی.
    چشم های کشیده و روشن پری بالا اومد و تو چشم هاش قفل شد.
    دست های آایل ناخواگاه روی دست لطیفش نشست، پری تکونی خورد اما آایل دستشو محکم تر فشرد.
  • اسمت چیه پریِ چشمه؟
  • آوینا
    صدای آرومش، تکون خوردن لب هاش و برخورد دندون‌های بالا با لب پایین موقع گفتن اسمش برای برانگیختن تمام و کمال مردونگی آایل کافی بود.
  • قاصدکا که در اومدن منم باید به نیت آوینا حتما بیام.
    لبخند آروم آوینا برای جلو رفتن و بوسیدنش کافی نبود؟
    دستش رو روی گونه ی دختر گذاشت و صورتش رو جلو برد. انقدر آروم جلو رفت که حس کرد یک روز راه بود تا لمس لب های نرم دخترک.

بارون نم نم میبارید و لب های مرد لب هاش رو گیر انداخته بود. از وقتی که دیدش دلش لرزید و با شنیدن صدای پر غرورش، گوش هاش مثل قاصدهای قاصدک به پرواز دراومدن. وقتی پسر جلیقه اش رو درآورد ترسید… اما نه از پسر، از خودش!
انقدر چابک بود که بتونه حریف دست درازی ها بشه. دختر دِه بود و شیر قوچ و بز خورده بود.
از خودش ترسید.
از دلش که وقتی پسر با حالتی خاص جلیقه رو درآورد لرزید، از شونه های پهن و سینه فراخش ترسید…
بعد از زخمی کردنش دلش رضا نشد بره، مرد بی گناه بود، زخم رو به خاطر دل خودش زده بود، وگرنه تو چشمای مرد دَله‌ گی ندیده بود. زخمی که خودش باعثش بود رو بست اما نتونست بره… جایی از دلش گیر کرده بود. حالا که تقدیر قرار بود اجبار براش رقم بزنه، یک بوسه ی اختیاری حقش نبود؟ بوسه ای که همراه با بارون بهار شدت میگرفت.
دست های مرد که پهلوهاش رو میفشرد، حالا به سمتی میرفت که نباید. کمی عقب کشید تا به خودش بیاد.
صدای مردونه اش خش گرفته بود وقتی با اخم پرسید: آقات به کی‌ میخواد شوهرت بده؟
آقا؟! خان بابا؟! واااای… خاک عالم بر سر شده تو بغل غریبه چکار میکرد؟
بی آبرو! خان بابا به طویله اش میبنده…
شتاب زده بلند شد و دست روی لب های خطاکارش گذاشت.
آفتاب صبح پشت ابر بود و بارون دونه ریز میبارید، از سوز و ترس لرز به تنش افتاد و عقب رفت.


آایل مست عطر تنش بود، بوی باغچه ی خیس خورده ی ریحون. عمیق ترین نفس هارو میکشید. لب هاش دیوانه کننده بود و تنش به نرمی بنفشه های بهار.
مست و منگ و مجنون بود، دست هاش و تمام بدنش بیشتر میخواست… تمام تنش، تمام تن آوینا رو میخواست.
آروم پیش میرفت که دختر عقب کشید.
با سوالی که پرسید دختر مثل جن زده ها پرید.
مگه چی ‌گفت؟! میخواست بدونه خواستگار دُم کلفت کیه تا گردنشو بشکنه…‌. همین!
دختر بلند شده بود و با ناراحتی و پریشونی میلرزید.
سردش بود؟
جلو رفت و دست سردش رو گرفت، عقب کشید، آروم گفت: به خدا کاریت ندارم، لرزش تنت بیوفته میبرمت.
دست سرد و سفید و لطیف دختر رو گرفت، بالا آورد و بوسید. دختر سریع چشماشو بالا آورد و بهش نگاه کرد.
چشماش چی رو فریاد میزد؟!
صدای آرومش اومد: ولم کن.
درحالیکه چشماش میگفت منو ببوس! دلش گفت به چشماش ‌گوش بده، اتفاقا همین کار روهم کرد با این تفاوت که با برخورد لب هاش کشیده ی آبداری از پری خانم نوش جان کرد.
دختر شاکی هلش داد و عقب رفت تا بره. نوک سینه هاش از سرما بیرون زده بود، لپ هاش سرخ سرخ بود، موهای دور صورتش خیس بود، نفس نفس میزد‌ و دنبال چاقوش میگشت!
با این وضع شدیدا تحریک کننده قرار بود تا خونه اش بره؟ نه!
جلیقه اشو برداشت، جلو رفت و با اخم به دختر گفت: بپوش ببرمت. کمی مونده به دِه پیادت میکنم.
جلوی خودش سوارش کرد، یه دستش رو دور شکمش انداخت و حرکت کرد. از مسیر تقریبا هیچی نفهمید جز عطر ریحونِ موها و کمر باریک آوینا. تا نزدیکای ده هر دو ساکت بودن، موقع پیاده کردنش حس میکرد که دلش با عطر دختر میره…
گفت: سه روز دیگه، قاصدکا میرسن، همین موقع بیا، باید ببینمت، باشه؟
باشه رو از چشم هاش خوند. آروم خداحافظ گفت و سریع رفت.


اشک هاش بند نمی اومد. سیاه بخت بود.
خوش خیالانه میخواست با خان بابا حرف بزنه تا یک سالی رضا رو دست به سر کنن و مهلت بخوان. شاید بخت یارشون میشد و آبشخور میجوشید یا هر اتفاقی…
میخواست ۲روز دیگه بره سرچشمه، که قاصدک فوت کنه، که پسر رو ببینه اما…
حتی اسمش رو نپرسیده بود اما دلش گیر بود.
دلش پیش زخم دست پسر بود، پیش جای سیلی اش، پیش دستای بزرگش، پیش سینه ای که روی اسب بهش تکیه زده بود، پیش لب هایی که تمام وجودشو به آتیش کشیده بود.
اما بخت یارش نبود، این تو بمیری از اون تو بمیری ها نبود.
دیگه نمیشد سر بدوونه. خواستگار جدید قَدَر تر ازین حرف ها بود. پسر ارباب ده… ولی نعمت و مالک ده…
دیگه خواب اون پسر رو هم نمیتونست ببینه. ارباب زاده خواستگاری کنه هر کس باشه دو هفته ای عروسش میکنن میبرنش.
همه میگفتن: احمق خوشحال باش داری خانم باجی میشی. از اون رضای زشت مردنی خلاص شدی. همه میگن ارباب زاده خیلی خوش قد و بالاس.
خان بابا و ننه هم خوشحال بودن. با ارباب فامیل شدن نعمت بود.
اما کی از دلش خبر داشت؟ کی از اون روز، زیر بارون خبر داشت؟ کی میدونست بختش رنگ شبه؟

سه روز خوراکش اشک و آه بود، امروز روز قرارش بود، میرفت اما قاصدکی فوت نمیکرد، میرفت به پسر بگه اونم از قاصدک آوینا نخواد…
از این‌ افکار چشمه ی مرواریدش قطع نمیشد.
به کوه گفته بود عاشقی میخواد، گفته بود زن رضا نمیشه، اما یادش رفته بود بگه به عشقش برسه! دیگه دیر بود؟

به سرچشمه رفت. سبزه زار، دشت قاصدک ها شده بود. باد میوزید و پریشونشون میکرد و هوا پر میشد از قاصدها.
نشست لب چشمه و اشک ریخت. پسر نیومده بود… بهتر! عاشقش نباشه راحت تر فراموشش میکنه. اصلا فکر میکنه اونروز تو خواب بوده. پسره ی سودجوی بی وفا…
اشک هاشو پاک کرد، صدایی که میخواست سر کوه فریاد بکشه رو خفه کرد، و بلند شد که بره. پسر رو دید، روی اسبش نشسته بود و تماشاش میکرد.
از اومدنش خوشحال شد یا ناراحت؟! چرا هم خوشحال شد از اومدنش هم بغضش داره خفه اش میکنه؟


وقتی رسید آوینا لب چشمه پشت بهش نشسته بود. دلش برای پری سرچشمه پر کشید. خواست پیاده بشه که آوینا بلند شد. سرش رو بالا آورد و دیدش. هیچی نگفت.
پیاده شد و نزدیک رفت، شاه پری مثل بچه ها بغض داشت و چشماش خیس بود. حدس میزد که چرا ناراحته…
اما دلش میخواست قبلش اونچیزی که میخوادو بفهمه. میخواست از زبونش بشنوه نه چشماش.

نزدیک تر رفت و دست هاش رو گرفت: سلام شاه پری سر چشمه.
با صورت ناراحت اما ملوسش به جای سلام سرتکون داد. چشماش بغل میخواست. چشششم!
بغلش کرد و بوی ریحون رو دوباره به ریه هاش فرستاد.
نمیخواست بیشتر از این اشک تو چشماش باشه. زمزمه کرد:

  • روزا تو فکرمی، شبا تو خوابم. میخوام بدونم‌ توام
    با هق هق دختر ساکت شد. جواب سوالش رو نپرسیده گرفت…
    عقب رفت و مرواریدهای غلتانش رو پاک کرد، با لبخند گفت: به خاطر خواستگاری خانزاده گریه میکنی؟
    آب دهانش رو قورت داد و با صدایی آروم گفت: پس خبرش پیچیده. هنوز نیومده همه رو خبر کردن بی مروتا. هنوز نیومده اسمش رو انداخته روم نامرد. میگن آایله اسمش. مجبورم زنش بشم. دیگه مثل اون قبلی نیست. زورشون زیاده. زورگوها حتی نظرمونم نپرسیدن…
    اگر مهلت میداد آوینا کل خاندانش رو به رگبار میبست!
    گفت: انقدرام که میگی بد نیستن. مخصوصا ارباب زاده.
    دخترک گیج و غمگین گفت: من دوسش ندارم. من… اسم تو چیه؟
    آایل لبخند زد، دستش رو روی گونه ی خیس پریِ ناراحت گذاشت: اگه پریِ چشمه اجازه بده، آایل.
    دخترک خود علامت تعحب شد…
    شگفتی و بهت آوینا تمام تنش رو قلقلک میداد. با عصبانیتی نمایشی گفت: ما زورگوایم؟ من نامردم…؟!
  • یعنی تو… من… یعنی نمیدونستم… آخه…
    لبخندی که داشت کم کم روی لب های آوینا می اومد با برخورد لب های ‌آایل محو شد.
    انقدر بوسیدش که لب هاش به سفیدی بزنه. انقدر که صدای آه رو از بین لب هاش بشنوه…‌.
    روی سبزه های کمرنگ و تازه خوابوندش، به تمام ممنوعه دست درازی میکرد. تمام تن این دختر لطافت و نرمی بود.
    آوینا انقدر آروم و تسلیم بود که هرگز فکرشم نمیکرد…
    اون دختر چموش میتونست اینطور رام و دلبر باشه؟!
    جادوی عشق؟!
    مردونگیش از شدت شهوت درد میکرد. اما حالا وقتش نبود…

معاشقه‌ اشون میون سبزه ها و گل های وحشی، سر‌چشمه رو مست کرده بود.
باد قاصدک ها رو پر پر میکرد و هوای دامنه ی زاگرس از قاصد ها پر بود. خبر میبردن نزدیکیِ وصال پری چشمه و شاهزاده رو…

ادامه…

نوشته: Hidden moon

بازدید 9,839

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

46 پاسخ به “فصل قاصدک‌ ها”

  1. واوووو.خیلی خوب بود.از اون اول هی بخودم میگم این کیه اینقد حرفه ای نوشته!ولی حدسام همه اش اشتباه بود.خوشحالم که یه نفر به جمع نویسنده های خوب سایت اضافه شده. با اینکه قبلا اگه اشتباه نکنم گفته بودی تازه کاری ولی قلمت خیلی خوب و پخته اس.خسته نباشی واقعا و لااایک هم تقدیم داستان زیبات!

  2. داستان خوبیه مطمعنا شمام نویسنده خوبی هستی ولی به دل من ننشست ترجیح میدم نظر دیگه ای ندم.موفق باشی

  3. وب.گرد از توجهتون ممنون. کاش دلیل یا نقدتون رو میگفتید که تو نوشته های بعدیم مد نظر قرار بدم.

  4. داستانت جذاب و گیرا بودلوکیشن داستان رو هم خیلی خوب توصیف کردیامیدوارم بازم ازت بخونم

  5. آمدی اما نفهمیدم تمنای تو راحیرتی دارم چو میخوانم غزلهای تو راآن دو چشم مهربانت حرفها دارد ولیکاشکی من بوسه میدادم سراپای تو راآمدی در بازوان پرتوانت گم شومای دریغا من نفهمیدم تقاضای تو راآمدی یک بوسه دادی بعد از آن بوسه هنوزهیچ کس هرگز نمی گیرد دگر جای تو راآمدی تا از نیاز خود سخن گویی ولیسعی کردم کم کنم امواج غوغای تو را(واقعا ذهن و قلمت تحسین داره)

  6. chqdr be in dastana niaz dare site hmsh ke nbayd sexi bashe hidden moon aziz mrc bkhatre dastantesme khan baba mno yade dastane siavashon andkhtlike11taqdime hidden moon aziz

  7. سامی جان ممنون…راستش خودم فکر کردم زبون محلی فضا رو بهتر میکنه… اما خب نظرمخاطب مهم تره… چشم عزیزم…چشم دوان لریه… از دویدن نگاه میاد… همون چشم چران…

  8. پیام جان از نظر جامع و کامل و تعاریفت ممنون.به زبان لری بود.آایل یعنی رئیس ایل، ارباب و…اگر منظورتون خاطره اس چشم… زندگیم نوشتنی زیاد داره…کمی بعد مینویسم.حق با شماست…سوتی دادم در واقع!چشم.دیگه فارسی مینویسم.

  9. .clover. دوست عزیز مادر بزرگم از بروجرد و پدربزرگم از خرم آباد. اما متاسفانه تهران زندگی میکنیم.

  10. پیام جان رضا تو دهداری کار میکرد، خواستگاری کرده بود، اوینا هم به خاطر دینشون مجبور بود بله بگه… ولی آایل پسر ارباب ده بود، ارباب اگر از دختری خوشش بیاد دگ مال اونه… پس رضا خود به خود باید کنار بکشه، حریف قدر بود.

  11. خیلی زیبا و دلنشین بود، لطافت و زیبایی متن با توصفاتش واقعا قابل لمس شده بود، مرسی واقعا ?

  12. واااااو ! نصفه شبی و یه خلق و خوی تخمی و چنتا داستان کیری و…شاه داستان تو!

  13. عاللللييييييييييي بود عاليفضا سازي داستان حرف نداشت خودم رو اونجا تصور ميكردمتنها سوالم معني اسم آايل بود كه تو كامنتها جوابش رو خوندمباز هم برامون بنويسيد

  14. عادی بود داستان، واقعا دست قلمت درد نکنهتمام کامنت ها رو خوندم و همه دوستان نکته سنج به نقاط ضعف داستان اشاره داشتن، دستت اونا هم درد نکنهنظری ندارم بگم جز اینکه نقاط قوت داستان بیشتر از نقاط ضعفش بود. دست مريزادراستی اولین بارم هست که کلا کامنتی مینویسم تو این سایت، یعنی داستانت بد جلب توجه کرده، قربانت

  15. نه گلم این داستان عامیانه نبود بلکه نگارشی ادبی-رسمی و روون داشت . مخصوصا نوع روایت داستان و راوی خارج از داستان رو این موضوع مهر تایید میزد !

  16. Master-fucker گرامی و بزرگوار…پس با توجه به بخش بندیتون ادبیات داستان نیمه رسمی-محاوره ای بود.البته اون قسمت عامیانه رو قبول ندارم. البته شما بزرگوارید… ولی خب قبول ندارم آخه اونجوری نیست که عامیانه…

  17. با من بحث میکنی بچه؟! ?من میگم داستانت عامیانه نیست شما فقط بگو چشم!اصلا میدونی من کیم؟: چپ چپ:حدااقل چارتا پیرن بیشتر از شوما پاره کردیم ;)البته چرا منکر شم ! حرفت درسته اون بخشی که گفتی محاوره ! محاوره هم داشت داستانت ! “من فقط ترجیح میدادم همگن تر بنویسی که راحت تر و روونتر بشه خوند داستانتو پری چشمه ? “

  18. برخلاف نظر دوستان قسمت لری هاش داستانو خوشگل میکنه.چون داستان تو فضای عشایریه زبان لری خیلی قشنگتره تازع ترجمه هاشم که میذاری هرکسی نخواست ترجمه بخونه.مثلا اگه بجای اسم آایل اسم فرهاد بود کیفیت داستان میومد پایین ولی آایل نامفهومه برا ما ولی داستان رو زیبا میکنه.یک عیب کوچیکی که میگیرم به داستانت اینه قضیه رضا گنگ تموم شد اخه تو از سنت ها خبر داری ما که نمیدونیم .و عیب کوچیک بعدی وقتی من به اون قسمتش رسیدم که پسررییس ده اومده خواستگاری اخر داستان رو تونستم حدس بزنمحس کوهستان و سردی آب چشمه و هوای خنک واقعا معرکه بودراستی حیف شد از دولول شکاری معروف لرها تو داستانت استفاده نکردی ?داستان قبلیت خیلی مزخرف بود این داستانت محشر

  19. Mahdishgh1 از توجه و نظرتون ممنونم.رضا به خانواده ی آوینا کمک میکنه سهم اب بگیرن، بعد چون مدیونش میشن میاد خواستگاری که نه نتونن بگن. ولی وقتی ارباب زاده میاد خواستگاری دیگه قضیه منتفی میشه.در مورد داستان قبل هم‌ خب خاطره بود دیگه…

  20. مردونگیش از شدت شهوت درد میکرد!؟…داشت میترکید بهتر بود… :)فضاسازی خوب بود… ممنون.

  21. براوووووووووووو…احسنت…عالی بود…چقد این گویش لری قشنگه،از لذت اون چن جمله اول داستان بقیشو با گویش خوندم ?چقد احتیاج داشتم به اینهمه عاشقانه های لطیف خیالی…بازم بنویس …تقدیم به شما دوست عزیز ?

  22. عالی مینویسی … نوشته هات جدا از توصیف جذاب و هنرمندانه یک داستان روایت میکنه قلمت فقط تراوشات یک ذهن پویا و جسور رو ثبت نمی کنه

  23. عالی مینویسی … نوشته هات جدا از توصیف جذاب و هنرمندانه یک داستان روایت میکنه قلمت فقط تراوشات یک ذهن پویا و جسور رو ثبت نمی کنه بلکه می شه حس کرد که عشق قدرتیه که روح داده به متن . یه نثر زنده که خوندنش آدم رو قلقلک میده

  24. عالی مینویسی … نوشته هات جدا از توصیف جذاب و هنرمندانه یک داستان روایت میکنه قلمت فقط تراوشات یک ذهن پویا و جسور رو ثبت نمی کنه بلکه می شه حس کرد که عشق قدرتیه که روح داده به متن . یه نثر زنده که خوندنش آدم رو قلقلک میده تصویر صحنه های معاشقه بدون اشاره های م س ت ه ج ن که در عین حال قدرت زیاد تحریک کنندگی داره شهوت انگیزه

  25. Hidden Moon عزيز داستانت عالي بود … تا چند روز پيش تنها نويسنده مورد علاقم تو اين سايت شيواي عزيز بود اما با خوندن داستان آخرين تلاشت و چند تا از داستاناي ديگت توام يكي ديگه از نويسنده هاي مورد علاقه شدي و الحق كه عالي مينويسي ، موفق باشي ?

  26. خيلي داستان خوشگلي بود… توصيف صحنه ها منظره ها حالت ها قوي بود. ادم واقعا حسشون ميكرد.اون حال و هواي روستاييشم دلنشين بودو چقد بامزه بود عصيان كردن آوينا رو به كوهلايك

  27. اونقد قشنگ و شیرین بود که نتونستم کامنت نزارم…مخصوصا که توصیفاتت راجب زاگرس رو قشنگ درک کردم…منم دانشجوی بروجردم و چن تا دوست خرم ابادی دارم.واجب شد برم بقیه داستاناتم بخونم عزیزم.

  28. عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بووووووووووود…تموم داستان رو یه تیکه خوندمتمامش رو با ته لهجه محلی که تووووش بود و نمیدونستم چیه و واسه کجاست خوندم ?

  29. این داستان رو 4 بار خوندم هربار لذت بردم ولی کاش ادامش می دادیاسماشون یادم نیست ولی تا جایی یادمه خواهر دختر داستان تو اخرین قسمت عاشق شده بود

  30. ماه من فکر نکنم بیشتر از 25 سالت باشهولی عاشق قلمتم داستان ها همش زاییده ذهنته؟

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید