زندگی ثریا (۱)

قسمت اول

این قسمت فاقد صحنه‌های سکسی میباشد

دهه هفتاد بود اما توی اون روزها هم هنوز سنت های قدیمی پابرجا بود.

ازدواج فامیلی بشدت بین طوایف اون منطقه رواج داشت…بخصوص ثریا که پدر و مادرش تو یه تصادف از بین رفته بودن و با عموی بزرگش زندگی می‌کرد.

یه پسر و یه دختر حاصل ازدواج یاسر و ثریا بود.

یاسر و ثریا باهم پسرعمو دخترعمو بودن و در سنت مردم اون منطقه عقد پسرعمو دخترعمو تو آسمونها بسته می‌شد. ثریا بعداز مرگ پدرو مادرش بعنوان تنها فرزندشون سه سال بود که در منزل عموی بزرگش زندگی می‌کرد.

ثریا از همون نوجوانی یکی از زیباترین دختران طایفه شون بود. اندامش خدادادی تراشیده شده بود. فرم گودی کمرش و برجستگی باسنش چشم نواز بود و گردی و ژله ای بودن سینه هاش وقتی خرامان خرامان راه می‌رفت عقل و هوش هر بیننده ای را از سر می‌برد.

یاسر ته تغاری منزلشون ، هیجده سالش بود که با ثریای پانزده ساله عقد کرد و رفت سربازی…

به محض پایان دوره سربازی جشن عروسی برپاشد. آخه ثریا باردار بود. یاسر نتونست در برابر زیبایی اندام ثریا مقاومت کنه و در یکی از مرخصی هایی که اواخر خدمتش اومده بود…مقاومت در برابر اندام زیبای ثریا با اون مژگان انبوه ، چشم‌های خمار و صورت فرشته گونه ش برای یاسر خیلی سخت بود و ثریا باردار شد…

یاسر کنار پدرش در بازار شهرشون مشغول شد.

ماهان درحالی به دنیا اومد که با مادرش هفده و با پدرش بیست سال اختلاف سنی داشت. زمستان دوسال بعد وقتی ثریا مهتاب را باردار بود یاسر موقع پارو کردن برفهای از روی پشت بام پایین افتاد و قطع نخاع شد…مادر یاسر ، یعنی زن عموی ثریا از همون موقع شد دشمن خونی ثریا…می‌گفت این زن نحس هست ، اون از پدرو مادرش که بخاطر نحسی این دختر مردن ، بارداریش هم که بدبختی میاره ، اون از آبروریزی زمان عروسی که شکمش بالا بود. اینم از توله دومش که پسرمو علیل کرد…اما ثریا مثل یک فرشته از یاسر مراقبت میکردو بعضشو فرو می‌برد.

پدر یاسر اما نگاهی متفاوت به ثریا داشت و کمتر از دخترم بهش نمی‌گفت.

یاسر از گردن به پایین قدرت حرکت نداشت و حتی قدرت تکلم هم ازش گرفته شده بود و ثریا مدام بهش رسیدگی می‌کرد.یاسر اما با همان نگاهش همواره ممنون ثریا بود…تمام هزینه های درمان را پدر یاسر طوری که زنش و بچه های دیگه ش نفهمن پرداخت میکرد. ثریا مثل یک شیر زن هم به شوهر قطع نخاعیش میرسید و هم حواسش به ماهان و مهتاب بود…سه سال بعد یاسر علیرغم مراقبتهای ثریا فوت کرد…زخم زبانهای مادرشوهر بیشتر شد…ماهان پنج ساله بود و مهتاب دو ساله که یتیم شدند. مراسم چهلم یاسر که تمام شد پدر یاسر به منزل ثریا اومد. قدری اشک ریخت و بچه هارو نوازش کرد. بسته ای پیچیده در دستمال را بطرف ثریا گرفت و گفت: دخترم اتفاقی که برای یاسر افتاد به هیچ وجه تقصیر تو نبود. کاری که تو در این سه سال و اندی برای یاسر کردی کمتر از مادری نبود براش. مادرش بجای اینکه عصای دستت بشه شد عذابِ روحت. ولی تو صدات درنیومد…پیرمرد نگاهی به صورت زیبای عروسش انداخت که انگار در بیست سالگی پیر و شکسته شده بود و قطرات شفاف اشک را روی گونه های برجسته ی عروسش دید…بسته ی پیچیده شده در دستمال را بسمت ثریا نزدیکتر کردو ادامه داد: از وقتی اسمت تو شناسنامه یاسر اومد ، یه حجره به نیتش خریدم که وقتی تو بازار بلده کار شد کسب و کار خودشو راه بندازه ولی…بچم…شونه های پیرمرد لرزید و اشکهاش جاری شد…نفسشو به بیرون فوت کردو گفت:ناقابله دخترم ولی این حق تو و بچه هات هست…نگاهی به دیوارهای خونه انداخت و گفت:و این خونه…اینا دستت باشه و فردا بیا دفترخانه تا بنامت کنم. بعدش هرکاریشون خواستی بکن…میخوای بفروشی و یا نگهداری…مختاری…ثریا با چشمانی اشکبار به پیرمرد نگاه می‌کرد. پیرمرد ادامه داد:یه دفترچه حساب هم هست:سهم الارث یاسره…نمیخام هیچکس خبر بشه…نه مادرش و نه برادر خواهراش…اگر پسر دیگه ای داشتم نمیذاشتم تنها بمونی ولی یاسر ته تغاریم بود…دوباره شونه های پیرمرد لرزید…دستشو به زانوش گرفتو بلند شد…ثریا دم در عموشو تو بغل گرفت و گریست…

دو هفته بعد از مراسم اولین سالگرد فوت یاسر ثریا با چادر مشکیش جلوی حجره عموش بود. پیرمرد نگاهی به عروسش کردو به داخل دعوتش کرد و شاگردش رد کرد…

-چخبر دخترم؟!چیشده؟! کمی کاستی دارید؟!

ثریا مژگان انبوهشو باز و بسته کردو نگاهش بر روی موزاییکهای کف حجره ثابت موند. با کمی مکث گفت:عمو جان با اجازه تون میخام دست بچه هامو بگیرم از این شهر برم…پیرمرد گرهی بر ابروانش انداخت و چین و چروکهای پیشانیش چند برابر شد.

غرید: طاقتت طاق شده میدونم از زخم زبونهای زن عموت…نفسشو حبس کردو گفت:کجا بری تنها تو این دنیای نامرد دخترم؟! تو هنوز جوونی خوشگلی گرگها در کمینت هستن…ثریا با گوشه ی چادرش اشکشو از روی گونه هاش پاک کردو گفت:من از پسِ هر گرگی بر میام اما دیگه توان شنیدن زخم زبونهایی که هیچ تقصیری در اونها ندارم در وجودم نیست عمو…بخدا آدمِ گله گزاری نیستم…برعکس دلم برای زن عمو خونه…شوخی که نیست…جوونش بوده…اما من اگر بمونم بچه هام بعد پدر ، بی مادر میشن…میخام همه وجودمو نثار ماهان و مهتاب کنم…پیرمرد گفت: بمون دخترم ، اجازه نمیدم زنم به زخم زبوناش ادامه بده…ثریا نیشخند تلخی زدو گفت: عمو خودتم میدونی که کسی حریف زن عمو نمیشه…

از زیر چادر سندهای حجره و خونه رو بطرف پیرمرد گرفتو گفت:زحمت فروشش با شما عموجان…میرم…بی‌خبر میرم اما هرجا باشیم شمارو باخبر میکنیم… ثریا خداحافظی کرد و رفت و پیرمرد به جای خالیش خیره شد…

دوازده سال بعد در شهری بزرگ:

ثریای سیو دو ساله هنوز زیبا و خوش اندام دارای یک مزون خیاطی لباس مجلسی زنانه و چند خیاط بانو که برای ثریا کار میکردن

مزون چسبیده به خونه بود و ثریا اینطوری هم میتونست به کارش برسه و هم حواسش به ماهان و مهتاب باشه …ماهان هفده ساله خوشتیپ و قد بلند و مهتاب پانزده ساله بسیار شبیه مادر…ماهان پسری که براحتی با کسی دوست نمیشد و بیشتر سرش تو لاک خودش بود…اما مهتاب با نوجوانی های ثریا مو نمیزد. زیبا و خوش اندام ، پوستی سفید و چهره ای دلنشین… بجز وقت مدرسه و درس خوندن بیشتر با ثریا تو خیاطی بود یا توی خونه آهنگ می‌گذاشت و میرقصید. رابطه ی ماهان و مهتاب نسبتا خوب بود اما مثل همه ی خواهرو برادرها گاهی توی سرو کله ی هم میزدن…مهتاب گاهی هنگام رقصیدن دست ثریارو می‌گرفت و میگفت:بیا مامان یه قری بده دلت باز بشه…ثریا می‌خندید و میگفت: من دیگه از قر دادنم گذشته دخترم…ولی معمولا مهتاب پیروز میشد و ثریا برای اینکه این شادی در خونه ش دوام داشته باشه با دخترش همراهی می‌کرد…

ثریا بجز چند باری که برای مراسم فوت زن عموش و دو سال بعد فوت عموش(پدرشوهرش) به شهرشون رفته بود دیگه پا توی اون شهر نگذاشته بود. اون شهر دیگه چیزی نداشت که ثریا بهش دل ببنده…

در این سال‌ها ثریا گرچه هیچوقت اجازه نداد مهر مرد دیگری در دلش جا بگیره اما به خودش و سرو وضعش می‌رسید…تیپ روز می‌گشت و البته برای بچه ها هم کم نمیگذاشت…خونه ی خوب ، ماشین ، کامپیوتر ، موبایل و هر امکانات اون زمان که لازم بود براشون تهیه کرده بود. ظاهرا همه چیز خوب بود و ثریا خوشحال بود که تونسته چنین زندگیی دست و پا کنه…

اما گویا قرار نبود همه چیز بهمین شکل پیش بره…

ماهان هفده سالش شده بود و از طریق یکی از همکلاسی ها بنام بهمن با مجله های پورن آشنا شده بود. بهمن بچه ی مظلومی بود و معمولا مورد اذیت و آزار بچه های دیگه قرار می‌گرفت. یک روز ماهان که قدو قواره ش دیگه به مردها می‌خورد بیرون مدرسه دید که دوتا از بچه های سال بالایی دارن بهمن رو اذیت میکنن. ماهان با اونها درگیر شد و با دخالت بچه های دیگه دعوا ادامه پیدا نکرد. بی اختیار همراه بهمن رفت تا جلوی خونه شون. بهمن با مهربونی به ماهان گفت:بیا تو تنهام…ماهان گفت:نه باید برم…بهمن گفت:میخام یچیزی نشونت بدم…ماهان نگاهی به ساعتش کردو رفت تو…یه خونه شیک و بزرگ…بهمن گفت بریم تو اتاق خودم…بهمن کامپیوترشو روشن کرد. فیلمی را پلی کردو بسمت دستشویی رفت. ماهان نگاهش به مانیتور بود. مردی شروع به بوسیدن زنی کرد…مرد ادامه داد و رفته رفته لباسهای زن را درآورد و خودشم لخت شد…بهمن که از دستشویی برگشت ماهان محو فیلم بود. بهمن کنار ماهان نشست.ماهان با کمال تعجب دید که زن و مرد کاملا لخت شدند…در مورد فیلم‌های پورن شنیده بود اما اولین بار بود که میدید…زن شروع به خوردن کیر مرد کرد…ماهان کیرش قد کشید و محو فیلم شد. چند دقیقه بعد مرد از پشت سرشو برد لای پاهای زنه و شروع کرد بوسیدن کونش و بعد لیس زد…کیر ماهان تو شلوارش در حال نبض زدن بود که بهمن دستشو بسمت کیر ماهان آورد. ماهان با تعجب به بهمن نگاه کرد. بهمن زیپ شلوار ماهانو پایین کشید و کمربندشو باز کرد. دستشو به کیر ماهان رسوند و بیرون کشیدو بلافاصله لبهاشو گذاشت روی کلاهک کیر ماهان…ماهان نفساش تندتر شد…بهمن گفت:واااای خیلی کلفته نمیدونم طاقتشو دارم یا نه؟! بهمن شلوارشو در آورد. ماهان نگاهش به بدن بهمن بود…کون گرد ، سفید ، برجسته و بدون موی بهمن توجهشو جلب کرد…بهمن اومد و با کون نشست روی کیر ماهان و کونشو تکون داد…سرشو عقب بردو گفت:تو هم کون منو لیس میزنی مثل این مرده؟! منتظر جواب ماهان نشد و روی زمین به حالت چهاردست و پا شد و کون گردشو تکون داد…ماهان دستهاشو دوطرف کون بهمن گذاشت، خوشش اومد از کون بهمن…بوسیدش…بوسیدش و لیسش زد…نگاهی به مانیتور انداخت ، مرد در همین حالت کیرشو از پشت توی کس زن فرو کرد. ماهان هم کیرشو لای کون بهمن مالید. بهمن آب دهنشو تو دستش ریخت و مالید به سوراخ کونش و گفت:ماهان جان آروم آروم بکن توش باشه؟!ماهان جوابی نداد و فقط نوک کیرشو به سوراخ کون بهمن فشار داد…بهمن گفت:وااای خیلی کلفته یواش یواش بکن توم…با کمی تقلا کیر شونزده سانتی ماهان رفت تو کون بهمن بهمن هنوز کونش به کلفتی کیر ماهان عادت نکرده بود که آب ماهان تو کونش خالی شد. بهمن معترض گفت : آخ ماهان چرا انقدر زود آبت اومد؟ میزاشتی منم یکم حال کنم؟! ماهان چیزی نگفت و همونطور رو زانو نشست. بهمن چند دستمال کاغذی لای کونش گذاشت و چند لحظه بعد خودشو به پشت ماهان رسوند و ماهان رو به جلو هدایت کرد. ماهان بیاختیار خواسته های بهمن رو اجرا میکرد. بهمن دستشو روی کون نچندان گوشتی ماهان کشیدو گفت باید خیلی چیزارو یادت بدم. کیر کوچولوشو گذاشت لای کون ماهان و دستشو به کیر ماهان رسوند…ماهان گفت:من اینجوری دوست ندارم…بهمن کیرشو به کون ماهان فشرد و گفت:نمیکنم تو کونت عزیزم، فقط میخام دوباره این جیگر رو راست کنم و کیر ماهانو تو دستش فشرد…چند دقیقه خیره به مانیتور شدن.بهمن کیرشو لای کون ماهان بالا پایین میکرد و تخم‌ها و کیرشو میمالید… دوباره کیر ماهان راست شد. بهمن گفت: من میخوابم دوباره بکن تو پشتم این خوشگله رو… ولی سعی کن زودی آبت نیاد تا منم حال بیام…هروقت دیدی داره آبت میاد بکش بیرون…کاش اسپری داشتم یکم میزدم به این کیر خوشگلت تا دیر ارضا بشی و حسابی پُرم کنی…چند لحظه بعد ماهان کیرشو تا ته تو کون بهمن میکرد و صدای جووون جووون گفتنهای بهمنو میشنید…بهمن به حالت چهاردست و پا شد و همزمان که کیر ماهان تو کونش بود کیرشو میمالید…لحظاتی بعد آب بهمن رسخت توی دستش و کون بهمن شروع به باز و بسته شدن کرد…ماهان سرعت تلمبه اشو بیشتر کرد و آبشو تو کون بهمن خالی کرد…بهمن گفت:وااااای بازم ریختی تو کونم؟!..

بعد از اونروز ماهان شد بکن بهمن و هفته ای چندبار کون بهمن می‌گذاشت. بهمن برای ماهان لباسهای مامانشو می‌پوشید و می‌رقصید. وقت گاییده شدن کونش میگفت:ماهان فکر کن داری مامانمو میکنی…ماهان تقریبا هر هفته دوبار بهمنو میکرد و حالش با بهمن خوب بود ولی هر وقت بهمن با لباسهای مامانش بود خیلی لذت بیشتری می‌برد.

یک روز ماهان بعد از کردن بهمن موقع رفتن جلوی در خونه شون مادر بهمنو دید. سلام کرد. مادر بهمن که زنی چهل و دوسه ساله بنظر می‌رسید با مانتو و روسری بود.کمی چاق و توپر…بهمن گفت: مامان ایشون ماهان هست ، همون دوستم که گفتم گاهی باهام ریاضی کار میکنه…مادر بهمن گفت:آقا ماهان دستت درد نکنه، بعد رو به بهمن کردو گفت:از دوستت پذیرایی کردی؟! بهمن طوری که مادرش نبینه چشمکی به ماهان زد و گفت: یه کم ولی پذیرایی مامان کجا و پذیرایی من کجا؟! مادر بهمن گفت: آقا ماهان لطف کنید برگردید داخل ، من اینجوری شرمنده ی شما میشم ، یه چایی و میوه که قابل شمارو نداره…ماهان با خجالت گفت:نه ممنون باید برم…بهمن پرید وسط حرفمو ماهان و گفت:شما بفرمایید مامان ، من ماهانو میارم داخل…مادر بهمن جلو رفت و در حالی که تعارف می‌کرد وارد خونه شد. ماهان رو به بهمن کردو گفت: بهمن من روم نمیشه…بهمن گفت:بیا تو دیگه… بعد با صدایی آروم ادامه داد:میخام مامانمو خوب برانداز کنی ببینی کردنی هست یا نه؟!

ماهان معذب وارد پذیرایی شد و روی مبل نشست…مادر بهمن توی آشپزخونه بود. چایی ساز برقی رو روشن کرد و گفت: خوش اومدید آقا ماهان ، تا این آب جوش بیاد من لباسمو عوض می‌کنمو میام…مامان بهمن رفت توی اتاقش و در رو کمی بست…بهمن بسمت در رفت…بهمن که کنار ماهان نشسته بود با نفس در گوش ماهان گفت: دلت می‌خواست الان میرفتی تو اتاق لخت شدنِ مامانمو میدیدی؟! ماهان کیرش تکونی خوردو. در همون لحظه مامان بهمن به پذیرایی برگشت و یکراست بسمت آشپزخانه رفت…ماهان با دیدن مادر بهمن آب دهنشو قورت داد. یه تیشرت آستین کوتاه چسبون و یه دامن که بلندش تا پایین زانوی مامان بهمن می‌رسید لباسی بود که مادر بهمن تنش بود. موهای بلوندشو از پشت بسته بود. مادر بهمن گفت:بهمن جان مادر یکی لز میز عسلی هارو بزار جلوی آقا ماهان…بهمن اطاعت کرد. مادر بهمن میوه بدست اومد. وقتی سینی میوه رو جلوی ماهان گرفت یک لحظه چاک وسط سینه هاش نمایان شد…بهمن که عمدا روبروی ماهان نشسته بود وقتی مادرش خم شد سرشو برد پایین و نگاهی به پاهای لخت مامانش کرد. وقتی مادر بهمن جلوی بهمن میوه گرفت ماهان تا بالای زانوی مادر بهمنو دید…کیر ماهان حسابی شق شده بود…

ادامه…

نوشته: الف ، ز

بازدید 8,441

6 پاسخ به “زندگی ثریا (۱)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.