دوست دوران کودکی

من اوایل دهه ۶۰ تو یه شهر کوچیک شمال کشور به دنیا اومدم

پدر و مادرم روستا به دنیا اومده بودن و اکثر فامیلمون هنوز روستا بودن برا همین تعطیلات عید یا مدرسه یا عروسی و عزا میرفتیم روستا و داداشم با پدر مادرم برمیگشت چون مدرسه میرفت اما من زیاد میموندم چون مدرسه نمیرفتم

تو ۷سالگی یکبار که روستا بودم حس غریبی به دختری داشتم که ۸ سالش بود و دختر عموی من بود تمام تابستون اونجا بودم و رفیق و همبازی صمیمی من بود

خیلی دوستش داشتم

تنها وسیله ی بار و مسافر یدونه نیسان بود روز اخر که خواستم برگردم همراه چند نفر سوار نیسان شدم و جمعیتی اومده بودن بار بفرستن شهر یا کسی رو بدرقه کنن

عموم به راننده سپرد که شهر منو تحویل بابام بده

نیسان که حرکت کرد افروز هم توی اون جمع بدرقه کننده بود

یه دامن مشکی خاک خاکی با یه بلوز صورتی پررنگ با یه جفت کفش پلاستیکی و صورتی که از سرما شتک زده و دماغی که از شدت سرما سرخ سرخ شده بود

نیسان که حرکت کرد افروز چند قدم شروع به دویدن دنبال ماشین کرد بعد وایساد و دست تکون داد و نگاه کرد تا دور شدیم

دیگه ندیدمش تا ۲۰ سال بعد که کردمش

با خودم قرار گذاشتم بزرگ که شدم حتما باهاش عروسی میکنم

چند وقت بعد بابام با عموم سر ارث دعواشون شد و ارتباط ما قطع شد و دیگه هیچ وقت نرفتیم روستا و هیچ وقت ندیدمش

سالها گذشت دیپلم گرفتم و دقیقا زمانی که من دانشگاه قبول شدم بابام و عمو هم آشتی کردن و کدورت ها رفع شد

کلاسام شروع شده بود و رفتم دانشگاه

به بلوغ رسیده بودم و شهوتم حسابی گل کرده بود و یاد افروز رو تو سینه داشتم

نشستم و یه برنامه ریختم برا آینده ام گفتم چهار سال درس میخونم دوسال میرم سربازی بعد میرم سرکار دوسال پس انداز میکنم و سال نهم میرم خواستگاریش

تو ماه دوم دانشگاه بودم که یه روز عصر حین یه مکالمه مادرم گفت راستی جمعه عروسی دعوتیم

گفتم عروسی کی

گفت افروز دختر عموت

گفتم کِی خواستگار رفت براش کِی بله دادن که حالا عروسیه؟

گفتم دوماد کیه؟

گفت فلانیه و فلانی رو میشناختمش اینقد آقا و همه چی تموم بود که نمیشد نقصی روش گذاشت

گوشی و گذاشتم و تو تنهایی نشستم و غم هامو خوردم

بهونه ای اوردم و عروسی نرفتم

هنوز یک ماه نشده بود که شوهرش تصادف کرد و فوت شد

و تو مراسم چهلم شوهرش حالش بد شد بردنش بیمارستان و فهمیدن حامله اس

من دیگه بهش فکر نکردم و اون رو کاملا فراموش کردم

دانشگاه رو تموم کردم و همینجا مشغول به کار شدم و دوباره سالها گذشت کم کم خبر اومد داداشم میخواد زن بگیره

عقد و حنابندون و سمت ما مراسم شلوغ و طولانی بود اون سالها

بار سفر بستم و رفتم شهرمون

خونه امون شلوغ بود هنوز خبری از مراسم نبود اما جمعیت سی چهل نفر بودن

یگوشه خونه نشسته بودم که یکی از پسر عموهام با یه دختر بچه اومد سمتم بهش گفت به دایی سلام کن

اونم سلام کرد و منم بغلش کردم و بوسیدمش و رو به پسر عموم کردم گفتم دخترته؟

کلا بعد قطع ارتباط کم دیده بودیم همدیگه رو و نمیدونستم بچه چی دارن و زندگیاشون چطوره

گفت نه دختر افروزه

اسم افروز که اومد دوباره بهش نگاه کردم

خم شدم تو صورتش دقیق بشم که یه صدای زنونه گفت سلام پسر عمو

سرمو اوردم بالا ببینم کیه درجا شناختمش

یه لبخند بزرگ رو صورتش داشت و چشای درشت و ابروی کمانی محشرش کرده بود

مانتوی مشکی و شلوار جین و موهای بلند و یک دست خرمایی تا روی باسن

حد مجاز زن تو خونواده ی ما مو بود و تو بازتر بودن لباس دست و بالشون بسته بود

این قضیه برا سال ۸۸ ۸۹ میشه

تا بیام سیر نگاش کنم دستشو اورد جلو و سلام گرمی کرد و رفت

خیلی زرنگ و خونگرم بود و بخش زیادی از مراسم رو اون یک هفته خودش چرخوند

عروسی تموم شد و همه رفتن سر خونه زندگیشون

اون چند روز همش به افروز فکر میکردم ادم مغروری بودم تا اون سن نه دنبال دختری افتاده بودم نه به دختری حرف عشقی و متلک زده بودم گردنم رو هم میزدن حاظر نبودم همچین کاری کنم با این حال در مورد افروز یک روز دزدکی رفتم سر گوشی مادرم و شماره اش رو برداشتم و یه روز عصر سر شب بهش پیام دادم

نوشت شما؟ گفتم علی ام پسر عموت

خیلی خوشحال شد و سلام احوالپرسی گرمی کرد و هی میگفت ایشالا دوماد بعدی خودتی و باید زودتر برات آستین بالا بزنیم و از این حرفا

یکی دو روز مدام پیام بازی کردیم و یه شب که پیام بازی طول کشید آخر شب شد و آخر شبا نمیدونم آدم چرا دیوونه میشه

گفت علی یعنی تا این سن رسیدی هچکسو نداری دوستش داشته باشی؟

منم جواب روشنی ندادم و پیچوندم

دوباره اصرار کرد

گفتم آره یکی هست

گفت بگو کیه

من استرس گرفتم و پیچوندم

گفت بگو دیگه وگرنه تا صبح از فضولی خوابم نمیبره

داشتم به پیامش نگاه میکردم و مونده بودم چی بگم

پیام بعدی اومد بگو دیگه جون افروز اون کیه

توی اون گوشی های نوکیا که ادم وقتی باهاش پیامک مینوشت دکمه هاش همش چک چک میکرد نوشتم: تو

و دکمه ی ارسال رو زدم و خدا میدونه همونجور که رو تشکم نشسته بودم گوشی رو از استرس پرت کردم چند متر اونورتر وبه حالت سجده خم شدم و پتو رو کشیدم رو سرم

عرق کرده بودم تپش قلب داشتم و هزارتا فکر و خیال میکردم

تا قبلش ۲۰ثانیه یه بار صدای دینگ دینگ دریافت پیام میومد حالا دیگه صدا قطع شد

سرمو با استرس از زیر پتو دراوردم و به گوشی خیره شدم که بی صدا اون ور اتاق افتاده بود

۵دیقه بعد نور صفحه روشن شد و دینگ دینگ

مثل ماری خزیدم و دستمو رسوندم به گوشی و با ترس و لرز پیام رو باز کردم

نوشته بود: از کِی؟

یکم با حرفش استرسم ریخت و آروم شدم

نوشتم: از اون روز که من پشت نیسان خواستم برم و تو با یه دامن مشکی و بلوز صورتی با اب دماغ آویزون و بوی پشکل اومدی بدرقه ام و وقتی ازت دور شدم تا دویست متر هنوز بوی پشکل میومد

و پیام رو فرستادم براش

باز ساکت شد و خبری نشد گفتم نکنه بهش برخورد

خودمو لعنت کردم که آخه این چه اراجیفی بود فرستادی پسر که صدا پیام اومد

نوشت: میکشمت بدجنس

و این شروع ما شد

رابطه ما روز به روز گرم تر میشد

من برگشتم شهر محل کارم اما مدام حرف میزدیم اما حرف سکسی نمیزدیم بیشتر مکالمه شیرین بود برامون تا اینکه کم کم کار به حرف از تنها شدن کشید و نیاز به مکان احساس شد

منظورمون این بود که تنها بشیم بوسی بغلی نازی نوازشی

بعد از فوت شوهرش توی یه خونه ی دوطبقه زندگی میکرد که همکف خواهرش بود و طبقه ی بالا برادرش و افروز با خونواده ی برادرش زندگی میکرد

ضمن اینکه از توی خونه محاصره بود توی کوچه هم دو سه تا از فامیلهای دیگه امون هم بودن و اصلا نمیتونست بزنه بیرون چون بابت خوشگل بودن و بیوه بودن همیشه تحت نظر بود و باید به ۱۰نفر جواب پس میداد

یکی دو ماه بعد یه مرخصی گرفتم و اومدم

نه من خونه و ماشین داشتم نه اون جایی داشت

روزها میگذشت و بی قراری میکردیم و هیچ راهی نبود نزدیک هم بشیم

یه روز صبح دیدم زنگ زد اروم حرف میزد گفت یکی همسایه ها که حدود دویست متر فاصله داره رفته و امروز نمیاد کلیدا خونه اش داده به من شب لامپا رو روشن کنم

میتونی بیای؟

از دل و جرئتش تعجبم گرفت و از بی عرضگی خودم بدم اومد

گفتم اون خونه ای که میگی خیلی به خونه خودتون نزدیکه کوچه هم گه گاهی زن و پیرزن مینشینن تو کوچه اگه یکی ببینه بد میشه

کلافه گفت دیگه همین فرصت هم بزور گیر اومده تو که کاری نمیکنی

راست هم میگفت یه هفته میشد اومده بودم و نتونسته بودیم همو ببینیم

هماهنگ کردیم قرار شد ظهر که خلوته اون بره در رو باز کنه و بذاره رو هم و بره چند دقیقه بعد من محیط رو چک کنم اگه خبری نبود برم داخل و با فاصله اونم محیط رو چک کنه و بیاد

همین کارو کردیم میدونستم کدوم خونه اس از دور دیدم لای در بازه تو کوچه کسی نبود رفتم داخل و پیام دادم من اومدم امنه بیا

در خونه قفل بود اما توی حیاط یه تخت بزرگ بود نشستم لبه تخت و دل تو دلم نبود که در باز شد و افروز اومد تو

برخلاف دفعات قبلی که راحت بود الان پُر از خجالت بود

در حیاط رو بست و اروم و سرپایین اومد سمتم و یواش گفت سلام

من خودمم خجالتی بودم اما خجالت اون منو یکم شجاع کرد

از تخت اومدم پایین و سرپا شدم و بغلم رو باز کردم و مثل یه بچه ی حرف گوش کن صاف و آروم و سر به زیر اومد تو بغلم

اخ که چه حس خوبی بود

تو محل و مکان ناامنی بودیم و جفتمون استرس داشتیم تو بغلم بود و صورتشو میبوسیدم و اون اروم بود و دستام رو کمرش کار میکرد و دستام رفت پایین تر سمت کونش

کونشو گرفتم از رو شلوار گرفتم تو دستم قشنگ سرخ شد تو یه لحظه

با این حال بدون ملاحظه از همون پشت دستم رو بردم تو شلوارش کونشو بگیرم که یهو خودشو کشید عقب گفت هیس صدا میاد

دیدم از پشت دیوار صدا چند نفر میاد

ضربان قلبمون رفت رو هزار

هیچ جا تو حیاط نبود قایم بشیم خواستم فرار کنم رو پشت بومی چیزی گفتم تنها باشه چون خودشون بهش کلید دادن براش دردسری نمیشه که خودش یهو دستمو گرفت و آروم گفت صبر کن

گفت رهگذر بود رفتن اما خطرناکه باید زودتر بریم

کلیدهای داخل خونه رو داشت گفتم باز کن بریم داخل

ترسید گفت نه داخل نمیشه

یکم دیگه بوس و بغل کردیم حس ناامنی نمیذاشت راحت باشیم گفتیم بریم بهتره

اروم در حیاط رو باز کردم کوچه رو چک کردم کسی نبود من رفتم اونم بعد رفت

همین ملاقات کوتاه کار خودشو کار بود و در به در دنبال مکان بودم اما بی صحاب هیچی پیدا نمیشد

هر دو بی قرار بودیم که دو روز بعد گفت داداشم با زنش میرن روستا میتونی شب بیای خونه؟

طبقه ی همکف خواهر بزرگش زندگی میکرد که خیلی زن شری بود ۲تا پسر هم داشت که حدود بیست سال سن داشتن و با شوهرش و دوتادخترش سر جمع خونواده ی شلوغی بودن و در ورودی طبقه همکف و طبقه بالا مشترک بود و یه راه پله گوشه حیاط بود که میرفت برا طبقه بالا

ضمن اینکه آخر شب توی کوچه هم گه گاهی بالاخره چنتا جوون مینشستن یللی تللی

ریسک بالا بود ولی اون فرمون مغزش دست کوسش بود و من فرمون مغزم دست کیرم

قرار گذاشتیم هر لحظه که اتفاقی افتاد من فرار کنم و اون داد بزنه دزد که حداقلش هرچی هم شد حتی اگه من گیر افتادم آبروی اون محفوظ بمونه

شب یه آژانس گرفتم و رفتم محلشون

حدود سیصد متری خونه پیاده شدم و تپش قلب گرفتم ساعت حدود یک شب بود

پیام داد من در حیاط رو باز کردم گذاشتم روی همدیگه برات

میدونستم کوچه کدومه ولی خونه رو نمیدونستم تا حالا خونه اشون نرفته بودم

خوشبختانه اون موقع مثل الان نبود که ملت بخاطر گوشی تا صبح بیدار بمونن

اون موقع ملت خسته از کار میومدن و اکثرا بجز علافا دیگه ۱۱ ۱۲ شب میخوابیدن

استرس شدیدی داشتم فکر میکردم کل محل میدونن میخوام چیکار کنم

آروم و شمرده راه میرفتم تا رسیدم به کوچه

طبیعی چک کردم و کسی نبود

سر کوچه یه تیر چراغ برق بود که روشنایی داشت و هرچی توی کوچه جلوتر میومدم تاریک تر میشد محله ی ارزون و حاشیه شهر بود و خونه ها همه یا ویلایی یا دو طبقه بود و صدای پاس کردن سگ ها که چنتاییش معلوم بود نزدیکن لحظه ای قطع نمیشد

آروم راه میرفتم و لای در خونه ها رو نگاه میکردم بدونم لای کدوم در بازه

یکم مونده به آخر کوچه دوتا خونه دوطبقه روبروی همدیگه لای در هر دوتا باز بود

خیلی احساس خطر کردم

یکی از درها اشتباه بود و هر لحظه ممکن بود کسی ازش بیاد بیرون و سین جین کنه چیکار دارم نصف شبی آخر کوچه

یه در آبی و یه در کِرم رنگ بود پیام دادم کدوم دری؟

طول کشید و جواب پیام نیومد استرسم بیشتر شد

توَهم بهم دست داد یا هرچی توی اون تاریکی حس کردم صدای یکی میشنوم خواستم برگردم که پیام اومد باز کردم دیدم نوشته دست چپی

نگاه کردم نفهمیدم دست چپ منو میگه یا دست چپ خودشو

مردد مونده بودم که دوباره پیام اومد در آبی

یه نگاه به در کردم شبیه قتلگاهم بود دوسه تا نفس عمیق کشیدم و نفسمو حبس کردم و آروم در رو باز کردم

خدا خدا میکردم در جیر جیر صدا نده

به اندازه ای که بتونم رد بشم در رو باز کردم و اولین قدم رو که پامو گذاشتم داخل صدا اومد دیدم لعنت به شانس کف حیاط همش شن ریخته و صدا میده

خوش شانسی ای که آوردم هم پایین هم بالا دوتا کولر آبی داشت کار میکرد که سر و صدای خوبی تولید میکردن که تقریبا سر و صدای حرکات من تو اون سکوت گم بشه

دستشویی تو حیاط بود فکر کردم اگه کسی در هال رو باز کنه بیاد بیرون بره دستشویی چی

اگه یکی بیدار باشه چی

نصف بدنم از در رفته بود داخل و داشتم تو تاریکی چک میکردم اگه کسی بود پا به فرار بذارم دیدم انگار کسی نیست

کامل اومدم داخل و اونقدر با احتیاط در رو بستم که خنثی کردن بمب استرسش کمتر بود

خم شدم نزدیک زمین و خزیده رفتم سمت راه پله

ساختمون دوطبقه ی روبرویی طبقه ی بالاش یه لامپ توی تراس روشن داشت که نورش باعث شده بود یه سایه ی دراز از من تشکیل بشه و با هر حرکتم سایه حرکت کنه و دقیقا روبروی در حیاط یه پنجره ی بزرگ بود که هرکسی میخواست از پله بره بالا اون که پشت پنجره بود به لطف نور بیرون میتونست من رو ببینه اما من نمیتونستم بخاطر تاریکی داخل خونه ببینم کسی هست یا نه

به خودم گفتم اگه اون پنجره ی اتاق خوابشون یا اتاق خواب پسرا باشه و بیدار باشن حتما میبیننم برا همین به محض اینکه به اولین پله رسیدم کاملا سینه خیز خوابیدم روی زمین که سایه ام محو بشه و خودمم تو دید نباشم

دو سه تا پله خزیدم بالا قلبم میخواست از جا کنده بشه دو سه تا دیگه رفتم بالا که حس کردم یه سایه تکون خورد

سرمو اوردم بالا چک کنم دیدم تقریبا رسیدم بالا

افروز وایساده بالای پله ها توی تراس خونه اش

از نوری که توی خونه اش روشن بود و پشت سرش بود قشنگ و واضح میدیدمش

یه هیکل ترکه ای و اندامی یه شلوار مشکی پوشیده بود که قسمت کون و رونش جذب و قسمت دمپا گشاد بود دوتا کپل کونش خیلی خوش فرم و بیضی تو اون شلوار نما داشت با یه بلوز قهوه ای یقه باز استین بلند که پستونای تقریبا ۷۵ خوش فرم و دست نخورده اش شق و رق خودنمایی میکردن

سر دستای آستینا رو زده بود بالا و موهاش مثل یه خرمن مو آویز بود روی بدنش و تا روی باسنش پخش شده بود

لبخند قشنگی به لب داشت که تا دیدمش قلبم آروم گرفت

دستشو دراز کرد بلند شدم دستمو دادم به دستش و رفتیم داخل

به محض اینکه در رو پشت سرش بست چسبوندمش به همون در و شروع کردیم لب گرفتن

صورتش گردنش لبهاش رو میخوردم و پستونا و کونشو میمالیدم

گفت بریم تو اتاق اینجا باید لامپ خاموش کنم نور میره تو حیاط

گفتم باشه و برگشتم بریم اتاق دیدم وسط سالن رختخواب پهنه و دو نفر خوابن و پتو روشون کشیده

درجا زانوهام سست شد برگشتم شبیه قبض روح شده ها نگاش کردم

گفت دخترم و پسر برادرمه هیچ وقت شبها بیدار نمیشن با هیچ سر و صدایی

یکم خیالم راحت شد رفتم بالا سرشون دیدم بچه ان

چراغ رو خاموش کرد و رفتیم تو اتاق که هیچ نوری ازش بیرون نمیرفت

تا اون لحظه ما دوتا هیچ حرفی از سکس کردن نزده بودیم با این حال من رفته بودم بکنمش و اون دوتا تشک پهن کرده بود و آماده بود پس اونم میخواست

دراز کشیدیم روی تشک و پهلو به پهلوی هم شروع کردیم به ناز و نوازش همدیگه

سرمو فرو میکردم توی موهاش و اخ که چه بوی خوبی میداد

بعد از عشق بازی دیگه کیرم داشت میترکید نشوندمش رو تشک و لباساشو دراوردم و لباسای خودمم دراوردم و رفتم لای پاهاش

ممه هاش خوش فرم بود با نوک کوچیک و هاله ی صورتی کمرنگ

گذاشتم دهنم و اون با حیا و اروم هی میگفت آه آه

خواستم برم پایین کوسشو بخورم نذاشت گفت نگاش نکن خجالت میکشم

گفتم میخوامش اما نمیذاشت

اخرش گفت پس چشاتو ببند چشامو بستم و رفتم پایین و چشامو باز کردم اون چشاشو بست

کوسش خوشگل بود اما نمیتونستم کوس بخورم اطراف رونشو خوردم و کوسشو بوس کردم و اومدم بالا و کیرمو که وحشتناک باد کرده بود گذاشتم دم سوراخش که حسش کرد گفت یواش بده تو

اروم اروم فرستادم داخل تنگ تنگ بود و لیز

کم کم رفت تو

لنگاشو که باز بود و بالا بود اوردم تو شکمش و خم شدم روش و و تا دسته کامل جا کردم توش گفت آخخخخ

اون آخخخخ بهترین صدایی بود که توی کل زندگیم شنیده بودم کیرم از خیسی کوسش خیس خیس بود و توی کوسش بهترین حس دنیا که غیر قابل توصیفه

شروع کردم به تلمبه زدن و با هر تلمبه میگفت آی

آی

آی

آخ

آخ

آخ

آه

آه

آه

بهش نگاه میکردم حالا دیگه بزرگ شده بودیم و تو بغل هم بودیم تلمبه میزدم و صفا میکردیم

هوا گرم بود و بخاطر اینکه نور بیرون نره در بسته بود و خیس عرق بودیم

بوی شهوت و عرق اتاق رو گرفته بود

کم کم اماده ی حرکت شدن اب کیر رو توی وجودم حس کردم و اون کونمو گرفته بود تو دستاش و هربار منو میکشید به شکل تلمبه زدن توی کوس داغش

وقتی به لحظه ی شیرین ارضا رسیدم کیرم رو کشیدم بیرون و خواستم ابمو خالی کنم روی شکمش

جوون بودم و با هر مرحله کلی اب کیر میومد بیرون از ناف و شکم و سینه و صورت همه ابم میپاشید روش و من با صدای کلفتم میگفتم آه آه

آه افروز و اون دست میکشیدم تو موهام و میگفت جونم علی جونم

با همون پیرهن قهوه ای که کنارش افتاده بود خودش رو پاک کرد و دراز کشیدیم توی بغل هم

هوا گرم بود بعد چند دقیقه گفتم بیا بریم تو سالن باد بخوره بهمون

داشتم میسوختم از گرما

رفتیم و اونجا تو تاریکی سالن لخت همدیگر بغل کردیم

خنکی کولر حالمو جا اورد

نیم ساعتی توی همون حالت بودیم ساعت حدود سه شب بود که اروم در گوشم یچیزی گفت

نشنیدم گفتم چی؟

دوباره آروم یه زمزمه ای کرد

باز نشنیدم چون پشتش بودم صورتمو اوردم نزدیک صورتش گفتم چی؟

دوباره آروم و باحیا گفت من هنوز ارضا نشدم

یادم افتاد براش کاری نکردم و فقط من ارضا شدم

تو تاریکی رفتم تو حموم و کیرمو شستم و برگشتم دستشو گرفتم گفتم پاشو بریم تو اتاق

با خوشحالی زود پا شد و رفتیم

دراز کشیدم رو تشک گفتم برو ساک بزن و کوستو بذار رو صورتم

با خجالت گوش گرفت و اومد و شروع کرد به ساک زدن

زیاد بلد نبود اما من کوسشو گرفتم تو دستام و باز کردم و چوچولشو پیدا کردم و با حوصله مدام میمکیدمش

از تکون خوردنای شکمش میفهمیدم داره لذت میبره بعد دوسه دیقه یهویی سریع با عجله برگشت خوابید رو تشک فهمیدم میخواد بذارم توش

خجالت میکشید خواسته هاش رو بگه

رفتم لنگاشو گذاشتم رو شونه هام و کیرمو هی میمالیدم در کوسش و اون بی قرار سرشو چپ و راست میکرد آخرش عصبب دستشو اورد جلو کیرمو گرفت و گذاشت تو کوسش و اومد جلو و گفت بزززن بزززن و من شروع کردم به زدن تلمبه های ملایم و رمانتیک خواستم بهش حال بدم که با صدایی که تا حالا ازش نشنیده بودم گفت تندتر تندتر

تندتر میخواست و نمیشد تند تر

گوشه ی اتاق چند دست رختخواب رو هم تلنبار شده بود و تقریبا ۸۰سانتی ارتفاع داشتن

خوابوندمش رو رختخوابا و خودم سرپا شدم و لنگاشو گذاشتم رو شونه هامو با دستام گرفتمشون و حالا کامل مسلط بودم برا تلمبه های سرعتی

شروع کردم با سرعت کوبیدن توی کوسش

از خیسی عرق لیز شده بودیم و صدای شالاپ شولوپ کاملا میومد و افروز تقریبا بلند بلند جیغ میزد

از خطرناکی کارمون کامل غافل بودیم و میکوبیدم توی کوسش که کامل اتیش بود و گرما رو حس میکردم

بلند بلند با هر تلمبه میگفت آی آی

تندتر تندتر بزن لعنتی ومن ثانیه ای یکی میزدم اونقد زدم که حس کردم باز ابم داره میاد یهو دستاشو اورد جلو شکمم و مانع شد بزنم و مثل مرغی که سرشو ببری شکمش شروع کرد به بالا پایین کردن

حالا من میخواستم بزنم و اون نمیذاشت کیرم در اومده بود و شکمش پیچ و تاب میخورد بعد ده بیست ثانیه گفت بزن بزن علی محکم بزن دوباره زدم و زدم تا رونم خیس اب شد فکر کردم اب خودمه که افروز بلند گفت آیییی آیییی دو سه تا دیگه زدم تا اب خودمم اومد نمیخواستم بکشم بیرون و دقیقا تا اخرین لحظه زدم و اخرین لحظه کشیدم بیرون و من میپاشیدم روش و اون وول میخورد توی هم

اینقد تکون میخورد که ابم از کنترل خارج شده بود و پاشید روی رختخوابها

با شلوار من که نزدیک ترین پارچه بود اب کیر من و اب کوس اون رو پاک کردیم

حس خوبی داشتیم

توی تاریکی و سکوت یک ساعت ولو شدیم روی همدیگه و بعدش رفتم.

نوشته: بابالوهار

بازدید 6,452

2 پاسخ به “دوست دوران کودکی”

  1. yas داستان قشنگی بود. تهش و با ازدواج رمانتیک میکردی خیلی خوب میشد.

  2. yas داستان قشنگی بود. تهش و با ازدواج رمانتیک میکردی خیلی خوب میشد.

آخرین ویدئوها

آخرین ریلزها

ریلزهای تصادفی

دانلود ویدئودانلود
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...

عکس‌های ایرانی

برای عکسهای بیشتر به چپ بکشید یا روی فلش بزنید