تا اون روز فقط یه رویا بود برام کردن یکی، داشتیم با عمه کوچیکه که هم سنم بود درس میخوندیم سال اول دانشگاه بودم اونم کنکوری، چند ماه ازم کوچیکتر بود و تقریبا با هم بزرگ شده بودیم، پدربزرگ ازدواج دوم داشت و عاطفه از زن دومش بود، اولی که مادر پدرم باشه در جوانی فوت کرده بود.
پدربزرگ خودش دو سال قبل در یک تصادف به همراه دوستش و خواهرش فوت شد و عاطفه موند و مادرش زری خانم.
مامان زری زن عاقلی نبود ساده لوح و زود باور اما بشدت مهربان و خونگرم، هر وقت میرفتم خونه ش غنیمت میدونست و سریع میرفت خونه این همسایه و اون فامیل و دوست و آشنایی و خیالش راحت بود که من پیش عاطفه م، من و عاطفه خیلی بهم نزدیک بودیم و بهم داداش میگفت، باهام شوخی میکرد لمسم میکرد نیشگون میگرفت و …فقط از مادرم خیلی حساب میبرد چون برخلاف مامان زری، مادرم زیرک و بدبین بود پیش اون خیلی فاصله حفظ میکرد.
اون روز هم مامان زری به محض رسیدن من به خونه ش جمع کرد و با گفتن اینکه من میرم پیش داداش( خونه برادرش اونور شهر بود و با اتوبوس واحد میرفت) راهی شد، تابستون بود من تعطیل بودم و عاطفه هم گفتم کنکوری و چند روز مونده به امتحان داشت مرور آخرین نکات کنکوری میکرد…
عاطفه گفت: پویا مامان رفت که دیگه بیاد خودمون باید شام هم درست کنیم بلدی کمک کنی منم خسته شدم بس که درس خوندم چشام سیاهی میره، گفتم آره اصلا سرآشپز پویا صدام کن و خندیدیم، همیشه از یه جایی منم منم گفتن شروع میشد وکل مینداختیم حالا یا من یا عاطفه سوژه میدادیم، برگشت گفت خوب مثلاً چیا بلدی؟ گفتم تخم مرغ آب پز نیمرو، املت …زد زیر خنده که بچه پنج ساله هم بلده اینارو،یهو کرمم گرفت گفتم من استاد سوسیسم، با تعجب گفت چطور مثلاً؟! میگم همیشه شوخی میکردیم، گفتم نمیشه اینجا آموزش داد جمع باید مردونه باشه، بد جور لجش گرفت فهمید چه متلکی انداختم دنبالم کرد تا مثلاً منو بزنه.
خونه یه حیاط کوچک داشت تیپ قدیمی شهرستان حوض آب و توالت گوشه حیاط خونه، دور حوض میچرخیدم و نمیتونست منو بگیره …کل کل بالا گرفت گفتم اگه بگیریم منم سوسیس رو یادت میدم، تلاشش بیشتر شده بود که من خودمو انداختم تو اون حوض کوچک که بتونه منو بگیره، دوست داشتم لمسم کنه ببینم چی میشه.
پرید موهامو گرفت و کشید و گفت من بردم حالا مرده و قولش، گفتم باشه ولم کن بریم آشپزخونه…چند دقیقه بعد نیمه برهنه چون تی شرتم خیس شده بود و کنده بودم با یه شلوارک پای گاز بودیم و داشتیم می خندیدیم، اما قشنگ استرس و کنجکاوی همزمان تو صورت عاطفه موج میزد، از اول طرحی تو ذهنم نبود غریزی داشتم میرفتم جلو تا چی بشه؟ با خجالت و صدای لرزان گفتم عاطی جون سوسیس من به کار تو نمیخوره بدمزه س, با اینکه احتمالا فهمید از چی میگم نخواست کم بیاره بچه پررو برگشت گفت قول قوله یا بپزمش یا بندازش دور اون سوسیس بد مزه رو…
چند دقیقه داشتیم متلک می انداختیم و میشنیدیم دیگه ضربان قلبم بالا رفته بود و تیر آخرو رها کردم، آخه تو نمیتونی بخوریش که من تقدیمش میکنم بخورش نیستی وگرنه برات میپزم تازه نیم پزه همینجوری هم میشه خوردش سوسیسه دیگه خام خام تا حالا نخوردی؟ اومد جلو که مثلاً یکی با شوخی بزنه تو سرم، دستشو تو هوا گرفتم هیجان و التهاب تو بدن هردومون موج میزد معلوم بود کار بیخ پیدا میکنه، دستشو گرفته بودم صورتش و لباس یک سانتی صورتم بود گفتم نزن میدمش بهت جراتشو داری، کلا لجباز بود کم نمیآورد اون روز هم لجبازی عاطفه و شیطنت من کار دستمون داشت میداد.
گفت بله که فکر کردی از من شجاعتری؟ بده ببینم، منتظر همین جمله بودم همه چیرو بیخیال شدم و دستشو بردم رو شلوارم که کیر نیم خیزم رو بذارم تو دستش، به محض لمس دستش به کیرم کمی دو دل شد اما نمیخواست از رو بره بعد از کمی تامل گفت اینکه فقط شلواره کو سوسیس؟
دیگه پا داده بود و منم میخواستم تا تهش بریم، گفتم باشه شرطش اینه که همبرگر هم بخوریم(کسخل شده بودم میخواستم آتیشی که از مدتها بینمون بوده رو با یه سری کلمات و اصطلاحات شعله ور کنم و حس میکردم آماده س) عاطفه گفت نمیدونم منظورتو(فهمیده بود به روش نمیآورد) ولی تو اول حرفاتو عملی کن تا بعد در موردش حرف بزنیم.
فرصت کاملا مناسب بود بهش گفتم این غذا رو فقط با دهن نمیخورن روش خودشو داره بریم طبقه بالا؟
عاطفه گفت نمیدونم چی بگم بریم بالا ببینم حرفت چیه؟ پله ها رو رفتیم بالا یه اتاق خالی فقط طبقه دوم داشت که دنج با چند تا لحاف و تشک بود، رفتیم تو اتاق دستشو کشیدم دوباره از رو شلوار گذاشتم رو کیرم عاطفه چیزی نمیگفت نفسهاش شنیده میشد لبامو گذاشتم رو لبای قرمزش و گفتم اول پیش غذا، من عادت دارم عسل بخورم و مکیدمشون، عاطفه یواش یواش همراهی کرد سینه های جوون و سیخش میخورد به بالا تنه ی لختم و تبم حسابی بالا بود، فقط وسطش گفت لبام کبود نشه مامانت میفهمه(اصلا مادر خودش رو جدی نمیگرفت) دیدم راست میگه از طرفی هم چراغ سبز بود که یعنی من راضیم فقط تابلو نشه بعداً.
شیطنتم حسابی گل کرد دستشو بردم زیر شلوارکم و گفتم اینم قول و اینم سوسیس میخوریش؟ چیزی نگفت سکوت علامت رضا بود شلوارکو کشیدم پایین دادم دستش و گفتم عاطی با غذا بازی بازی نکن بخورش!
چند لحظه بعد عاطفه زانو زده کلاهکم رو داره میلیسه موهاشو گرفتم سرشو میکشم به سمت کیرم هیجان و لرزش پاها و عرقی که میریزم و بوی شهوت فضا را پر کرده، گذاشتم حسابی ساک بزنه برام بهش گفتم عاطی جونم خوشگلم نازم عزیزم من همبرگر میخواستم چی شد؟ عاطی سرشو اورد بالا و با چشمهایی که حالا دیگه از شهوت سرخ و خمار شده گفت باشه قبوله…
شلوار نرمی پاش بود نخی که کون بزرگشو برجسته تر نشون میداد خیلی نرم با نوک انگشتان همونطور که ساک میزد تا زیر روناش کشیدم پایین شورتش هم کشیدم پایین بلندش کردم همزمان خودشو ول کرد طوری که شورت و شلوارش از پاس افتاد پایین و یه قدم برداشت و دیگه کسش جلو چشمم بود تیشرتشو کندم با شهوت زیاد پرت کردم یه گوشه، لخت مادرزاد یه هیکل خوشگل مثل تابلوی پورن استار ها جلوی چشام بود، شروع کردم آروم سینه راستشو میک زدن و با یه دستم چپی رو بازی دادن و اون یکی دستم از پشت با کونش بازی کردن، عاطفه خیس خیس بود دولا شدم یه زبون لایه کسش کشیدم برای اولین بار یه آه عمیقی کشید و موهامو گرفت و سرمو چسبوند به لای پاش، لاغر اما سینه ها و کون پری داشت با دو تا دستام بلندش کردم و بردم روی چند تا لحاف تشک که گوشه اتاق رو هم چیده شده بود با کمر خوابوندمش روشون و در این حالت بدنش خم بود چون پاهاش رو زمین بود و کمرش چسبیده به لحافها، خودم افتادم روش کیرمو تنظیم کردم درست لای پاش پاهاشو بسته بود کیرم اسیر بین روناش و لای کسش بود شاید میترسید بکنم توش اینجوری راهشو میبست از طرفی سر کیرم میخورد به چوچولش و نفس نفس شهوتی میزد، لبام رو لباش سینم روی پستوناش و دستم از زیر کمرش رد شده بود با سوراخ کونش بازی میکردم و مدام میگفتم من همبرگر میخوام عاطی جونم.
طاقتش تموم شده بود خجالت و محافظه کاری رفته بود جاش صدای شهوانی و پر تمناش میگفت بخور عزیزم بخور پویا جونم، برش گردوندم چون لحاف و تشک ها زیر شکم و سینه ش بود بهش فشار نمیومد سریع تو اتاق از روی میز لوازم یه کرم پیدا کردم آوردم سوراخ کونشو چرب کردن و یواش یواش انگشت کردن، انصافا آک بند بود و تنگ، انگشت کوچیکه رو بند بند کردم تو کونش و یه کوچولو آخ و اوخ کرد، ولی با اون یکی دستم از زیر شکمش با سینه ها و به تناوب با کسش بازی میکردم و اونم معلوم بود حال میکنه، بعد از اینکه تونستم سوراخ کونشو با انگشت باز کنم و دیدم سوراخش یه کم گشاد شد سر کیرمو چرب کردم خیلی کلفت نیست کیرم و نرماله، ازش خواستم دو طرف لپهای کونشو بکشه تا سوراخش بازتر بشه یه دستمو گذاشتم رو گودی کمرش تا یهو در نره با دست دیگم کله ی کیرو میزون سوراخ کونش کردم مشکل فقط این بود که از هیجان و شهوت پاهام بدجور میلرزید، با زحمت تا ختنه گاه کردم تو کونش، داشت آبم میومد و من نمیخواستم زود بیاد و دوست داشتم تنگی و فشار حلقه سوراخش دور کیرم رو حس کنم، پس یه ذره مکث کردم و فقط عاطفه رو مالوندم تا صداش حسابی رفت بالا، اینجوری استرس و لرزش پاهام کم شد ایندفعه کیرمو کردم تو کون عاطفه و بیشتر فشار دادم طوری که کیرم دو سه سانتی رفت تو کونش، صحنه بسیار زیبایی از زاویه دید من بود، کیرم کاملا کیپ کونش بود بقولی نفس خور نداشت گوشتای دور لپ کون انگار کیرمو همزمان با سوراخش چال کرده باشن سرعت بازی کردن با چوچلش را بالا برم تا حواسش به درد کون دادن نباشه همزمان کمی تلمبه زدم اما تا نصف کیرم بیشتر توش نمیکردم این کون مال من شده بود نمیخواستم خرابش کنم تا بعداً هم بهم پا بده، عاطفه داشت مینالید منم داشتم کلمات شهوتی میگفتم.
عاطی جون سوسیسم کجاست؟ عاطی: رفته وسط همبرگر…
با نعره بلند: عاطی کیرمو چیکار کردم
عاطفه: با صدای ناله شهوتناک: تو کونمه پویا، کردی تو کونم عوضی کونم گذاشتی وااااای داری کونمو میکنی وااااای وااااای مامان زری پویا دخترتو کرد اااااااااه و کشید و بشدت لرزید لحاف زیرش آب کسی و لیز و خیس شده بود، با آه بلند عاطی آب کیرم فوران کرد و ریخت تو کونش داشتم از خوشی جون میدادم خیس عرق شده بودیم هر دومون، افتادیم رو زمین و به هیچی فکر نمیکردیم بشدت همو آغوش گرفتیم و همونطور خوابمون برد، نیم ساعت بعد اول عاطی بلند شد من که اصلا نای بلند شدن نداشتم لحاف رویی کاملا آب کیری و آب کسی شده بود که برداشت کرد زیر تا بعداً بشوردش، عاطفه و من هیچ کدوم حس گناه و پشیمانی نداشتیم همو میخواستیم…
فرداش با این که خیلی رعایت کرده بودم چون اولین کون دادنش بود بهم گفت بیشعور طوری کردی که نمیتونستم بشینم الکی به مامانم گفتم پریودم!
داستان ما تا ازدواج عاطفه ادامه داشت و نزدیک سه سال از کون میکردمش و اونم کاملا راحت میداد و کیرم فاب کونش شده بود.
قسمت بعدی بعد از ازدواج عاطفه س که خواهم نوشت.
نوشته: پویا
6 پاسخ به “داستان پویا و عاطفه (۱)”
محتوای داستانت رو واقعاً دوست داشتم. خیلی ساده و روون نوشته بودی و در عین حال خلاصه و مفید بود . صحنهسازیت هم خوب بود ؛ میشد اون فضا، اتفاقات و حالوهوای اون خونه رو به راحتی تصور کرد .
نگو که شوهرش بعدا تورو کرد که باورم نمیشه !
دوستش داشتم.
عالی بود.خیلی خوب داستانو پیش بردی ساده، جذاب و سکسی
کونشو بگا داش بهتره از کسه
خداشانس بده