مرز ناپیدا (۵ و پایانی)

پارت پنجم داستان مرز ناپیدا بخش پایانی این فصل هست و اگه فرصت کنم ادامه داستان مو در فصل های بعدی براتون مینویسم. مرسی از همراهیتون و نظراتتون.

یه نفس عمیق کشیدم، انگار کل هوای اتاق رو تو سینه حبس کرده بودم. پاهام رو روی زمین سرد کف اتاق گذاشتم و لبهٔ تخت ایستادم.
دستام میلرزید. موهام چسبیده بود به پیشونیم؛ با پشت دست صورتم رو پاک کردم و موها رو پس زدم. چشم که باز کردم، دیدم نسرین و سعید مثل تماشاچیای یه فیلم سکسی، تو بغل هم نشستن و با نگاهی هوس‌باز و منتظر، دارن بهم نگاه میکنن. نسرین حتی یه ابروش رو بالا انداخته بود، با همون لبخند لعنتی و راضی‌ای که همیشه وقتی نقشه‌ش جواب میده میزنه.
توی دلم داشتم بهش فحش میدادم: “خوشحالی؟ همینو می‌خواستی دیگه؟ منو رسوندی به این روز؟” ولی بیرون، فقط یه نگاهِ گیج و مستاصل بهش انداختم.
نفس‌هام هنوز تند بود. قلبم تو سینم اونقدر میزد که فکر میکردم صداش میاد بیرون. یه قسمت از وجودم داد میزد: «مریم، بیخیال! ادامه نده! این چه کاریه داری میکنی؟ رضا چی میشه؟» ولی یه قسمت دیگه… وای خدا… یه قسمت دیگه، گرم و هوسناک و بی‌تاب، التماس میکرد: «نمیتونی ول کنی مریم. اینو میخوای. تو بیشترش رو میخوای.»
اشکان جلو اومد. دستش رو گذاشت روی شونم. پوستش داغ بود.
— همه چی رو به راهه؟
صداش خشن بود، ولی یه جور نرمی توش حس میشد.
فقط سرم رو تکون دادم. نتونستم حرف بزنم. گلویم خشک شده بود.
نسرین اون عقب با اون لهجه مسخره‌بازیش گفت: “مریم جون، نگفتی اینقدر تو بازی استادی!
سعیدم خندید و بوسید پیشونی نسرینو: “بزارین قهرامون یه نفس راحت بکشه عزیزم. الان میریم سراغ مرحله بعد!”

چشامو بستم. تو ذهنم تصویر رضا اومد، با اون نگاه معصوم و قابل پیش‌بینیش. بعد نگاه کردم به این صحنه: اتاق به هم ریخته، بوی مردانهٔ عرق و سکس، و این سه نفری که منتظرن منو تو یه بازی دیگه بکشن… یه لرزشی تو روندم افتاد. نه از ترس… از هیجان. از همون چیزی که همیشه تو زندگی‌م کمبودش رو حس میکردم.
دیگه کاری به رضا نداشتم. دیگه کاری به فردا نداشتم. فقط همین لحظه مهم بود. فقط این گرمایی که تو وجودم می‌پیچید مهم بود. پاهام سست بودن، ولی محکم وایسادم. نگاهم رو چسبوندم به چشمان اشکان. اونم فهمید. یه لبخند کوچیک زد گوشه لبش.
رفتم سمت لبهٔ تخت. زانوم رو گذاشتم روش و خودم رو خم کردم. بالش رو کشیدم سمت خودم و آرنج‌هام رو دو طرفش گذاشتم. سرمو پایین انداختم.
دیگه آماده بودم.
حالا (نوبت توئه)، اشکان.
اومد پشتم. حضورشو کامل با پوست بدنم حس میکردم. نه، دقیق‌تر بگم… با پوست کونم حس میکردم. یه جورایی گرمای بدنش از همون فاصلهٔ کم، تو بافت من نفوذ میکرد.
دستشو گذاشت روی کونم. کف دستِ گرم و یه ذره زبرش، مثل یه آدم‌آهنی نرم و دقیق، شروع کرد به نوازش کردن. به آرومی، به صورت دایره‌ای، دو طرف کونم رو دور میزد. فشارش کم بود، ولی کافی بود تا منو دوباره تو اون حالت بینابینی بین درد و لذت قرار بده.
یه لحظه چنگ زد به گوشتِ کونم. محکم نبود، ولی همینم کافی بود تا یه جیغ کوچیک تو گلویم قفل بشه. نفسم رو تو سینه حبس کردم. پلکامو بستم. همهٔ تمرکزم رو گذاشتم روی نوک انگشتاش که داشتن روی پوست من راه می رفتند.
پشت سرم، صدای نفس‌های نسرین رو می‌شنیدم که داشت تندتر میشد. حتما داشت تماشا میکرد. حتما داشت لذت میبرد از اینکه منو اینطور تحقیر شده و در عین حال کاملاً برانگیخته میدید.
اشکان خم شد رو من. سینه‌ش رو چسبوند به پشتم. نفس گرمش رو تو گوشم ریخت و پچپچ کرد:
— چقدر نرمی… مثل حریر میمونی.
دستش رو از روی کونم برداشت. برای یه لحظه، جای خنکای هوا رو روی پوست مرطوبم حس کردم.
بعد، دوباره برگشت. این بار نه با کف دست، با نوک انگشتاش. آروم، خیلی آروم، شروع کرد به کشیدن یه خط مستقیم از بالای کونم تا همون جایی که همهٔ هیاهو براش بود.
همهٔ وجودم منقبض شد. منتظر بودم. منتظر همون فشاری که میدونستم داره میاد.
اشکان داشت با انگشتاش لمبرهای کونم رو کنار میزد. فشار میداد و باسنم رو میکشید طرفین تا بالاخره همون سوراخ خفن رو پیدا کنه. نفس‌هام تند شده بود؛ هم از هیجان، هم از یه خجالت مزخرف.
که یهو… حس کردم دو تا دست دیگه اومدن روی کونم. دستایی درشت‌تر و زبر. سرم رو چرخوندم… سعید بود! با یه نیشخند پدر سوخته اومده بود کمک کنه. با انگشتای قوی‌ش لای کونم رو باز کرد و لمبرها رو کشید به دو طرف. دروازه رو کامل نشون داد. یه ذره حس تحقیر کردم ولی… وای خدا… چه حسی بود!
اشکان که دید راه باز شده، دستاشو انداخت رو پهلوم و رانم. محکم گرفت و یه کم کشیدم عقب تا کونم کامل جلوش بیاد. بعد… بعد کیرشو گذاشت روش. نه فقط روی سوراخ… از بالا تا پایین شروع کرد به مالیدن. از خود سوراخ بگیر تا بالای کونم و پایین‌تر… یه حرکت نرم و لیز. حتی به سمت کصم هم میلغزید. آب کصم که از قبل دراومده بود، روغنکاری میکرد حرکتش.
چشامو بستم. فقط حس میکردم. گرمای کیرش، زبری و نرمیش، و اون حرکت دیوونه کنندهش که داره منو اماده میکنه. دیگه هیچ فکری تو کله‌م نبود. فقط یه چیز تو دل میگفت: “بکن تو. لطفا بکن تو.”
اشکان با یه دستش بدنه کیرِ سفتش رو گرفت و نوکِ گرمش رو دقیقاً تنظیم کرد روی سوراخِ کونم. فشار اول رو که وارد کرد، بازم یه تیرِ درد تو بدنم پیچید… ولی اینبار نه به اون شدتِ دفعه قبل. انگار عضلاتِ کونم یه ذره رهاتر شده بودن، یه ذره بیشتر آشنا بودن با این بازی.

با یه فشارِ ضربه‌ایِ دیگه، کم‌کم نوکش رو تو وجودم حس کردم. نفسم رو که ناخودآگاه حبس کرده بودم، رها کردم و یه ناله شهوت‌انگیز از گلویم دراومد. آخ…
اشکان یه لحظه وایساد، انگار می‌خواست بذاره درد اولیه کمی آروم بشه. ولی این آرامش فقط برای یه لحظه بود. بعدش، با یه فشارِ وحشیانه و تمام‌عیار، کلِ کیرِ گنده‌شو فرو کرد تو تا ته!
از تهِ دل جیغ کشیدم. چشام سیاهی رفت. دنیا برای چند ثانیه دورم چرخید. درد و لذت آنقدر قاطی شده بودن که نمی‌دونستم دارم می‌میرم یا به اوج می‌رسم.
انگار اشکان می‌خواست دوباره همون بازیِ خشن‌رو با من راه بندازه. نمی‌دونم این خصلتِ مرداست یا نه… که فکر می‌کنن با فرو کردنِ بی‌مهاباشون می‌تونن قدرت‌نمایی کنن. ولی تو اون لحظه، فقط می‌تونستم چنگ بندازم به بالشت و خودمو تحمل کنم.

پشت سرم زمزمه کرد: «همین… همینجوری می‌خوامت.» صداش یه ذره لرزون بود، ولی پر از غرور.
ضرباتش شروع شد—تندتر، عمیق‌تر. دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرد و هر بار هم خودش می‌اومد جلو، هم منو به عقب می‌کشید. هر بار که می‌رفت تو، یه موجِ گرم از کونم تا فرق سرم می‌پیچید.
نسرین جلو اومد و دستاشو انداخت رو سینه‌هام که تو ریتم ضربات اشکان تاب می‌خوردن. انگار دوتا توپ گرم و نرم بودن که با هر ضربه بالا و پایین می‌پریدن. چشاش برق می‌زد وقتی پرسید: “چطوره این دفعه؟ بهتره؟”
نفس‌نفس می‌زدم، اما تونستم یه “خیییلی…” تو لابلای ناله‌هام بیرون بدم. سینه‌هام که حالا کاملاً سرخ شده بودن، تو دستای نرم نسرین گم شده بودن. اونم با انگشتای سردش نوک سینه‌هام رو قلقلک می‌داد که باعث می‌شد بدنم یه جور دیگه بتپه.
اشکان که داشت از پشت کارشو میکرد، خم شد تو گوشم و با نفسای داغش زمزمه کرد: “دوس داری نسرین هم باهات بازی کنه؟”
دیگه جوابی نداشتم… فقط میتونستم ناله کنم و تسلیم بشم.
نسرین زبونشو انداخت تو گوشم: “حالا میفهمی چرا من همیشه دوتایی رو ترجیح میدم…” که یهو جیغ کشید چون سعید نوک سینش رو نیشگون گرفت.
منم که کلا رد داده بودم ، فقط حس میکردم چطور دور سرم میچرخه -اشکان از پشت، نسرین از جلو، و سعیدم که دستشو فرستاده بود تو بین پام و کصمو میمالید.

اشکان ریتمشو دیوونه تر کرد -ضرباتش انقدر تند و عمیق شد که دنیا جلوی چشمام سیاه شد. نسرین و سعید عقب کشیدن و فقط من و اشکان موندیم، تو یه رقص بی امان.
بدنم دیگه مال خودم نبود. با هر ضربه، بی‌اختیار جیغ میزدم ، ناله‌هام هم بریده‌بریده شده بود:
“آآآخ…! تندتر… بگا… بگا منو!”
“مریم ناز نازی رضا رو… سفت… بگااا!”

اشکان انگار همین حرف‌ها حیوون تو وجودشو بیدار کرده بود. دستاشو مثل گیره آهنی دور کمرم قفل کرد و دیگه هیچ رحمی نکرد — هر ضربه، یه دنیا لذت و درد، هر خروج و ورود، یه آتش تو رگام می‌ریخت.

پاهام میلرزید، دستام لرزون به ملحفه‌ها چنگ زده بود، ولی هیچی نمیتونستم نگه دارم — فقط میتونستم حس کنم…
چطور داره منو از هم میپاشونه…
چطور هر ضربه بیشتر از قبل تو وجودم فرو میره…
و وقتی ضربات اوج گرفت، دیگه حتی فریاد هم نمیتونستم بزنم — فقط یه ناله بی‌صدا، یه لرزش عمیق، و یه سقوط آزاد تو دریای لذت…
اشکان ریتمشو آروم کرد، مثل یه موتور قوی که برای یه شتابِ دوباره نفس میگیره. منم فرصت کردم سرِ بالا بیارم و یه نگاه به اطراف بندازم.

سعید سرش تو سینه‌های نسرین بود، نوک پستوناشو میمکید و نسرین هم دستشو حلقه کرده بود دور کیرِ سعید، با حرکتی آهسته و حساب‌شده می‌کشیدش بالا پایین…
اشکان به پهلو چرخید و منو تو بغلش غلتوند. یه لحظه بعد، به پشت خوابید و منو روی خودش کشید، طوری که کیرش هنوز تو کونم بود و منِ بی‌جان رو مثل یه عروسکِ برهنه روی خودش سوار کرد.
پاهام از لبه تخت آویزون شده بود، سست و بی‌قدرت. جونِ بلند کردنشون رو نداشتم، انگار اصلاً مالِ خودم نبودن. از هم باز میشدن، فشارِ عجیبی تو لای رونهام حس میکردم…
نسرین و سعید فوری رسیدن کمک — دست‌هاشونو زیر زانوهام گذاشتن و پامو تو وضعیتِ راحت‌تری نگه داشتن. نسرین لبخند زد و تو گوشم زمزمه کرد: “حالا دیگه راحت‌تره، نه؟”
نگاهم به سقف افتاده بود، اما چیزی نمی‌دیدم. فقط نفس‌های تندِ خودم و ناله‌های خفه‌ای که از گلویم در میومد رو میشنیدم. نسرین و سعیدم داشتن به تماشایِ ما ادامه می دادم، انگار تو یه فیلمِ پورن زنده بازی میکردیم.
نسرین کنارم نشسته بود، چشام برق می‌زد و دستِ آزادش رو به آرومی بین پاهام فرستاد. نوک انگشتاش روی کصم کشیده شد، یه حرکت نرم و حساب‌شده که منو به لرزه انداخت.
اشکان تو این پوزیشن این‌بار از پایین به بالا، ضرباتِ آروم ولی عمیق و حساب‌شده می‌زد. دست‌هاشو گذاشته بود رو سینه هام و منو تو ریتمِ خودش می‌کشید پایین، طوری که هر بار کیرش تا ته تو من فرو می‌رفت.
هر بار که می‌رفتم پایین، یه موج گرم از کونم تا سینه هام می‌پیچید. نسرین هم همزمان با انگشتاش رو چوچوله ام فشار می‌آورد، انگار می‌خواست مطمئن بشه من از هر دو طرف تو آتیش هستم.
نفس‌هام به شماره افتاده بود، دیگه حتی ناله هم بلد نبودم. فقط می‌تونستم چشامو ببندم و خودمو بسپارم به این حرکاتِ دیوونه‌کننده.
سعید، با اون چشمای شیطنت‌بارش، یه لحظه هم از تماشای صحنه غافل نشد. یهو دست نسرین رو گرفت و از بین پاهام کشید بیرون. قبل از اینکه بتونم واکنش نشون بدم، یه سیلی نازک و تند روی کصم کوبید — صدای تپشی که تو سکوت اتاق پیچید. پوستم زیر ضربه سوزش گرفت و ناله‌ای از گلویم پرید بیرون.

“آخ—! سعید…!”

اما اون فقط خندید، “باید اینم گاییده بشه، نه؟” غر زد و بازم یه سیلی دیگه زد، این‌بار محکم‌تر. گرمای ضربه تو پوستم پخش شد، دقیقاً همونجا که نسرین لحظه‌ای قبل نوازشم میکرد.

نسرین زد زیر خنده، انگار از این بازی جدید خوشش اومده بود. “حالا دیگه همه‌چی رو تو دست گرفتی، ها سعید؟”

اشکان، که هنوز از پشت حرکات موج‌وارش رو ادامه می‌داد، خم شد و نفس گرمش رو روی گردنم ریخت: “نترس… دردش زود میره. ولی اون حسش میمونه.” دستش رو دور کمرم حلقه کرد و محکم‌تر به سمت خودش کشید.

سعید جلو اومد و این‌بار به جای سیلی، کف دستش رو گذاشت روی کصم: “ببین چقدر گرمه… انگار آتیش گرفته.” بعد دستشو به صورت دایره‌ای کصمو مالوند. ناگهان دو انگشتش رو تو کصم فرو کرد، طوری که بی‌اختیار به سمت عقب و به سمت اشکان هلم داد.

فضای اتاق پر از ناله و نفس‌های بریده بود. نسرین حالا به پهلو خوابیده بود و با چشمان نیمه‌بسته تماشا می‌کرد، یه دستش رو روی سینه‌اش بود و دست دیگه‌اش لای پاش روی کص خودش ول میخورد. اشکان ریتمش رو تندتر کرد و سعید هم همگام با او، انگشتاش رو تو کصم حرکت می‌داد.

سعید با همون نگاه مغرورانه‌اش زمزمه کرد: “حالا بهت میفهمونم چرا نسرین همیشه برمی‌گرده پیش من؟”
“مریم جون، این بازی رو تا آخرش می بریم، ها؟” دستش رو دوباره بلند کرد، خواستم مانع بشم اما سعید یه اسپنک دیکه زد روی کوصم با درد گفتم: “بسه دیگه، آخه! میخوای پوستمو بکنی؟!”
نسرین از اون ور تخت با خنده گفت: “آخه مریم، انقدر ناله نکن! مگه اولین بارته؟!” بعد خودشو کشوند جلو و دستشو دوباره فرستاد بین پام. این بار انگشتش رو چرخوند تو همون نقطه‌ای که سعید سیلی زده بود.
“وای… وای… نکن نسرین… آخه…”

نسرین که دیگه حسابی گرم شده بود، یهو از تخت پرید و رفت تو کیفش. یه چیز تو لفافه درآورد و با چشمک به سعید داد: “بیا، اینم از چیزایی که لازمه!”
سعید پاکتو رو باز کرد و یه جور کرم توش بود. خندید و گفت: “آفرین نسرین! بالاخره یکی هست که میدونه چیکار کنه!”
من که داشتم ترسیده بودم، گفتم: “این چیه؟! میخواید چیکارم کنین؟!”
نسرین با یه خنده شیطنت‌آمیز گفت: “تاخیری تاخیری!!” بعدش یه کاندم داد دست سعید و اونم کشید روی کیرش. سعید جلو اومد، اون کاندوم عجیب و غریبش که حلقه‌های برجسته داشت، تو نور چراغ اتاق خواب برق میزد. دستشو گذاشت رو باسنم و محکم فشار داد: “همینجوری تکون نخور جنده! میخوام ببینم چقدر از این حلقه‌ها خوشت میاد!”
“جنده؟” این کلمه تو ذهنم چرخ خورد. وقتی اشکان با اون لحن شیطونیش میگفت، یه جورایی دلم میلرزید… ولی حالا که سعید با تحقیر گفتش، دلم گرفت.
حالا یه جنگ عجیبی تو دلم بود. از یه طرف، تحقیر سعید مثل چاقو دلمو میبرید… از طرف دیگه، حرکات نرم اشکان و حتی اون سیلی‌های سعید یه جورایی بدنمو به آتیش می کشیدند.
نسرین که انگار ذهنمو خوند، خم شد و گوشیمو از تو کیف درآورد: “بیا یه سلفی بگیریم… میخوای بفرستی برا رضا؟” با شیطنت عکس‌برداری رو روشن کرد.
“نه! نسرین دیوونه شدی؟!” تلاش کردم خودمو بپوشونم، ولی فقط تونستم یه ذره وول بخورم.
اشکان یهو منو چرخوند و صورتمو برگردوند به دوربین: “لبخند بزن عزیزم… میخوایم ثابت کنیم چقدر خوش میگذره!”
اشکان تو گوشم زمزمه کرد: “نترس… فقط میخوایم امشب رو فراموش نکنی!”

نسرین با دقت عکس رو چک کرد: “آفرین! اینو میتونیم اسمشو بذاریم ‘شب به یاد ماندنی’!”

سعید کیرِ درازشو آروم کشید روی کصم. اون حلقه‌های برجسته مثل رنده روی چوچوله‌ام می‌لغزیدن. “آخ… وای… این چیه سعید؟!” بدنم یهویی تو تشنج افتاد، همه عضله‌هام جمع شدن.
اشکان از پشت یه ضربه محکم زد تو کپلم: “ساکت شو! میخوای امشب رو حسابی بچشی یا نه؟” دستاشو دور کمرم حلقه کرد و محکم به سمت خودش کشید، طوری که پشتم به سینه‌ش چسبید.
سعید با لبخند رضایت کیرشو یه کم جلوتر فرستاد، حلقه‌هاش دقیقاً روی چوچوله‌ام فشار میذاشتن. “حالا ببینیم چطوری میتونی تحمل کنی…” آروم شروع کرد به مالیدن، اون حلقه‌ها با ریتم منظم میومدن و میرفتن، انگار با یه برس سفت داغ منو میسابونه!
نسرین اومد کنارم و دستشو گذاشت رو سینه‌هام، نوک پستونهام رو بین انگشتاش غلوند: “ببین چقدر سفت شدن… معلومه اینجوری دوس داری!” بعد خم شد و زبانشو روی گردنم لیس زد.

“آخه… بسه… نمیتونم…!” دندونام به هم قفل شده بود، پاهام تو هوا میلرزیدن.
سعید یهو کیرشو مثل چکش بالا برد و—تَق! تَق! تَق!—سه ضربه سفت روی کصم کوبید. پوست حساس اون ناحیه زیر ضربه‌ها سوزش گرفته بود، طوری که اشک تو چشمام جمع شد. “آخ! سعید، بسه دیگه!”

ولی اون گوش نکرد. سر قارچی شکل و گنده کیرشو چسبوند به سوراخ کصم، طوری که میتونستم نبضشو حس کنم. “میخوای بره تو، مریم جون…” نفس‌نفس میزد. “همین الان؟”
دستمو، با هر زوری که داشتم عضلاتم رو منقبض کردم و گذاشتم روی کصم و یه مانع برای فرو رفتن توی سوراخم ساختم. “نه! اینجا ممنوعه!” پاهام رو به تخت فشار دادم و یه مانع فیزیکی ساختم. “قول دادم… به خودم… به اشکان…”
توی همین لحظه، تصویر رضام مثل یه فیلم جلوی چشمام اومد—اون شبایی که دستش رو میذاشت رو لبام و آروم میگفت “عشق من فقط تویی…”. حالا اینجا بودم، در میون حصار دو پسر غریبه، بدن لرزون و یه عالمه احساس گناه که داغونم میکرد.

اشکان که پشت سرم بود، خم شد و زبانشو روی گوشم کشوند: “خیانت وقتیه که من راضی نباشم… ولی من الان دلم میخواد سعید کصتو بگاد.” دستشو فرستاد پایین و انگشتاشو به آرامی تو چوچوله‌ام فرو کرد. “خودت هم میخوای… دروغ نگو.”
نسرین از ته دل خندید و جلو اومد: “مهدی هم همینجوریه! میگه اگر با اطلاع، من برم پیش سعید، دیگه خیانت نیست… اینجا هم همینه!” یه سیلی به سینه ام زد: “پس چرا انقدر به خودت گیر میدی؟”
سعید یه نفس عمیق کشید و کیرشو یه ذره عقب کشید، اما فشارش رو دستم که روی کصم بود کم نکرد.

بدنم داشت به رگبار ترین احساسات ممکن گرفته میشد:
-عضلاتم سفت شده بودن تا جلوشو بگیرن…
-ولی رطوبتی که بین پاهام جمع شده بود خلاف اینو ثابت میکرد.
-قلبم برای رضا میتپید…
-اما پوستم برای تماس بیشتر با سعید گداخته بود.

با صدای اشکان به خودم اومدم: “تصمیم با خودته… ولی بدون که هر انتخابی بکنی، من همینجام.”
سعید با یه حرکت نرم و حساب شده، همونطور که نفس‌های گرمش روی پوستم می‌نشست، ادامه داد. سر کیرش آرام به درگاه تنگ کوصم فشار آورد هر سانتیمتر که جلوتر می‌رفت، اون حلقه‌های برجسته روی کاندومش حس‌های تازه‌ای رو بیدار می‌کرد که تا حالا تجربه نکرده بودم. بدنم هم از لذت میلرزید، هم از اون احساس گناهی که ته دلم جا خوش کرده بود.

نسرین دستم رو ول نکرده بود. محکم گرفته بود، انگار می‌خواست بگه تنها نیستم. نگاهش می‌گفت: “همه چی رو به راهه.” ولی تو دلم می‌دونستم چیزی که داره اتفاق می‌افته، دیگه برگشت‌پذیر نیست.

اشکان پشت سرم، با حرکات آروم و مداومش، همزمان که منو در آغوش گرفته بود، یادآوری می‌کرد که تنها نیستم. دستاش روی سینه‌هام، ضربان قلبم رو آروم‌تر می‌کرد، ولی نمیتونست اون آشوب تو وجودم رو کاملاً از بین ببره.

سعید کم‌کم ریتمش رو تندتر کرد. هر ضربه، هم عمیق‌تر می‌شد، هم سریع‌تر. ناله‌هاش با ناله‌های من قاطی شده بود و فضای اتاق پر از صدای نفس‌های بریده و نفس‌نفس زدن بود.

نسرین خم شد و تو گوشم زمزمه کرد: “بذار بره تو اعماق وجودت… بذار هر چیزی رو که پنهون کردی، آزاد کنه.” بعد به سعید نگاه کرد و اضافه کرد: “میدونی چطور باید ادامه بدی… محکم‌تر!”

احساس می‌کردم دارم تو اقیانوسی از حس‌های متضاد غرق می‌شم. از یه طرف، لذتی که تا مغز استخونم رو می‌سوزوند، از طرف دیگه، صدای ضعیف وجدانم که ته ذهنم زمزمه می‌کرد: “دیگه هیچ چیزی مثل قبل نمیشه…”
سعید ضربه ای محکم تر زد و ناگهان تمام طول کیرش درونم جا گرفت. دستم در دست نسرین تکان خورد، ناخنهایم بدون اختیار در پوست نازک مچش فرو رفتند. “ببخش… ببخش…” گفتم، اما نسرین فقط خندید: “دردش میارزه به لذتش، نه؟”
اشکان زبونش رو روی گردنم کشید و همزمان دستش رو پایین برد تا چوچوله‌ام رو تحریک کنه: “همین الان رضا رو تصور کن… تصور کن داره میبینه چقدر زیبا توی دست دو تا مرد دیگه گاییده میشی…”
این جمله مثل چاقویی داغ تو قلبم فرو رفت. تصویر رضا — همونی که پانزده سال همسرم بود — یهویی تو ذهنم ظاهر شد. ولی به جاش که احساس گناه کنم، یه موج هیجان شیطانی کل وجودم رو گرفت. بدنم خودشو میرقصوند و همزمان کیر سعید و اشکان رو توی خودم بیشتر می بلعیدم.
سعید که حس کرد کنترلمو از دست دادم، شروع کرد به حرکت‌های کوتاه و سریع. اون حلقه‌های لعنتی حالا دیوونه‌وار هر سانتیمتر از وجودم رو تحریک می‌کردن. نسرین دستم رو ول کرد و به جاش، دور کمر سعید رو گرفت تا هر ضربه عمیق‌تر بشه.
“آخ… آخه… بسه دیگه…” اینبار دیگه حتی خودمم باور نداشتم چی میگم. چون کمر و باسنم داشت هماهنگ با حرکات سعید میرقصید و می چرخد دو تا کیر پسرا رو عمیق تر به درون هدایت میکرد.
احساس میکردم جونم داره از خودم خارج میشه. مریمِ همسرِ رضا دیگه وجود نداشت. فقط یه زن بود، تو یه اتاق، با دو مرد غریبه، که داشت برخلاف همه چیزهایی که تا حالا باور داشت، به ارگاسم نزدیک میشه.
و ترسناکترین بخش ماجرا این بود که… دوسش داشتم.
اشکان تو همون حال دستش رو روی شکمم فشار داد: “میخوای بیای؟ میخوای جلوی چشم همه بیای؟” و بعد، با یه شیطنت اضافه کرد: “جلوی چشم شوهرت؟”
یه نور سفید از پشت پلک‌هام زد. دنیا برا چند ثانیه وایساد. همه بدنم یخ زد و بعد مثل فنری که رها شده، شروع کرد به لرزیدن. سعید هم با یه ناله بلند خودشو توی کس من خالی کرد، بعد از اینکه حالم جا اومد، اشکان داشت موهای خیس از عرق پیشونیم رو کنار می‌زد. نسرین با یه مهربونی عجیب گونه داغم رو نوازش می‌کرد. و سعید… سعید هنوز کیرش تو من بود، ولی حالا نگاهش فرق کرده بود — نه نگاه شهوت، یه جور نگاه پیروزی بود.

“خب…” نسرین اولین نفری بود که حرف زد: “حالا می‌تونی با افتخار به رضا بگی امروز چیکار کردی… یا نه!” و قهقهه‌هاش تو اتاق پیچید.

سعید آروم کیرشو بیرون کشید. اون کاندوم برجسته پر از منی گرم بود. “ببین چقدر برات جمع کردم…” با یه خنده شیطنت‌آمیز کاندومو درآورد و محتویاتشو رو شکمم ریخت. منی غلیظ مثل عسل گرم رو پوستم پخش شد. “دکترا می‌گن اینا واسه پوست معجزه می‌کنه!” بعد با کف دستش نرم نرم رو شکمم کشید، انگار داره ماسک صورت می‌زنه.
من که هنوز از اون همه هیجان می لرزیدم، فقط میتونستم بخندم. “وای… چه دکتر دلسوزی پیدا کردم!” گفتم و یه نگاه به نسرین انداختم که داشت با چشمای برق زده صحنه رو تماشا میکرد.
اشکان که هنوز از پشت بهم چسبیده بود، خم شد و گوشمو گاز گرفت: “من هنوز کارم تموم نشده جنده!” و یه ضربه محکم تر زد و کیرشو بیشتر فرو کرد تو کونم.
یه ناله ای کردم و صورتمو برگردوندم به سمت سعید: “ببخشید اولش مانعت شدم… میدونی… یه لحظه ترسیدم.” دستمو دراز کردم و گونه خیس از عرق شو نوازش کردم.
سعید با یه حرکت غیرمنتظره صورتمو گرفت و محکم بوسید: “ولی آخرش فهمیدی کی رئیسِ این بازیِه!” بوسه‌اش مزه نمک و شراب میداد.
نسرین اومد کنارم و با دستمال شروع کرد به پاک کردن شکمم: “خب خانوم، حالا که پوستت رو جوان کردی، بریم دوش بگیریم؟” چشمک زد و اضافه کرد: “البته اگه اشکان راحتت بزاره!”
اشکان در پاسخ فقط یه ضربه دیگه زد و خندید: “یه ده دقیقه دیگه… قول میدم زنده سالم پسش میدم!”
و من، توی همون حالتی که هم کونم پر بود و هم شکمم چسبناک، فقط میتونستم به سقف خیره بشم و به این فکر کنم که چطور یه شب عادی به این همه هیجان تبدیل شد… و چرا دلم نمیخواد تموم بشه؟
اشکان شروع کرد به گاییدن کونم، ولی دیواره‌های خشک روده‌ام سوزش آزاردهنده‌ای داشت. “نسرین… یه کم وازلین میزنی؟” صدایم لرزان بود. نسرین با همان خونسردی همیشگی‌اش دستش را پر از وازلین کرد و منتظر ماند تا اشکان کیرش را تا نیمه بیرون بکشد. در همان لحظه‌ای که عقب می‌رفت، نسرین با انگشتان لغزنده‌اش دور سوراخ کونم را چرب کرد. “حالا بهتره؟” اشکان با یک ضربه‌ی نرم دوباره داخل شد، و من با سر تایید کردم: “آره… آره…”
ریتم ضربه‌ها کم‌کم تندتر شد. سینه‌هایم دوباره تو هوا تاب می‌خوردن، و من حس می‌کردم دارم برای ارگاسم بعدی آماده می‌شم. ناله کردم: “تندتر، اشکان جان!”.

سعید، که انگار منتظر همین لحظه بود، کنارم زانو زد و دستش رو روی کصم گذاشت. چهار انگشتش رو روی لبه‌های حساسم کوصم فشار داد و شروع کرد به لرزوندن و چرخوندن، گاهی به چپ، گاهی به راست، طوری که پوست حساس اون ناحیه زیر نوک انگشتش کشیده می‌شد. “آخ… سعید… داری دیوونه ام میکنی؟!” اما قبل از اینکه جوابی بشنوم، انگشتاش سریع‌تر شدن، لبه‌های کصم رو به اطراف پرتاب می‌کردن و چوچوله‌ام رو تحریک می‌کردن.
اشکان هم، با اون ریتم ملایم اما عمیقش، هر بار کیرش رو تا ته توی کونم من فرو می‌برد. دو تا نیروی متضاد—تند و آهسته، نرم و خشن—همزمان منو به سمت لبه پرتگاه می‌کشوند.
“دارم میام… دارم میام…” گفتم، و بدنم مثل فنری که تا آخر فشرده شده باشه، آماده انفجار بود. دقیقاً تو همون لحظه، انگشتای سعید ناگهان از روی کصم برداشته شدن. اما دیگه دیر شده بود.
اولین انقباض مثل موجی از برق از ستون فقراتم عبور کرد. “وای—!” بدنم قوس برداشت، و از کصم یه جریان آب گرم با فشار به بیرون پاشید. نسرین زد زیر خنده: “ایول! اینجا رو شستشو دادیم ها!”
انقباض بعدی شدیدتر بود. عضلاتم خودبه‌خود منقبض شدن، طوری که اشکان یهو ناله کرد: “مریم! آروم باش… داره خفه‌ش میکنی!”
ولی من دیگه توی دنیای خودم بودم—دنیایی که فقط از نور سفید و لرزش‌های بی‌پایان ساخته شده بود.
اشکان، که حسابی از گاییدن کونم خسته شده بود، بالاخره با یه ناله مردونه خودش رو خالی کرد تو عمق روده‌هام. گرماش رو توی خودم حس کردم، اون لحظه سکوت سنگینی که فقط نفس‌های بریده و ضربان قلبام تو اتاق پیچید. بعد آروم کیرشو در آورد و روی پهلوم افتاد و منو بغل کرد، دستش رو روی شکمم کشوند. با صدای خسته ولی راضی پرسید: “خوب بود؟”
من فقط پلک زدم و یه خنده بی‌اختیار زدم. انگار مستِ لذت بودم. گفتم “خیلی… خیلی خوب بود…” و سرم رو تکون دادم تا موهای چسبناک پیشونیمو پس بزنم. بدنم سبک شده بود، مثل اینکه کلی بار از رو دوشم برداشته باشن.
نسرین از تو آشپزخونه فریاد زد: “آقایون! یه نوشیدنی میخواین یا هنوز میخواین خواهرم رو بترکونید؟”
سعید، که داشت کاندوم رو گره میزد، پرتش کرد طرف سطل زباله و خندید: “من یه ویسکی میخوام… ترجیحاً بدون کرم تاخیری این بار!”
اشکان دستش رو برد بالا و شروع کرد به شمارش: “بذار ببینم… امشب چند تا رکورد زدی؟ ارگاسم معمولی، اسکوئر تی، اونجایی که داد زدی ’پیرا منو جر بدید و…‘… و اون موقعی که داشتی التماس می‌کردی ’بسه، نمی‌تونم‘ ولی کونتو میدادی عقب تا بیشتر فرو ببری و اصلاً نمی‌خواستی بس کنم!”
من صورتمو تو بالش فرو کردم و بازم خندیدم. مستِ شرم بودم، مستِ لذت. “شماها واقعاً شیاطین زمینین… می‌دونین؟”
سعید لیوانش رو به سمت من گرفت: “به سلامتی شیاطین… و به سلامتی زن‌هایی که می‌ذارن شیاطین بهشون برسن!”
و تو اون لحظه، با تمام وجودم حس کردم که هیچ مرزی وجود نداره… جز اونی که خودم براش تعیین می‌کنم.
صورتم هنوز تو بالش بود، اما بوی تند منیِ خشک‌شده روی شکمم و عرق بدنِ همه ما، هوای اتاق رو سنگین کرده بود. چشمامو باز کردم و به ساعت موبایلم نگاه کردم: ساعت ۴:۰۷ صبح.
نسرین با یه نگاه معنادار بهم اشاره کرد: “مریم، باید زود بریم… به مهدی قول دادم صبح خونه باشم.”
سعید لیوانش رو گذاشت و پوزخند زد: “خب پس یه برنامه فوری داریم!”

اشکان دستش رو به سمت من دراز کرد: “پاشو، تو این حالت نمیتونی بری خونه… حداقل یه دوش سریع بگیر.”
پسرا مثل دو تا خدمتکارِ وفادار، منو از تخت بلند کردن. پام هنوز میلرزید، اما دستِ گرم سعید تو کمرم و بازوی محکم اشکان، منو نگه داشته بودن. نسرین در رو باز کرد و با یه نگاه تند به پسرا گفت: “فقط آب گرم و تمیزکاری، هیچ کارِ دیگه‌ای نه! هم دیرمون شده، هم مریم دیگه جون به تنش نمونده.”
آب گرم مثل بارونِ نرم روی پوستم ریخت.
سعید با یه لیف نرم، آروم کمر و پشتم رو شست. دستاش روی پوستِ حساسِ من می لرزید، اما این بار فقط برای تمیزکردن بود. “نگران نباش، قشنگم… یه ربع دیگه میرسونمتون خونه.”
اشکان کنارم وایساده بود و شامپو رو تو دستش کف کرده بود. “چشاتو ببند…” گفت و بعد، نوک انگشتاش رو تو موهام فرو کرد. ماساژِ آرومش، استرسِ ساعتِ چهار صبح رو کم کم از ذهنم پاک میکرد.
نسرین از پشت در داد زد: “عجله کنین! مهدی اگه بفهمه من اینجا بودم و بهش دروغ گفتم، پوستم رو میکنه!”
حوله گرم دور بدنم پیچیده شد. اشکان با دقت موهای خیسم رو خشک میکرد، در حالی که سعید لباسامو آورده بود و با یه لبخند گفت: “همینجوری که هستی، قشنگتر از همیشه‌ای.”
توی ماشین، باد خنک صبح صورتم رو نوازش می‌کرد. ساعت ۵:۱۷ بود و من هنوز بوی اشکان و سعید رو روی پوستم حس می‌کردم. نسرین کنارم آرایش می‌کرد و پچ پچ کرد: “نگران نباش، مهدی چیزی نمیفهمه.”
دیشب رو که یادم اومد، دلم فرو ریخت. اون قرار ساده با اشکان که قرار بود فقط یه مشاوره تغذیه باشه… چطور به اینجا کشید؟ چطور شد که من، مریم همسر رضا، توی آپارتمان سعید با دو مرد غریبه…
اشکان از جلو برگشت: “وقتی آزمایشات رو هماهنگ کردم میام دنبالت.” نگاهش قول می‌داد.
ماشین جلوی خونه ایستاد. نسرین سریع پیاده شد: “مرسی سعید جون که رسوندیمون.”
و من موندم با یه عالمه حس قاطی و یه دنیا سوال…

نوشته: بی اجازه از گذشته (مریم)

بازدید 12,355

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “مرز ناپیدا (۵ و پایانی)”

  1. خیلی زحمت کشیدی. دستت درد نکنه. قشنگ بود. با پایانی که هر زنی دوست داره تجربه کنه ، ولی خیلی چیزها بهش اجازه نمیدن در واقعیت همچین کاری کنه.

  2. نسرین کدوم خری بود دیوثهزارسال بنویسید ساده و روون تر و حشری تر از شیوا نمیتونید بنویسیدمرتب از توش تر میزد بیرون

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید