سلام، این ماجرای زندگی من بیشتر درس عبرته تا یک رابطه جنسی با محارم، اون روز که اتفاق افتاد ۱۴ ساله بودم، اون زمان من، مادرم و خواهرم تابستونا مخصوصا زمانی که بابام خونه نبود با شورت میگشتیم، اونا یک تیشرت بلند گله گشاد داشتند که معلوم نباشه شورتشون، منم که پسر بودم براشون مهم نبود، خواهرم یک سال ازم کوچکتره، یک روز دم ظهری هردو خواب بودند، رفتم اتاق مادر پدرم، مادرم رو تخت دیدم خواب بود و شورتش معلوم بود، یک لحظه به این فکر کردم اونجاش چه شکلی میتونه باشه! استرس و هیجان زیادی داشتم، رفتم چند بار صداش کردم جواب نداد، آروم دست زدم به شورتش و از روش کسشو لمس کردم، یکم که مالیدم کیرم راست شد، دیگه ترسم داشت جاشو به شهوت می داد، از طرفی یک احساسی بهم میگفت نکن درست نیست! گفتم فقط ببینم چی شکلیه بعد میرم، آروم شورتشو زدم کنار و کسشو دیدم، تازه اصلاح کرده بود و خیلی جالب بود برام، از شکافش فهمیدم لاش چیزی باید باشه، باز شیطان درونیم گفت فقط یکم دست بزن! دست که زدم و لاشو باز کردم دیگه هیچ احساس استرسی نداشتم و فقط هیجانه شهوت بود، گفتم یکم کیرمو بهش بمالم بعد دیگه برم! شورتمو درآوردم و شروع کردم خیلی کیف میداد، بعد دیدم مادرم که خوابه بیدار نشده بکنم یکم تو ببینم چه احساسی داره! یکم فشار دادم دیدم خشکه نمیره، یکم آب دهنمو به کیرم و سرش زدم بهتر شد و با کمی فشار رفت تو، تا اون روز هیچ وقت چنین لذت رو تجربه نکرده بودم، یک محیط تنگ و داغ و لزج بود، کیرم جایی بود که ساخته شده بودم! بازگشت به خانه! چندتا تلمبه بیشتر نزده بودم که یکدفعه پاهای مادرم دور کمرم قفل شد و مادرم پیرهنمو گرفت و شروع کرد کتک زدنم و فحش دادن، داری چه غلطی میکنی و…، گوشم بخاطر سیلیهای پیاپی سوت میکشید و همش میگفتم مامان غلط کردم و گریه میکردم، تمام این مدت هم کیرم تو کسش بود! دهنمو گرفت گفت خفه شو الان خواهرت بیدار میشه، بعد پاشو باز کرد که برم، یکم که اومدم عقب منو محکم با پا پرتم کرد پایین تخت که یکم دستمو کمرو پشت سرم درد گرفت، فقط گریه میکردم و نمیتونستم حرفی بزنم، میدونستم کارم اشتباه بود ولی اون زمان نه میدونستم اسمش سکس هست نه زنا با محارم! همه چیز انگار ناخودآگاه و غریزی بود، بهم گفت پاشو خودتو جمع کن برو صورتتو بشور بیا باهات حرف بزنم، شورتمو پوشیدم و رفتم و اومدم، دیدم رو تخت نشسته و شلوار پوشیده، بهم گفت میدونی چقدر کارت اشتباه بود؟ میدونی اگه بابات بفهمه میکشتت؟ میدونی حکم اینکار اعدامه، من فقط گریه میکردم و ترسیده بودم، اصلا اون لحظه متوجه نشده بودم نمیتونم حرف بزنم، بعد گفت برو تو اتاقت و دیگه بهش فکر نکن، چند روز گذشت و من متوجه شدم اصلا نمیتونم حرف بزنم، مادرم خیلی عصبی میشد و کوچکترین خطای من باعث میشد به شدت دعوام کنه، تا حدی که پدرم به طرفداری از من جلوشو میگرفت، بعد که فهمید لال شدم بدتر شد، یکروز انقدر منو زد! گفت حرف بزن و من فقط کتک میخوردم، انگار یه چیزی تو گلوم و سینم گیر کرده بود و اجازه نمیداد حرف بزنم، حالت جیغ خفیف زیر کتکاش داشتم ولی حرف نمیزدم، نهایتا منو برد دکتر، یکی دو جلسه که رفتیم و پزشک هم یک خانم بود، از مادرم پرسید چرا اینجوری شده و مادرم همشو گذاشت کف دست دکتر! من ترسیده بودم و گریه میکردم و اون لحظه با فشار زیاد تونستم بگم ببخشید! جلسات گفتار درمانی ادامه داشت، یک روز که فکر میکردم داریم میریم پیش دکتر منو برد پزشکی قانونی، اونجا بخشی بود که قربانیان تجاوز محارم معاینه میشدند، تا سرحد مرگ ترسیده بودم، فکر میکردم میخواد معاینه بشه و منو لو بده، ولی فقط در حد حرف زدن با دکتر اون بخش که اینجا چه خبره چرا میان بود، اون سالها گذشت، من لکنت دارم و بخاطرش تو مدرسه خیلی مسخرم میکردند، و همش میگفتم حقمه، سال تحصیلی بعد که مدرسم عوض شد با هماهنگی قبلی با معلمهای پایه، مدیر و نامه روانپزشک و دکتر گفتار درمانیم اجازه دادند من تو کلاس نقش لال بازی کنم و مدرسه ناشنوایان نرم، زبان اشاره هم یاد گرفته بودم، بیرون خونه همه فکر میکنند لالم، این روزها هم وقتی مادرم ازم عصبی میشه یا خطایی میکنم باز یکم سرکوفت اون اتفاق میزنه، ولی بیشتر احساس میکنم بخاطر مشکل زبانم غصه میخوره، دختری هم که دوسش داشتم بخاطر لکنتم وقتی فهمید لال نیستم مسخرم کرد رفت! دوستان نمیگم رابطه با محارم غیرممکنه! ولی مثل فیلم سوپر نیست تا کردید تو طرف همراهی کنه! هم به زندگی خودتون هم طرف مقابل گند میزنید، دنبالش نرید.
نوشته: ساسان
مامان
ه داستان رو اگر دوست داشتید پارت بعد براتون میگم
نوشته: ساسان
3 پاسخ به “لکنت”
این بیشتر از بقیه داستان ها درمورد زنای محارم به واقعیت شباهت داشت!
مادرت پشیمون نیس انقد کتکت زده
مادرتو گاییدم