حالم خوب نبود و متاسفانه از دعواهای سنگین و تحقیرهای همسرم خیلی ناراحت شده بودم،واسه همین تنهایی زدم بیرون خودمو شب به ساحل فرح آباد ساری رسوندم،شب رو اونجا کنار ساحل تنهایی خلوت کردم،چای خوردم و کباب زدم…حالم خوب نبود سیگارم کون به کون میکشیدم،،،نگاه کردن گوش دادن به صدای امواج دریا آرومم میکرد،زن وشوهرهای جوون رو که میدیدم حسودیم میشه بهشون که چرا زندگی من اینجوری نیست والان باید تنها کنار دریا باشم،،،خواستم کمی چرت بزنم کنار دریا که پشه ها نداشتن وسایلم رو بامداد جمع کردم تا کمی تو ماشین بخوابم،کولرو روشن کردم فک کنم یه ساعتی خوابم برده بود،چشمامو که باز کردم ،دیدم آفتاب طلوع کرده و مونده بودم کجا برم،سمت چالوس برم یا بابلسر…ماشینو روشن کردم دلو زدم به دریا…تنها بودم و وسایل سفر اوکی بود،یک کم که رفتم اول صبح حدود ساعت 6 بود که چند نفر کنار جاده منتظر ماشین بودن،یه خانمی داد زد نگهدار لامصبوووو،،،،منم که انتظارشو نداشتم نگه داشتم و دیدم دوتا خانم سوار ماشین شدن،یکیشون کمی چاق بود و زیاد خوشگل نبود ولی اون یکی جوونتر بود و لاغر…ازشون پرسیدم کجا میرین که گفتن ساری و…از من پرسیدن،منم گفتم معلوم نیس تنهام شاید چالوس…با پررویی گفتن اگه اینطوریه مارو هم ببر…من که تنها بودم و حالم داغون،متاسفانه بهشون اوکی رو دادم…منتها گفتن اول یه جایی بریم صبحونه بخوریم.یه جا بردن که منو از فرط گشنگی چند سرویس صبحونه سفارش دادن،املت،تن ماهی وجغول بغول…من که به زور نصف جغول بغول رو خوردم.متاسفانه آدمای گشنه ای بودن…بعدش گفتن بریم خونه لباس هام نو برداریم وحرکت کنیم،،،تو مسیر رفتن یه سوپری حسابی صبحونه و…واسه خونشون خرید کردن،بعدش که نزدیک خونشون رسیدن،بهم گفتن کوچه بالایی منتظر باش الان میآییم.
بعد یه حدود یه ساعت بالاخره اومدن ولی سه نفر شده بودن،یکی که دخترخالشون بود هم همراهشون اومده بود،منم گفتم یا خدا این چه سناریوییه سوار شدن و حرکت کردیم سمت بابلسر،یه آشنا داشتن که ویلای استخردار داشت،همونو هماهنگ کردن تو مسیر گفتن یه چیز خنک بخوریم وبردشون کافی شاپ…اونجا مثل گشنه ها دوتا دوتا سفارش دادن. بعدش رفتیم میوه فروشی و انواع میوه هارو خریدن.
بالاخره بعد مدتی رسیدیم ویلا،،،یه ویلای بزرگ و سه خوابه استخردار بود،سریع بهم گفتن که اجاره ی ویلارو انتقال بده…انتقال دادم و یه چایی خوردیم و بعدش رفتیم واسه ناهار وسایل بخریم،بهشون گفتم چند کیلو جوجه بگیریم کافیه که گفتن ما جوجه نمیخوریم گوشت بره بگیر و شیشلیک بزنیم،منم نگران ته حسابم بودم،لاشیا اومده بودن که فقط منو خالی کنن،،،چاره ای نداشتم.گوشت و تنقلات و زیتون و ترشیجات و حتی قرص و کرم هاشونو هم از داروخونه گرفتن،،،تو دلم میگفتم خدایا اینا چقد آدمای لاشی هستن…دیگه پولم ته کشیده بود،که گفتن تا مون یادمون رفته زیرپوش بیاریم واسه استخر زیر پوش نداریم،،،از من انکار از اونا خواهش و التماس که تو رو خدا فقط همین ست و واسمون بخر،،،پولی تو حسابم نبود از رفیقم خواستم واسم کمی انتقالی بزنه ودوتاشون بالاخره خرید کردن،،،خونه که رسیدیم سریع بساط کباب رو آماده کردن دور هم خوردیم ،بعدش گفتن بخوابیم که امشب تا صبح باید حال کنیم.منم پریدم تو استخر کمی کباب هضم بشه ازشون دلخور بودم که کوتا شب…لااقل الان یکیتون یه حالی بدین که گفتن نه سه تایی شب…منم تو استخر بودم که اونام ملحق شدن،،دیدن من کمی دمق هستم ،گفتن برو اتاق مام میآییم،خودمو خشک کردم تو اتاق دراز کشیده بودم که سه نفری در گوشی باهم حرف میزنن.خدا بخیر کنه.
سه نفری با همون ست های که واسشون گرفته بودم اومدن ،ست قرمز رنگ توری خوشگلی بود،،،سه نفری پریدن روم،یکی لب میگرفت،یکی پامو میبوسید ویکی واسم میخورد،،،اولین بارم بود که تو عمرم سه نفر روم خراب شدن…نزدیک یه روز لامصب تحریک شده و آبم کمی زود اومد تو دهنش خالی کردم.بعدش گفتن دوش بگیریم و بخوابیم تا شب سرحال باشیم.منم چون خسته بودم و دیشب هم خواب نداشتم با کمی دلهره سرمو گذاشتم رو بالش سوییچ ماشینو زیر بالش گذاشتم،آخه وقته سه نفری درگوشی حرف زدن دلم یه جوری شد…
خوابم برده بود،فک کنم نزدیک 5 رو تخت دراز کشیدم،چشمامو که باز کردم ساعت 8 شب بود،،،ناجور تخت خوابیده بودم،رفتم سالن تاریک بود،لامپارو روشن کردم کسی نبود،رفتم اتاق های بالا کسی نبود،دلم یهویی ریخت…ترسیدم…دنبال گوشیم،شیائومی بود ولی اثری از آیفون وشارژرش نبود…رو ی اپن توی یخچال رو چک کردم،همه خوراکیارو برده بودن و خالی کرده بودن…یهو یاد ماشینم افتادم،دیدم تو حیاط پارکه،ترس عجیبی به دلم افتاد،بیرون خیاط رفتم و کمی نشستم،از یکی از همسایه شماره صاحب ویلارو گرفتم،،،بهش زنگ زدم ماجرا رو تعریف کردم و بنده خدا خیلی ناراحت شد و گفت که شب رو همونجا بمون امنیت داره نترس ولی گفت به پلیس اطلاع بده،منم چون شاغل بودم چون تا پست و ابلاغ داشتم به خاطر حیثیت شغلیم موندم چیکار کنم،،،حالم خیلی خراب بود،تو آشپزخونه دیدم یه پلاستیکی مونده،،،بازش که کردم دیدم یه زیر پوش خیس و به زیر پوشی که با پول من گرفته بودن استفاده نشده جا گذاشته بودن،لاشیا بهم گفتن پول فقط نفری یک دست ولی دو دست زیر پوش گرفته بودن…بهشون چندین بار زنگ زدم جواب ندادن،،،حدود ساعت 10 شب بود که زنگ زدن گفت که یکی از بچه ها حالش خراب شده رو بردیم دکتر و…الکی میگفتن،رفته بودن کوس بدن مادر حنده ها،،،باور میکنین ساعت یک نصفه شب به خاطر اون شورت و سوتین اومدن ویلا…بهم گفتن اونی که جوانتر بوده کل وسایلارو برده و…ما بی خبریم پگوشیشپ هم جواب نمیده،گفت دخترخالم حالش خراب بود بردن دکتر و…با کمال پررویی با اسنپ اومده بودن شورت و سوتین رو بردن،،،منم چون اونجا غریب بودن تو شوک بودم یه جورایی هم ترسیده بودم نتونستم چیزی بگم،،،رفتن ومنم از فرط ناراحتی بکوب شیره کشیدم یکیشون اسمشون رو هانا معرفی کرده بود،اصالتا گفت خراسانی هستم وبا دختر خالش سمت خ شفا ساری بود خونشون،اون یکی لاغره هم اسمش یادم نمیاد ولی یه خالکوبی بزرگ رو سینه اش بود،،،شب رو تنهایی با ترس سپری کردم ،صبح که بیدار شدم صبحونه خوردمو رفتم سمت ساری،،،سمت میدان امام یه سمند کلانتری رو دیدم ،همونجا نگهشون داشتم واز فرط استیصال مشکلمو بهشون گفتم،اون بنده خدا هم صورتجلسه کرد وپیگیره،،،متاسفانه یکی از تلخ ترین اتفاق های زندگیم واسم رقم خورد و به هیچ وجه وقتی حالتون خرابه کسی رو سوار نکنین،،،منم قبلا اصلا ناشناس سوار نمیکردم ولی اون جنده ی عوضی وقتی داد زد گفت نگهدار نفهمیدم چطور سوارشون کردم،گوشیم با کلی خاطره و عکس رفت…اون همه هزینه…و در آخر اتفاق تلخ.
این داستان خود واقعیته بچه ها،امیدوارم که آدم های گشنه،دزد ولاشی تومسیرتون قرار نگیره،اصلا نمیخواستم داستانو بنویسم ولی گفتم شاید عبرتی بشه واسه بقیه مثل من تو مشکل نیفتن.
زندگیتون سرشار از آگاهی،نور و برکت دوستان
نوشته: مهران
نفرسوم شمال گلستان ایدی تل AM75643
اخه کسخول دونفر یهویی وسطراه سوار میکنی کلی خرجشون میکنی که چی
نو تنها اونم شب اونم لب ساحل فرح اباد بودیو کسی کاریت نداشت؟؟؟ نن خودم بچه همینجام .باید بگم که خیلی خوش شانس بودی عزیز دل
چرندیات واقعی یک کونی جلقی عقده ای کوس ندیده
بازم خوبه کونت نذاشتن
ترس از ابرو یکم سخته ولی میتونستی با یه روش دیگه خر خره اوناییکه برگشتنو بگیری و به پلیس زنگ بزنی اونموقع میریدن بخودشون و لو میدادن همه چیو
باور کردم چون خریت توش موج میزد نه سادگی
خودت پلشت بودی اگه همون موقع که برگشته بودن میزدی زیر گوشش حساب کار دستش میومد