یکی از دو دلیل انتخاب اسم همین است
ناب آور یعنی “نهآبآور”
یک معنی دیگر هم
ناب به معنی خالص، اصیل و بیغلوغش است
در ادامه این داستان من زندگی ناب مییابم
پس اسم داستان را “نابآور” گذاشتم
جقیهای عزیز و محترم وقت خودتون رو اینجا تلف نکنید
یکی از پرتکرارترین سوالهایی که تو چت جواب میدم
نحوهی اشنایی با شوگرجاان است و بیشتر وقتها سوالها انقد اووتآورنج است که جواب نمیشه داد و یا جوابهای خلاصه و سادهسازیشده دچار تناقض میشن و خواننده فکر میکنه دارم دروغ میگم
در این داستان با ذکر جزئیات زیاد ماجرا رو مینویسم به این امید که سوالات رو کامل جواب داده باشم
لطفا بمن نظر بدید که
تا چه حد به جزئیات و حس و حال بپردازم؟
همونطور که از متن پیداست
من در نوشتن مبتدی نیستم
این توانایی را دارم که لایههای عمیقتر احساسات را به قلم بیاورم
همینطور میتوانم به سطح نزدیکتر شوم و گزارش خشکی از انچه گذشت را بنویسم
تنظیم ادامه داستان و چه بسا اصل ادامه دادن یا ندادن داستان را به واکنش خوانندگان وابسته کردهام
سال 99 یکباره سفر کردن ممنوع شد، مردم محلی جوگیر در اقدامی انقلابی راهها رو بسته بودند و غیربومیها بخصوص تهرانیها رو حسابی اذیت و آزار میکردن و در نتیجه یکباره شهرما “شفت” جوری سوت و کور شد که وسط روز میشد کف خیابون اصلی سفره پهن کرد.
مسافر نبود و خیلی کاسبها از صبح تا شب یکریال فروش نداشتند
سوپری کنار جاده که قبل از این 24ساعت باز بود، صبح دو سه ساعت باز میکرد شیر و ماست میفروخت و میبست و خیلی از کاسبها هم دلیلی نداشتن که مغازه رو باز کنن.
چهرهی شهر طاعونزده و اخرالزمانی شده بود.
خانهی مسافر که دو سهسالی میشد براش کار میکردم حقوق بهمن و اسفند رو نداد و چند روز به عید تعطیل کرد.
هرچی وعده و وعید به بابا و مامان داده بودم تبدیل به شرمندگی شد.
به خاطر اضافهکاریهای عید و انعام و پاداش مسافرها و گاهی هم اجاره دادن اتاقهای خونهی شخصیمون در عید هرسال خیلی از کارها رو به تعویق میانداختیم که با درامد اسفند و فروردین انجام بدیم و با این وضع نیازی به گفتن نیست که خونه چه اوضاعی داشت.
خرج روزانه ما با فروش تخم اردک و کارهای متفرقه بابا در میاد
تخمها فروش نمیرفت و بوی گندیدگیشون لای کلشها اعصابخردی را مضاعف میکرد
هیج کار متفرقه گیر بابا نمیومد
برادرم با پراید خسته و فرسودهاش از رشت نسکافه و شکلات خارجی و هایپ میاورد برای سوپرها و دکهها و ی مقدار هم مشروبات که راز مگو بود اینجوری علاوه بر مخارج شخصی خودش کمی هم کمک بابا میکرد این روزا درآمدش کفاف پول بنزین ماشیناش رو نمیداد
در طول روز مامان و بابا به هر بهانهای به جد و اباد هم فحش و نفرین میکردن و حداقل روزی یبار قابلمه و کاسه بشقاب با لگد یکی از دوتا مرد خانواده وسط حیاط پخش میشد و بعدش بیرون رفتن اون دیوونه و دری که کوبیده میشد…
در چنین وضعی التیام ذهن رنجور و خستهی من پرسه و قدم زدن با همکارم بود و شنیدن مصیبتنامهی هر روز اون که هزاربار وضعاش از من بدتر شده بود، انگار وقتی حجم بدبختی اون رو میدیدم، احساس خوشبختی میکردم.
دقایقی که با هم پرسه میزدیم برای هر دو ما تبدیل به بهترین لحظات روزمون شده بود و کمکم دقیقهها به ساعت و ساعتها تبدیل شد
هر روز از ساعت چهار و پنج تا حدود هشت و نه شب تو خیابونی که سر و تهاش رو تو یک ربع میشه قدم زد وقت میگذروندیم و پرسه میزدیم و با معدود رهگذرها و کاسبهایی که تو خیابون بودن لاس میزدیم، کاسب که میگم با کاسبهای خیابانهای تهران مقایسه نکنید که تا سر کوچه که میرسی دیگه هیچکس نمیشناستت، همهی این کاسبها بدون استثنا ما رو دقیق میشناختن و خیلیهاشون به نوعی فامیل من یا همکارم بودن. در نتیجه لاس زدن ما اینجوری بود که احوال بچه این و مادر اون و بابابزرگ اینیکی رو میپرسبدیم و ی کم به زمین و زمان فحش میدادیم و امار مرگ و میر رو مرور میکردیم و نچنچ کنان تا مغازه بعدی و دوباره همون حرفها
به این میگم لاس زدن
به این ترتیب میشه گفت هیچ واقعهای در شهر نبود که ازش بیخبر بمونیم
بخرده هم از همکارم بگم
خانم 36ساله که دوتا بچه داشت
شوهرش کاشیکار ماهری بود که بیشتر رو ویلاهای گران قیمت کار میکرد درآمدش قائدتا میبایست خوب میبود ولی نمیدونم چرا تو روز روشن همیشه لنگ پول بود چه رسد به این روزها که شب تار بود.
جیب خالی و دست بزن مهمترین ویزگیهایش بود. مخارج روزانهشون رو همکارم میداد پسر بزرگش برای مکانیک خوشنام شهر کار میکرد و پسر کوچکش هنوز مدرسهای بود همه با هم تعطیل و خانه نشین شده بودند و محتاج نون شب
همکارم علاوه بر بیپولی بخاطر خانه نشینی هم در عذاب بود
اون زن راحتی بود، خانهی مسافر رافع نیازهای عاطفی و کنج امناش بود
تقریبا با تمام همکارهای مرد رابطه سکسی داشت و هر ازگاهی مسافرها هم ی حالی بهش میدادن برای همین هم خوب انعام میگرفت و هم اینکه مدام قرض و مساعده میگرفت و پس نمیداد ولی کسی اعتراض جدی نمیکرد. تعطیلی خانه مسافر و ممنوعیت سفر علاوه بر بیپولی، اوضاع سکساش را هم بهم ریخته بود و حسابی سگحشر شده بود.
دو هفتهای بود که هر روز عصر تو تنها خیابون شفت پرسه میزدیم
یکی از مهمترین وقایع که هر روز اتفاق میافتاد
اومدن شوگرجاان با یک تویوتاهایلوکس مشکی و فولآپشن آفروودی بود
پسرها راجع به ماشین و وسایلی که بهش وصل بود حرف میزدن و ما در گوشی راجع به راننده خوشتیپ و خوشهیکلاش
ما قدمزنان کمکم تو مسیرش جلو رفتیم و بالاخره بعد از چند روز فهمیدیم ویلاش کجاست
همکارم که هر مرد قزپیتی رو میدید باهاش ایمجینگ میکرد راجع به شوگرجاان بلندبلند حرفای سکسی میزد.
برنامه هر روزه ما شده بود نگاه کردن شوگرجاان حدود شش عصر وارد شهر میشد یکجای ثابت پارک میکرد از مرغفروشی ضایعات مرغ میخرید و از سوپر و میوهفروشی چندتا خرید میکرد
میرفت تو صف نونوایی یک گونی ضایعات نون میخرید و یکدونه نون تازه و تمام
مینشست تو ماشین و میرفت
بهترین جا برای نزدیکشدن بهش صف نونوایی بود هم زمان باهاش وارد صف میشدیم و نون میخریدیم برای خونههامون و بعدش تا رسیدن به خونه راجع به عطر تنش و اندامش حرف میزدیم
همکار یکی دوبار به بهانهی نون برداشتن و گذاشتن تناش رو لمس کرده بود و بعدش قشنگ خیس بود و تا لحظه جدا شدن با اب و تاب از اینکه مثلا ساعد دستش رو زده به دست اون حرف میزد
ولی من ازش کمی فاصله میگرفتم و نگاهش میکردم با اینکه تمام مدت زل میزدم بهش یکبار هم چشمتوچشم نشدیم
دو سه روز بود که همکار قبل نونوایی میگفت ایندفعه از پشت بغلش میکنم یا مثلا عقب عقب میرم تو بغلش ولی تو صف که بودیم کاری نمیکرد. دیگه خیلی تابلو شده بود که نون خریدن ما بهانه است و ما فقط دور و بر شوگرجاان میپلکیم. من به همکار میگفتم شترسواری دولادولا نمیشه تو که انقد حشری شدی بهش بگو ولی اون میگفت نه خودم خوب میدونم همینجوری دم پرش باشم خودش پیشنهاد میده
فکر کنم روزچهارم یا پنجم بود که برای نخستین بار شوگرجاان باهام چشمتوچشم شد و بالاخره من فرصت کردم لبخندی که چند روز بود حاضر کرده بودم بزنم
نگاهش انقد مهربان و صمیمانه بود که معطلی رو جایز ندیدم، یکقدم رفتم جلو و گفتم:
من عاشق این ماشینهام
بیدرنگ سوئیچ رو گرفت جلوی چشمم و گفت
قابل نداره
تو دلم داشتم منفجر میشدم ولی خودمو کنترل کردم.
ادا درآوردم که دارم میمیرم از ذوق و با اخرین ورژن ناز و عشوهای که بلد بودم گفتم:
ماشین و میخوام با راننده
و ترکیدم از خنده
وسط خندیدنم متوجه نگاه یکیدوتا همشهری که همون اطراف بودن و نونوا که با نگاهش داشت منو ارره میکرد، بودم
همکار دهنش از حیرت بازمونده بود، به روی خودم نمیاوردم.
دیگه کاری که شروع کرده بودم رو باید تموم میکردم
تو این لحظات سادهلوحانه فکر میکردم با این حجم ناز و عشوه الان عنان از کف میده و وسط خیابون جلوی چشم همه بغل و ماچم میکنه
احمقانهترین جواب ممکن رو داد
“حالا تو این شهر قریب راننده از کجا پیدا کنم برات دختر؟!!!”
عهعهعه
این یارو واقعا انقد خنگه؟
یا خودشو به خنگی میزنه؟!!
نمیدونستم چیبگم
دوباره گفت:
بیا دخترم من ی کار اینترنتی دارم اینجا انتناش خوبه
میشینم تو کافه تا بری ی دور بزنی منم اونو انجامش میدم
حاج و واج مونده بودم چی بگم که نونوا بدادم رسید
چندتا میخوای؟!
روم رو کردم سمت نونوا تا کارت بکشم و تعداد نون رو بگم انگار مغزم ی فرصتی پیدا کرد که جواب مناسب رو پیدا کنه
بهش گفتم:
کیف این ماشینا به جنگل و ییلاق رفتنه
گفت:
الان اخه؟!
وای خدااا به هدفم رسیدم
گفتم:
نه خوب
مزاحمتون که نمیخوام بشیم
هر وقت خودتون خواستید برید ییلاق ماهم ببرید و همکار رو نشون دادم.
اون نگاه پدرانهاش شیطون شد با ی برقی تو چشماش گفت
بله
بله
با کمال میل
شمارهتون رو بگید بهتون خبر بدم
همکار بیدرنگ شمارهاش رو گفت و اونم ی میسکال انداخت.
نونها حاصر بودن باید برمیداشتیم و راهی خونه میشدیم
برخلاف هر روز هیچ حرفی نمیزدیم
انقد بهم فشار اومده بود که نای نفس کشیدن نداشتم چه رسد به حرافی
تا بخونه برسم هزار بار چهارتا جملهی گفتگو رو مرور کردم
مگه میشه؟!
مگه داریم؟!!
قبل خواب همینطور لاینقطع نشخوار ذهنی داشتم:
تا به یکی بگی ماشینات قشنگه
بگه بیا ببرش
نه نمیشه
توطئه در کار است
توطئهها در کار است
صبح تا کوشی رو باز کردم
صدتا پیام از همکار عجیبترین چیز بود
عههه چه خبره؟!!
جقد عکس فرستاده؟!!!
عکسها دانلوود شد
همه اسکرینشات چت با شوگرجااان تا صبح باهاش چت کرده بود و اخراش دیگه کار به سکسچت کشیده بود اون وسط مسطا یجایی هم قرار ییلاق گذاشته بودن ساعت ده صبح جلوی پمپبنزین قرار شد بیاد سوارمون کنه
به همکار زنگ زدم و گفتم
این یارو داره میبرت ییلاق بکنتت
من رو چرا قاطی کردی
گفت
من حرف زدن بلد نیستم خجالت میکشم.
ببینمش زبونم بند میاد
تو ورپریده خوب زبونبازی میکنی
بیا کمکم کن
تا 9/5صبر کردم هنوز همه خواب بودن دیگه مجبور شدم مامان رو بیدار کردم
گفتم دارم از خونه میرم بیرون همکار ی کار نظافت ویلا پیدا کرده بریم ببینیم میتونیم دوزار دربیارم
و با عجله خودمو رسوندم به پمپبنزین ماشین شوگرجاان چند قدم جلوتر از پمپبنزین پارک بود
دوباره هیجان غالب شد با خجالت تو پیاده رو رفتم جلو و سلام کردم
در عقب رو نشونم داد که سوار شم!!!
چاره نبود از در عقب سوار شدم و سلام و احوال، با لحن شوخی گفت چه دختر آنتایم و خوشقولی
ده دقه زودتر اومدی سر قرار و همین فرمون رو ادامه داد خلاصه حرفاش اینکه “سحرخیزباشتاکامرواباشی”
کلی اسمون ریسمون کردیم ساعت ده و دهدقیقه بود ولی از همکار خبری نبود
بهش زنگ زدم با غلیطترین ورزن لهجه شفتی بهش گفتم کجایی من یکساعته تو ماشین نشستم
جواب داد:
سلاممم چه خوب شد زنگ زدی یاد تو نبودم بلند شو بیا اینجا شوهر و پسرم امروز میخوان درختها رو ببرن برای فروش تو هم بیا اینجا کمک من شاخهها رو جمع کنیم
فهمیدم که گیر افتاده و نمیتونه جلوی شوهر و پسرش راحت حرف بزنه
گفتم چه دروغی به مامانم گفتم و به اون چطور فلان شده بگو ی کار نطافتکاری ویلا خورده تا تو اون چهارتا درخت کیری پول کنی منم دوزار گیرم میاد.
گفت:
نه عزیزم نه جانم نمیخواد بیایی
برو تو این بیکاری بالاخره ی پولی درمیاری منم اگر کار نداشتیم میومد، امروز نمیتونم باید بمونم کمک مردها.
کاملا معلوم بود که جلوی شوهرش داره ی جوری حرف میزنه که اون بگه برو تو هم ی پولی دربیار
در همین حین ی پیامک ازش دریافت کردم
نوشته بود:
داره کمکم میگه تو برو سر نظافت کاری ولی اگه بگم باشه پول از کجا بیاریم نشون بدیم که مزد گرفتیم
گفتم:
خوب به این کسکشی که اینجور برات راست کرده بگو تا پول ندی کص بی کص
یچیزایی میگفت ولی تو پیامک نوشت:
تا من بیام قیمت رو طی کن
خودت رو ارزون نگیا تو باکرهای خیلی میارزی
گفتم
من که پولی نیستم هرکی پرده بزنه باید منو بگیره
اصلا به شوهر کصکشات بگو مشتری خورده کص و کونم رو جر بده دوبرابر اون چهارتا درخت پول گیرت میاد
خودش میاره میرسونتت
ی تف رو کیر بکنات هم میندازه
دوتایی زدیم زیر خنده
گفت:
خوب پس صبر کن بیام دنبالت با هم بریم و قطع کرد.
تمام مدت که داشتم با همکار حرف میزدم شوگرجاان جلوی صورتم شکلک در میاورد و پانتومیم بازی میکرد تا تماس تمام شد با حرص گفتم
هااااا؟
چی میگی؟!!
گفت:
هیچی دیگه مهم نیست
گفتم:
وا قهر نکن مهندس، اینجا کسی نیست نازتو بکشه
گفت نه آخه دیگه واقعا مهم نیست
گفتم:
واقعا که!!
اسم خانمها بد در رفته
بگو دیگه مهندس چی میگفتی؟؟
گفت:
هیچی داشتم بهت میگغتم من لهجه شفتی رو بلدم میفهمم چی داری میگی!!!
گفتم:
ای واای خاک بر سرم
و در و باز کردم که بپرم پایین
از جای راننده دستشو دراز کرد و دستم رو محکم گرفت. لای در نیمهباز گیر کردم بصورت ناخوداگاه و قریضی داشتم فرار میکردم و اون با مهربانی و ملاطفت و خیلی خونسرد میگفت:
چیزی نیست دخترم
طوری نیست
نگران نباش دخترم
نترس
ولی دستم رو یک آن شل نکرد و محکم نگهداشته بود
زورم رو زدم و کمکم اروم شدم
برگشتم سرجام و در رو بستم
خیلی اروم و با صدای گرفته مردانه گفت
فکر کن من هیچی نمیدونم و از لحظهات لذت ببر دخترم
“دخترم” گفتنهایش عصبیام میکرد دستم رو بردم پایین و به همکار پیامک دادم:
این کصکش لهجه ما رو بلده همهی حرفایی که بهت زدم رو فهمیده
همکار نوشت:
بهتر
چند دقه بعد همکار خیس عرق کنار ماشین ظاهر شد. گلازگل شوگرجاان شگفت از ماشین پرید پایین در رو براش باز کرد و با کمی نوازش هدایتش کرد داخل ماشین و سریع برگشت سرجای راننده و حرکت کرد.
خوانتده موزیک سنتی برای خودش چهچه میزد و
اون دوتا با شوخیهای دوپهلو در واقع وارمآپ میکردن وسط حرفها یدفعه برگشت عقب و گفت:
اگر میخوای تو جنگل برونی از الان بشین که اینجا که ساده است به ماشین عادت کنی
گفتم:
نه حساش نیست
قبل یک چهارراه ایستاد و گفت مستقیم میره فلانجا سمت چپ میره بهمانجا الان برای جنگل کمی دیره ناهار رو بخوریم بعد میریم جاده جنگلی
همکار خودش رو کشید سمتاش و دستاش رو برد لای پای شوگرجاان
گفت:
مگه ویلا گردگیری و نظافت لازم نداره؟!
و دوتایی غشغش زدن زیر خنده
برگشت سمت عقب و گفت:
اخه من به دخترم قول رانندگی جاده جنگلی و افروود دادم نمیخوام خلف وعده کنم
کلمه “دخترم” اعصابم رو تحریک میکرد ولی تعهدش به حرفی که زده حس احترامم رو برمیانگیخت.
گفتم نه بابا مهم نیست
سریع گفت
پس النظافة منالایمان
دور زد سمت ویلا و چند دقه بعد داخل ویلا بودیم
چندتا بچه دختر و پسر زیر 12/13 تو استخر داشتن جیغ و ویغ میکردن و یک زن چادربهکمر کنار استخر نشسته بود و مشغول کارهای اشپزخانهای بود
از جاش پرید و با احترام سلام کرد و اسمش رو برد بالاخره یکی بجز مهندس ی چیزی صداش کرد و فهمیدیم که اسمم داره
جالب اینکه نه اسم خودش رو گفت نه اینکه انگار علاقهای به دونستن اسم من داره
منتظرم ببینم بالاخره میگه چی صدات کنم ولی انگار نه انگار.
شوگرجاان و همکار از در ساختمان با عجله رفتن داخل،
100% من رو نادیده گرفتن و در حالیکه همدیگهرو میمالیدن رفتن داخل اتاق!!!
چند دقه هاج و واج به اطراف نگاه کردم و بعدش رفتم سمت خانمه
تا نزدیک شدم خانمه سرپاشد و اومد سمتم گفت:
میخواهید برید استخر؟
به بچهها بگم بیان بیرون؟
کاملا متوجه بودم که برای نخستین بار در عمرم پوزیشن ارباب رو تا حدودی تجربه میکنم. “من” اگر بگم بچهها رو از استخر میریزه بیرون. من هستم که الان سرنوشت حال و ضدحال اون بچهها دستمه و حقیقتا خرکیف بودم.
گفتم:
نه، فقط دارم دور میزنم شما راحت باش، همه بچهها که مال خودت نیستن، هان؟
انگار تعمدا در مصاحبت با خانمی که همسن مادرم بود از فعل دومشخص مفرد استفاده میکردم
گفت:
نه، بچههای محل هستن، مهندس گفته بودن که امروز نیستن بچههای محل رو گفتن بیان اینجا بازی کنن، من نشستم کنار استخر یدفعه بلایی سر خودشون نیارن، شما میدونی چی شد برگشتن؟!
تو دلم میگفتم اره خوب ی شکار زده باید سریع بهش سیخ بزنه خیلی واجبه ولی گفتم:
ی کاری پیش اومد مجبور شدیم برگردیم زیاد نمیمونیم
افعال اولشخص جمع که ته جملهها میاوردم به جانم مینشست کاملا متوجه بودم که این نخستین بار در عمرم است که در چنین پوزیشنی قرار گرفتم.
گفت:
شربت بدم یا قهوه؟!
گفتم:
نه لازم نیست بشین راحت باش.
و شروع کردم به پرسه زدن تو حیاط ویلا
لوکس و تجملاتی نبود میشه گفت یک حالت مینیمالی داشت
چند دقه بیشتر طول نکشید چهارگوشه ویلا رو چرخیدم جالبترین چیز یک موتور پرشی بود که تو پارکینگ پارک بود
چندتا عکس ازش گرفتم وسوسه شدم که باهاش سلفی بگیرم
شال و مانتو رو دراوردم و با تاپ با موتور سلفی گرفتم.
صدای خانمه پشت سرم از خلسه و نشئگی پروندم:
بفرمایید شربت
خانمه تو الاچیق نزدیک پارکینگ
یک سینی شیک با لیوان کالینز و چندتا بیسگوئیت تو بشقاب و دو برگ دستمال کاغذی گذاشت رو میز.
هزاران بار این سینی رو دیده بودم ولی تمام دفعات داشتم اون سینی رو به مهمانهای خانهمسافر تعارف میکردم.
گلوم رو صاف کردم و با اعتماد بنفس گفتم:
گفتم که زحمت نکش، دستات درد نکنه و نشستم رو صندلی و جرعهجرعه شربت رو به جانم کشیدم دلم نمیومد که شربت رو سر بکشم…
در ویلا با در بازکن باز شد و یکی وارد شد
یکی از کاسبهای کنار جاده بود ی کم نگران شدم که یوقت منو نشناسه، معلوم یود که ویلا رو خوب میشناسه صاف رفت سر استخر و بچهها رو امر کرد که بیان بیرون تا بچهها خودشونو خشک کنن و لباس بپوشن ی کم با خانمه خوش و بش کرد و بعد همهی بچهها رو با خودش برد بیرون و در رو بست. تمام مدت ی جوری صورتم رو پوشونده بودم که نتونه من رو بشناسه.
به ارامی داشتم تو حیاط قدم میزدم و درست زمانی که نزدیک در ورودی بودم دوباره صدای دربازکن بلند شد
با نگرانی چشمم به در بود که نکنه ی اشنا داخل بشه، در باز شد و یک پراید صاف رفت تا جلوی ساختمون، راننده پیاده شد و ظروف غذا رو برد داخل چند دقه بعد همکارم تو در ساختمون ظاهرشد و صدا کرد:
کجایی؟ بیا ناهار
نوشته: مرسدهاف
15 پاسخ به “ناب آور (1)”
از اینهمه توضیحی که راجع به انتخاب اسم داستانت دادی معلومه باید با تخمه بشینیم پای داستانملت میان اینجا جق بزنن نه رمان بخونن
کسخل
ساده دل دادنت وساده ازدست دادن عشقت ودرکل تمام سادگی این داستان واقعی درست مانند کلیپهات ساده ولی باعمق بینهایت مرسده جان به جرات میگم همین ساده زیستی شماست که مخاطب جذب میشه مخاطب داستان وفیلم واخبارفیک روتشخیص میده ومن اعتراف میکنم تابه حال نه پورن استاری نه داستان نویسی وازهمه مهمترنه شخصیتی به زیبایی و باوقاری شما مرسده عزیزندیده بودم وازاین بابت خوشحالم که هنوزدراین دنیای دروغ هستننداندکی که معنای واقعی انسان بودنند…تمام
زیبا و روان👌ادامش کو؟
متن قشنگ و روان بود ، در واقع پرده اول رمان «ناب آور» عالی بود 👌🏻
خوب بود. 🤞🏻
خیلی باحال بود واقعا 😝منتظر ادامه داستان هستم😘🌹❤️♠️
لطفا بگیدچقد از حس و حال بنویسم؟داستان واقعی استو اخرش هم تقریبا بر همه معلوم است
باحال بود
داستان رو دادم شوگرجاان خوند ی قسمت خندهدار رو یادآوری کرد که من یادم رفته بودنه اینکه کامل یادم نباشه ولی بنظرم اونقدرها مهم نبود که به جزئیانش فکر کنم.با خوندن داستان بعد پنجسال شوگرجاان پرده از یک راز برداشت🤣🤣🤣
در حال چرخیدن دور ساختمون صدای غازها بلند شد. آهان پس روزی یک گونی ضایعات نان رو اینها میخورن در همین لحظه یک سگ غولپیکر اومد سمتماز عمق وجودم بلندتربن جیغ در توانم بود کشیدمنزدیک بود غالب تهی کنم این دیگه چه سگی است؟!!خانمه و شوگرجاان هردو همزمان با سگ به من رسبدندچسبیدم به خانمه و کشیدمش بین سگ و خودم دائم میگفتنترس، نترس خونگی است ولی اخه نمیشد که نترسمسگه تقریبا هم قد خودم بود بیشتر به گوساله میخورد تا سگ!!سگ رفت تو لونه و کمی ارام شدم و متوجه شدم شوگرجاان نیست، بخودم شک کردم که دیدمش یا توهم زدم؟!!( با خوندن داستان شوگرجاان تعریف کرد که وسط عملیات جیغ من رو میشنوه و ی چیزی میپوشه و در یک لحظه با کیر سیخ میپره تو حیاط و وقتی میبینه خطر جدی نیست و خانمه بر شرایط تسلط داره با همون سرعتی که اومد تو حیاط برمیگرده تو ساختمون)
اینجا نمیشه ریپلای کرداین دوستی که نوشته خودم رو فروختم
اينقدر خوب نوشته بودى قبل از كامنت گذاشتن، زدم روى ادامه!!!عالى، بليغ و روان نوشتى، دمت گرم دختركم
شما قطعا خوب نوشتیدنویسنده عزیز توان شما کم نظیر است خوشحالم از آشنایی با نوشته شما.
خوب بود و طولانیقاعدتا درستهاون خانم ۳۶ ساله که شوهرش کاشی کاره با خودت دوتایی حال میده دابلشوهرشم که پول نداره دلیل داره