کامنتینگ داستان چندتا محدودیت داره
مهمتریناش اینکه نمیشه ریپلای کرد
بنظرم اگر خواستید کامنت بذارید
زیر تاپیک نابآور کامنت بذارید
قسمت یکم
ی شرح کوچکی هم بدم راجع به اون بخش که در خانه مسافر اتفاق می افتد
اون قسمت ی کم واقعی نیست یعنی بهتره اینجوری بگم که خرده وقایع اون چند ساعت در زمانهای مختلف واقعا اتفاق افتاده ولی توالی آنها در آن روز بخصوص واقعی نیست و نوشتهی من است. حالا چرا؟!
چون دونستن حال و هوا و اتمسفر محل کارم برای پیدا کردن یک دید کلیتر از زندگی قبلی من لازمه و آنچه در اون چند سطر از محل کارم تصویرسازی کردم در واقع یک از هزار فاجعه هم نیست
پرحرفی بسه
بریم سر ادامه داستان/گزارش
همه چیز میز ناهار تکراری بود بجز اینکه برای نخستینبار سر همچین. میزی من خدمتکار نیستم
صورت و قیافه ملتهب و برانگیختهی همکار، و بوی سکسی که از دو متری میزد تو دماغ، درست نمیتونستم تشخیص بدم که داره اغراق و شوآف میکنه یا واقعا حس متفاوتی نسبت به سکسهای قبلیاش داره.
طی کار کردن در خانهی مسافر بارها لحظات پس از سکس همکار رو دیده بودم، حتی چند بار حین سکس هم دیده بودمش، یادم نمیومد چنین رفتار نمایشی از نشئگی و سرخوشی رو دیده باشم.
داخل ویلا هم همه چیز مینیمال بود و نشانی از لوکس و تجمل بچشم نمیخورد. دور سالن مثل جیم بود دستگاه بدنسازی و دوچرخهثابت و و و
شوگر جوان دوشگرفته و سرحال به سمتم اومد و مثل خدمتکار هتل همراه با تعظیم صندلی رو برام عقب کشید گفت
ببخشید ما حواسمون پرت شد، حوصلهت که سر نرفت
همکار رو نشون دادم و گفتم:
حال و روز ایشون نشون میده حواستون زیادی متمرکز شده و هر سه خندیدیم.
فکر کنم دو ساعت سر میز ناهار به همین منوال گذشت
هر سوژه و حرفی میزدن یه جوری وصلش میکردم به سکسشون و میخندیدیم
همه سیر شده بودیم و دیگه دست کسی سمت بشقاب غذا نمیرفت. باید خودم رو کنترل میکردم که شروع به جمع کردن نظافت میز نکنم چون بایدیفالت احساس میکردم وظیفهی منه که میز رو جمع کنم. کلی به خودم فشار اوردم و دستمال رو انداختم تو بشقاب و تشکر کردم و از سر میز بلند شدم.
پشت سر من شوگران هم بلند شد و گفت بریم بالکن طبقه بالا تو سایه چرت بزنیم
همکار داشت میترکید ولی از کبابهای سر میز دل نمیکند.
با اکراه از سر میز بلند شد شروع کرد باقیمانده غذاها رو جمع و جور کردن، شوگر جوان خیلی سکسی از پشت گرفتش و گفت:
شما زحمت نکش بیا بریم بالا
چند دقیقهای از چرت زدنمون نگذشته بود که خانم خدمتکار با سینی و قوری چایی روی وارمر ظاهر شد و باز همون حس تکراری که از صبح من رو رها نمیکرد.
هزار بار این سینی رو دیدم ولی در نقش خدمتکار.
شوگر جوان و همکار روی مبل در حال مالوندن هم بودن و من این طرف بالکن نظارهگر اونها و منظرهی اطراف.
ساعت پنج شوگر جون بلند شد ما هر دو روتیناش رو میدونستیم باید میرفت شهر و برای سگها و غازها و مرغابیها غذا میگرفت.
ما هم حاضر شدیم که بریم شوگر جوان گفت:
جسارته شماره کارت بدید که پول بزنم به کارتتون.
همکار از حفظ شروع کرد خواندن شماره کارت و شوجران گوشی رو گرفت جلوی صورتش و اونم تایید کرد چند ثانیه بعد پیامک بانک رو گوشیاش صدا داد
رو بمن کرد که شماره کارت بدم.
گفتم: نه بابا من که کاری نکردم.
داشت اصرار میکرد که شماره بدم یکباره جیغ همکار بلند شد.
دو و نیم میلیون زدی؟!!!
چرا اخه؟
فکر کردم دویست و پنجاه تومنه!!!
گفت:
قابل شما رو نداره
همکار بال دراورد سفت بغلش کرد و در همون حال گفت مزد ما روزی شصت تومنه ماهش میشه یکونیم یکوچهارصد
شوگر جان گفت روزی شصت تومن که باید بشه ماهی یکوهشتصد!!
گفت ما که حساب کتاب سرمون نمیشه اونا هم هرچی دلشون میخواد میدن
گفتم:
خیلی خوبم سرمون میشه،
فقط روزهای کاری رو میدن تعطیلیها مزد نداره
شوگر جوان سرشو به حالت تاسف تکون داد رو بمن گفت:
شماره بده
گفتم:
نعععع.!! لازم نیست، کاری نکردم
گفت:
کار اصلی رو شما انجام دادی و چشمک زد
با لهجهی شفتی گفتم:
ما برای ثوابش کصکشی میکنیم
و سهتایی ترکیدیم از خنده.
چند دقیقه تا رسیدن به شفت همکار ادامه حرف حقوق و روزمزد و کارمزد و ول نمیکرد و دائم در حال نفرین و ناله به کارفرمای خانهمسافر که حق ما رو نمیده و قسطهام عقب افتاده و اجاره خونه و و و
مخمون رو خورد
یک مقدار مونده به شهر از ماشین پیاده شدیم.
شوگرجاان موقع خدافظی گفت:
رانندگی جاده جنگلی طلبتهااا
یادم میمونه.
دستم رو دراز کردم سمتش با مهربانی دستم رو برای خدافظی فشرد.
بمحض فاصله گرفتنش همکار پرید بغلم کرد و بالا پایین میپرید که دو ونیم پول داد و هی منو ماچ میکرد. چند دقیقه پیاده روی دائم از ظلمی که تا الان در خانهمسافر بهمون شده بود حرف میزد.
حوصلهام سر رفت
گفتم:
یعنی دیگه خانهمسافر کار نمیکنی؟!!
دیگه میخوای جنده باشی؟!
یکدفعه برافروخته شد، گاهی حد شوخی رو رد میکنیهااا
فکر کردم داره شوخی میکنه
گفتم :
بمیرم برای پاکدامنیات
جدیتر از قبل گفت:
نه ولی جدا باید هر حرفی رو نزنی
مثلا اونجا میگم:
ما حساب و کتاب سرمون نمیشه
تو عمدا گفتی سرمون میشه که بگی مثلا باهوشی و من رو ضایع کنی!!
گفتم:
کیرشو کرد تو مغزت؟!
چت شده؟
چرا کس میگی؟!!
با اخم و ناراحتی گفت:
خیلی نفهمی و راهشو کشید و رفت
موندم که داره سربسرم میذاره یا ناراحت شد!!
راه افتادم سمت خونه و هی به خودم میگفتم نهبابا ناراحت نشده داره منو اسکول میکنه.
صبح چشمم رو باز نکرده به همکار سلام دادم
نزدیکهای ظهر بعد کارهای روزانه اومدم سراغ گوشی و در کمال تعجب دیدم سلامم سین نشده
درجا بهش زنگ زدم
زنگ خورد و گوشی رو برنداشت
تا ساعت پنج چند بار دیگه زدم برنداشت
دیگه رفتم دم خونهاش
شوهرش تو کوچه نشسته بود و در باز بود رفتم داخل پسرش ی گوشه اتاق و خودش اون طرف هر دو سرشون تو گوشی بود
از جاش پرید
مثل همیشه گرم و صمیمی همدیگه رو بغل کردیم ولی حسکردم داره نقش بازی میکنه
گفتم نریم خیابون؟
گفت نه حساش نیست
گوشی رو از دستش قاپیدم صفحه چت شوگران اسکرین بود
رفتم تو صفحه خودم و تایپ کردم:
این جندهبازی چیه در میاری؟
بعد
بهت میگم جنده بهت برمیخوره!!
من رفتم
میای بیا، نمیای نیا
و گوشی رو انداختم تو دامنش
شوگر جهان مثل هر روز تو شهر ظاهر شد و به موقع اومد تو صف نونوایی، نگاه مهربان و معنیدار بینمون ردوبدل میشد ولی حرف نمیزدیم
اسکرین رو گرفت سمتم و با لپهای باد کرده پانتومیم ترکیدن مغز رو بازی کرد.
گوشی رو ازش گرفتم تو صفحه چت همکار بود. اسکرول کردم تا بینهایت ادامه داشت یکمیلیونتا پیام رد و بدل کرده بودن و بطور کلی همکار به زمین و زمان و روزگار فحش و نفرین کرده بود و 90% چسناله و شوگر جوان سعی کرده بود بهش امید و دلگرمی بده.
با ابرو و قیافه پانتومیم کردم ولی به زبون هم آوردم:
نمیفهمم والله
و گوشی رو بهش پس دادم.
نون رو گرفتم و زیر لب گفتم:
خدانگهدار
با خودم تو کشمکش بودم واکنش درست و بینقص به عقلم نمیرسید.
چند روز بهمین منوال گذشت.
کارفرمای خانهمسافر زنگ زد که مسافر نداریم ولی بیا اتاقها رو ی رفتوروب بکن.
لباسکار پوشیدم و چارو برداشتم، تو اتاقها کثیفی خاصی نبود اینور و اونور حشرات مرده و تار عنکبوتها رو گرفتم کلا دو ساعت هم نشد
وسایل رو گذاشتم سر جاش و رفتم زیر دوش، تا صدای دوش دراومد کارفرما تو در حموم ظاهر شد و شروع کرد از همکار بد گفتن که به اون زنیکه چطور فلان شده گفتم بیاد نظافت کنه میگه تا حقوق عقب افتادهی پارسال رو ندی نمیام، من مگه مسافر دارم که حقوق بدم؟ خودم دارم با قرض و قوله رد میکنم.
همینجوری که حرف میزد لباسهایش رو دراورد و اومد زیر دوش و شروع کرد مالوندن و ممه خوردن و کیر سیخش رو میمالید به بدنم.
گفتم:
مزد که نمیدی، نظافت هم میخوای، مفتیمفتی هم که میکنی، زبونت رو لااقل مهربون کن، این جور حرف زدنه؟!
زیر دوش رفت برای خوردن کس و کون و دیگه نتونست حرف بزنه
مثل همیشه
انگار نه انگار که داره منو لیس میزنه شامپو زدم و بدنم رو شستم و ابکشی کردم و از حموم اومدم بیرون
با کیر در حال انفجار افتاده بود دنبالم و التماس میکرد که بذار بکنم.
گفتم:
چیزی تغییر نکرده، همچنان عقب و جلو پلمپ است، از خدامه که بکنی، ولی شرط همونه، هرکی بکنه باید بگیره!!
موهامو چنگ زد و با عصبانیت گفت زر نزن بابا، خره صد بار گفتم اگه بچه نداشتم ی روز زنرو نگه نمیداشتم ی لگد میزدم تو کونش
در حین گفتن این جملات نشوندم جلوی کیرش و تا ته جا داد تو دهنم.
طبق معمول دو دقیقه هم دوام نیاورد و ابش رو خالی کرد تو دهنم و ولو شد روی صندلی.
برگشتم زیر دوش و تا حالش جا نیامده لباس پوشیدم و زدم بیرون، اخرین لحظه شیطنتم گرفت و بهش گفتم:
احتمالا ی بکن گیر اورده که قدرشو میدونه
در حال بستن در صدایش بگوش میرسید:
سگ اون گشاد رو میکنه؟!!!
فکر اینکه همکار فقط منو دک نکرده و کارفرما هم رنگی کرده ی کم شادم میکرد.
حدود دو هفته از روزی که تو ویلای شوگرجاان مهمون بودیم میگذشت و من دیگه همکار رو ندیده بودم ولی هر روز عصر شوگرجاان رو تو صف نونوایی میدیدم و یکی دو کلمه رد و بدل میکردیم.
شوگرجاان برای نخستین بار در حال مکالمه با گوشی تو شهر میچرخید. مغازه دارها همه میدونستن چیمیخواد و نیازی نبود بپرسن تو هر مغازه میرفت فروشنده کالای مورد نظر رو میذاشت تو کیسه و کارت میکشید.
صورتش به وضوح نشون میداد خیلی ناراحت و مستاصل است.
نخستین بار بود که چنین حالتی رو میدیدم.
مطمئن بودم داره با همکار دعوا میکنه برای فضولی رفتم نزدیکش و اوهههه
چقدر اشتباه کردم
موضوع مبتلا شدن یکی از بستگانش بود و حرف شوگران این بود که بیمارستان الودهتر و خطرناکتره همین الان آمبولانس مجهز میفرستم براتون. بیایید اینجا هم هوا تمیزه هم خلوته و انگار اون طرف خط میگفت برای خودت خطرناکه و بذار بیمارستان بستریاش کنیم.
شوگرجاان آخرش گفت:
یا همین الان میفرستیش بیاد یا خودم میام تهران و میارمش.
هیچ گزینهی دیگری نداریم، تمام.
نزدیک نونوایی منتظر بودم که همزمان باهاش برم تو صف ولی نشست تو ماشین و رفت.
چنین بیقراری و التهابی رو هیچوقت ازش ندیده بودم
به چهره آرام و مهربان و لبخند همیشگیاش عادت داشتم و این برام ناآشنا بود.
بعد از چند روز که پیداش نشد دوباره ماشیناش رو دیدم که داره تو شهر میچرخه، از ماشین پیاده نمیشد، کاسبها خودشون کیسههای خرید رو میاوردن و میذاشتن تو قسمت بار ماشین.
این دیگه چه فیلمی بود!!!
از طرفی فکرم رو مشغول کرده بود و از طرفی
راهی نداشتم که اطلاعات درست راجع به کارهایش بدست بیارم در نتیجه ایگنور کردم و بیخیال شدم.
بعد از دوهفته نوتیف اومد که همکار بهم پیام داده، سریع گوشی رو باز کردم و دیدم ابراز دلتنگی کرده و سراغ قدمزدنهای عصرگاهی رو گرفته.
با همه ناراحتی که ازش داشتم قبول کردم چون هم اینکه دوست و هم صحبتی نداشتم هم کلی سوال داشتم که بپرسم.
به محض سلام شروع کرد یک روند حرف زدن و منتظر سوال کردن من نشد
در یک ماه گذشته همکار چندینبار رفته بود ویلای شوگرجاان ولی یکهفتهاست که مادر شوگرجاان کویدی شده و اوردتش اینجا و از همکار هم کمک خواسته بود ولی همکارم از ترس قبول نکرده بود.
ماشین شوگرجاان که وارد شهر شد
همکارم پرید تو مغازه و خودشو پنهان کرد. ازش پرسیدم:
مشکل چیه؟!
گفت:
ازش خواسته که برای پرستاری از مادرش بهش کمک کنه و اینم در ظاهر قبول کرده ولی دلش نمیخواد بره و میترسه چشمتوچشم بشه باهاش.
گفتم:
بپرس ببین اگه هنوز میخواد من میرم
سریع بهش زنگ زد و گفت شوهرش اجازه نمیده از خونه بیاد بیرون و ی مشت دروغهای شاخدار و بچهگانه دیگه و در آخر هم گفت که از من کلی خواهش کرده و من علیرغم میل خودم بخاطر دوستی و احترام و و و کلی منت دیگه که سر بیچاره گذاشت خلاصه هماهنگ کرد که من برم پرستاری مادرش رو بکنم.
شمارهام رو داد بهش و دوثانیه بعد زنگ زد در کمال ادب و احترام ازم خواست همین الان بیاد دنبالم که باهاش برم چون مادرش پرستار نداره و هربار حمام و نظافت کردنش اونو معذب میکنه.
یک ساعت فرصت خواستم و سریع رفتم خونه و ساک لوازم رو بستم به مامان و بابا جریان رو گفتم. تنها نگرانیشون این بود که حقوقم رو چجوری قراره حساب کنه و کی پرداخت میکنه بابا اصرار کرد که باهاش طی کنم
نفسم در نمیامد ولی هرجور شده به خودم چیره شدم و تماس گرفتم.
هنوز اسم حقوق نیاورده گفت شماره کارت بده علیالحساب پول بزنم تا بخودم بیام بابا کارتش رو گرفته بود جلوی چشمم که شماره رو براش بخونم.
چند ثانیه بعد پیامک واریز اومد، بابا گوشیاش رو باز کرد هنگ کرده بود. بعد چند بار ابرو درهم کشیدن گرفت طرف من و گفت:
چقدر ریخته؟!
بخاطر پیرچشمی درشتترین فونت رو براش انتخاب کرده بودم در نتیجه صفرها تو یک سطر جا نشده بود!!
پنجمیلیون،
پنجمیلیون ریخته به حسابت
بابا تو حالت نیمخیز روی گوشی دور اتاق میچرخید
بلندشو
بلندشو
بلندشو
تقریبا من رو از خونه انداخت بیرون
یکی دوبار از لای دستش در رفتم برگشتم تو خونه که ی چیزایی که جا گذاشته بودم رو بردارم دفعه آخر که نخدندون رو جا گذاشته بودم
دادش در اومد:
دیگه نخدندون تو هر خونه پیدا میشه بدو برو آقا رو معطل نکن بدو بدو.
شوگرجاان با ماسک و دستکش تو ماشین و هر چهار شیشه پایین
عذرخواهی کرد که دست نمیده و چند بار گفت من مریض نیستم فقط محض احتیاط اینجوری خودشو پوشونده.
گفتم:
راحت باش بابا
عمر دست خداست
من نمیترسم، فوقاش هم مریض میشم میمیرم دیگه، همچین آش دهنسوزی نیست این زندگی.
تو مسیر گفت:
همهی کارهایش رو خودم انجام میدم و تنها کاری که با تو دارم حمام و نظافتاش است،
یک دوش بدون سقف داخل محوطه آماده کردم روزی یک بار سر ظهر که هوا گرمه خودم میارمش تو لازم نیست تو حمل کمک کنی و و و
گفتم:
مهندس!!
انقدر نگران سنگینی و مشکلات و خطرات کار نباش
من اونقد که بنظر شما اومده
تیتیش و مردنی نیستم
چند ساله دارم تو خانه مسافر کار میکنم و دستای زمختم رو گرفتم جلوی چشمش.
داخل ویلا من رو راهنمایی کرد به اطاقم لباسها و پدهای یکبار مصرف رو نشونم داد کف اتاق چندتا سیم کشیده شده بود
گفت این سیمها رو مواظب باش از اتاق مادر به اینجا لامپ و بوق و بلندگو کشیدم
که برای هر کار کوچکی لازم نباشه وارد اتاقش بشی.
با کلی عذرخواهی گفت استثنا امشب همین الان ببریمش ی حمام بکنیم چون دو روزه شسته نشده
از دفعه بعد ظهر که هوا گرمتره حمام میکنیم.
باورش برام سخت بود که پنجمیلیون پول جلو جلو پرداخت کرده و پنحمیلیونبار ازم عذرخواهی کرده و هنوز من هیچ کاری نکردم.
داشتم فکر میکردم ببینم تو کل زندگیام تابحال کسی از من عذرخواهی کرده بود؟!
هرچی به ذهنام فشار میاوردم هیچی یادم نیومد. واقعا هرگز هیچکس در تمام عمرم از من عذرخواهی نکرده بود!!!
نوشته: مرسده اف
17 پاسخ به “نابآور (۲)”
خیلی خوبه، ادامه بده و زودتر بنویس 🤞🏻
جالب بود. لایک
بچه بودیم بزرگ تر ها میکردنبزرگ تر شدیم بچه ها و بزرگ تر ها میکنن و ما داریم جق میزنیم :/
سلام و درود به همهی خوانندگان و حوصلهمندانبعد مدتها ناباور دو پابلیش شد
با لهجهی شفتی گفتم:ما برای ثوابش کصکشی میکنیم…
خیلی خوبه که وقت میگذاری و داستانت رو مینویسیقلمت زیباست 👏
مرسده جان نمیدونم چ کردم بلاک کردی
منم نمیدونم والله شما چکار کردیداز بس تنوع کارهایی که اعضای بکن تو میکنن زیادهولی در مورد خودم میدونم چکار کردمچون رویهی من ثابت استیک:در پروفایل نوشتم به چه دلایلی بلاک میکنمو حتما از شما خواستم که“پروفایلم رو کامل و با دقت بخون لطفا”دو:وقتی بیتوجهی کردید حتما بهتون تذکر میدم که لطفا اینکار رو ادامه ندید و اگر ادامه بدید بلاک میشیدسه:کارد به استخوانم میرسه و برای اخرین بار تذکر میدم “یک پیام دیگر بفرستید بلاک میشوید”چهار:شما باز پیام میفرستید و بلاک و تامام
نه خداییش اینجوری نبوده اصلا
اهان یادم اومد من گفتم با پارتنر ۱۸ سالم بیام شما گفتی شوگر نمی پسنده من اصرار کردم بعد بلاک کردی😑
شما یک سند( اسکربن شات) از اینکه من عصبی شذه باشم یا رفتار عصبی کرده باشم یا بدون اخطار بلاک کرده باشم اینجا بذاراگر نشانی از عصبیت یا رفتار هیجانی در من دیده شدتختخوابم رو به روت انبلاک میکنم
کامنتینگ اینجا فکر کنم نشه عکس بذاریدزیر تاپیک نابآور بذارید
سلام مرسدهادامه داره یا نه
دیدم آخری رو،میرم بخونم،به کامنت قبلی توجه نکن
يكم ياد متن درخت زيباى من افتادم، در كل خوب بود تيكه خانه مسافر و رفتار صاحب هتل يكم اگزجره بود، كاش نمينوشتى، اما در كل خوشم اومد ولى قسمت ١ بهتر بود
خرده وقایع قسمت خانهمسافر بارها و بارها اتفاق افتاده بودولی همهی اون وقایع در یک زمان و یک مکان پشت سرهم، کار من استاون روزی که بجای همکار رفتم نظافت کنم، کارفرما فقط غر زد و بد و بیراه گفت و سر خودمم غر زد و کلی حرف نامربوط زدولی دل و دماغ سکس نداشتکارهای سکسیاش مال روزای دیگه بودمثلا اونروز من دوش نگرفتم چون اصلا کاری نکرده بودم که دوشلازم باشمولی روزهایی که تو خانه مسافر دوش میگرفتمهمینکه صدای دوش اب درمیومدکارفرما سر و کلهاش پیدا میشد و در حمام رو باز میکرد و میومد داخلیک روز هم که کارفرما نبودهمکارهای اقانمیذاشتن جاش خالی بمونهانگار اونجا سنت بود که هر وقت خانم بره دوش بگیره، میشه بهش تعرض کرد
عااااالی بود