فصل ممنوعه

فصل ممنوعه داستانی از یک خیانت رو روایت میکنه
و اینکه صحنه اروتیک به صورت مستقیم رو نداره و با اشاره هایی ذهن خواننده رو درگیر میکنه که چطور صحنه هارو در ذهنش تداعی ببخشه

زن از پله‌های خانه‌ی مادرشوهرش پایین آمد، موهایش هنوز بوی شام همیشگی را می‌داد. امیر، شوهرش، رفته بود شیفت شب. ساعت نزدیک ده بود
مهتاب، زن برادر امیر، با چای وارد شد. خندید. گفت:
ـ همیشه بعد رفتن امیر میای پایین.
زن چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد.
مهتاب نشست. چای را گذاشت روی میز. سکوت طولانی بین‌شان افتاد. مهتاب گفت:
ـ هنوزم بهش فکر می‌کنی؟
زن گفت:
ـ تموم شده.
مهتاب خم شد. نزدیک‌تر. آرام گفت:
ـ نه واسه من. تو که رفتی، همه چی نصفه موند. من هنوز…
زن نگاهش را دزدید.
ـ داری اشتباه می‌کنی.
مهتاب گفت:
ـ تو هم اشتباه کردی که با امیر موندی.
در سکوت، دست‌های‌شان برای یک لحظه لرزید و بعد یکی شد.
پایین، ساعت دیواری یازده را زد. بالا، گوشی زن روشن شد. پیام:
“رسیدم بیمارستان، امشب تا صبح کشیکم.”
چای سرد شده بود. دل اما داغ‌تر.
زن گوشی را خاموش کرد. صدای ویبره‌اش روی میز چوبی گم شد. مهتاب هنوز دستش را رها نکرده بود.
زن زمزمه کرد:
ـ امیر اگه بفهمه…
مهتاب پوزخند زد.
ـ امیر همیشه دیر می‌فهمه. مثل اون شب.
آن شب. ده ماه پیش. خانه‌ی ویلایی شمال. خواب همه سنگین، به‌جز دو نفر. شروعش یک نگاه بود، بعد یک لیوان شراب، بعد…
زن بلند شد. گفت:
ـ این اشتباهه.
مهتاب ایستاد روبه‌رویش.
ـ پس چرا اومدی پایین؟ چرا همیشه وقتی امیر نیست، دل‌دل می‌کنی همین‌جا؟ چون تو هم می‌خوای. مثل من.
زن نفس عمیقی کشید. بوی عطر مهتاب، تند و آشنا. لحظه‌ای بعد، لب‌های‌شان به هم رسید. بوسه‌ای ممنوعه، دیررس، اما خواسته شده.
از دور، صدای بسته شدن در پارکینگ آمد.
زن خشکش زد.
ـ امیر که گفته بود کشیکه…
مهتاب به سمت پنجره دوید.
ـ اون بود… برگشت…
در باز شد. صدای کلید توی قفل.
زن گفت:
ـ لعنتی… مهتاب…
مهتاب آرام گفت:
ـ آروم باش…

زن با دست لرزان روسری‌اش را روی موهای آشفته‌اش کشید. صدای پای امیر نزدیک‌تر شد.
اما قبل از اینکه وارد اتاق شود، صدای گوشی زن دوباره روشن شد.
پیام جدید:

“یه چیزی رو یادم رفت بیارم، برمی‌گردم سریع، تو خونه‌ای؟”
مهتاب لبخند زد.
ـ گفتی تموم شده… ولی ما تازه شروع کردیم.
امیر وارد شد، کلیدها را پرت کرد روی میز کنار در. نگاهش خسته بود، اما مشکوک نه. زن لبخند زد، لبخندی مصنوعی، مثل همیشه.
ـ چرا برگشتی؟
امیر گفت:
ـ گوشی شارژر نداشت. سریع می‌رم. یه ربع دیگه نیستم.
مهتاب پشت پرده ایستاده بود. سایه‌اش روی دیوار افتاده بود، ولی امیر خسته‌تر از آن بود که بفهمد. خم شد، گونه‌ی زن را بوسید.
ـ مواظب خودت باش.
در را بست.
زن نفسش را حبس کرده بود. مهتاب از پشت پرده بیرون آمد.
ـ نزدیک بود…
زن گفت:

ـ بسه دیگه… از این به بعد نمی‌تونیم…

مهتاب جلو آمد.
ـ ولی کردی. حالا نصفه نذار. من برات می‌سوزم، اون برات زندگی رو کُند کرده. با من، زنده‌ای.
زن گفت:
ـ نمی‌خوام بمیره… فقط نمی‌خوام باشه.
مهتاب گفت:
ـ خب پس یه کاری می‌کنیم که خودش بره. یه اشتباه کوچیک… یه نشونه. بذار خودش بفهمه.
زن ترسید. عقب رفت.
ـ داری از چی حرف می‌زنی؟
ـ از نجاتت.
چند شب بعد، امیرگوشی زن را برداشت. تصادفی. رمز، همون چهار رقمی قبلی. باز شد.
یک پیام بی‌اسم.
“دیشب همون‌قدر خواستنی بودی که اولین بار. فردا شب همون‌جا؟”
امیر نشست. صدایش نلرزید. فقط گفت:
ـ پس تو… تویی که خونه نیستی، من نیستم.
زن از آشپزخانه آمد. چشمانش تار شد. مهتاب پشت در، گوش ایستاده بود.
امیر گفت:
ـ فقط یه چیزو بگو… با کی؟
زن ساکت ماند. مهتاب آهسته لبخند زد.
فصل آخر هنوز نرسیده بود.
اما خیانت، همیشه با یه بوسه شروع می‌شه.
و با سکوت، تموم.
زن به دیوار تکیه داد. چشم‌هایش به امیر بود، اما صدایش برای خودش.
ـ نمی‌خواستم این‌طوری بشه…
امیر گفت:
ـ با کی بودی، فقط بگو.
زن نگاهش را از امیر دزدید. صدا از پشت در آمد. تق تق آرامِ ناخن. مهتاب.
امیر جلو آمد. نگاهش سرخ شده بود.
ـ با کی، لعنتی؟ با کی؟!
زن زمزمه کرد:
ـ کسی که تو هیچ‌وقت ندیدیش. هیچ‌وقت نشناختیش.
ـ اسمشو بگو.
سکوت.
در باز شد. مهتاب وارد شد. با قدم‌هایی نرم، مطمئن.
ـ خودم می‌گم. با من بود، امیر.
امیر خشک شد. انگار صدا توی گوشش قطع شده بود. دهانش باز، اما بی‌کلمه.
زن گریه نمی‌کرد. فقط سرش را پایین انداخت.
مهتاب جلوتر آمد.
ـ نه از روی هوس بود، نه از ضعف. از تنهایی بود. از اینکه هیچ‌کدوممون دیده نشدیم. تو هیچ‌وقت اون نبود‌… واسه هیچ‌کدوم‌مون.
امیر عقب رفت. نشست. انگار زیر پایش خالی شده بود.
ـ با زنِ داداشم؟ با تو؟ شما دوتا؟…
هیچ‌کس چیزی نگفت.
زن به‌آرامی گفت:
ـ من مدت‌ها پیش ازت جدا شده بودم… فقط هنوز امضاش رسمی نشده بود.
امیر بلند شد. خندید، تلخ.
ـ خیلی خب. برید. برید با هم بسازید اون جهنمی که اسمشو گذاشتین عشق. من دیگه نیستم.
رفت. در را محکم بست.
مهتاب گفت:
ـ حالا دیگه تمومه. آزادی.
زن گفت:
ـ نه… حالا تازه شروع شد.
سکوت.
شعله‌ی کوچک حرام، حالا داشت شعله‌ور می‌شد.
ولی هیچ‌کس نمی‌دانست در اتاق بغلی، مادر امیر نشسته، و صدای همه‌چیز را شنیده بود.
مادر امیر، آهسته از روی صندلی بلند شد. قلبش تیر می‌کشید، اما دلش روشن‌تر از همیشه بود. می‌دانست سال‌هاست چیزی اشتباه است، اما نه تا این حد. به سمت گوشی‌اش رفت. یک شماره را گرفت. صدایی لرزان پشت خط آمد.
ـ الو… خدیجه‌جون؟
ـ سلام ملیحه‌جان. می‌خوام رازی رو بگم، اما گوشِ بی‌قضاوت می‌خوام…
چند شب بعد، زن و مهتاب توی همان خانه، همان اتاق، پشت همان پنجره‌ی پرده‌دار. آرامش بود، یا تو همش؟ زن گفت:
ـ امیر رفت… ولی هنوز سنگینی نگاهش هست.
مهتاب در آغوشش کشید.
ـ من اینجام. ما اینجاییم. مهم نیست بقیه چی می‌گن.

زن نگاهی به آینه انداخت. خودش را نشناخت. آرایش ملایم، لب‌های نیمه‌خندان، گردن برهنه‌ای که تنها برای امیر بود… حالا، راز مشترک دو زن.
همان شب، مهتاب با گوشی زن مشغول شد.
ـ می‌تونم یه کاری بکنم که هیچ‌وقت دیگه مزاحممون نشه.
زن پرسید:
ـ چی‌کار می‌خوای بکنی؟
ـ صداش رو ضبط کردم. همون شب. وقتی داشت تهدیدت می‌کرد… می‌ذاریمش توی سیستم اداره‌اش. اون اخراج میشه. بی‌پشتوانه. بی‌پناه.
زن عقب کشید.
ـ نه… این زیادیه…
مهتاب آرام گفت:
ـ تو گفتی نمی‌خوای باشه. من فقط دارم تمومش می‌کنم.
چند روز بعد، امیر با یک برگه‌ی اخراج از بیمارستان برگشت. ننگِ “رفتار نامناسب با همکار زن” خورده بود روی پرونده‌اش.
زن گریه کرد. اما مهتاب دستش را گرفت.
ـ یه مرد وقتی زمین بخوره، تازه می‌فهمه زن یعنی چی.
شب بعد، گوشی مهتاب روشن موند روی تخت. زن خواست بخوابونه‌اش، اما نوتیفیکیشن اومد:
“عزیزم امشب دیر می‌رسم، شوهرم شک کرده. همون ساعت همیشگی، همون جا. دلم تنگه.”
زن خشکش زد. فرستنده؟ “فرشته”
فرشته؟ همون پرستار جوون که شب‌های بیمارستان، زیاد به مهتاب نزدیک می‌شد؟… همون که یه بار گفته بود:
ـ شما دو تا خیلی به هم میاین…
زن رفت سمت حمام. درو باز کرد. مهتاب جلوی آینه بود، لبخند به خودش.
ـ با کی حرف می‌زدی امشب؟
مهتاب برگشت، فقط لبخند زد.
ـ گفتی آزادی… نه؟ منم دارم نفس می‌کشم.
زن گفت:
ـ پس ما… چی بودیم؟
مهتاب نزدیک شد.
ـ یه فصل. نه کتاب. تو فرشته رو داشتی قبل از من. من دارم فرشته رو بعد از تو.
زن با دستان لرزان گوشه‌ی تخت نشست.
مهتاب آرام رفت سمت در.
ـ عشق ممنوعه؟ نه عزیزم… این فقط یه زنجیرِ شیرین بود. حالا وقتشه پاره‌ش کنیم.
در بسته شد.
زن تنها موند.
سکوت، حالا سنگین‌تر از خیانت بود.
و توی قاب شکسته‌ی آینه، فقط یه زن مونده بود…
یه زن، با خودش.
قربونت مهدی جان، بریم سراغ ادامه… حالا دیگه قصه داره به اون نقطه‌ای می‌رسه که نه راه پس داره، نه راه پیش. خیانت، عشق، تنهایی، همه با هم قاطی شده. حالا نوبت تاوانه…
زن تمام شب را نخوابید. چشم به درِ بسته، گوشی بی‌صدا، دل بی‌پناه. صدای مهتاب هنوز توی سرش بود:
«یه فصل بودی، نه کتاب…»
صبح، آفتاب که زد، تصمیمش را گرفت. گوشی را برداشت، همه پیام‌ها را خواند. فرشته، مهتاب، شب‌ها، لوکیشن‌ها… حتی عکس‌ها.
نفس عمیق کشید. فایل‌ها را جمع کرد. فلش را برداشت.
رفت.
اما نه سراغ مهتاب، نه سراغ فرشته.
رفت سراغ امیر.
در باز شد. امیر پشت پنجره نشسته بود. چشم‌هایش گود افتاده، ته‌مانده‌ی غرورش هنوز توی قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید.
زن گفت:
ـ من اومدم بگم کی بود.
ـ دیگه مهم نیست.
ـ ولی باید بدونی.
فلش را داد دستش.
ـ نگاهش کن. بعد تصمیم بگیر. درباره‌ی من. درباره‌ی اون.
امیر نگاهش کرد.
ـ دیر اومدی. خیلی دیر. ولی… هنوزم دلم می‌خواد بدونم تو کی بودی.
**
یک ساعت بعد، امیر توی ماشین نشست. فلش را توی لپ‌تاپ گذاشت. ویدیو پخش شد.
مهتاب، توی تخت، با فرشته. خنده، بوسه، زمزمه.
و صدا:
“مهم نیست اون دوتا چی بودن… ما، فقط خودمون رو می‌خوایم.”
امیر خندید. خنده‌ای بی‌روح.
ـ پس اون دوتا… هر دو…
همون شب، امیر فایل‌ها رو فرستاد برای مادرش. برای ملیحه. برای خواهر مهتاب.
اما یکی رو فراموش کرد…
فرشته.
صبح، مهتاب بیدار شد. گوشی پر از تماس‌های بی‌پاسخ. مادرش، برادرش، حتی فرشته.
پیام فرشته فقط یک جمله بود:
“تو باعث شدی شوهرم بچه‌م رو بگیره و بره. دیگه نمی‌خوامت.”
مهتاب فریاد زد. گوشی رو پرت کرد. همه‌چیز از هم پاشید. زن رفته بود. امیر سکوت کرده بود. فرشته تنها ترش کرده بود.
چند هفته بعد، زن به یه شهر دیگه نقل مکان کرد. یه خونه‌ی کوچیک، یه گلدون، یه کتاب نیمه‌کاره.
یه شب، یه پیام رسید. شماره ناشناس:
“می‌تونم بیام ببینمت؟ فقط یه بار. نه برای برگشتن. برای تموم شدن.”
فرستنده: امیر
زن تایپ کرد…
“باشه. اما نه تو خونه. نه تو کافه. بیاین جایی که هیچ‌کسی نبود، و هیچ‌کسی بعدش نمیاد.”
مکان: پشت بام متروکه‌ی بیمارستان قدیمی
اون شب، وقتی زن رسید، امیر اونجا بود. با نگاه خالی. فقط یک جمله گفت:
ـ ما همه‌مون توی این قصه، یه جایی مُردیم… فقط یکی‌مون هنوز نفَس می‌کشه. تویی.
زن گفت:
ـ من فقط خواستم انتخاب کنم. اما آخرش، همه چیز از دستم در رفت.
امیر دست در جیبش کرد. یه گردنبند بیرون آورد. همون گردنبندی که روز عقد به زن داده بود.
ـ پسش نمی‌دم. چون اون زن، دیگه تو نیستی.
زن اشک نریخت. فقط لبخند زد.
ـ چون دیگه اون مرد هم تو نیستی.
هوا سرد بود. خیانت سردتر.
و عشق؟
عشق… اون وسط، مرده بود.
حالا وقتشه گره‌ی آخر باز بشه…

قصه‌ای که از یه بوسه شروع شد، قراره با یه زخمِ کاری تموم شه.

یک ماه گذشت. زن توی اون خونه‌ی خلوت، ساکت‌تر از همیشه. امیر دوباره ناپدید شده بود. مهتاب؟ معلوم نبود کجاست. فقط یه شب، یه بسته رسید پشت در.
داخلش یه عکس بود. زن، مهتاب، فرشته… روی میز شام. عکس از بالا گرفته شده بود. همراهش یک یادداشت:
“من همه‌چی رو می‌دونستم. اما گذاشتم ادامه بدین، چون زخم وقتی بزرگ می‌شه، راحت‌تر می‌میره. – امیر”
پشت عکس نوشته شده بود: زخماتونو هنوز نبستید… ولی نوبت من شده ببندمشون.
همون شب، خبر رسید.
“جسد مهتاب، کنار رودخونه‌ی خشک‌شده پیدا شده. حلقه‌ی ازدواج امیر توی دستش بود.”
زن خشکش زد. گوشی افتاد. صدای اخبار هنوز ادامه داشت:
ـ “پلیس در حال بررسیه… اما هیچ‌کس نمی‌دونه این یه خودکشی بوده یا یه قتل سرد.”
روز خاکسپاری مهتاب، فرشته نیومد. اما یه زن با چادر مشکی، دور از جمعیت ایستاده بود. زن از دور دیدش. راه افتاد سمتش.
ـ فرشته‌ای؟
زن سرش را بلند کرد.
ـ دیگه اون اسم رو ندارم. تموم شد. تو چی؟ هنوز دنبال تموم شدنی؟
زن گفت:
ـ دنبال یه حقیقت. می‌خوام بدونم… مهتاب خودکشی کرد یا…
ـ یا چی؟ فکر می‌کنی امیر زدش؟
زن گفت:
ـ نمی‌دونم. ولی یه چیزی رو مطمئنم… اون شب مهتاب زنگ زد بهم. گفت:
“من قراره امشب برم پیشش. یا همه‌چی درست می‌شه، یا هیچ‌چی نمی‌مونه.”
فرشته گفت:
ـ پس تو هم شک داری.
سکوت.
فرشته یه کاغذ از جیبش درآورد.
ـ این، پیام صوتی مهتابه. واسه من فرستاد، همون شب.
زن پلی کرد. صدای مهتاب:
“من بخشیدمش. حتی اگه دیگه نخوادم. چون بالاخره فهمیدم عاشق شدم… اما نه به امیر… نه به فرشته… به زنی که همیشه ترسید عاشق خودش باشه.”
زن نفسش برید. گوشی افتاد. صدای مهتاب هنوز توی باد پخش بود.
فرشته گفت:
ـ اون شب رفت پیش امیر. ولی دیگه برنگشت.
چند شب بعد، زن برگشت خونه. دید در بازه. نه قفل شکسته، نه اثری از دزدی. فقط یه عطر قدیمی تو هوا بود.
امیر پشت پنجره نشسته بود. با لباس مشکی.
ـ اومدم برای آخرین بار. تو، من، مهتاب… یکی‌مون باید تقاص پس می‌داد. شد اون. چون ما دوتا هنوز زنده‌ایم.
زن گفت:
ـ تو کُشتیش؟
امیر نگاهش کرد.
ـ نه. فقط گذاشتم بره. ولی گاهی… نذاشتن برگرده، خودش بدتر از کشتنه.
زن عقب رفت.
ـ چی می‌خوای از من؟
ـ هیچ‌چی. اومدم بگم از این به بعد، هیشکی دیگه دنبال هیشکی نمی‌گرده. نه تو، نه من… نه خاطره‌هامون.
رفت. در بست. برای همیشه.
**
چند سال بعد، یه کتاب منتشر شد. اسمش: “فصل ممنوعه”
نویسنده؟
یه اسم مستعار: م. الف
داستان؟
روایت زنی که عاشق شد، خیانت دید، خیانت کرد… ولی هیچ‌وقت نفهمید عشق واقعی، خودش بود یا هیچ‌کسی.

و توی صفحه‌ی اول کتاب، یه جمله‌ی کوتاه نوشته بود:

“به مهتاب… که نجاتم داد، با رفتنش.”

نوشته: مهدیار

بازدید 10,257

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “فصل ممنوعه”

  1. بد نبود، خوب هم نبود، سورئال جسارت میخواد که تو داری، زدی به راه، ادامه بده لطفا، فقط یادت نره اینجا یه سایت سکسیه، پس اروتیکش باید خیلی باشه

  2. من خودم به شخصه داستان های لز خیلی بیشتر از بقیه دوست دارم ولی انصافا کار خیلی خوبی نبود خیلی پرش داشت داخل داستانت البته این فقط نظر منه یکم دیگه رو اروتیک و جلوع دادن توجه کنی بنظر من داستان های قشنگی ازت میخونیم 👍🤘

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید