سمینار فوق سکسی

ما تو دوران دانشجویی یک اکیپی بودیم حدود هفت هشت ده نفری می‌شدیم بیشتر وقتا با هم بودیم و دنبال خوشگذرانی و گاهی دختربازی. رابطمون نه آنقدر عمیق ولی خوش می‌گذشت. تو این جمع دوستام من از همشون سرتر بودم از همه لحاظ، فقط یکی دو نفرشون بودن که از من سرتر یا برابر بودن که من دوست داشتم براشون خودنمایی کنم حالا با هر چیزی که داشتم یا هر کاری که میتونستم. در ضمن اینایی که گله میکنن چرا همه سکس‌های داستانها بین آدمای خوشگل و خوشتیپ اتفاق می‌افته خوب طبیعی هم هست که آدمای خوشگل و خوشتیپ مخصوصا خانمها جذاب ترن و بیشتر در معرض سکسهای ممنوعه هستن تا آدمای معمولی. مثلاً شنیدن یا دیدن سکس جعفر اوغلو با سکینه بیگم چه جذابیتی می‌تونه داشته باشه اگه تیپ و قیافشون شبیه اسماشون باشه. حتی چندش آورم هست…
سلام سلام! سلامی گرم خدمت دوستان جقی گلم، خانمای کس قشنگ و آقایون کیر بلند! می‌دونم که الان همتون دست به کیر نشستین و آماده‌این تا با خوندن این ماجرای عجیب و باورنکردنی یک جق خوشگل بزنین و صفاشو ببرین. آقا داستان دارم براتون چه داستانی! من چند ساله عضو بکن توم ولی فکر نمیکردم یه زمانی ماجرای خودمو بذارم اینجا. اگرم فکر میکردم بذارم این مدلی هرگز!. ضمنا کیر اسب ابومسلم خراسانی به انضمام خایه‌های معظم‌له تو هرکی فحش بده، اما همه اونایی که بجای فحش، نقد سازنده بکنن بنده با کمال افتخار و با ادای احترام سر کیر مبارکشونو می‌بوسم و یک ساک مجلسی پر تف براشون میزنم. برای خانمهای نقاد عزیز هم یک ماساژ ناز خوشمزه ویژه سرآشپز براشون دارم. خب یکم جدی‌تر بشیم من سروش ۳۸ ساله از کرج هستم اسامی افراد و مکانهای خاص رو به دليل حفظ حریم خصوصی عوض کردم. بعد از دوران دانشجویی سربازی رفته و کار خودم رو در یک شرکت شروع کردم و کم‌کم خودم شرکت زدم. در حین این روند، ازدواج هم کردم و الان یه دختر ۵ ساله دارم. همسرم بهار یک زن شاسی بلند که ۵ سال ازم کوچیکتره، خوشگل و سفید و بور با قد ١٧٨ رانهای کشیده و پر با باسن گنده‌ و خوش فرم، سینه‌های بزرگ بهم چسبیده. (خودم ١٩١ قدمه و شدیدا حشریم)
من خیلی غیرتیم و اصلاً دوست ندارم کسی به چشم هیزی به بهار نگاه کنه. بهار تو رفتارش یک لوندی خاصی داشت. اصلا خجالتی نبود اما ساکت و آروم بود و از این دخترای پر شر و شور نبود به جاش یک شیطنت همراه با توداری خاصی تو رفتار و نگاهش همیشه بود که مرموز میزد و یکم آزارم میداد. حساسیت من به پوشش بهار به این دلیل بود که هم خیلی دوسش داشتم و هم اینکه اون ویژگی لوندیش بصورت ناخودآگاه دلبری می‌کرد برای آدما و برای همین من دوست داشتم هر جایی متناسب با جو آدم‌ها لباس بپوشه و رفتار کنه، تو محیط دوستانه یک مدل، تو محیط فامیل یک مدل دیگه، خیلی وسواس داشتم رو نوع نگاه مردم و نوع پوشش بهار، حتی یک سری فامیلای مذهبی داشتیم هردومون که جلوی اونا مجبورش می‌کردم مانتو شلوار مشکی گشاد و بلند با مقنعه بپوشه چون چندشم میشد اون آدما با اون طرز فکر رو بهار راست باشن مخصوصا که اکثرشون ندید پدید بودن. حتی چند بار سر چشم چرونی و دید زدن ملت تو خیابون رو زنم جر و بحث و دعوا کردم. یا اگه تو فامیل و آشنا کسی میخواست با بهار لاس بزنه و کُس نمک بازی در میاره فوری تو ذوقش میزدم تا دیگه هوس نکنه با زن من لاس بزنه. این لوندیه بهار عمدی نبود ذاتش اینجوری بود و برای خیلی‌ها سوء تفاهم به وجود می‌آورد که می‌خواد پا بده برای همین من خیلی حساس بودم. دائم به صورت مستقیم و غیرمستقیم چکش می‌کردم حتی بعضی وقتا ازش لایو لوکیشن فوری می‌خواستم گاهی ناراحت می شد این کارم، بهش می‌گفتم عزیزم من به تو اعتماد دارم ولی به جامعه اعتماد ندارم ولی در اصل به خاطر همون شیطنت و مرموز بودن رفتاراش به خودشم اعتماد نداشتم هرچند تا به حال هیچ موردی ازش ندیده بودم با این همه کنترلی که روش داشتم. حتی قبل از ازدواج هم که سر کار میرفت تو یه شرکتی یه کار الکی بهش داده بودن و کاملا معلوم بود فقط واسه جلب مشتری استخدامش کردن. من فوری عذرشو خواستم و بهش گفتم لازم نکرده تو خرج خونه دربیاری خودم همه چیو تامین میکنم. خلاصه مثل عقاب بالا سرش بودم. تو ساختمون ۸ واحدی که زندگی می کردیم من مدیر ساختمون شدم فقط و فقط برای اینکه اپ دوربین مدار بسته ساختمون رو گوشیم باشه و مرتب رفت و آمد راهرو منتهی به واحدمونو چک کنم. چون حس میکردم همه همسایه‌هامون رو بهار راستن و موقعی که نیستم به هوای گرفتن لوازم آشپزی یا هر چیزی بخوان بیان در واحد بزنن با بهار شروع کنن لاس زدن و مخ زدن و… و حتی بقیه همسایه‌های توی کوچمون… مخصوصا همسایه طبقه بالامون که یه زوجی بودن که مرده به شدت زبون باز بود و پررو. همش دنبال این بود با بهار لاس بزنه و همیشه هم خرابش میکردم.
برعکس من خودم چون شدیدا حشریم، تنوع طلبم و هر از گاهی که بهار کم میاره لایی میکشم. از اونایی نیستم که معتقدن هر روز که نمیشه شیشلیک خورد یه روزم هوس میکنی املت بزنی، نه! فقط بخاطر شهوت زیادم… خیلی وقتا که بهار پریود بود یا مریض یا چیز دیگه با زید های قدیمی برنامه میذاشتم یا اگرم نهایت هیچی جور نمیشد جق میزدم آخه من روزی ۱ تا ٣ بار نیاز دارم که ارضا بشم. اتفاقاً به لطف داشتن دوربین مداربستهء ساختمون روی گوشیم، خواهر همین همسایه بالایی رو آخرش گاییدم. خواهرش ٢۶ ساله یه دختر مجرد خوشگل و خوش اندام که طبقه بالای اینا با پدر مادرش زندگی می‌کنه اندامش و هیکلش دخترونه و متوسطه. کون اونجور گنده مثل بهار نداره ولی خوش فرم و برجسته است و سینه‌های اناری و دخترونه و همه چیش با هم میزونه و سکسی. من با چک کردن دوربین سعی می‌کردم تو ساعت‌هایی که اون رفت و آمد داره جلوش ظاهر بشم. جریانش مفصل بود ولی آخرش مخشو زدم و الان نزدیک به دو سال و نیم هست که میانگین هفته‌ای یه بار میکنمش منتها از کون چون پرده داره و میخواد واسه شوهر آیندش نگه داره. اما ماجرای اصلی که اتفاق افتاد مربوط به همین شهریوری بود که گذشت. کارخونه‌ای که من نمایندگی پخش شو داشتم یک سمینار سه روزه‌ای تو همون شهر خودشون که یکی از شهرستانهای کوچک و قشنگ کشور بود برگزار کرد. اول می‌خواستم تنها برم بعد با خودم گفتم خانوادگی برم یک مسافرتی هم باشه. ما با ماشین راه افتادیم آخرای شهریور بود. اتفاقاً اون شهری بود که دوستم یکی از همون بچه‌های اکیپ دانشجویی به نام بابک ساکن اون شهر بود با خودم گفتم مزاحم اون که نمی‌شیم ولی یک زنگ بهش می‌زنم برم سرراهی ببینمش گله نکنه بگه بعد از این همه سال اومدی و یه سر به ما نزدی. بابک هم جز اون یکی دو نفری بود که از من سرتر بود و دوست داشتم همیشه برتری‌هامو براش به نمایش بزارم. سمینار سه‌شنبه چهارشنبه و پنجشنبه بود ما دوشنبه صبح زود راه افتادیم و تا عصر به شهرشون رسیدیم. قبل از رسیدن، بهار که از قبل زمینشو داشت یکم سرماخوردگیش بیشتر شد طوری که مجبور شدیم تو یکی از شهرهای مسیر بریم درمانگاه. دکتر سه تا پنی‌سیلین نوشت و یک داروی تزریقی دیگه بعلاوه قرص، همونجا تو درمانگاه دو تا آمپولشو زد. دوباره راه افتادیم وقتی به هتل رسیدیم حالش بهتر شد. اتاق رو اکی کردیم بعد به بابک زنگ زدم فقط خواستم در جریان بزارم که بتونیم همو ببینیم و بعدش ما برگردیم هتل. بابک در اولین تماس گوشیو جواب داد و وقتی ماجرای سمینار رو گفتم با اصرار زیاد گفت: نه بابا پاشین بیاین خونه ما. گفتم من فقط می‌خوام ببینمت نه مزاحمت و اینا. گفت نه آدرس هتل رو بده الان میام. وقتی رسید چنان گرم و صمیمی رفتار کرد که توقع نداشتم مخصوصا وقتی بهارو معرفی کردم خیلی گرمتر و در عین حال سنگینتر برخورد کرد و حس امنیت بیشتری به بهار داد دوباره اصرار به دعوت کرد ولی بهار قبول نمیکرد دعوتشو. اما بابک که دید من بدم نمیومد برم خونش، خودش رفت هتل رو کنسل کرد و دیگه ما مجبور شدیم تابعش باشیم. با خودم گفتم بد هم نیست بریم با سلیقه‌ای که از اون می‌شناختم می‌دونستم که زن خوشگلی احتمالاً گرفته و مشتاق بودم زنشو ببینم. وقتی رسیدیم جلوی خونش دیدم عجب خونه قشنگی به هم رسونده، یک خونه ویلایی دوبلکس با یه حیاط بزرگ و جنگلی، ماشین شاسی بلند… آخه این پزشکی می‌خوند اون زمان و دیگه الان برای خودش یک آقای دکتری شده بود با چند سال سابقه، البته ارزون بودن خونه تو اون شهر نسبت به تهران و کرج هم مزید بر علت بود. ریموت درو که زد رفت تو، به من اشاره کرد تو هم بزن تو. وارد شدیم در انتهای حیاط یک ساختمون خیلی شیک و نوساز دیده می‌شد. چون قبلش خبر داده بود خانمش اومده بود استقبال. اووووف چی دیدم… حدس میزدم همچین زن نازی گرفته باشه، خوشگل با قد حدود ١٧٠ و خوش هیکل رونای گوشتی شبیه رونای مرغ، کمر باریک و سینه‌های بزرگ. صورتش از اونایی بود که فقط دماغش عملی بود ولی بقیه صورتش طبیعی خوشگل بود مخصوصا چشمای نافذش که دل آدمو میبره. همه این‌ها در یک نگاه بود و من فوری نگام رو فقط رو چشاش داشتم که فکر بد نکنه. البته بابک هم خوشتیپه خیلی شبیه حمید گودرزیه. بعد از تعارفات اولیه وارد ساختمون شدیم. یک حال و پذیرایی بزرگ و مجلل و آشپزخانه و یک اتاق پایین بود و یک پله‌های گرد چوبی به اتاق خوابهای بالا راه داشت. نشستیم و یه پذیرایی مختصری شروع شد همراه با گپ و گفت و معرفی همدیگه. یکم از خاطرات دانشجوییمون تعریف کردیم و خلاصه کم‌کم جو صمیمی‌تر شد. بابک انگار سورپرایز شده بود از دیدن بهار، انگار فقط خودش بلد بود زن خوشگل بگیره یه‌جورایی از نگاهش معلوم بود که توقع نداشت همچین زنی گیر منم بیاد واسه همین دیدم بدش نمیاد هرازگاهی یواشکی بهارو دید بزنه منم همین کارو برا مژگان زنش می‌کردم. استثنائا بخاطر همون حس رقابت از این دید زدنِ بابک بدم نمیومد که تیپ و قیافه بهارو خوب برانداز کنه تا ببینه نسبت به زن خودش چیزی کم نداره حتی شاید زیادم داره. اونم انگار همین حس رقابتو داشت تا اینکه بعد چند دقیقه دیدم جووووووووون یه خانم جیگر دیگه داره از پله‌ها با یک غرور خاصی میاد پایین. وقتی سلام کرد مژگان گفت: خواهرم مژده و بابک گفت: دوستم سروش و همسر محترمشون بهار خانم. با اومدن مژده جو یکم سنگینتر شد و احساس کردم مژده ازینکه مژگان و بابک با من و مخصوصاً بهار گرم گرفتن حسادت می‌کنه بنابراین سعی کردم مژده رو هم وارد صحبت بکنم اما بازم تاثیری نداشت. یکم گذشت دیدم بهار در یک فرصتی که تنها شدیم آروم گفت اگه میشه بریم من احساس معذب بودن می‌کنم. گفتم چرا؟ گفت احساس میکنم مژده از ما خوشش نمیاد مخصوصا وقتی بابک با من حرف میزنه اخماش تو هم میره انگار جای اونو اشغال کردیم. گفتم آره متوجه شدم. واسه همین ما گفتیم بهتره مزاحم نشیم و بریم هتل. گفتن نه!!! اصلاً امکان نداره و باید حتماً بمونین. باز دیدم مژگان هم اصرار داره دیگه خیالم راحت شد. بابک گفت نگران نباشین ما مهمون راه دور زیاد داشتیم عادیه برامون اصلا یه کلید هم میدم بهتون اگه ما بودیم نبودیم خودتون بتونین بیاین برین. حالام برین تو اتاق مخصوص مهمان مستقر بشین و لباس راحتی بپوشین و بیاین پایین که با هم یک شامی بزنیم. از پله‌ها که رفتیم بالا یه حال کوچک بود که به کل پذیرایی پایین و کمی از آشپزخونه اشراف داشت. بعد می‌پیچید سمت راست که یک راهرو بود. بالا ۴ تا اتاق خواب داشت که یک اتاق خواب بزرگ و یک سرویس بهداشتی در سمت راست بود، در سمت چپ ۳ تا اتاق خواب متوسط بود که هر سه تاشون به یک بالکن بزرگ مشترک منتهی می‌شد. اتاق بزرگ سمت راست مال بابک و مژگان بود. ما سمت چپ توی اتاق دوم که اتاق مهمان بود مستقر شدیم. اتاق اول اتاق دخترشون بود که با مژده و دخترش اونجا می‌خوابیدن اتاق سوم رو هم بابک برا کارش گذاشته بود یعنی گفت خیلی وقتا خونه هستم و دوست و آشنا که مریض میشن زنگ می‌زنن و یک مشکل اورژانسی براشون پیش میاد که دیگه فرصتی نیست به خاطر یک نفر برم مطب و برگردم برای همین تو این اتاق امکانات معاینه ساده و یک تخت معاینه گذاشتم البته فقط برای مریض‌هایی که دوست و آشنا و مورد اعتماد هستن.
منو بهار و دخترمون لباسامونو تو اتاق عوض کردیم، بهار گفت جلو این دوستت چطور باشم؟ گفتم این اوکیه هرجور راحتی فقط شیک بپوش. در اصل تو ذهنم این بود که بهار رو بیشتر به رخ بابک بکشونم ولی به بهار نگفتم که پررو نشه. وقتی بهار از اتاق اومد بیرون متوجه نگاههای ریز بابک شدم و منم وقتی مژگان و مژده برای پذیرایی می‌رفتن میومدن یواشکی دید می‌زدم. با اینکه خواهر بودن و هر دو خوشگل و خوش اندام، چهرشون خیلی شبیه هم نبود ولی هیکلشون عین هم بود و هر دو پوست گندمی صاف و لطیف. فقط مژده حدود سه چهار سانتی بلندتر بود. هر دوشون از این‌هایی بودن که دو تا باسن گرد و قلمبه داشتن که موقع راه رفتن مثل توپ پایین بالا می‌پرید و سینه‌هاشونم گنده و سربالا بود.
این عکسا رو از نت پیدا کردم که هیکلش بسیار شبیه مژگانه چهرشم در همین مایه‌ها خوشگله:



اینم از نت پیدا کردم چهره و هیکلش بسیار شبیه بهاره، فقط بهار یه نمه سینه‌هاش بزرگتره و روناش یه ذره پرتره:


اما از پشت دقیقا شبیه این عکسه و مو نمیزنه:


و اینام از نت پیدا کردم بسیار شبیه مژده‌س:


(تاکید میکنم اینا هیچکدوم عکس خودشون نیست)
راستش برای هر دوشون راست کردم اگه خودشون پا میدادن امون نمیدادم ولی برای مژده دوست داشتم خودمم یه حرکتی رو شروع کنم.
اصلا از اولی که دیدارمون با اینا شروع شد یک جو بکن تو بین هممون حتی از طرف خانمها ایجاد شد (برخلاف اکثر مهمانی‌هایی که داشتیم) طوری که انگار به دلم نشست قراره اتفاقی بینمون بیفته و بوی یک سکس ممنوعه به مشام می رسید. مثلا همون اول که از ماشین پیاده شدم نگاه کشدار مژگان رو به قد و بالام حس کردم یا موقعی که مژده داشت به بهار دست میداد من میخ سینه‌های مژده شدم و یهو متوجه شدم مژگان با یه نیشخندی داره نگاهمو رصد میکنه… و چند مورد ریز دیگه.
کم‌کم بهار با مژگان احساس راحتی کرد و رفت کمکشون. بعد یه صحنه‌ای تصادفی پیش اومد خانما پشت سینک به ترتیب قد به ردیف اول بهار بعد مژده بعد مژگان کنار هم وایساده بودن پشت به ما با لباسای تنگ و شلوار های لی. منو بابک رو مبل نشسته بودیم. هیکل های سکسیشون مخصوصا رونهای پر و خوش تراش شود که به طرز هوس انگیزی به کونای برجسته شون ختم میشد و هر کدوم یه جور قشنگ بودن بدجور منو بابکو تحریک کرده بود ولی برا هم وانمود میکردیم بی‌تفاوتیم و برامون عادیه و ادا چشم پاکا رو درمیاوردیم. من یه لحظه آرزو کردم کاش میرفتم همونجوری از پشت سه تاشونو میکردم. یهو بهار برگشت و چشمش به نگاه بابک افتاد که رو کونش زوم بود، بهار یه لبخند خشکی به بابک زد ولی همون لبخند هم یک لوندی خاصی رو برای بابک جلوه کرد.
گذشت یه خورده خودمونی‌تر شدیم خانمها با هم هم صحبت شدن منوبابک هم کنار هم نشستیم شروع کردیم حرف‌های زمان مجردی. رومون باز شد من دیگه طاقت نیاوردم کم‌کم سر شوخی رو باز کردم گفتم: نون زیر کبابم که داری… و با نگاهم به مژده اشاره کردم. منتظر بودم عکس‌العملشو ببینم که ناراحت میشه یا نه، دیدم خندید و با توجه به اینکه یکم اخلاقای خاله زنکی داشت گفت: این خودش همه رو تشنه می‌بره لب آب و تشنه برمی‌گردونه. گفتم چرا اینقدر مغروره؟ گفت این هر زنی رو ببینه از خودش سرتره فاز برمیداره. (ته دلم یه جوری شد که بابک اشاره کرد بهار از مژده سرتره) بعد گفت شما به دل نگیرین مخصوصا خانمت. گفتم چرا با شما زندگی میکنه؟ مطلقه است؟ گفت نه بابا شوهر داره شوهرشم خیلی خوشتیپه ولی شغلش طوریه که دو هفته شهرستان کار می‌کنه و یک هفته مرخصی. مرد زحمتکش و خوبیه که اینو تحمل میکنه. منتها چون خونشون ویلاییه مژده شبا می‌ترسه با دخترش تنها بخوابه فقط صبح ها میره تا عصر هستن باز شب میاد اینجا. خیلی حسوده حتی با خواهرش با اینکه همو دوست دارن یک حسادتی به مژگان داره حتی به من!!!، خیلی دلش می‌خواد که من دنبال کونش باشم و اونم ناز کنه، نه اینکه بهم پا بده، فقط من بشم خاطرخواهش و اون ناز کنه، اولش فکر میکردم میده، یه مدت دنبالش بودم جنده خانم پا نداد از طرفی اگه زیاده‌روی می‌کردم ممکن بود به مژگان بگه. خودش یه مدتی با یکی از همکارام رابطه داشت و هفته‌هایی که شوهرش نبود می‌رفت خونشون ترتیبشو می‌داد البته نه همکارم می‌دونست که این خواهر زن منه و نه این می‌دونست که اون همکار منه. من بعدا اینو از یکی از دوستای واسط شنیدم. بعد از یه چند ماهی زن طرف متوجه میشه فوری با این کات می‌کنه ولی با این وجود برا من ادا تنگا رو در میاره و ناز میکنه. نقطه ضعفش اینه که دوست داره تو جمع مورد توجه باشه مثلا من بین همه زن‌های دور و برم فقط با اون بگم بخندم…
من گفتم آها دیدم از سر شب که ما اومدیم یه جوری بود بهار هم اینو فهمید. بابک گفت: آره نگاه به خوشگلیش نکن اخلاقش گوهه، اون دید من به خانومت زیاد توجه می‌کنم حسودی کرد دوست داشت جلوی شما با اون حرف بزنم و ازش تعریف کنم منم اینجور موقع‌ها می‌رینم بهش. نه اینکه توهین کنم بهش، نه! فقط بی‌توجهی و پشم حساب کردنش.
اینا رو که بابک گفت بطور جدی راست شدم رو مژده و تصمیم گرفتم از این نقطه ضعفش نهایت استفاده رو ببرم و مخشو بزنم. موقع خوردن شام من حواسم شش دانگ به همه مخصوصاً مژده بود سعی می‌کردم هم بیشتر باهاش صحبت کنم و هم تعارف کنم. بابک هم برای اینکه لجشو در بیاره و یک جورایی تلافی کنه، ما مخصوصاً بهار رو خیلی تحویل گرفت. بعد از شام همه رفتیم نشستیم به گپ و گفت من سعی کردم از مژده سوال کنم از کاروبارش… از زندگیش… و اون به من (برخلاف بهار و بابک) بهتر جواب می‌داد شب اول تا همین حد صمیمی شدیم و رفتیم بخوابیم. دوشنبه شب بود موقع خواب بهار به من گفت از این زنیکه مژده اصلاً خوشم نمیاد حس خوبی بهش ندارم خیلی تحویلش نگیر. گفتم آره می‌دونم منم خوشم نمیاد منتها چون بابک خیلی باهاش بد رفتار می‌کنه و نمی‌خوام از وجود ما ناراحت باشه باهاش صحبت می‌کنم. بهار گفت اگه میشه امشبو بخوابیم فردا بریم دیگه دوست ندارم اینجا مزاحمشون بشم. من گفتم فقط به خاطر اینه؟! گفت نه اون دختره از خود راضی مهم نیست مهم خود دوستته و خانمش. اون مژده که صاحبخانه نیست. گفتم پس چی؟ گفت خب دوستت خیلی مهربونن من خجالت می‌کشم و شاید نتونم جبران کنم. گفتم اگه به خاطر اینه که خیالت راحت بابکو می‌شناسم تو این چیزا خیلی لارجه. بعد گفتم نکنه بابک یا مژگان حرفی یا کنایه‌ای بهت گفتن ناراحت شدی؟ گفت نه! نه!.. برعکس اتفاقاً چون خیلی محبت دارن مخصوصاً بابک احساس شرمندگی دارم. داشتیم حرف میزدیم ولی بخاطر همون جو بکن تو که بینمون بود من شدیدا راست بودم. یهو دست بهار به کیرم خورد گفت تو چرا اینقدر راستی؟ حس کردم خودشم دست کمی از من نداره چون سریع گرفتش و مالوند. میدونستم تو سفر حشری میشه. منم انگار جرقه‌ای بود که آتیشم روشن شد اونم افتاد به جون کیرم و شروع کرد خوردنش. بعد فوری بغلش کردم افتادم به جونش مثل وحشیا لباساشو کندم دیدم خیس خیسه، دمرش کردم کون خوشگلشو باز کردم و فوری از پشت گذاشتم تو کسش هنوز تازه داشتم تلمبه می‌زدم که یهو یاد مژده افتادم که به اون همکار بابک چه کس و کونی می‌داده و طرف چه حالی می‌کرده با این جیگر. با این فکرا خیلی فوری آبم اومد و ارضا شدم فوری کشیدم بیرون ریختم پشت کون بهار. کیرم خوابید و شروع کردم همینجوری به بهار ور رفتن تا اونم ارضا بشه. اون هنوز تو اوج بود ولی وقتی که دید کیرم خوابیده و بلند نمی‌شه یکم ضد حال خورد و گفت ولش کن اینجوری به من حال نمیده برو خودتو بشور. من با دستمال کون و کمرشو تمیز کردم و اومدم توی حال که برم دستشویی خودمو بشورم. وقتی خودمو شستم تا از دستشویی اومدم بیرون یهو دیدم مژگان با یک شلوارک و سوتین درست پشت در بود و متوجه نشده بود که من توی دستشوییم. قشنگ تابلو بود که اونا هم داشتن سکس میکردن و مژگان می‌خواست بیاد فوری خودشو بشوره ولی نمی‌دونم چرا با اینکه تو اتاقشون سرویس داشتن می‌خواست بیاد اونجا بشوره. تا چشمون به هم افتاد یهو یه جیغی خواست بکشه که خودش فوری دستشو گذاشت رو دهنش و جیغشو خفه کرد و سریع خودشو عقب کشید یعنی نزدیک بود اصلاً بیاد تو سینه‌هام. چشمم به سینه‌های خوش فرم و سر بالاش افتاد که به زور تو سوتین جا شده بود و چاک سینه هوس انگیزی داشت. یه لحظه جفتمون خشکمون زد اما بعدش ناخودآگاه یه لبخندی رو لبای جفتمون نشست. مژگان سریع عذرخواهی کرد و برگشت تو اتاق. اووووف از پشت هیکلش تو اون شلوارک و سوتین واقعا سکسی شده بود از جلو یه جور از عقب یه جور مخصوصا که موقع برگشت تو اتاق باسنش مثل توپ بالا پایین میپرید. منم رفتم تو اتاق دوباره انقدر حشری شدم که کیرم راست شد و رفتم سراغ بهار. بهار تعجب کرده بود که من انقدر یهو تحریک شدم ولی هیچی بهش نگفتم چی دیدم اما پریدم به جونش. بهار که دید کیرم راست شده دوباره جون گرفت و حشری شد. این بار به پشت خوابوندمش و از جلو گذاشتم تو کسش و شروع کردم تلمبه زدن که بتونم سینه‌هاشو بمالم و بخورم همش سینه‌های مژگان تو ذهنم بود اگرچه سینه‌های بهارم عالی بودن. بعد با حالت شیطونی به بهار گفتم به نظرت اینام دارن سکس می‌کنن؟ بهار که همینجوریش داشت اوج می گرفت با این حرفم وحشی‌تر شد و گفت بکن لعنتی بکن و همونجا ارضا شد. قشنگ معلوم بود اونم داشته سکس اونا رو تصور میکرده ولی بروز نمیداد. تلمبه زدنمو قطع نکردم تا خودمم ارضا بشم اما هر کار کردم دیگه نشدم دوباره از پوزیشن‌های دیگه تلاش کردم اما نشدم. آب زیادی ازم خارج شده بود و ارضا نمیشدم. تمومش کردم دوباره رفتم خودمو شستم و بعد گرفتیم خوابیدیم ولی همش تو فکر اون صحنه بودم که با سینه‌هاش میخواست بیاد تو بغلم.
فردا صبح که بیدار شدم نیتم این بود وقتی با مژگان چشم تو چشم شدیم یک لبخند معنی‌داری بزنم و این راز کوچیک بهونه‌ای باشه برای مخ زنی، ولی مژگان طوری واکنش نشون داد که روم نشد دیگه ادامه بدم. بعدش به محل سمینار رفتم. بابک بیمارستان رفت و عصرا مطبش میرفت. مژگانم رفت محل کارش. مژگان کارمند شهرداری اون شهر بود و ظاهرا پست مهمی هم تو شهرداری داشت. مژده هم بیکار بود و با بچش رفت خونشون. بهار تنها خونه موند با دو تا بچه‌ها که تقریباً هم سن هم بودن مواظبشون بود و باهاشون بازی کرد. عصر که از راه رسیدم بابک هنوز مطبش بود مژگان و مژده با بهار صحبت می‌کردن من رفتم داخل اتاق که راحت باشن ولی گفتن بیا بشین چایی دم کردیم دور هم چایی بخوریم تا بابک هم بیاد. منم از خدا خواسته رفتم تو جمعشون تا سرنخی بگیرم. مژگان انگار هیچ اتفاقی نیفتاده اما مژده به تلافی بابک احساس کردم بدش نمیاد با من لاس بزنه دیگه وقتش بود که یک جایی تنها به بهانه‌ای گیرش بیارم تا بتونم برم رو مخش یا لااقل شمارشو داشته باشم اما فرصت نمی‌شد. منتظر شدم بابک بیاد تا غیرمستقیم از زیر زبونش بکشم. بابک که اومد دو نفری رفتیم رو تختی که کنار حیاط شبیه آلاچیق بود نشستیم به صحبت کردن. از حرفای بابک فهمیدم مژده ازینایی که تا نصف شب بیداره و تو گوشیشه بعد میاد پایین فیلم می‌بینه تا خوابش ببره. سر شب بود نشستیم اول دورهمی که هرکی از صبح چیکار کرده. موقع شام موضوع صحبتمون ارتباط با قوم و خویشانم بود اینجا یک بحثی پیش اومد اختلاف افتاد بین بابک از یک طرف، و مژگان و مژده از طرف دیگه. اتفاقاً اینجا من طرف بابکو گرفتم اما در عمل موقع غذا خوردن یکسره هوای مژده رو داشتم مژده‌ که یکم روش باز شده بود به حالت شوخی گفت نه دیگه… شما برین هوای همون دوستتونو داشته باشین. احساس کردم یه جورایی داره خودشو برای من لوس می‌کنه. این صحنه خوب بود از این لحاظ که بابک و مژگان و بهار به من شک نکنن. بجاش در یک فرصتی که بقیه حواسشون نبود یه جورایی ناز مژده رو کشیدم و بهش گفتم شما روی چشم من جا دارید. اونم انگار دلش خواست. سه‌شنبه شب بود آخر شب موقع خوابیدن دوباره بهار گفت کاش می‌شد بریم این مژده خیلی رو مخه از عصری ادا اطوارش خیلی بود برام، از این طرفم دوستت خیلی به زحمت افتاده من گفتم ولش کن مژده رو، اون خودش مهمونه. دوباره حین حرف زدن جفتمون تو بغل هم بودیم انگار دوباره حشری شدیم حتی ببشتر از دیشب و یه سکس جانانه دیگه کردیم ولی بدون حاشیه. بعد که تموم کردیم دیدم بهار خوابش برده. وقتی خوابید پاورچین اومدم توی پذیرایی نشستم منتظر مژده. یه نیم ساعتی گذشت دیدم اومد پایین گفت شما هم بیدارین؟ گفتم آره جابجا شدم خوابم نمی‌بره. بهترین فرصت بود برای مخ زدن نهایی. گفتم چرا سر میز ناراحت شدین؟ گفت از شما دیگه توقع نداشتم به این جنتلمنی به این خوبی طرف بابکو بگیرین. گفتم دوست داشتین طرف شما رو بگیرم؟ گفت چرا که نه؟ گفتم رو چی حساب؟ گفت می‌بینین که بابک چقدر مغروره؟ گفتم شما هم کم مغرور نیستی. گفت من برای بابک مغرورم، برای شما نه! پس مشکل از بابکه نه من! گفتم برای بهار هم مغروریاااا! گفت مگه چیزی گفته؟ گفتم نه خودم حس کردم. گفت خب نباشم؟ گفتم چرا باید باشی؟ گفت چراشو خودت باید بگی؟ اینجا با این حرفاش به من میخواست بفهمونه که: من از زنت خوشگلترم و تو باید بیشتر از زنت به من توجه کنی. همینطور که رو مبل اونوری نشسته بود من به بهانه اینکه باید آروم تر صحبت کنیم بلند شدم رفتم کنارش نشستم آروم و حالت نجوا طور گفتم قبول دارم که تو از خیلیا سرتری و بعضیا قدرتو نمیدونن… ادامه دادم: آدما گاهی لیاقتشون خیلی زیاده اما تو جایگاهی که هستن لیاقتشون به چشم نمیاد، باید تو جایگاه خودشون قرار بگیرن. احساس کردم یکم آروم شد… یک سکوتی بینمون ایجاد شد و ترجیح دادم سکوته بمونه تا فضا عاشقانه‌تر بشه. در اون لحظه احساس کردم میتونم دستشو بگیرم ولی نگرفتم تا احساس امنیت بیشتری بکنه. یه لحظه به خودمون اومدیم دیدیم حالت عاشقانه کنار هم نشستیم. تو یک موقعیت پر ریسکی بودیم هر لحظه ممکن بود بقیه از اتاق بیان بیرون مخصوصاً که بهار وقتی جایی غیر از جای خودش باشه بدخوابه. مژده یه نگاه به بالا کرد و یه خورده ازم فاصله گرفت منم دیدم به ریسکش نمی‌ارزه بیشتر از این ادامه ندادم اما برا مخ زدن آماده شده بود، یک شب بخیر گفتم و اومدم بالا بخوابم. داشتم به این فکر میکردم این مغروره ولی قلق داره و چون بابکم مغروره نمیتونن با هم کنار بیان.
صبح چهارشنبه که بیدار شدیم دور میز صبحانه بودیم اولش هممون تو خودمون بودیم بعد بابک یکم چرت و پرت میگفت میخندیدیم. یه لحظه پام زیر میز به پای بهار خورد که کنارم بود. یهو شیطنت اومد سراغم و مثلا اتفاقی پامو چسبوندم به پای مژده که روبروم بود ببینم چه واکنشی نشون میده. ناخودآگاه پاشو کشید ولی نامحسوس سرشو خم کرد زیرچشمی نگاه کرد ببینه پای کیه. دوباره پاشو دراز کرد ولی نه اندازه‌ای که بچسبه به پام. منم پررو بازی در آوردم دوباره پامو چسبوندم به پاش اینبار پاشو عقب نکشید. یه نگاش کردم و یه لبخندی زدم. اون لبخند نزد ولی پاشم نکشید. من دیگه برام مسجل شد داره پا میده. بهار داشت منو نگاه میکرد منم برا رد گم کنی فوری مژگانو نگاه کردم و یه لبخند مصنوعی بهش زدم همراه با تشکر برای زحماتش. بعد فوری پامو عقب کشیدم. بعدم همه پاشدیم رفتیم دنبال کارمون. من با انرژی مضاعف سمینار رفتم عصری که برمیگشتم داشتم به مژده فکر میکردم که با توجه به این رفتاراش دیشب باید همونجا که موقعیت بود دستشو میگرفتم و یکم فضا رو سکسی میکردم و می بردمش تو اتاق کنار آشپزخونه (اون یک اتاق دم دستی بود و فقط یک تخت یک نفره داشت). رسیدم خونه دیدم بابک هنوز نیومده و خانم‌ها با هم نشستن صحبت می‌کنند احساس کردم بهار سرماخوردگیش هنوز خوب نشده بود و مریض به نظر میرسید. دوباره رفتم تو جمعشون نشستم و منتظر فرصتی بودم که با مژده حرفی بزنم نگاه‌هاش با نگاه‌های روزای قبل فرق داشت ولی سعی می‌کردیم جلوی جمع طبیعی رفتار کنیم یکم که گذشت بابک رسید رفت تو حیاط منم رفتم تو مرتب کاری کمکش کردم. دیدم اونم شنگوله گفتم چه خبر؟ گفت جالبه از وقتی که شما اومدین با توجه به اینکه تو بحث‌ها بیشتر با مژگان و مخصوصاً با خانم تو صحبت می‌کنم مژده بیشتر می‌خواد خودنمایی بکنه و خودشو به من نشون بده. ببینم دوباره از همین حربه می‌تونم بهش نفوذ کنم…! من اینجا به بابک نگفتم که روش راستم یه جورایی روی خوش نشون نمی‌داد هم چون میزبان بود و هم نمی‌خواست از طرف دوست خودش که من بودم آبروریزی بشه.
با بهار تنها شدم، گفت امشب دیگه بریم خیلی مزاحم اینا شدیم من دیگه روم نمیشه اینا با داشتن کار و گرفتاری برای ما بشور و بساب بکنن سرماخوردگیم کامل خوب نشده امشب بریم هتل و سر راه آمپولمو بزنم باید دیشب هم می‌زدم که نزدم. من که دیدم کار مژده رو تا این مرحله رسوندم نمیخواستم حرف بهار رو قبول کنم از طرفی بهار اصرارش خیلی بیش از حد بود گفتم راستشو بگو فقط به خاطر اونه یا چیز دیگه‌ای هست؟ با حالت کلافگی گفت نه بریم خسته شدم… باز حس کردم یک چیز دیگه‌ای هست که مثل همیشه رمزآلود برخورد می‌کنه. نتونستم حرفشو رد کنم. این بار قبول کردم که همون لحظه بابک رسید. همونجا جلوی جمع حرف بهارو مطرح کردم که بقیه جوابشو بدن. مژگان گفت نه بابا کجا می‌خواید برید هنوز یک روز دیگه از سمینار مونده. بعدم ما اینجا دکتر داریم (اشاره کرد به بابک) تو می‌خوای بری درمانگاه آمپولتو بزنی؟ من یهو یه جوری شدم که بابک آمپول بهارو بزنه. عصبی شده بودم اما یکم فکر کردم و خودمو به زور قانع کردم که حالا یه گوشه کمرشو می‌بینه دیگه همینجوری بهار لباسش کوتاه هست حالا یه ذره پایین‌تر بعدم اینقدر واسه دوست و آشنا زده عادیه براش. بابک گفت من اینجا باشم بعد شما برین هتل؟ بعدم آنتی بیوتیک رو باید به موقع زد. مژگان مثلا یواشکی و با اون حالت شوخیهای زنانه به بهار گفت نگران نباش این بابک من دستش سبکه. دیگه ما موندیم همچنان و من فردا آخرین روز سمینارم بود و قرار شد پس فردا جمعه صبح زود از خونشون راه بیفتیم. بعدش قرار شد بهار برای تزریق آماده بشه رفت وارد اتاق شد بابک هم رفت. من یک جوری شده بودم حس بدی داشتم که بابک یه گوشه از باسن زنمو می‌بینه چون تا حالا دست هیچکس بهش نخورده بود. مژگان هم دنبالشون رفت تو اتاق ولی اینورِ پاراوان بود. (پاراوان همون پرده‌های سفید تاشوی سیار تو مطب هست) ظاهرا مژگان اینکارو واسه همه مریضای خانم میکنه که حس امنیت بده بهشون ولی باز به خاطر حفظ حریم خصوصی همیشه اینور پاراوان می‌مونه و هیچوقت بالاسرشون نمیره. منم می‌تونستم برم حتی بالاسرشون باشم ولی حس اینکه بابک جلوی چش خودم نصف کون زنمو ببینه غیرتیم میکرد. یهو یک فکری به ذهنم اومد تخت معاینه سمت پنجره و موازی با اون بود و از بالکن راحت دیده میشد. تخت یک متر از پنجره فاصله داشت، بعد از اون هم بلافاصله پاراوان بود که چسبیده بود به تخت. من فوری رفتم اتاق مهمان و از اونجا رفتم رو بالکن بعد آروم رفتم پشت پنجرهء اتاق معاینه که از اونجا ببینم چه اتفاقی می‌افته چون هوا تاریک بود و اتاق کاملاً روشن، راحت داخلش دیده میشد و برعکس اونا منو نمیدیدن. پرده‌‌ی پشت پنجره تا نصفه کشیده شده بود که از یک گوشه پرده آروم نگاه کردم. حدود دو متر فقط ازشون فاصله داشتم و پنجره هم باز بود صداشون واضح میومد. بهار خجالت میکشید اما بابک یه شوخی کرد سه تاشون خندیدن. بهار دمر دراز کشید و چون روی آرنجاش بود گودی کمر و برجستگی کونش نگاههای بابک رو محو خودش کرده بود مخصوصا که شلوار جین کون خانما رو گنده‌تر و خوشفرم‌تر نشون میده و حالا بابک با خیال راحت میتونست تمام زوایای کون و رون و کمر بهار رو با نگاهش بخوره. واسه همین بیشتر از اینکه حواسش به کارش باشه محو تماشای هیکل اون شده بود. سر بهار سمت راست بود و پاهاش سمت چپ و صورتش به جلو بود و روش نمیشد روشو برگردونه سمت بابک. من تقریبا تو راستای سر بهار بودم بابک هم کنار زانوهاش یکم کج وایساده بود و نیمرخ رو میدیدم. در این لحظه مژگان گوشیش زنگ خورد تلفنشو جواب داد و گرم صحبت شد و صحبت کنان رفت بیرون و بی‌اختیار در اتاقو هم بست. بابک یه نگاه فوری به در کرد و بعد سرنگو آماده کرد سرشو چرخوند سمت بهار گفت اول کدوم طرفو بزنم؟ بهار گفت این طرفو بزنین و باسن سمت راستی که سمت بابک بود رو نشون داد. بابک گفت: اکی پس لطفا یه ذره لباستونو بدین پایین. بهار کونشو یکم داد بالا دستاشو رد کرد دکمه و زیپ شلوارشو باز کرد و یه طرف شلوارشو داد پایین. شورت قرمزش معلوم شد ولی شلواره بخاطر تنگی بازم مزاحم کار بود بابک گفت یه ذره پایین تر لطفا! بهار یکم کونشو داد بالا و یه زور دیگه زد ولی چون شلواره کشی بود و از طرفی یهویی از برجستگی کونش رد شد، عین فنر در رفت و عملا سر خورد رفت پایین تر تا زیر باسن سمت راستیش. شورتش هفتی بود و قسمت پایین و سمت راست باسنش دیده میشد. بعد لبه شورتشو یکم داد پایین تا واسه تزریق آماده بشه اما چون شورتشم تنگ بود و گردی کونش مخصوصا تو اون نقطه زیاد بود دوباره برگشت حالت اولش. یه بار دیگم این کار تکرار شد بابک داشت نگاه میکرد. بهار دوباره همین کارو کرد ولی اینبار بابک فوری پنبه رو گذاشت تا لبه شورتش سر نخوره. بابک بعد از ضدعفونی که خواست پنبه رو برداره برای اینکه شورتش دوباره سر نخوره با انگشتای دست دیگش لبه شورتو گرفت و دو سه سانت دیگه داد پایینتر و نگهداشت. قشنگ متوجه شدم بهار موقعی که انگشتای بابک با سطح پوست باسنش تماس پیدا کرد انگار بدنش مورمور شد و خودشو جمع کرد مخصوصا که دیدم عضلات کونش یهو منقبض و منبسط شد و انگشتای پاشو جمع کرد. انگار داشت در برابر یه لذت مقاومت میکرد که خودشو کنترل کنه. بابک لبه شورت بهارو همچنان نگه داشته بود و به همون هوا انگشتاش روی پوست لطیف کون بهار مونده بود که قطعا براش لذت‌بخش بود. میدونستم که بهار هم ازین مدل لمس چقدر لذت میبره و بجاش من داشتم حرص میخوردم که دِ یالا زود تمومش کن دیگه… بابک سرنگ که دست دیگش بود فوری با دندون درپوش سرنگ رو جدا کرد و سوزنو گذاشت روی پوست و تزریق کرد بهار یه لحظه درد کشید و اخم کرد و عضلات کونشو منقبض کرد. بابک گفت: شل کنین لطفا. بهار شل کرد بابک سرنگ رو کشید بیرون پنبه رو گذاشت و یه ذره بیشتر از حالت عادی نگهداشت بعد از بهار خواست با انگشتش نگهش داره. از این کارش خوشم نیومد. بهار انگشتشو گذاشت رو پنبه. سرنگ دوم آماده بود. بهار با دست چپش لبه سمت چپ شلوارشو که یه ذره پایین اومده بود پایینتر داد و چون سمت راستیه تا زیر باسنش پایین اومده بود این ورم خودبخود سر خورد تا زیر باسن اومد پایین. دیگه الان کون بهار تو یک شورت قرمز هفتی خیلی کوتاه (دقیقا مدل شورت زیر) کاملا از تو شلوارش افتاده بود بیرون و حجم زیادی از قسمتهای کنار و پایین هر دو باسنش و کمی از روناش تو معرض دید بابک بود.


یه لحظه دیدم بابک دستشو گذاشت رو کیرش و فهمیدم شدیدا راست کرده و داشت تو شلوارکش درستش می کرد که تابلو نشه. بهار گفت چقدر سرده اینجا… ازین پنجره چه بادی میاد… میشه لطف کنین ببندینش؟ من فوری خودمو کشیدم کنار. بابک چرخید سمت پنجره ولی منو ندید. پنجره رو بست و چون دوجداره بود متاسفانه صداشون دیگه واضح شنیده نمیشد. بابک رفت سراغ اون یکی باسن. بهار با دست دیگش لبه شورت سمت باسن چپشو دوباره همون اندازه کشید پایین اما چون این طرفشم هنوز یه ذره پایین بود باعث شد یه دو سانتی از درز کونش دیده بشه ولی تا ولش کرد مثل قبلی دوباره برگشت سر جاش. اینجا بابک یک لحظه نمیدونم به بهار چی گفت… انگار داشت یه مساله‌ای رو بهش توضیح میداد و اونو قانع میکرد که دیدم بهار با مکث و اکراه یکم کونشو داد بالا و خودش شورتشو کامل تا ۵ سانت زیر باسنش کشید پایین ولی شرم و خجالت تو صورتش معلوم بود و مشخص بود معذبه ازینکه تو رودروایسی قبول کرده. من داشتم خودمو میخوردم که این کارش چه دلیلی داشت. اما اونور، چشم‌های بابک از شهوت داشت برق می‌زد. یه کون بلوری تپل و برجسته با پوستی لطیف جلو چشماش ظاهر شده بود. (دقیقا کون لخت بهار شبیه و اندازه این عکسه از همه لحاظ)


مخصوصا که بهار اومد رو آرنجش و گودی کمر و برجستگی کونش حسابی نمایان شد. بابک پنبه رو گذاشت رو اون یکی باسن تا محل تزریق رو ضدعفونی کنه. در این لحظه مژگان که همچنان داشت با گوشیش حرف میزد وارد اتاق شد و اونور پاراوان داشت قدم میزد. بهار انگار معذب و نگران شد که نکنه مژگان بیاد اینور و اونو کون لخت جلو شوهرش ببینه اما وقتی خونسردی بابکو تو کارش دید بی‌حرکت موند تا بابک کارشو بکنه. من نمی‌دونم منی که این همه حساس بودم زنم کجا چی بپوشه چرا الان زنم کون لخت در معرض دید دوستم خوابیده بود و او داشت با لذت نگاه می‌کرد و من بی‌حرکت منتظر بودم ببینم تا کجا ختم میشه.
بابک دوباره پنبه الکی زد و سرنگ رو گذاشت روی پوست و تزریق کرد. دوباره بهار باسنش منقبض و منبسط شد. بعد سوزنو کشید بیرون و پنبه رو گذاشت محل تزریق و این بار خودش با دست نگه داشت. در این لحظه مژگان دوباره همونطور که با تلفن داشت صحبت میکرد رفت بیرون و باز در اتاقو بست. بابک یک مقدار نقطه تزریق رو با پنبه ماساژ داد. انگار دلش میخواست بیشتر از این کارو کش بده اما دیگه انگار بهانه‌ای برای دستمالی بیشتر نبود واسه همین مجبور شد دستشو برداره و گفت تمومه. بهارم از لب خوانیش متوجه شدم تشکر کرد. من خیالم راحت شد که بابک دیگه حرکت اضافه‌ای نکرد ولی دیدم نرفت اونورِ پاراوان و وایساده بِروبر بهارو نگاه میکنه و داشت باهاش حرف میزد. من فکر کردم الان بهار از خجالت فوری شلوارشو میکشه بالا و خودشو سریع جمع و جور میکنه ولی بهار عجیب بود با اینکه دید بابک داره نگاش میکنه اول خیلی خونسرد همونطور کون لخت پشت به بابک پاشد رو زانوهاش وایساد و خیلی ریلکس اول شورت و بعدم شلوارشو کشید بالا. فقط یکم پشتشو کرد به بابک که کسشو نبینه ولی وقتی زانوهاشو خم کرده بود که پاشه و همینطور وقتی خم شد شورتشو بکشه بالا، تمام زوایای کونش و حتی سوراخ کونشو بابک دید. از چهره بهار معلوم بود که انگار داشت با خودش میگفت دیگه حالا اینکه کونمو لخت دیده چه فرقی میکنه با عجله بپوشم یا راحت و انگار دیگه پیش بابک احساس راحتی می‌کرد و اونو محرم می‌دونست. بابک که این صحنه رو دید نمیدونم چی گفت که بهار خندش گرفت. بهار هم در جواب بابک یه چیزی گفت که بابکم خندید. بهار رو زانوهاش وایساده بود و داشت زیپ و دکمه شلوارشو می‌بست. در همون حین بابک دوباره داشت یه چیزی میگفت و حین حرفاش دیدم انگشتای دو دستشو از دو طرف گذاشت رو باسنای بهار درست رو دو تا نقطه تزریق و انگار داشت یه مطلبی رو توضیح میداد. بهار بی‌حرکت وایساده بود داشت گوش میداد اما بعد از چند ثانیه‌ای که حرفای بابک تموم شد به حرفاش خندید، خود بابکم خندید و انگشتاشو برداشت و همونطور که حرف میزد یه اسپنک آرومی زد زیر باسن بهار. بهارم یه چشمکی بهش زد و از تخت اومد پایین. خیلی عصبی و گیج شدم. این چه حرکتی بود دیگه آخه!!؟؟؟ کاری نمیتونستم تو اون لحظه بکنم دوست نداشتم بابک برا زنم راست باشه. با اون همه زحمت و پذیرایی که برا ما داشت ولی بدم اومد از این کاراش. از رفتار بهارم تعجب کردم نه به اینکه اون اول با اکراه و خجالت شورتشو کشید پایین و نه به این خونسردی آخرش. بهار داشت مجدد لباساشو مرتب میکرد که مژگان دوباره وارد اتاق شد و با لبخند گفت تموم شد؟ بهار گفت بله دستتون درد نکنه. منم فوری برگشتم رفتم پیش اونا خودمو عادی نشون دادم بابک گفت دارو حتما باید تو تایم خودش دریافت بشه وگرنه بدنو بهم میریزه واسه دز آخرشم که فردا ظهر ساعت ۱۲ هست من از بیمارستان یه لحظه مرخصی میگیرم میام میزنم. من فوری گفتم نه بابک جان چرا خودتو از کار بندازی یه لحظه میره درمانگاه میزنه. مژگان گفت نه بابا ما باشیم بعد شما برین پیش غریبه؟ بعد به شوخی گفت نکنه بد زد درد داشت؟ بهار گفت نه اختیار دارین خیلیم عالی زدن. معلوم میشه دستشون سبکه. من خیلی جدی گفتم نه اصلا بحث این حرفا نیست بهار بیکاره صبح میره میزنه میاد ولی بابک جان از کار میفته من راضی نیستم. گفتن هر جور راحتین و قرار شد بهار بره درمانگاه… گذشت و اون صحنه دوباره اومد تو ذهنم. اصلاً یک لحظه نمی‌تونستم فراموش کنم که بابک اون وسط چی گفت که بهار اینقدر ریلکس شد. هم اون اول که شورتشو کشید پایین، هم بعد که اسپنک زد و بهار بجای عصبی شدن بهش خندید و چشمک زد. هر چی بیشتر فکر میکردم گیج تر میشدم و در عین حال عصبی‌تر… باز یکم خودمو آروم کردم و گفتم شاید اون لحظه که دست زده زیر باسنش صرفا یه شوخی بوده بهارم خندیده، همین…
گذشت و با بابک رفتیم رو تخت حیاط استراحت کردن. خودمو عادی نشون دادم گفتم چه خبر چه کردی با نون زیر کبابه؟ بابک که خودش ختم روزگار بود فهمید من راست کردم رو مژده اصلا بهم آمار نمیداد و بحثو عوض میکرد. ولی کونکش خودش اگه حرکتی رو مژده میزد زود برام تعریف میکرد. یه جورایی بهم فهموند مژده اگرم قرار باشه پا بده سهم اونه و من پامو از گلیمم درازتر نکنم. منم چون مهمون بودم برا اینکه خیط نشه بحثو از طرف خودم ادامه ندادم. بعد ادامه داد: پسر همینکه من تو بحثا هوای شما رو دارم و به حرفای شما مخصوصا خانمت اهمیت میدم ولی اونو پشمم حساب نمیکنم عالی شده چون از حسادت هی میخواد خودشو به من ثابت کنه و دارم وسوسه میشم دوباره برم رو مخش و اینبار دیگه مخشو بزنم.
موقع شام شد و رفتیم سر میز. دوباره بحث های خانوادگی پیش اومد اما اینبار بحث به جاهای باریک کشید. بابک دیگه داشت زیاده روی میکرد تو تحقیر کردن مژده و کلا خانواده خانمش. اینبار من حق رو واقعا به مژده دادم و با اینکه اونم مغرور و گنده دماغ بود ولی دلم براش سوخت. معلوم بود فقط بخاطر خواهرش اونجا میاد و الکی نبود به بابک پا نمیداد. اما هر جور بود جروبحث با درایت مژگان جمع و تموم شد. چقدر این زن خانم بود و با شخصیت و با درایت. یک زن زندگی تمام عیار بود که علاوه بر خوشگلی و خوش اندامی اینقدر صبور و خانم بود. یه لحظه از خودم خجالت کشیدم از اینکه اولش فقط به چشم یک کُس نگاش میکردم. راستش اینجا من حسودیم شد از داشتن همچین زنی. الکی نبود تو شهرداری پست مدیریتی گرفته بود. کاملا معلوم بود که بار صبر و خردمندی خانواده رو به تنهایی به دوش میکشه چون از بابکی که من میشناختم شخصیتش عجول و خودخواه بود و البته خیلی هم شیطون. مژده هم که تو اوج بحث تو جای حساس حق رو بهش دادم چشماش یه برقی زد و انگار به دلش نشستم. رفتارش با من بازم بهتر شد. از درون کاملا خوشحال و شنگول بودم و همینطور که تو چشای خمار و صورت زیباش با مهربونی نگاه میکردم با خودم میگفتم امشب دیگه کردمت…
بعد از شام دوباره با بابک رو تخت حیاط تنها شدیم. گفتم پسر گند زدی که… گفت من اونو میشناسم وقتی تحقیرش میکنم بیشتر تلاش میکنه دلمو بدست بیاره ولی وقتی بهش بها میدم بیشتر خودشو برام چس میکنه چون بی‌جنبه‌ست. بعد یه خنده شیطونی کرد و گفت نگران نباش وجود شما و مخصوصا خانمت که تو سر اون میزنم خیلی داره منو به هدفم نزدیک میکنه. گفتم نمیدونم هر جور صلاح میدونی… گفت باور کن اینبار دیگه کردمش. گرم صحبت بودیم که دیدم بهار اومد بیرون و بعد اومد سمت ما و کنار من نشست. یه ۵ دقیقه‌ای که با بابک در مورد درختا وگلای تو حیاط صحبت کرد، برای اینکه از منظره گلها بیشتر لذت ببره پا شد دو سه قدمی رفت جلو لبه تخت و جلوی چشم ما وایساد. تيپش واقعا خیره کننده بود. یک بلوز مشکی تنگ و کوتاه پوشیده بود که سینه‌هاشو به زور تو خودش جا داده بود و دکمه‌هاش به زور بهم رسیده بودن و چاک سینه‌ش و سفیدی دور کمر و شکمش دیده میشد مخصوصا وقتی یه ذره خم میشد. یک ساپورت سفید تنگ هم پاش بود که حتی دقت میکردی شورتش دیده می‌شد. اصلاً یه جورایی بعد از آمپول زدنش جلوی بابک احساس راحتی و امنیت بیشتری می‌کرد. یک زنجیر طلا هم دور مچ پاهای سفیدش بود با اون دمپایی‌های نیم پاشنه حسابی سکسی بودنشو کامل کرده بود مخصوصا که نسیم خنک شهریور ماه لای موهای طلاییش می وزید و اونا رو میرقصوند. هیکل جنیفریش و رون و کون گندش تو اون ساپورت سفید حسابی می‌درخشید و بد جور جلو چشم بابک بود. زیرچشمی به بابک نگاه کردم دیدم خیره شده بود انگار داشت لذت میبرد از اینکه این کونو امروز لخت دیده و احتمالا داشت تجسم میکرد اون لحظات رو. بجاش من داشتم آب میشدم از این صحنه و احتمالا بابک هم داشت افسوس میخورد اگه فردام تزریق میشد چی میشد… بهار برخلاف همیشه که نگران نگاههای مردهای اطراف بود، اینجا بدون هیچ نگرانی کاملا خونسرد درست جلوی دید بابک وایستاده بود. انگار یه جورایی با خودش گفته این که کونمو لخت دیده دیگه حالا چه فرقی میکنه چش چرونی بکنه یا نه. بعد یکی دو تا سوال در مورد گلها از بابک کرد و دیگه اومد کنارم نشست.
موقع خواب احساس کردم بهار خیلی حشریه و یه جورایی غیرمستقیم داشت بهم میگفت بکن منو. بله حقم داشت با اون دستمالی‌ای که شده بود. خودمم به شدت حشری بودم ولی ازش دلخور بودم و از طرفی خودمو برا مژده نگه داشته بودم واسه همین محلش نمیدادم. آخر گفت چیه چرا کونتو کردی به من؟ بعد انگار که از شدت شهوت طاقتش تموم شده باشه کیرمو گرفت دستش و صداشو لوس کرد و با ناز گفت: من کیر میخوااااام. گفتم اینجا جاش نیست نمیشه خودمونو بشوریم. گفت بهانه نیار. با حالت بازپرسی گفتم تو چرا اینقدر حشری شدی؟ گفت میدونی که من تو مسافرت مست و حشری میشم. گفتم بله برا همون جلو بابک کونتو لخت کردی؟ یهو از جا پرید نشست گفت مگه تو بودی؟ الکی گفتم یه لحظه در باز بود رد میشدم دیدم ولی حسم بد شد فوری رفتم حالا نگفتی چرا لخت کردی؟؟ با لکنت گفت آخه شورتم خیلی تنگ بود مزاحم کارش بود بابک گفت اگه موقع تزریقِ این دارو، باسن تحت فشارِ لباس نباشه جذبش بیشتره و درد کمتر منم اولش گفتم نه همینجوری بزنین خوبه ولی گفت دکتر محرمه راحت باشین. منم برخلاف میلم کشیدم پایین. (دلیلش خیلی کسشعری بود هرچند همینم مطمئن نیستم که آیا واقعا اون بابک ۷ خط به بهار همچین حرفی گفته که کون لخت بهارو ببینه یا اصلا بابک چیز دیگه گفته و بهار واقعیتو نمیگه بخاطر مرموز بودنش) با حالت عصبی گفتم من جلو بابک خورد شدم که کون لخت زنمو دیده. گفت سروش باز شروع کردی این کاراتو؟؟؟ ول کن منو… اون روزی صدتا ازینا می‌بینه… اصلا نخواستم بابا … منکه میگم اینجا معذب و شرمنده‌ام ازشون بریم هتل، تو میگی نه دوستمه اشکالی نداره. گفتم پس دوباره تاکید می‌کنم واسه فردا خودت میری یه درمانگاه نزدیک، یه دیقه تزریق میکنی میای که هم اون از کار نیفته و هم خوشم نمیاد دوباره جلوش لخت شی. گفت باشه میرم ولی اونکه کونمو لخت دیده حالا چه یک بار چه دو بار. گفتم تو هم مثل اینکه یه چیزیت میشه هاااا. (با خودم گفتم پس احتمالا عصری هم با همین منطقش بعد از اینکه تزریقش تموم شده شلوارشو دیر کشیده بالا با خودش گفته بابک که کونمو لخت دیده حالا چه فوری بکشم بالا چه ریلکس) بعد گفت: نه منکه میرم درمانگاه ولی واسه اون فرقی نداره. گفتم همینی که من میگم… حالا از کار افتادگی بابک هیچ، دوست داری منم کون مژگانو لخت ببینم؟ بابک دوست داره من کون زنشو لخت ببینم؟ در حالی که اون سوراخ کونتم دیده… گفت باشه بابا چشم میرم درمونگاه. بعد گفتم: فقط تزریق کرد؟ دستمالی‌ای چیزی نکرد؟ با حالت کلافگی گفت نه بخدا سروش اون روزی صد نفرو معاینه میکنه عادیه براش ولم کن. گفتم ولی اون صد نفر به خوشگلی تو نمی‌رسن پس تو براش عادی نیستی. بهار این قسمتشو که بابک اسپنک زده بود زیر باسنش رو سانسور کرد البته دست خودش نبود و بیشتر از ترس من سانسور کرد چون میدونست ممکنه حسابی قاطی کنم و آبروریزی کنم. دیگه خودمو بخواب زدم تا بخوابه و برم پایین…
چهارشنبه شب بود و ساعت حدود یک نصف شب دیگه مطمئن شدم بهار خواب خوابه. آروم از تخت اومدم پایین و درو باز کردم از پله‌ها اومدم پایین دیدم مژده نشسته انگار اونم منتظر این لحظه بود که من بیام. اولش صحبتمون خیلی رسمی شروع شد گفتم شما هر شب بیدارین این موقع گفت آره عادت دارم فیلم ببینم گفتم آره سرگرمی خوبیه برای فراموش کردن مشکلات مخصوصاً که امشب خیلی ناراحت شدی. اینو که گفتم انگار منتظر این حرفم بود گفت آره واقعاً شما درک و شعورتون خیلی بالاتر از این دوستتونه. (این حرفامون همه با حالت پچ پچ بود) پاشدم رفتم رو مبل کنارش نشستم که صدا نره بالا گفتم اختیار دارین من همیشه طرف حق رو می‌گیرم فرقی نمی‌کنه به نفعم باشه یا به ضررم گفت شما خیلی آقایین. دیدم وقتشه دستمو گذاشتم رو دستش. دستمو فشرد تو دلم گفتم جوووون! تمومه! خودمو بهش نزدیک تر کردم طوری که از بغل بهش چسبیدم خودشو عقب نکشید بعد چند لحظه که همونطور بودیم دستشو آوردم بالا و آروم پشت دستشو یه بوسه زدم خیلی حال کرد از این کارم و یه جورایی سرشو گذاشت رو شونه‌م اما فوری سرشو برداشت و به حالت استرس به راهروی بالا نگاه کرد منظورشو فهمیدم بلند شدم دستشو گرفتم آروم گفتم بریم تو اتاق صحبت کنیم اینجا وجهه خوبی نداره. پاشد اومد در حالی که دستامون تو هم بود وقتی رسیدیم اومدیم تو اتاق نشستیم لبه تخت. هر دو ساکت بودیم گفت کاش رفیقت مثل خودت بود. گفتم اون تو دلش هیچی نداره هرچی هست ظاهرشه. گفت یعنی چی هر کی هر کار می‌کنه میگن تو دلش هیچی نیست ظاهرشه؟ من قبول ندارم این حرفو. آدما هرچی تو دلشون هست تو ظاهرشون نشون میدن. گفتم متاسفم برای این شرایط. دوباره سرشو گذاشت رو شونم. دیدم شرایط مهیاست و ممکنه موقعیت از دست بره، دست دیگمو رد کردم گذاشتم اونور گردنش یکم نوازش کردم اصلاً مانع نمی‌شد گوششو نوازش کردم. دیدم وقتشه همینجوری درازش کردم رو تخت و خودمم کنارش دراز کشیدم. در رو نیمه باز گذاشته بودم که اگه کوچک‌ترین صدایی اومد سریع بتونیم خودمونو جمع و جور کنیم. مژده گفت کاش شوهرم اینجا بود ازم دفاع می کرد نه توی غریبه! ولی بازم مرسی ازت. دلم براش سوخت دیگه صحبتی بینمون نشد و تقریباً فهمیده بود حشری شدم. دستمو گذاشتم رو سینه‌هاش و آروم شروع کردم به مالوندن. خوشبختانه مانع نشد… کم‌کم داشت به خودش می‌پیچید گردنشم می‌خوردم همزمان. یکم که ادامه دادم دستمو از رو شلوار بردم رو کسش که یک آهی کشید بعد آروم تیشرتشو دادم بالا، دستمو بردم بالا از زیر سوتین رسوندم به سینه‌هاش، مانع شد ولی یکم مالوندم. بعد دستمو از تو شورتش رد کردم رسوندم به کسش یکم مالوندم دیگه داشت کاملاً به خودش می‌پیچید ولی انگار میخواست مانع بشه. دستامو بردم که شلوارشو کامل بکشم پایین گفت نه نمیخوام ازین بیشتر پیش بریم. اعصابم خورد شد حشری بودم و اینم سکسی، ولی راه نمیداد. حالا فهمیدم چرا بابک نمیتونست. دیدم من مثل بابک هرروز فرصت ندارم. اگه از اینجا بریم این فرصت استثنایی میپره. واسه همین دستامو بردم پایین شورت و شلوارشو به زور تا روی زانو دادم پایین فقط می گفت نهههه!!. بعد به پهلو چرخوندمش. هی میخواست بکشه بالا. فوری کیرمو درآوردم یه نگاه به کونش کردم خوشگل همون جوری که از رو شلوار تصور می‌کردم بود: لپ‌های گنده مثل توپ از هم جدا. کونشو بغل کردم و با لپاش بازی میکردم. هی میخواست بچرخه و نذاره کاری کنم. بعد پشتش خوابیدم و از پشت گذاشتم لای کونش. باز جنده خانم می خواست با دستش مانع بشه هی میگفت خوشم نمیاد از ازینکارا بیخیال شو. در عین حال حشریت تو صداش حس میشد. در حالیکه کیرم لای کونش بود یک سینشو گرفتم و با زبونم آروم لاله گوششو و گردنشو می‌خوردم. اینجوری یکم تو بغلم آروم گرفت. با همین فرمون ادامه دادم تا هم آروم بمونه و حشری بشه که بعد بکنم تو کسش. تا همین جاشم باورم نمیشد اینقدر زود تا این حد پیش رفته باشم که یک جیگر خوشگل شوهردار تو بغلم باشه و آقا کیر مهربونم لای کون ژله‌ای تپل و قشنگش رسیده باشه و سر کیرم روی سوراخ کونش بوسه زده باشه.

کیرم همچنان لای کونش بیقرار و سرکش منتظر بود تا سوراخشو فتح کنه که یهو صدای بچه‌ش از بالا اومد که می‌گفت مامان مامان. من رسما ریدم به خودم فوری شلوارمو کشیدم بالا اونم که حسابی ترسیده بود شلوارشو کشید بالا گفت وای خدا چیکار کنم… خاک بر سرت آبروی منو بردی. گفتم سریع برو بالا تا کسی بیدار نشده. خودشو فوری مرتب کرد داشت میرفت بالا رو پله‌ها بود. منم تازه از در اتاق داشتم میومدم بیرون که متاسفانه بهار اومد بیرون و ما رو دید. بهار که چون جاش عوض شده بود خواب راحتی نداشت از صدای بچه از خواب بیدار شده بود ولی بابک و مژگان بیدار نشدن یا اگرم شدن بیرون نیومدن و ما رو ندیدن. منم واسه عادی شدن فوری نشستم رو مبل انگار داشتم فیلم میدیدم. فیلم دیدن مژده اون موقع شب واسه همه عادی بود ولی بودن من تو اتاق هیچ توجیهی نداشت. یهو بهار منو با حالت عصبانی صدا کرد: سروش!؟ بیا بالا کارت دارم!!. مث سگ ترسیدم عرق از همه جام می ریخت و سرخ شده بودم ولی تو تاریکی شب دیده نمیشد. رفتم بالا گفتم جونم عشقم چی شده؟ گفت بیا تو اتاق ببینم. رفتم داخل درو بست و با عصبانیت گفت: تو اون اتاق چیکار میکردی؟ با یکم لکنت گفتم راستش بیخوابی زد به سرم منم رفتم تو پذیرایی فیلم ببینم، بچه مژده مامانشو صدا کرد من فکر کردم بچش تو اون اتاقه. بهار اخمش بیشتر شد گفت حالا فرضا هم که بچش اونجا بود تو چرا بری؟ مامانشو صدا کرده نه تو رو؟ موندم چی بگم گفتم بهار ولم کن! آخر شب بود گیج بودم صدای بچه منو پریشون کرد. گفت چرت و پرت نگو… منو خر فرض نکن. بدنت بوی اونو گرفته. خلاصه حدود یکی دو ساعتی جر و بحث کردیم که قهر کرد… من بعد از کلی منت کشی و خواهش با اینکه فهمیده بود یه کارایی کردیم ولی من زیر بار نرفتم و بحث به اینجا رسید: گفت تو از روز اول که بابک این دختره لوس مغرور رو تخریب می کرد هی ازش دفاع میکردی چی میخوای از کونش نکنه کراش داری روش؟ گفتم بهار ول کن کراش چیه؟ قیافش از تو بهتره؟ هیکلش از تو بهتره؟ اخلاقش از تو بهتره؟ یه چیزی بگو که من انگیزه داشته باشم. اینو که گفتم یکم آروم شد و گفت ولی طرفداریات از اون خیلی تابلو و مشکوکه، حالا من هیچی آبروت جلو دوستت و خانمش نره. گفتم اینا خیال پردازی های توئه. خوبه که داری می‌بینی بابک چقدر اونو تحقیر میکنه و این بخاطر وجود منو تو مخصوصا توئه و هی تو رو تو سر مژده میزنه. من باید یه جور طرفشو بگیرم که تعادل برقرار بشه و وجود ما خانوادشونو بهم نریزه. بهار گفت خب منکه از شب اول گفتم بریم از اینجا، صلاح نیست بمونیم. هم زحمت میکشن هم خانوادگی دارن به جون هم میفتن. گفتم فردا روز آخره دیگه میریم. اینجا بحث تموم شد. بهار باور نکرد حرف‌های منو و زرنگ‌تر از این حرفا بود، اما خودشو به باور کردن زد که حرمت بینمون بیشتر از این شکسته نشه و در واقع یه جورایی مثل همیشه کوتاه اومد. عاشق همین گذشت کردناشم همیشه. هرچند منم از موضوع آمپول زدنش هنوز قانع نشده بودم. بهار گرفت خوابید دوباره یاد مژده افتادم و هیجان داشتم که بالاخره مخ اینو زدم و فتحش کردم و هم اعصابم خورد شد که هم نتونستم توش کنم و نه ارضا بشم ولی نور امید تو دلم روشن شد برای فرصت بعد. تا صبح از فکرش به زور خوابم برد. فقط دوباره یادم رفت شماره مژده یا اینستاشو بگیرم هرچند ذخیره کردنش تو گوشیم ریسک بود.
صبح که بیدار شدیم بابک از شب قبلش قرار بود برا صبحونه کله پاچه بگیره و بریم تو حیاط رو تخت بخوریم. وقتی آورد همه بجز بچه‌ها بیدار شدیم. داشتیم آماده میشدیم که با هم دور سفره بنشینیم، من فوری یاد دیشب افتادم و همه حواسم به مژده بود، دنبال فرصت بودم تنها گیرش بیارم هم بمالمش هم باهاش حرف بزنم. البته بهارم حواسش به من بود و هیچ حرکتی نمیتونستم بزنم. داشتیم کم‌کم از تو خونه میرفتیم تو حیاط رو تخت بشینیم که مژگان بلند گفت بفرمایید برید بشینید ما ظرفها و غذا رو میاریم. بعد ادامه داد آقا سروش شما بفرمایید. گفتم باشه و رفتم سمت درب. بقیه تو آشپزخونه داشتن وول میخوردن. منم داشتم میرفتم بیرون که با خودم گفتم برم وسایلمو از اتاق بیارم پایین که بعدش برا رفتن به سمینار آماده باشم. برگشتم رفتم سمت پله‌ها و رفتم بالا. ظاهرا کسی منو ندید و فکر کردن رفتم تو حیاط. یه چند دقیقه‌ای وسایلمو جمع و جور کردم از اتاق اومدم بیرون دیدم مژگان بیرونه و داره میره سمت تخت که چون پیچید دیگه ندیدمش و بعدش مژده که داشت از تو آشپزخونه میرفت سمت در که بره بیرون. یه لحظه فکر کردم کسی دیگه داخل نیست، اومدم مژده رو صدا بزنم که یهو پاهای بهارو دیدم که داشت تو آشپزخونه کمک میکرد و بعدشم صدای بابک که می‌گفت: برین بشینین من بقیشو میارم. مژده دیگه رفته بود بیرون منم داشتم میومدم پایین که یک لحظه یک حسی گفت صبر کنم ببینم بابک و بهار با هم حرفی می‌زنن یا نه. توی یک نقطه وایسادم که از بالا نسبتا دید داشتم اما برای اونا نقطه کور حساب می‌شد و از همه مهمتر فکر می‌کردن من بیرونم. بهار همون لباسای دیشب تنش بود یعنی همون ساپورت سفید و بلوز مشکی کوتاهش که با اون دمپای های نیم پاشنه باعث میشدن کونش تاب بخوره. بهار پشت سینک بود که یهو در کمال تعجب دیدم بابک پنجه‌های دو دستشو گذاشت رو کون بهار و عجیب بود بهارم هیچ عکس‌العملی از اینکه زشته و نکن نشون نداد، بجاش فقط دوروبرو نگاه کرد که کسی نبینه. انگار براش طبیعی بود همچین حرکتی از طرف بابک و شاید این کارو بارها انجام دادن و من ندیدم… و شایدم بهار صرفا یک شوخی تصور کرده بود که عکس‌العملی نشون نداد مخصوصا به محض اینکه بابک دستاشو گذاشت به شوخی گفت: “مطمئنم تمام دارو رو جذب کرده” که معلوم بود این جمله ادامه شوخیهای دیشبشون موقع آمپول زدن بوده… و بهارم خندش گرفت ازین حرفش. بابک یه چند ثانیه‌ای کون بهارو مالوند بعد دستاشو برداشت و دوباره انگشتاشو گذاشت رو دو تا نقطه تزریق و به حالت شوخی گفت: آره مطمئنم هیچیشو باقی نذاشته… بهار یکم جدی شد فوری ظرفا رو برداشت رفت بیرون. منم گیج و منگ آروم رفتم تو اتاق و این بار با تق و توق اومدم بیرون. بابک یهو جا خورد و گفت عه تو بالا بودی؟ مگه بیرون نبودی؟ در حالی که پکر بودم گفتم نه دستشویی بودم و با این حرفم خیالشو راحت کردم که هیچی ندیدم. بعد خیلی سرحال گفت چیه تو همی؟ گفتم چیزی نیست… بعد گفت بریم یه کلپچ بزن روشن شی. اعصابم حسابی خورد شده بود که اون چه جمله‌ای بود که بهار خندید و این چه حرکتی بود از بابک!!! اینا کی وقت کردن با هم رابطه بزنن؟؟ آخه از دیشب تا الان که اصلا تنها نشدن با هم!!!. همیشه بدبینانه‌ترین حالت میاد تو ذهنم و عصبیم میکنه. البته در مورد بابک همون بدبینانه‌ترین حالت درسته… اما در مورد بهار اینقدر درونگراست نفهمیدم فازش چی بوده اون لحظه و فکرای مختلف هی تو ذهنم میچرخید… دوباره یکم صحنه رو مرور کردم فهمیدم بهار اون دستمالی رو یا حالت شوخی از طرف بابک فرض کرده و خندیده، یا مثلا معاینه فرض کرده که باعث شده واکنش نشون نده. اما اینکه خوشش اومده باشه بدبینانه‌ترین حالتی بود که در مورد بهار تصور کردم و احتمالش نهایتا ۵درصد بود و ٩۵درصد بهار اون دستمالی تو همون شوخی یا معاینه صوری فرض کرده که هیچی نگفته مخصوصا که بعدش جدی شد و به بابک بیشتر از این رو نداد و فوری از اینجا دور شد و این باعث شد خیالم راحت بشه و اعصابم آروم بگیره. مخصوصا اینکه بهار در حالت عادی خیلی دیر به آدمای جدید اعتماد میکنه و به این راحتی کسی رو تو حریم خصوصیش راه نمیده و در شان خودش نمیدونه اینجوری و اینقدر زود به کسی پا بده. ولی اصلا خوشم نیومد که بابک شوخی مخفیانه‌ای رو با بهار شروع کرده بود. مخصوصا شوخی نیمه سکسی. هر چی بود کرم از بابک بود و از بهار خیالم راحت بود. سر صبحونه کلا فکرم درگیر بود. ولی بازم دنبال فرصتی بودم که بهارو تنها گیر بیارم و بتوپم بهش و بگم شوخی بابک با تو رو دیدم که هی دست میزنه به کونت، هم دیشب، هم امروز. و یک بار دیگه ببینم به بابک رو دادی از این شوخی‌ها باهات بکنه من می‌دونم با تو و اون بابک. تو این فکرا بودم که صبحونه‌مون تموم شد اما بعدش به بهانه کمک کردن موندم تا بابک بره بیمارستان بعدش منم برم سمینار. موقع کمک کردن بابک فوری رفت سرکار. دوباره یه فرصتی پیش اومد منو مژده چند دقيقه‌ای تو آشپزخونه تنها موندیم. باز هیجان اومد سراغم. یه شلوار جین زاپ‌دار آبی پوشیده بود که پوست لطیف روناشو نشون می‌داد. اوووف دوست داشتم برم یه گاز از اون رونای پرش بزنم. پشت اپن وایساده بود از کنار بهش نزدیک شدم دستمو بردم دور کمرشو و کشیدم روی کونش و تا میخواستم سر حرفو باز کنم دستمو زد کنار و با عصبانیت گفت: برو اونور احمق الان بقیه می‌بینن… بدجور تو ذوقم خورد و باز تا می‌خواستم توضیح بدم صدای در یکی از اتاقها اومد که باز شد و یکی داشت میومد بیرون. فوری ازش فاصله گرفتم. بعد از اون مژگان رفت سر کارش. منم رفتم سمینار و فرصت نشد بابت دستمالی‌های بابک به بهار بتوپم. تو راه فکرم حسابی درگیر بود، هم درگیر مژده، هم بهار. حالا بابک و بهار هرچند یک شوخی واقعا بی‌شرمانه‌ای بود اما تقریبا خیالم از بهار راحت شد، اما موضوع مژده که کاملاً جدی بود خیلی فکرمو درگیر کرده بود که چرا اینجوری واکنش نشون داد…
روز آخر سمینار زودتر از حد معمول تموم شد من حدود ١٢:٣٠ برگشتم خونه که آماده بشم و بتونیم از این به بعد گردش و تفریح بریم وقتی رسیدم کلید و انداختم وارد شدم دیدم بچه‌ها داخل حال و پذیرایی مشغول تبلت بازی بودن، تلویزیون هم براشون روشن بود و صداش بلند. دیدم بچه مژده هم بود واسه همین سورپرایز شدم مژده نرفته خونش و مونده. هیجان دوباره اومد سراغم مخصوصا که دیدم بهار هم نیست و گفتم پس اونم رفته درمانگاه برا تزریق آخرش و بهترین فرصته الان تیر آخرو به مژده بزنم. به بچه‌ها گفتم بقیه کجان؟ دختر بابک گفت: بابا با خاله تو اتاق کارش داره صحبت می‌کنه و به ما گفت بدون اجازه داخل نیاین داریم صحبت بزرگانه می‌کنیم. اینو که گفت ضدحال خوردم که بابک هست. تعجب کردم چرا این موقع روز خونه‌ست. بعد یه پوزخندی زدم با خودم گفتم این بابک باز مژده رو تنها گیر آورده داره مخشو کار می‌گیره واسه همین یکم صبر کردم تا حرفشون تموم بشه بیان پایین اما دیدم طول کشید با خودم گفتم نکنه حرف خالی نیست و یه حرکتایی رو داره روش شروع میکنه. وسوسه شدم سردربیارم. گوشیمو سایلنت کردم و آروم و طبیعی از پله‌ها رفتم بالا پشت در رسیدم صدایی نمی‌اومد ولی استرس داشتم که یه دفعه بیان بیرون. دوباره یاد پنجره بالکن افتادم امیدوار بودم پنجره باز باشه و صداشونو بشنوم. فوری از اتاق خودمون رفتم بالکن و خیلی آروم خودمو رسوندم پشت پنجره اون اتاق. لعنتی تمام پرده کشیده شده بود و هیچ دیدی نداشت به داخل. پرده اینقدر کلفت بود که حتی سایه‌شونم دیده نمیشد اما خوشبختانه پنجره باز بود ولی صدایی ازشون نمیومد. این باعث شد عطش وسوسه منو بیشتر بکنه که دارن چیکار میکنن. کلافه شدم یه لحظه دوروبر پرده رو چک کردم ببینم روزنه‌ای داره؟ نگاه کردم بالا دیدم گوشه بالای پرده گیره‌هاش کنده شده لا خورده و حدود ۳۰ سانتی به داخل دید داره برقای اتاق روشن بود ولی فقط سقف دیده میشد. فوری پریدم پایین و یک چهارپایه از تو انباری که دیروز با بابک مرتب کرده بودیم برداشتم آوردم پشت پنجره. می‌دونستم از اون بالا کاملاً به همه اتاق مشرف هست با احتیاط رفتم بالا تا سرمو نزدیک شیشه رسوندم چیزی دیدم که شوکه شدم و باورم نمی‌شد. دیدم بهار روی تخت معاینه حالت دمر لخت لخت دراز کشیده و بابک نشسته روی رونای بهار، کف دستای بابک رو کون گنده بهار بود و لای کونشو تا جایی که تونسته باز کرده بود و داشت یه تف غلیظ مینداخت رو سوراخش. کیرشم راست شده آماده که بکنه توش. بهار رو آرنجاش بود و نیمرخ صورتش سمت بابک و یه هیجانی تو صورتش دیده میشد. نمی‌دونم چرا با دیدن این صحنه به جای اینکه به هم بریزم از شدت شوک بی‌حرکت ایستاده بودم یه لحظه فکر کردم اشتباه میبینم و این مژده‌است ولی اشتباه نبود. تازه یادم اومد بچه بابک، بهار رو هم خاله صدا میزنه. یهو چشمم به میز کنارشون افتاد دیدم سرنگ استفاده شده و پوکه آمپول اونجا بود تازه الان ماجرا اومد دستم که چی شده بود و بهار برخلاف اینکه که قول داده بود بره درمانگاه احتمالاً بابک زودتر اومده خونه و این رو آخرین فرصت دونسته برای کردن بهار و احتمالاً این بار چون تنها بودن موقع آمپول زدن دوباره پررو بازی درآورده و نمیدونم چیکار کرده و چی گفته که مخشو زده بود.
همه این کارها در یک لحظه از ذهنم گذشت و بی‌اختیار فقط داشتم نگاه می‌کردم ببینم چی میشه…
بابک وقتی تفش افتاد لای کون بهار لپ‌های کونو خوب و با حوصله به هم مالید تا همه جاش لیز بشه. انگار تازه میخواستن شروع کنن. بهار که نیم رخ صورتش سمت بابک بود در حالی که نفساش حالت حشری شده بود گفت: مطمئنی کسی نمیاد؟ این اولین صدایی بود که ازشون شنیدم. بابک گفت آره بابا مژده که میره خونش تا عصر نمیاد مژگانم سابقه نداشته ٢.۵ زودتر بیاد. بابک در حالیکه فقط یه پیراهن تنش بود و شورت و شلوارشو کامل درآورده بود کیرشو که از کیر من یه ذره کوتاه‌تر ولی کلفت‌تر بود لای شیار کون بهار گذاشته بود آماده فرو کردن. کف دستهای بابک روی کون بهار قرار داشت لای کونشو خوب باز کرد و سر کیرشو تنظیم کرد دم سوراخ کسش. این صحنه بعدا یکی از ماندگارترین صحنه‌های عجیب عمرم بود که کس بهار آماده پذیرش یک کیر جدید بود. صورت بهار مست و حشری، هیجان ورود این کیر و داشت تا بلکه جبران مهمان نوازیهای بابک رو بکنه. بابک با دست راستش ساقه کیرشو گرفت


و حریصانه یک فشار داد همه کیرشو تا خایه کرد تو کس بهار و در حالیکه تو اوج شهوت بود گفت اووووف بهار نمیدونی چقدر منتظر این لحظه بودم. بعد آروم شروع کرد تلمبه زدن و مثل حریصا باسنای بهارو چنگ میزد و گفت جووووون چه کون سفید و تپلی… بالاخره تو چنگت آوردم. بهار که لبخند شهوت رو لباش بود با همون لوندی خودش گفت: کثافت از همون اول که شیطونی رو تو رفتار و نگاهت دیدم حدس میزدم یه نقشه‌ای برام میکشی و انگار یه چیزی به دلم نشست که آخرش کار خودتو میکنی و کارم با تو به سکس ختم میشه…
بابک گفت چه جالب منم از همون شب اولی که تو آشپزخونه پشت به من بودین تو برگشتی یه لحظه به چشام نگاه کردی و دیدی دارم به کونت نگاه می‌کنم و یک نیشخندی زدی، یه حسی با تمام وجود به دلم نشست که تو “گاییده نشده” از این خونه بیرون نمیری. بهار گفت: کثافت اون نیشخند یعنی چشاتو درویش کن!، اونوقت تو اونجوری حس کردی؟ بابک درحالی که با پنجه‌هاش لپای کون بهارو محکم گرفت و تلمبه‌هاشو عمیق‌تر زد گفت جووووووووون الان که داری می‌بینی کونت تو چنگ منه و زیر کیرم خوابیدی پس بدون حسم درست بوده… بهار انگار از این تیزی و زبلی بابک قند تو دلش آب شد و همینطور در حالیکه از عرضه و سرعت عملش تو مخ زدن و کردنش داشت کیف میکرد با حالتی که مثلا لجشم در اومده بود گفت: خیلی عوضی هستی کثافت…
من گیج بودم آخه بجز ماجرای آمپول زدن هیچ علامت و نشونه‌ای تو این سه روز که نشون بده اینا با هم سرو سری داشتن نبود. بجز تعريف‌های کلیشه‌ای بابک از بهار که اونم به خاطر سرکوفت زدن به مژده بود. هرچی بود تو همون ماجرای آمپول زدن دیشب بود اما من نمی‌دونستم که چی گفتن اونجا و اون لحظه که راضیش کرد شورتشو کامل بکشه پایین و مخصوصاً اون لحظه که اسپنک زد زیر باسنش چی بهش گفت که بهار خندید و چشمک زد. شاید اون چشمک یه شوخی همراه با چراغ سبز بوده و بابکم تا تهش گرفته مطلبو. پس قطعا امروز صبح هم که قبل از صبحانه تو آشپزخونه یواشکی بابک کونشو مالوند و بهار هیچ عکس‌العملی نشون نداد، از رو “لذت” هیچی بهش نگفته و مطمئن شدم قبل از اون هم چند بار دیگه کونشو مالونده که اینجور طبیعی برخورد کرد… اما هرچی بود دیگه مخشو زده بود و دیگه کار از کار گذشته بود.
تو این لحظه من بغض کردم که چرا اینجوری شد و بابک چطوری مخ بهارو زد که بهار حاضر شد اونو حتی یکبار به جای من برای سکس انتخاب کنه. فوری یاد اتفاقات دیشب و ناراحتی‌هایی که براش ایجاد کردم، محدودیت‌هایی که براش گذاشتم افتادم شاید اینا عقده شده بود و منتظر جرقه‌ای بود تا خالی بشه. حتی احتمال زیاد مطمئن شده منو مژده با هم سکس داشتیم (هرچند ناقص) و این باعث شده با خودش بگه چرا من ندم و چرا من خودمو ازین لذت محروم کنم… و شاید باورتون نشه و بگین اغراق دارم می‌کنم اما از دیدن این صحنه‌ها مخصوصا اولین ورود کیرش جرقه‌های لذت تو ذهنم روشن شد. بابک حین تلمبه زدن پیرهنشو که مزاحم بود سریع دکمه‌هاشو باز کرد انداخت کنار. بعد خودشو انداخت رو بهار محکم بغلش کرد و تلمبه میزد. احساس کردم کیرم یواش یواش داره راست می‌شه بابک همینطور که ضربه می‌زد سینه‌های بهارو تو دستاش می‌چلوند، نمی‌دونم چی شد که با دیدن اون آمپول و اون پوکه‌های دارو و سکس اونا به شدت تحریک شدم و از دیدن اون صحنه‌ها به شدت داشتم لذت می‌بردم از اینکه بهار انگار روحش آزاد شده بود و بعد از سالها به یکبار احساس آزادی مطلق میکرد. انگار این محدودیت‌ها دیگه بالا سرش نبود و هر جور دلش خواسته بود لباس پوشیده و در آورده بود و روح سرکشش، تن و بدنشو در اختیار یه نفر به صورت آزادانه گذاشته بود و عقده‌ش گشوده شده بود. نمیدونم شاید…
بابک یکم که این مدلی کرد کشید بیرون یهو مثل قحطی زده‌ها شروع کرد خوردن و لیس زدن کون بهار. سرشو کرده بود لای کونش و سوراخ کونشو لیس میزد دقیقا عین عکس زیر:


بعد یه لحظه سرشو آورد بالا گفت جووون بهار جونم دیشب که بعد از آمپول خوردن، کون خوشگلتو کردی به من میخواستی شورتتو بکشی بالا اونجا که خم شدی سوراخ کونت بهم چشمک زد چقدر قرمز خوشرنگ. همونجا با خودم عهد کردم هر زمان خدا قسمت کرد گاییدمت حتما این سوراخ نازتو بخورم. چقدرم خوشگل و آکبند مونده از دست اون سروش بی‌عرضه… (من بهم برخورد که کسکش هم داشت زنمو میکرد هم بهم تیکه مینداخت… اگه حالم عادی بود میرفتم یکی میخوابوندم زیر گوشش ولی لامصب این لذت جدید دست و پامو سست کرده بود) اما بهار گفت نه سروش خیلیم باعرضه‌ست فقط یکنواخت میکنه. بابک بدون توجه به حرفش دوباره سر و صورتشو کرد تو کون بهار و هی با دستش لپای کونشو فشار میداد به صورتش. بعد بهار گفت مگه مژگانو از کون کردیش؟ بابک گفت آره خیلیییی ولی نه هر شب. فقط مناسبتی میده… تولد، سالگرد ازدواج، شب چله و … بهار گفت پس مناسبت‌ها رو زهرمارش میکنی… بابک خندش گرفت ازین متلک بهار بجاش دو تا سیلی محکم خوابوند رو کونش بعد پاشد برش گردوند اینبار از جلو گذاشت تو کسش و شروع کرد تلمبه زدن و افتاد روش شروع کرد سینه‌هاشو خوردن و گفت این سینه‌هات سه روزه منو روانی کردن. یکم لب بازی کردن، گردنشو می‌خورد… بعد کشید بیرون نشست رو شکم بهار کیرشو گذاشت لای سینه‌هاش. به بهار گفت سینه‌هاتو با دستات به هم فشار بده که این کارش باعث شد کیرش لای سینه‌هاش گم بشه بعد گفت آخیش بالاخره تصوراتمو عملی کردم و شروع کرد اون لا تلمبه زدن. با هر تلمبش سر کیرش میزد بیرون و گاهی میخورد زیر گلوی بهار. بعد بابک کیرشو با دستمال تمیز کرد و با پنبه الکلی ضدعفونی‌کرد جلوی بهار رو زانو وایساد و به بهار گفت جلوش زانو بزنه و براش ساک بزنه و تو چشاش نگاه کنه. بابک یه دستشو رو شونه بهار گذاشت و دست دیگشو پشت سر بهار و سرشو فشار میداد تا کیرش خوب بره تو حلقش. بعد کشید بیرون گفت حالا فقط کلاهکشو بذار رو لبای خوشگلت. بهارم که انگار داشت ازین کار لذت میبرد زبونشو میچرخوند دور کلاهکش. بابک ذوق کرد از این کارش گفت جووووووون چقدر خوش سکسی. حالا تو چشمام نگاه کن تا باورت بشه این بابکه که داره میگادت. بهار زل زده بود تو چشاش که بابک کیرشو گرفت گذاشت رو چشای بهار و یکم مالوند بعد دوباره کیرشو برداشت و گذاشت روی گونه‌هاش و باز دوباره یکم مالوند و گفت لامصب تو رو همه جاتو باید گایید هیچ جاتو نباید حروم کرد.
بعد از این مرحله بابک گفت بخواب لبه تخت پاهاتو بده بالا میخوام پاهاتو بذارم رو شونه‌هام. انگار مثل حریصا و وحشیا با هم قرار گذاشته بودند که همه پوزیشن‌ها رو امتحان کنند. بهار چرخید و پاهاشو داد بالا منتظر بابک بود. بابک کنار تخت وایساده بود و قبل از اینکه بذاره توش یه دستی روی رونای بهار کشید و یه نگاهی از بالا تا پایین کرد و گفت: جوووون چه پاهای کشیده‌ای… چه ساقی… چه رونی… عجب کونی… بهار خندش گرفت ازین جملهء بابک که مثل شعر دراومد. بابک گفت: جووووووووون چقدر خنده‌هات نازه… کیر آدمو به وجد میاره. بعد دسته تخت رو چرخوند تا ارتفاع تخت تنظیم بشه بنابراین کیرش دقیقا با کس بهار میزون شد، پاهای بهارو گذاشت رو شونش کیرشو گذاشت دم کسشو فشار داد رفت توش. بعد رونای پر و کشیده بهارو یکی بغل راست و یکی بغل چپ محکم بغل کرد و شروع کرد محکم تلمبه زدن. باسن بهار که یکم از لبه تخت زده بود بیرون به طرز هوس انگیزی میلرزید از اون طرفم سینه‌هاش با هر ضربه‌ای به شدت تکون تکون میخورد طوریکه دوست داشتم تو اولین فرصت این مدلی بکنمش. تو این حالت یه چند لحظه‌ای تو چشای مست همدیگه خیره شدن و انگار داشتن لذتشونو با نگاهشون به هم منتقل میکردن. همزمان بابک داشت با انگشتش چوچول بهارو میمالید. یک دفعه بهار پاهاشو قفل کرد دور گردن بابک بدنش لرزید و یه چند تا آه بلندی کشید و ارضا شد…
بابک همونطور توش نگهداشت تا بهار کامل ارضا بشه و کم‌کم آروم بگیره. مجدد پوزیشن عوض شد. بهار لب تخت وایساد و خم شد روی تخت دستاشو انداخت جلو خودشو رو تخت ولو کرد و این بار بابک دوباره از پشت کرد تو کسش و شروع کرد محکم تلمبه زدن. کون بهار بدجور می لرزید. یه لحظه بابک سرعتشو کم کرد گفت: دیشب که شورتتو با دستای خودت کشیدی پایین نمیدونی چه حالی بهم دست داد با خودم گفتم کی بشه برای دادن اینجوری برام بکشی پایین. وقتی آمپول میزدم تو دلم گفتم کی بشه آمپول گوشتیمو فرو کنم؟ اما کمتر از ٢۴ ساعت خدا این آرزومو برآورده کرد. جالب بود بهار خیلی حرف نمی‌زد و فقط همراهی میکرد و آه‌های کشیده و آرومی میکشید. این تو داریوش اعصابمو خورد می‌کرد ولی معلوم بود خیلی داره لذت می‌بره. تا حالا کم دیده بودم اینقدر تو سکس لذت ببره. تنها جمله‌ای که بهار حین تلمبه خوردن تو این پوزیشن گفت این بود: راستش من همون اول که دیدمت به دلم نشستی ولی برا یک دوستی خانوادگی نه برا سکس و رابطه و این چیزا… بابک با نیشخند گفت: راستشو بگو فقط برای دوستی خانوادگی؟ نه برای شیطونی!؟ بهار گفت: نه من از روز اول از نگاهت فهمیدم تو کف منی و راستش معذب بودم، هم بخاطر سروش و هم بخاطر مژگان که اینقدر زحمت مهمون نوازی ما رو کشیده. هرشب به سروش میگفتم بریم هتل مزاحم اینا نشیم اما سروش قبول نمیکرد اونم که دیدی چقدر لجباز و دیکتاتوره. اما با کارایی که این خواهرزن جندت کرد و هی از بالا نیگام می‌کرد و تو ازم دفاع میکردی خیلی ازت خوشم اومد ولی بازم نه برای سکس و اینا. بابک تلمبه زنان گفت: حالا چرا میگی خواهرزن جندت مگه چیزی ازش دیدی؟
اینجا من یه لحظه خایه کردم که نکنه بهار موضوع دیشب منو با مژده به بابک بگه ولی بازم به خاطر همون توداریش چیزی نگفت و فقط گفت: مشخصه از رفتاراش من همجنس خودمو بهتر میشناسم. بابک یه لحظه تلمبه‌ زدنو قطع کرد در حالیکه کیرش تا ته تو کس بهار بود از یک طرف رو بهار خم شد صداشو یه ذره آروم کرد و با شیطنت گفت: برا سکس از چیم خوشت اومد خوشگله؟ بعدم یه بوسه عاشقانه رو گونه‌ش کرد، دوباره سر رو سینه‌شو آورد بالا، تلمبه زدنو ادامه داد و منتظر جواب بهار شد. بهار گفت: نمیدونم… من اصلا قصد سکس نداشتم باهات. فقط حس امنیت داشتم پیشت… بعد اینجاشو با شیطنت گفت: ولی همه چی آنقدر وسوسه انگیز پیشرفت نمیدونم چیشد که یهو دیدم زیرت خوابیدم دارم بهت میدم. این جمله “زیرت خوابیدم دارم بهت میدم” رو به قدری ناز گفت که منی که هرشب میکنمش آمپرم زد بالا چه برسه به بابک. بهار ادامه داد: نمیدونم چرا همینکه یواشکیه ده برابر بیشتر حال میده… بعد انگار خودشم از حرفای خودش حشری‌تر شده باشه با یه لحن دلبرانه گفت اووووف بکن مال تو چقدر کلفته… آمپولم بزن آقای دکتر آمپول شما چقدر خوب میکنه آدمو… بعد سرو سینه‌شو آورد بالا دستاشو گذاشت لبه تخت و کونشو داد عقب. بابک دو طرف کمر بهار رو گرفته بود و شارپ و شورپ تلمبه می‌زد به طوری که باسن‌های سفیدش می‌لرزید و صدا می‌داد صحنه بسیار سکسی بود و من باورم نمی‌شد که فیلم سکسی به این نزدیکی دارم می‌بینم با بازیگری زن خودم. بهار چشاش خمار بود سرشو بالا گرفته بود و آه‌های کشیده آروم با یک صدای نازی می‌کشید. بابکم که انگار وحشی شد بود دور کمر بهارو محکم گرفت چندتا تلمبه محکم زد که دیدم آه و اوه بهار تبدیل به ناله شد و یهو مجدد خودشو انداخت رو تخت، بدنش لرزید و دوباره ارضا شد. بابک تلمبه زدنشو ادامه داد تا بهار کامل ارضا باشه و لذتشو ببره. کونشو محکم تو بغلش گرفته بود. ارگاسمش که تموم شد بابک آروم دستاشو از دور کمر بهار شل کرد و کیرشو کشید بیرون.
بهار بازم تو داری به خرج داد و این مرموز بودنش که همیشه آزارم میداد همونطور باقی موند و آخرش لپ مطلبو نگفت که چطوری واسه سکس راضی شده و من آخرش نفهمیدم امروز و دیروز بین اینا چی گذشته و بابک موقع آمپول زدن چی گفته و چیکار کرده که مخ بهارو زده واسه سکس و این مثل یک معمای جذاب برام موند که حسابی حشریم کرد.
بعد از چند لحظه‌‌ای که بهار حالش سر جاش اومد بابک گفت خب حالا برو رو تخت داگ استایل شو تا من تو پوزیشن محبوب خودم روت ارضا بشم. بهار رفت رو تخت حالت داگ استایل شد منتظر بابک. بابک هم اومد رو تخت پشت بهار آماده شد ولی قبل از اینکه شروع کنه یه لحظه که بهار تو حال خودش بود فوری گوشیشو از کنار تخت برداشت و یه عکسی یواشکی از اون پوزیشن از بهار گرفت و فوری گوشیشو گذاشت سرجاش. بعد یکم کسو کونشو مالید و دوباره کیرشو کرد توش و شروع کرد تلمبه زدن و چنان محکم میزد که باعث میشد باسنای بهار بدجوری بلرزه و دل منو بلرزونه. همینطور که می‌زد شروع کرد روی باسنای بهار سیلی زدن.


بعد محکم چند تا دیگه تلمبه زد یهو کون بهار محکم بغل کرد و دیدم داره ارضا میشه، نامرد نکشید بیرون… همینجوری ارضا شد و همه آبشو خالی کرد توش. بعد خودشو ولو کرد رو بهار. بهار دراز شد و بابکم دراز شد روش بدون اینکه بکشه بیرون. جالبه بهار هیچ واکنشی نشون نداد که آبشو توش خالی کرد. یکی دو دقیقه‌ای تو همون حالت موندن بدون هیچ حرکتی انگار داشتن آرامش میگرفتن از هم. من نمی‌دونم چرا از شدت لذت همون جا دست به کیر شده بودم که فوری جق زدم و یه دقیقه‌ای آب منم اومد پاشید رو تراس اونم چه زیاد!! فوری برگشتم دوباره داخلو نگاه کردم بابک همچنان رو بهار آروم دراز کشیده بود و در حالی که داشت موهاشو نوازش میکرد در گوشش یه چیزایی می‌گفت من نفهمیدم و بعد سرو سینه‌شو آورد بالا. دستاشو ستون کرد دو طرف بهار و کیرشو آروم کشید بیرون گذاشت لای کونش. داشت آب بعد از منیش میومد که چند قطره‌ای لای کونشو پشت کمرش ریخته شد. بابک انگار داشت از این صحنه لذت می‌برد و فوری یه عکس دیگه گرفت. بعد از رو بهار بلند شد وایساد کنار تخت. بهار انگار خیلی سرحال بود انگار شارژ شارژ شده بود باورم نمی‌شد همچین صحنه‌ای داشتم می‌دیدم. هنوز تو کف این موضوع بودم که بابک دیشب که اسپنک زد زیر کون بهار چی بهش گفته که با اینکه هنوز با هم رودرواسی داشتن و رابطه‌ای با هم نداشتن و بهار هم قصد سکس نداشته، نه تنها ناراحت نشده که یه لبخند همراه با چشمک به بابک زده و امروز صبح قبل از صبحانه هم با اینکه هنوز رودرواسی داشتن بابک دستاشو گذاشته رو کونش و بهار هیچ واکنشی نشون نداده و لذتم برده و نهایتا بابک امروز چطوری موقع آمپول زدن رفتار کرده و چی گفته که بهاری که هیچی تا حالا ازش ندیدمو به این راحتی مخشو بزنه و زیر کیرش بخوابونتش. هرچی بیشتر فکر میکردم این معما جذابتر میشد و لذتم بیشتر و تحریکم عمیق‌تر…
نگاه کردم داخل اینا هنوز لخت بودن و بهار هنوز دمر خوابیده بود و بابک داشت آروم کون و رونشو ماساژ میداد. انگار هنوز دوست داشتن یه راند دیگه رو شروع کنن. بله!! اشتباه نمیکردم اینا انگار فرصت رو غنیمت دونسته بودن و میخواستن نهایت استفاده رو ببرن. بابک که تا ۵ دقیقه پیش کیرش خواب خواب بود همینطور که رون و باسن بهارو ماساژ میداد کم‌کم کیرش نیم‌خیز شد. یکم دیگه که ادامه داد دیدم بهار مست شد و پاشد به بابک گفت به پشت بخواب رو تخت. بابک خوابید. بهار رفت رو روناش نشست و شروع کرد با کیرش ور رفتن. بعد آروم گذاشت دهنش و یکم براش ساک زد کیرش دوباره راست راست شد. بهار یه لبخند شیطونی و انگار پیروزمندانه‌ای رو لبش نشست که موفق شده بود دوباره کیر بابکو راست کنه. بابک دوباره گفت دختر تو چقدر خوش سکسی. راست میگفت بهار واقعا مست و حشری و خوش سکس بود مخصوصا با اون منطقش حتما با خودش گفته این که آخرش منو کرد حالا چه یه بار ارضا بشم چه سه بار پس بذار خوب بهش بدم تا خوب ارگاسمم کنه. بعد کیر بابکو با سوراخ کسش تنظیم کرد نشست رو کیرش یک اوممممم کشداری گفت و تا ته تو کسش جا داد و شروع کرد آروم کمر زدن. دستاشو گذاشته بود رو سینه‌های بابک و خیلی موزون داشت کمر میزد. بابک که دستاش زیر سرش و ریلکس کرده بود، تو اوج آرامش بی‌حرکت داشت لذت میبرد که کم‌کم وارد بازی شد. باسنای بهارو گرفت تو پنجه‌هاش و تو کمرزدن همراهیش میکرد. پنجه‌هاش رو باسنای گنده و ژله‌ای بهار فرورفته بود که شارپ و شورپ رو لگن بابک میخورد و صدا میداد.


دوباره داشتن اوج میگرفتن… کیر منم داشت راست میشد. من از حرفای بابک فهمیدم این لاشی تا حالا تمام کارهایی که برای تخریب مژده میکرده و بهار رو تو سر اون میزده نه برای کردن مژده بود، فقط برای کردن خود بهار بوده چون مژده رو تو این سالها از دست رفته فرض کرده و الان این فرصت براش پیش اومده برای کردن بهار. با اینکه لاشی بازی کرده ولی دیگه ناراحت نبودم از دستش و الان با یاد سکسشون لحظه به لحظه به هیجانم اضافه میشه و ای کاش از شب اول بهارو آمپول میزد. اینایی که خانماشون میدن و لذت میبرن میفهمن چی میگم. تو همین فکرا بودم که یه لحظه شنیدم صدای ایستادن یه ماشین دم در میاد تا نگاه کردم دیدم اوه اوه! این مژده‌ست. طبق گفته خودشون این سابقه نداشته ظهر بیاد خونه اینا. اصلا دلم نمیخواست از ماجرای سکس بابک و بهار سردربیاره… استرس شدیدی بهم وارد شد. فوری تو اتاق رو نگاه کردم دیدم اینا ریلکس تو حال خودشون بودن. بهار همونطور که رو کیر بابک داشت کمر میزد، کامل روی سینه‌های بابک خوابیده بود و خیلی عاشقانه و حریصانه داشتن لب بازی میکردن. اینقدر داشت بهشون خوش میگذشت که متوجه گذر زمان نبودن.


قطعا اگه مژده میومد تو خونه، آبروی زنم و زندگیم میرفت پیششون، مخصوصا مژگان که زندگیشون بهم میریخت. گیج شده بودم… دستپاچه نگاه کردم بیرون دیدم مژده هنوز مشغول قفل فرمون ماشینش بود. تنها چیزی که اون لحظه به ذهنم رسید این بود که فوری از پله‌ها اومدم پایین پریدم تو اتاق پایین که به کنار حیاط راه داشت بعد آروم رفتم تو دستشویی حیاط که کنار درب اصلی حیاط بود. منتظر شدم تا مژده بیاد تو. مژده نزدیک شد صدای قدماش پشت در اومد، استرس شدیدی داشتم اگه نقشم نمیگرفت. صدای کلید اومد که انداخت رو قفل، از صدای قیییییژژژژ درب فهمیدم درو باز کرد، اومد تو حیاط و رفت سمت درب ورودی ساختمون قلبم کف پام بود. سرک کشیدم به محض اینکه وارد ساختمون شد فوری پریدم تو کوچه دستمو گذاشتم رو آیفون و بی‌وقفه زنگ زدم. با این کارم در اصل میخواستم هم بهار و بابک سریع خودشونو جمع و جور کنن، هم با مشغول کردن مژده به درب‌بازکن برای اونا زمان بخرم. مژده آیفونو برداشت دید منم، با تعجب گفت مگه کلید ندارین؟ گفتم فراموش کردم و مث اینکه آیفون گیر کرده در باز نمیشه انگار، لطفا بیا دستی بازش کن. گفت باشه الان میام. خوشحال شدم که هم نقشه‌م داشت میگرفت و هم اینکه بهترین فرصت بود موضوع دیشب رو پیش بکشم و دوباره بیارمش تو راه و ببینم در چه حالیه. وقتی اومد درو باز کرد تا میخواستم یواشکی باهاش حرف بزنم دیدم اخماش تو همه و فوری برگشت داخل خونه. فکر کنم دیشب زیاده‌روی کرده بودم. از اون طرف نگران بودم آیا بابک و بهار تونستن خودشونو تو این فرصت کم جمع و جور کنن؟ اصلا آیا صدای زنگ شنیدن؟ واسه همین منم پشت سر مژده فوری رفتم تو…
بابک از پله‌ها اومده بود پایین خودشو طوری خونسرد گرفت که مژده نفهمید اضطراب داره. اما عرق سکس کاملا رو صورتش مونده بود. خیلی عادی از من پرسید عه… سمینارت چی شد پس؟ گفتم روز آخر بود زودتر تموم شد. بعد به مژده گفت چی شده تو این موقع اومدی؟ مژده گفت هیچی چون بهار جان قرار بود بره درمانگاه گفتم بیام بچه‌ها تنها نباشن ولی ظاهرا دیر رسیدم. بابک گفت نه من دیشب گفتم از بیمارستان یه لحظه مرخصی میگیرم میام آمپولشو میزنم میرم. آخه راهم نزدیکه، اینام مهمونن چرا برن پیش غریبه. من اینجا به بابک گفتم عه… یعنی بهار نرفته درمانگاه؟ من فکر کردم رفته و مزاحم تو نشده، پس کوشش؟ بابک که سعی میکرد تو چشام نگاه نکنه گفت بالاست تو اتاقه همین الانِ الان زدم آمپولشو و دارم میرم بیمارستان، فکر کنم هنوز رو تخت درازه و درد داره، بعد به حالت دستوری به مژده گفت: برو ببین چیزی لازم نداره. مژده که قیافش شبیه این استیکرا 🤔😬 شده بود گفت خدا به بعضیا شانس بده. و بیشتر به حالت حسادت و فضولی رفت پیش بهار. بابک یه خداحافظی فوری ازم کرد و رفت منم فوری پشت کون مژده رفتم بالا. اووووف کونش جلو چشام بود و فوری یاد دیشب افتادم که کیرم لای همچین کونی بود و سر کیرم سوراخ کونشو بوسیده بود و تا مرز کردنش پیش رفته بودم. وارد اتاق شدیم. بوی سکس قشنگ به مشام می رسید و کل فضای اتاق رو گرفته بود. بهار خیلی عادی با همون لباسای صبحش (همون ساپورت سفید و بلوز مشکی) به پهلو دراز کشیده بود و یه پنبه الکلی رو با انگشت رو باسنش نگه داشته بود. با خودم گفتم بله دیگه وقتی با این لباس های تحریک کننده بیای آمپول بزنی همین میشه دیگه… بهار که انگار حرفای ما رو شنیده باشه گفت مژده جان نیاز نبود بیای من از صبح مراقب بچه‌ها بودم همه جور خوراکی براشون گذاشتم و تا همین ده دقیقه پیش باهاشون بازی میکردم که حاضر شم برم درمانگاه دیدم آقا بابک اومد گفت یه لحظه بیمارستان سرم خلوت شد مرخصی گرفتم اومدم آمپولتو بزنم برم. من با خودم گفتم هه😏! عجب سناریویی با هم هماهنگ کردن. باز تا چشمم به سرنگ و آمپول افتاد یه جوری شدم و دوباره حشری شدم. مژده که حسادت بیشتر آزارش میداد معلوم بود که به خودِ رابطه سکسی اینا شک نکرده، چون هم دیشب آمپول زده بودن و هم با وجود اخلاق گند و مغرور بودنش یکم خنگ میزد. راستش خود منم با وجود حس قوی‌ای که دارم هنوز باورم نمیشد بابک به این سرعت مخ زنمو بزنه و ترتیبشو بده، اونم بهارررر. مژده بیشتر حسادت میکرد که چرا بابک اینقدر برای بهار ارزش قائل شده و وقت گذاشته مرخصی گرفته در حالی که برای اون از این کارا نمیکنه.
بهار تا منو مژده رو کنار هم دید یهو از فاز ماجرای خودش با بابک خارج شد سریع پاشد نشست و در حالی که چشاش رو منو مژده چپ و راست میشد با تعجب پرسید: شما دو تا کجا بودین که با هم رسیدین؟ منتظر جواب نموند و ازم پرسید مگه سمینار نبودی؟ گفتم چرا بابا روز آخری زود تمومش کردن، منم اومدم منتها انگار قفل خراب بود آیفونو زدم مژده خانم درو باز کردن. بعد ادامه دادم: مگه مژده خانم خونه نبودن از اون موقع؟ مژده گفت نه منم یه دیقه قبل از شما رسیدم. بهار که فوق العاده باهوشه تو چشامون نگاه کرد و یه لحظه همه اینا رو کنار هم تحلیل کرد و فهمید راست میگیم و مطمئن شد که دیگه با هم برنامه نداشتیم. و از طرفی خوشحال شد که نفهمیدیم با بابک سکس داشته. (هرچند فکرشم نمیکرد من از نزدیک دیده باشم) بعد به من گفت آها پس تو بودی زنگ آیفونو سوراخ کردی؟ گفتم آره کلید یادم رفته بود. بهار که حسابی سرحال بود گفت آخیششش کاش این آمپولا رو به موقع میزدم از روز اول حالم بهتر می بود. تو دلم گفتم بله بله… مخصوصا اون آمپول گوشتیه رو. بجاش مژده انگار اعصابش خورد بود و کاملا مشخص بود حسادتش تو این موضوع. بعد رفت تو اتاق بچه‌ها و تا یه ساعتی موند. من دل تو دلم نبود از یه طرف هیجان دیدن سکس بهار با بابک که روحیه منو دگرگون کرده بود و لحظه لحظه این اتفاق رو مدام داشتم چک می‌کردم و هنوز ذهنم درگیر تناقضات غیرتم و لذت جدیدم بود و از اینور هیجان کار نیمه تمومی که با مژده داشتم که باید تمومش میکردم. امشب شب آخری بود که اینجا بودیم و من کمتر از هجده ساعت وقت داشتم مژده رو تنها گیر بیارم بکنمش. اما رفتارش دیگه با منم سرد شده بود از دیشب، یعنی تلاشی که من میکردم برای تنها گیر آوردنت یا گرفتن شمارش، اون بی‌تفاوت بود. الکی نبود بابک اینقدر ازش بد میگفت. ولی آخه هر چقدرم بد بوده باشه دیشب تا مرحله لاپایی پیش رفتم و اگه بچه‌ش بیدار نمیشد تا ده دقیقه بعدش کرده بودمش. ولی بابک حتی یه لبم ازش نگرفته. پس امیدواری زیادی داشتم.
بهار اومد برا ناهارشون یه چیزی درست کنه مژده اصلا نیومد کمکش و حدودا ساعت های ۲.۵ با ناراحتی از خونه زد بیرون و گفت من عصری برمیگردم. منو بهار موندیم و بچه‌ها. من با اینکه جق زده بودم اما تا چشمم به سینه‌های بهار افتاد یاد کیر بابک افتادم که لاش گذاشته بود، قلبمو تکون داد و یهو راست راست بودم. دوست داشتم بهارو همونجا بکنم. آروم رفتم پشتش. هنوز همون ساپورتی که باهاش داده بود پاش بود. کاش از اولش بودم میدیدم وقتی بهار با این ساپورت تنگ دمر خوابیده بود رو تخت و بابک بی‌تاب و حشری دنبال بهونه بوده که دستمالیش کنه چکار کرده… کیرم راست راست شد و از پشت به بهار چسبیدم و بغلش کردم سینه‌هاشو گرفتم گفتم ببخشید عزیزم دیشب باهات سکس نکردم بیا الان بریم بالا. بهار که هنوز تازه از کمند یک سکس سنگین و در عین حال پر هیجان و دلچسب رها شده بود با اکراه گفت برو عقب بچه‌ها می‌بینن زشته، هنوز از کار دیشب تو خلوت کردنت با این جنده خانم ناراحتم… برو به کون همون بچسب. (البته این ناراحتیش خیلی جدی نبود و بیشتر برای رد گم کنی بود و من همچنان بهش چسبیده بودم و سینه‌هاشو آروم میمالوندم) گفتم بهار زشته این حرف. اون خانم شوهر داره و خواهر خانم دوستمه اینجوری قضاوتش نکن. بهار یک سکوت معناداری کرد که از فحش بدتر بود. کیرمو که راست راست بود تو شلوارم تنظیم کردم و از رو ساپورتش گذاشتم لای کونش فشار دادم رفت لای پاش. همش صحنه‌های دادنش میومد تو ذهنم. گفتم امروز زودتر اومدم وقت داریم بریم این شهرو بگردیم. گفت حالا برو کنار بذار یه چیزی برای ناهارشون درست کنم حداقل زحمت اینا کمتر بشه هر وقت مژگان اومد بعدش بریم. یه بوسه رو گردنش زدم سینه‌هاشو ول کردم و با کیر راست برگشتم رو مبل نشستم. بهار تو آشپزخونه با اون کون قشنگش جلو من رژه میرفت. صحنه‌ها هی مرور و مرور میشد مخصوصا اولین صحنه‌ای که ازشون دیدم که بابک لای کون بهارو باز کرده بود و داشت تف مینداخت لاش. تو اون لحظات اونقدر هیجانم بالا بود که اصلا حواسم نبود ازشون فیلم بگیرم و حسرتش به دلم موند که اگه ميگرفتم بهترین فیلم زندگیم بود. ای کاش از اولی که امروز بابک وارد خونه شده بود میدیدم که بابک چی گفت و چیکار کرد که تونست مخ این هلوی تمام عیارو واسه سکس بزنه. هزاران سناریو در مورد آمپول امروز تو ذهنم میاد و میره و حسابی حشریم میکنه… اون لحظه‌ای که بهار ساپورتشو کشیده پایین و بابک همون شوخی رو واسه اولین بار با کون لخت بهار انجام داده… شاید علت اینکه دیگه از بابک ناراحت نبودم چون تنها کسی بود که تونست نفوذ کنه به عمق لایه‌های افکار مرموز بهار. با اون همه وسواسی که داشتم انگار یه حادثه باعث شد بشکنه این وسواسم. انگار انقدر به خودم فشار می آوردم که آخر از یک جا زد بیرون. تو همین فکرا بودم که دیدم یه ساعت گذشته و مژگان رسید. ناهار خوردیمو منو بهار سه تا بچه‌ها رو سوار کردیم رفتیم گشت و گذار و حدود ساعت های ۷.۵ برگشتیم. وقتی رسیدیم خونه، بابک و مژده هم تازه رسیده بودن. من فقط تو نخ بابک و بهار بودم که ببینم چه جوری به هم نگاه می‌کنن. برای بقیه مشخص نبود ولی برای من کاملا مشخص بود نگاه‌هاشون معنی‌دار بود و یک لبخند ریزی به هم می‌زدن که برای من تحریک کننده بود. ولی ازینور نگاهای مژده کاملا سرد و بی‌روح بود واسه همین منم زیاد پیگیر نشدم که تابلو نشم. مژگان گفت بریم همگی بیرون روی تخت بشینیم. رفتیم و نشسته بودیمو مشغول چایی و تنقلات بودیم که بچه‌‌مون خوراکی خواست. بهار بچه رو برد آشپزخونه بهش یه چیزی بده. همونجا بابک هم رفت که مثلا کمکشون کنه. در حالت عادی کسی شک نمی‌کرد ولی من بلند شدم و به بهانه اینکه توی حیاط قدمی بزنم تو نقطه‌ای رفتم که از پنجره به داخل دید داشت. اونا فکر میکردن من همچنان رو تخت نشستم و دیدی نداریم بهشون چون از جای تخت اصلا به آشپزخونه دید نداشت. دیدم اولش عادی بودن و انگار داشتن واسه بچه کاری میکردن. بعد بچه‌مون اومد بیرون. بهار پشت اپن به یک چیزی مشغول بود. من کمر به بالاشو می دیدم فقط. بابک داشت یه چیزی با لبخند میگفت که یه لحظه دوروبرو چک کرد از پشت چسبوند به بهار. بهار یه لحظه انگار ترسید سرشو آورد بالا و فوری با آرنجش زد به پهلوی بابک، اونم ولش کرد ولی یه اسپنگ زد زیر کونش و فوری ازش فاصله گرفت، بهارم خندید و یه چشمکی زد و فوری اومدن بیرون. یه نیم ساعتی حرفای متفرقه زدیم خانما کم‌کم رفتن داخل، منو بابک تنها موندیم. بابک گفت پسر یه چیزی بگم شاخ در بیاری. گفتم چی؟ گفت از پا قدم شما بعد از یه دهه از زندگیم بالاخره امروز مژده رو کردم!. من شاخ درآوردم… گفتم کس میگی؟ گفت به جون خودم اگه دروغ بگم. گفتم آخه… اون از تو بدش میاد (یه لحظه میخواست از دهنم در بره که با من رل زده و دیشب تا مرز کردن پیش رفتیم که سریع خودمو کنترل کردم). از طرفی منکه تو این ٢۴ ساعت گذشته این همه هیجان رو یکجا تجربه کرده بودم دیگه این یکی دیگه واقعا گنجایش اضافه میخواست. گفتم تو این همه تحقیرش میکردی چطور ممکنه؟!؟! قشنگ تعریف کن کی بود چطوری شد مخشو زدی. گفت همین الان از خونش اومدم و همونطور که گفتم وجود شما مخصوصا خانم نازنینت باعث شد بالاخره مخشو بزنم. بعد ادامه داد: تو این چند روز خودت دیدی که چقدر تحقیرش کردم و شخصیتشو جلوی خانمت خورد کردم؟ گفتم آره. گفت دیشب اگه یادت باشه قرار بود خانمت امروز برن درمانگاه واسه آمپولش ولی من دوست داشتم خودم بیام وقت بذارم و اهمیت بدم تا به گوش مژده برسه و حسادتش بیشتر بشه. (تو دلم گفتم گوه خوردی تو فقط مخصوص کردن بهار اومدی چون آخرین شانست بود) بعد ادامه داد: از شانس خوبم من ده دقیقه‌ای اومدم آمپول خانمتو زدم موقع رفتن دیدی که هم خودت رسیدی و هم اون. به شدت حسودی کرده بود که تا حالا چند بار موقعیت مشابه این بوده و من براش وقت نذاشتم. امروز بعد از آمپول زدن خانمت که اومدم بیمارستان مژده به قدری عصبانی بود شروع کرد باهام چت کردن و نق زدن و گله کردن که من مگه چیم کمه ازین بهار و حتی پشت سر خانمت حرفای زشت زدن و … بعد یکم که به حرفاش فکر کردم سرنخو گرفتم که تاکید داشت چیم کمه از بهار؟ منم گفتم اگه چیزیت کم نیست خودتو ثابت کن گفت چطوری؟ گفتم من الان بیمارستانم امروز مطب نمیرم بعدش بیا خونت حرف بزنیم گفت باشه. فوری رفتم خونش اونم اومد، دوباره همون حرفا رو تکرار کردیم و گفت تو امروز از کارت زدی مرخصی گرفتی واسه تزریق آمپول این زنه. کاری که هيچ وقت برا من نکردی. خلاصه از تجزیه و تحلیل حرفاش فهمیدم بهار خانم رو بدجور رقیب خودش دونسته و چون تا حالا بی رقیب بوده خودشو برا من چس میکرد. حالا بخاطر اینکه خودشو بی‌رقیب بدونه حاضره هر کاری برام بکنه حتی دادن. برا همین نشستم کنارش گفتم بهار خانم زن دوستمه مثل خواهرم دوسش دارم بعد با خنده گفتم ولی تو رو مثل زنم دوست دارم. گفت نه منم مثل خواهرت دوست داشته باش مثل همین بهار. آروم دستشو گرفتم خیلی جدی گفتم مژده تو رو همیشه دوست داشتم ولی اخلاق نداری. یهو بغض کرد بیشتر بخاطر این که واسه اولین بار براش وقت گذاشتم و مطبمو تعطیل کردم که به حرفاش گوش بدم. یکی دو قطره اشک ریخت برا اولین بار دلداریش دادم وقتی گریش تموم شد انگار سبک شد و شهوت اومد سراغش دستمو انداختم دور گردنش و با پرروبازی لباشو بوسیدم همراهیم کرد. با نگاهش داشت میگفت تا من هستم چرا غریبه… دیگه سر نخو گرفتمو بالاخره طلسم رو شکوندم و همونجا رو مبل کم‌کم لباساشو درآوردم و تا جایی که تونستم مثل سگ گاییدمش. گفتم پسر چه حالی کردی همچین خوشگل و خوش اندامی رو کردی گفت آره ولی خیلی بد سکسه و بدقلق. فقط از این لحاظ خوشحالم که طلسم رو شکستم و غرورشو شکوندم و زیر کیرم خوابوندمش.
گفتم: واقعا دمت گرم… اونم ارضا شد؟ گفت آره ولی نه اونجور که توقع داشت. گفتم آبتو کجاش ریختی؟ گفت: کشیدم بیرون ریختم لای کونش.
تو دلم گفتم پس این چرا برا بهار ریخت توش؟ گفتم خب میریختی توش…
بابک تا اینجا که تعریف کرد یهو بهار از تو خونه داشت میومد بیرون که بیاد کنار من بشینه. واسه همین اینجاشو آروم گفت که بهار نشنوه: من سعی میکنم نریزم توش مگه اینکه که طرف خیلی مستم بکنه نتونم خودمو نگه دارم. گفتم مژده که خیلی جیگره مگه مستت نکرد؟ بابک آروم گفت هیسسسس باشه بعدا میگم. من هنوز کلی سوال داشتم که بهار نزدیک ما رسید. بابک ساکت شد و یک لبخند مصنوعی به بهار زد و گفت بفرمایین بشینین. بهار کنار من نشست و حس کرد بابک یه صحبت مردونه سکسی داشته با من میکرده، ولی نفهمید چی بوده و یکم رفت تو فکر. بابک رو به بهار گفت: فک کنم حالتون کاملا خوب شده شکر خدا. بهار گفت آره واقعا دستتون درد نکنه. کاش از همون شب اول میزدین.
…رفتیم داخل، شام آماده بود و هممون پشت میز شام بودیم و همه همو زیر نظر داشتیم. یک ٢۴ ساعت پر از هیجان رو ما چهارتا تجربه کرده بودیم. من هنوز هنگ این همه هیجان غافلگیر کننده بودم. مژده انگار با همه سگ شده بود حتی با بابک که تا همین دو سه ساعت پیش زیر کیرش خوابیده بود. اما حس هایی که بهار و بابک بهم منتقل میکردن برام جالب بود. مخصوصا بعد از شام که همه میخواستن پشت میز جابجا بشن یه لحظه که شلوغ پلوغ شد یه جا که فضا تنگ بود، بابک از پشت بهار رد میشد بهار دستاشو لبه میز گذاشته بود و خودبخود یکم باسنش عقب بود. بابک یه لحظه کیرشو به کون بهار مالوند و رد شد. من سرم پایین و سمت بچمون بود ولی نگاهم از زیر به اونا و از نیمرخ‌شون میدیدمشون. مژده و مژگان هم روشون به اونور بود. چهره بهار اون لحظه که بابک بهش مالوند حسابی حشریم کرد. تا حالا همچین حالتی تو صورتش ندیده بودم: هم نگران بود و دوروبرو چک میکرد و هم داشت لذت میبرد. عاشق این مدل هیجاناته و چون شیطونه و می‌خواست به بابک هم حال بده یه ذره کونشو داد عقب.
پنجشنبه شب بود و ما قصد داشتیم صبح زود راه بیفتیم. بعد از شام منو بابک رو مبل لم داده بودیم، یه لحظه اتفاقی خانمها هر سه شون کنار هم پشت سینک وایساده بودن. سه تا خانوم خوشگل و خوش هیکل جلو چشامون به ترتیب قد وایساده بودن. هیکلشون مخصوصا رون و کونشون جلوه خاصی داده بود. درست یاد شب اول افتادم که همچین منظره‌ای ایجاد شده بود و من دوست داشتم برم از پشت بچسبم سه تاشونو بکنم. زیرچشمی نگاه کردم دیدم بابکم میخ کونشون شده بود و شاید اونم به همین منظره تکراری فکر میکرد با این تفاوت که اون حالا دیگه هر سه تایی‌شونو کرده بود و کیرش طعم هر سه تا کون رو چشیده بود بدون اینکه هیچکدوم از هم خبر داشته باشن و این ته دلمو قلقلک میداد و شهوتم ده برابر میشد. انگار بابک با نگاهش داشت مرور میکرد کردن هر کدوم رو و مقایسه میکرد کدوم کون بهتر رو کیرش سوار میشه. حتی تو خواب شبم نمی دید که تو یک روز جفت شیش بیاره. همونطور که برای خودش کردن بهار از همه جذاب تر بود برای منم گاییده شدن بهار از همشون لذت بخش تر بود. حتی اگه مژده رو کامل میگاییدمش بازم لذتش به لذت دادن بهار به بابک نمیرسید. کاکولد ها میفهمن من چی میگم و فصل نوینی از لذت سکسی رو برام آغاز کرد.
بعد دوباره با بابک تنها شدم گفتم پسر تعریف کن… عجب حالی کردی عجب جیگریه خوش به حالت همچین جیگری رو کردی. گفت آره ولی همینجور که گفتم خیلی بد سکسه، آخرش گریه کرد بعدش انگار پشیمون بشه گفت فراموشش کن دیگه انگار این اتفاق بین ما نیفتاده. اینقدر نق زد حسابی زهرمارمون کرد.
اومدیم تو حال، همگی کم‌کم رفتیم آماده خواب بشیم. بابک همچنان دنبال کون بهار موس موس میکرد که تنها گیرش بیاره. این کارو برا مژده اصلا انجام نمیداد. من سعی میکردم تو دیدشون نباشم ولی حواسم باشه بهشون. بالاخره یه تایمی که هرکسی تو اتاقش مستقر شد دوباره تنها شدن. من از بالا تو یه نقطه کوری داشتم نگاشون میکردم. بهار جلو آینه که تو کنج قسمت ورودی بود داشت کرم میزد به صورتش بابک اومد کنارش یه لحظه دوروبرو چک کرد دستشو گذاشت رو کون بهار انگشتش کرد و هی میمالید کونشو بهار مشغول خودش بود و انگار بدشم نمیومد. بعد بابک در دو ثانیه فوری بهارو از پهلو بغل کرد و لباشو بوسید و فوری ولش کرد و دور شد. بهارم باهاش همراهی کرد و سریع جدا شدن. این کارشون چقدر تحریکم کرد… این یواشکی بازی هاشون بیشتر لذت بخش بود برام و از طرفی پیچیدگی و مرموز بودن شخصیت بهار رو برام دو چندان کرد و کثافت برام جذابتر شد… لعنتی خوب بلده بجز خوشگلی و خوش اندامیش با حرکات و رفتارش وکلا لوندیش، مرد زندگیشو و کلا هر مردی رو عاشق و کلا دیوونه خودش کنه… اصلا ازین زنایی نیست که میچسبن به شوهره که نذارن شوهره نفس بکشه و همین کارش منو دیوونه خودش میکنه… عین یک ماهی‌ای که همش از دستم سر میخوره است… بهار داشت از بابک دور میشد که بابک هنوز محو کونش بود که تو اون ساپورت سفید داشت میلرزید انگار دوست داشت بره یکی دیگه بزنه تا بیشتر بلرزه… جفتشون قشنگ یه دور دیگه جا داشتن سکس کنن. معلوم بود دیگه… بعد از خوردن اون کله‌پاچه و اون همه تحریک همدیگه و بمال بمال و از همه مهمتر راند آخر سکسشون که ناقص مونده بود بایدم یه دور دیگه جا میداشتن مخصوصا بهار، چون بابک یه دورم مژده رو کرده بود. بجز این سه مورد قطعا چند بار دیگه هم بمال بمال داشتن که حتی منم حواسم نبوده و ندیدم مخصوصا که بهار میدونستم ازین کارای هیجانی دوست داره و با خودم بارها تو جاهای عمومی یا حتی تو جمع دوستامون یواشکی تجربه کردیم.
موقع خواب به قدری حشری بودم که فوری بهار رو تو بغل گرفتم اونم دست کمی از من نداشت. امشب دیگه جفتمون حشری بودیم و یک سکس جانانه کردیم مخصوصاً که دیگه جرات نداشتم نصف شب برم پایین پیش مژده. موقع سکس همش صحنه‌های آمپول زدن جلو چشام بود و با خودم می‌گفتم جوووون بابک چه حالی کرده وقتی بهار برا اولین بار کشیده پایین و چشمش به این کون بلوری افتاده و چه حالی کرده وقتی برا اولین بار کیرشو تو کس بهار دیده. انگار هر چی بیشتر بابک لذت برده من حشری‌تر میشدم و با تمام پوزیشن هایی که امروز سکس داشتن منم به همون ترتیب با بهار سکس کردم. حتی اون حرکت کیر لای سینه رو که تا حالا انجام نداده بودم عمدا انجام دادم تا ذهن بهارو درگیر خودم بکنم. بهار یه جوری شده بود و براش عجیب بود اما انگار سکس صبح براش تداعی شده بود و حسابی حشری شد. اینبار خودش گفت آبتو بریز توم صبح قرص میگیرم… اما فکرش درگیر بود و این برام جذاب بود.
صبح که بیدار شدیم هممون سرحال بودیم. ما چمدونامونو بسته بودیم آماده حرکت خداحافظی کردیم و هممون می‌گفتیم خیلی خوشحال شدیم از این آشنایی و خیلی خوش گذشت قرار شد نوروز آینده اونا برن شمال و سر راه بیان یکی دو روزی کرج خونه ما بمونن مژده و شوهرشم میان و این ته دل منو قلقلک میده چون وقتی برا مژده یکبار تا اون مرحله پیش رفتم قطعا دوباره هم میشه. احتمالاً امسال، نوروز سکسی پرهیجانی رو درپیش رو داشته باشیم و البته امیدوارم مشکلی پیش نیاد و هیچکدوممون به گا نریم. من امیدوارم به حق این شبهای عزیز دوباره بتونم مخ مژده رو بزنم و این بار تمومش کنم و از اون مهمتر که خیلی برام جذابتره اینکه بابک و بهارم بتونن یواشکی با هم سکسهای پرهیجانی بکنن و من بتونم یواشکی ببینم. مخصوصا که بهار مطمئنم با همون منطقش کاملا پایه است بازم به بابک بده چون با خودش میگه بابک که منو کرده دیگه حالا چه یکپارچه چند بار. اینکه اونا فکر می‌کنن من نمی‌دونم و یواشکی این کارو می‌کنن اینقدر هیجان انگیز هست که لذتش از هزار تا سکس معمولی بیشتره و به شدت دارم لحظه شماری میکنم برا نوروز.
بعد از برگشتنم با بابک بیشتر در تماس بودم و گفت بعد از رفتن شما مژده باز خودشو چس کرده رفته تو همون لاک قبلیش و دیگه بهم نداد ولی خوشحالم که بالاخره زیر کیرم خوابوندمش و اون غرورشو شکوندم. بعد هی با ذوق و شوق میگه: اومدن شما برا کیرم برکت فراوون داشت.
تو این سالهایی که عضو بکن تو بودم و داستان‌هاشو می‌خوندم هيچ وقت تمایل کاکلدی نداشتم و داستان‌های کاکل دی رو بابت این می‌خوندم که نفر سوم باشم اما این اتفاق باعث شد همه چیم عوض بشه. شاید علت اینکه بعد از دیدن اولین صحنه سکس بابک و بهار، با اون همه غیرت و وسواسی که داشتم بجای اینکه غیرتی بشم ولی بی‌حرکت مونده بودم، این باشه که خیلی زیاد داستان کاکلی میخوندم و این قضیه روی ضمیر ناخودآگاه من تاثیر گذاشته بوده بدون اینکه خودم متوجه شده باشم هرچند که در خودآگاهم و در ظاهرم غیرتی نشون میدادم. حتی قبل از سکسشون موقع آمپول زدن با اینکه عمیقا عصبی بودم اما ناخودآگاهم داشته لذت میبرد که اون جوری بی‌حرکت مونده بودم و فقط نگاه میکردم. بعد از این اتفاق به شدت دوست داشتم این ماجرا رو با اولین کسی که در میون بذارم این سایت باشه. چند روز طول کشید تا این همه رو تایپ کنم و سه بار مرور کردم تا غلط املایی و انشایی حتی‌الامکان نداشته باشه. لایکو بزنین لطفا. آخه حیفم اومد ماجرایی به این نابی و جالبی با داشتن چند تا غلط املایی خراب بشه حتی برای عکسها با دقت و وسواس زیاد تو نت وقت گذاشتم با حوصله گشتم که تا حد ممکن شبیه خودشون باشه و فکر میکنم بیش از ٩٠% شبیه خودشون هست تا عزیزان محترم جقی که خواستن با صحنه سازی جق بزنن، بتونن تصاویر واقعی اون لحظات رو مجسم کنن و جق کاملا بهشون بچسبه و بهشون حال بده. قضاوت اینکه این ماجرا واقعی بود یا تخیلی رو به عهده خودتون میذارم… البته چند تا اتفاق غیرسکسی دیگه تو اون چند روز که خونه بابک بودیم افتاد منتها چون تم سایت سکسیه از گفتنش صرف نظر کردم.
من خودم با چند تا زن شوهردار رابطه داشتم و دارم، از رابطه خیلی کوتاه تک سکسی تا بلند مدت چند ساله که اگه دوست داشتین اونا رو میذارم اینجا ولی هیچکدوم به جذابی و پرهیجانی و پرماجرایی این ماجرا نمیرسن.
ضمنا خواهشی که دارم در قسمت کامنتها:
١. جذاب‌ترین اشخاص این ماجرا رو به ترتیب از ۱ تا ۵ با ذکر دلیل نام ببرید. (منظورم از جذاب‌ترین شخصیت صرفا آدم خوبه نیست)
٢. شهوت انگیزترین صحنه این ماجرا؟
٣. هیجان انگیزترین قسمت این ماجرا؟
۴. اگه میشد تو این ماجرا شما هم بودین دوست داشتین به جای کدوم یکی میبودین؟
۵. اگه جای من بودین برای نوروز چه نقشه‌ای میکشیدین هم برای مژده هم بهار و حتی مژگان؟
قطعا نظر شما کمک خواهد کرد که چه نوع دیدگاه و رفتاری با این اشخاص در نوروز آینده داشته باشم. بجای اینکه بعضیا فحشای تکراری و نصیحت‌های کلیشه‌ای میکنن لااقل این کارو بکنن.
براتون روزهای قشنگی رو آرزو میکنم، روزهایی پر از تلمبه زدن برای آقایون و ارگاسم شدن برای خانمها.

نوشته: سروش

بازدید 3,150

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

15 پاسخ به “سمینار فوق سکسی”

  1. یارو از همه سر تر بوده! بعد یکی دو نفر ازش سر تر بودن!! تا همینجاش بخونید متوجه میشید که این اسکل دوم دبستان رو هم تموم نکرده!!

  2. این چه سمی بود این چه عفونتی بود .این را دوقسمت ؛سه قسمت میکردی نه کون خودت را پاره میکردی نه وقت ما را میگرفتی بعد از خوندن این سم چشمام را با اسید خالص شستم ولی باز هم نرفت که نرفت اولین دیس هم مال خودم

  3. سبکت اشناس مثل مجموعه سکس های خانومم و یه داستان قدیمی تربی برو برگرد تو این سبک درجه یکی داستانهات عالیهکار درست و خلاقدمت گرم

  4. خیلی تلاش کردم واقعاً مشکل داستانت رو بهت بگم پس با دقت بخون چی نوشتم…اول که داستان خوبیه نه به خاطر خوب نوشتنت به خاطر ایده، ایده که توی ض پنهان یه طرفه هم بود و شاهکاره این ایده واقعا و توی این داستان من پتانسیل فوق العاده ای رو میبینم که داره حروم میشه…مهم ترین ایراد داستان نبود دلیل برای این خیانته، ببین داستان تو مبتنی بر خیال پردازی و تجسمه نه شهوت خالی پس مهمه چرا، چرا سکس بهار اونجوری شد چرا باید این حرف ها رو وسط سکس بزنه و چرا باید پا بده، بابک خیلی خوش تیپه و بهار اینجور تایپ پسر رو بیشتر دوست داره یا چی، نمیشه که همیجوری بگی جو خیلی شهوتناک بود و همه توی اون جو شهوتی بودن یا بگی بهار توی مسافرت خیلی شهوتی تر از همیشش میشه؛ یکمی که سوال بدون پاسخ رو میشه گذاشت برای قلقلک دادن ذهن مخاطب اگه داستانت خیلی ریز ریز نشونه گذاشته باشه برای پاسخ سوال، مثلا اولش بزاری که بهار با دوستی جدیدا آشنا شده که همش دوستش زیر گوشش از سکس هاش و شیطنت هاش بگه، بعد ادامه بدی که لباس بهار بازتر میشه به مرور زمان ولی ادامه ندی چرا صرفاً یه اشاره ریز کردی، بعد توجه ها بهش بیشتر میشه و اون لذت میبره از نگاه دیگران، بعد یه رقیب که سیع کنه مخ بهار رو بزنه و نمیتونه و سریع از داستان بره بیرون بعد ماجرا سمینار رخ بده، ولی ببین مقدمه تو چطوریه درباره دوربین ساختمون و غیرتی بودن و اینا چرت و پرت گفتی لاین های اضافی کلا… یه روند برای تغییر بهار تا حدودی باشه که چرا پا داده، نه این که یهویی مخش زده میشه و میپره بغل یارو تازه بدتر هم میشه مثل عاشق ها هم با هم سکس میکنند…شخصیت مرد هم که بدتره یهو اون وسط آمپر میچسبونه در صورتی که تا یه لاین قبلی حسابی غیرتی بوده! اونم باید از نقطه به نقطه ای برسه، بهتره خیلی غیرتی نباشه که راحت تر داستنت رو بگیاین که چطوری به اون نقطه میرسونیش بهتره که مثل داستان ض پنهان یه طرفه با فکر هایی که افراد با خودشون میکنند و دوستی و شوخی های ناباب باشه تغییراتی آروم که زیر پوستی اند.حتماً یه جور راوی داستان داشته باشه خیلی کمک میکنه مثلا دوست بهاره که ویس هاش میوفته دست شوهر یا یه هرچیزو سکس متاسفانه تحریک کننده نبود، به نظرم داستان های دیگه بخون که برای سکانس سکس ایده بگیری، مثلا اخرش به اه و ناله کردن بهار تازه اشاره کردی می‌تونستی خیلی راحت داغ ترش کنی،سکس هم اصلا با شخصیت بابک جور نیست بابک انقدر حول نبود، یه دکتر متشخص بود که یهو موقع سکس مثل کس ندیده ها له له میزنه… بلاخره باید هدف باباک فتح کردن باشه و باید از این فتح کردن لذت ببره نه از خود سکس اصلا شخصیت پردازی درستی نداشت، این همه لاین نوشتی وسط هاش یه چیز هایی از بابک میگفتی که مثلا مخاطب بفهمه واوو این آدم مثلا مخ زن حرفه ای هست واوو این آدم مثلا عضلانی و ورزشکاره و …ضمناً داستانت رو عید از این به بعد منتشر کن دیده بشه نه وسط اختلالات اینترنت

  5. دو حالت بیشتر نیست: یا عکاس و مدل هاش مناسب داستان تو پوزیشن و نفر مث زنت گیر اوردن و اجرا کردن ، یا شما این عکسا رو گیر اوردی و براشون داستان درست کردی.بهت توصیه میکنم که داستان تخیلی ننویسی، چون باور پذیر نیست و سوتی هم میدی. مثلا وقتی داشت زنتو میکردتو اومدی ازبچه ها پرسدی که بهار کجاست و اونا هم گفتن تو اتاقه ، پس نمی تونستی بگی همزمان با مژده اومدی…

  6. حداقل می تونستی عکس کون زنتو بزاری ،دیگه کون که اسم مستعار نمی خاست، حداقل این تیکه شو واقعی میکردی

  7. زیاد حاشیه رفتی. اما بشدت منو حشری کرد داستانت . مخصوصا دیدن اینکه زن خوشگل و خوش اندام آدم در تیر رس یه کیر کلفت حشری باشه .

  8. داستانت عالی بودچند بار تا مرحله ی ارضا شدن رفتمآب آدم و با نوشتن میاری دمت گرم

  9. اگه واقعی باشه که خیلی گاوی اگه نباشه بازم‌گاوی با این ریتم سرهم کردنت

  10. چی می‌زنی؟ شاهنامه فردوسی داستاناش به این بلندی نیست مغزت و گاییدم قدرت تخیلیت خیلی بالاست !!برو مقاله واسه روزنامه بنویس

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید