محجبه و سنتی زندگی کرده بود.در عوض من توی۳۰سالگی جریده بودم و کاری نبود که انجام نداده باشم…و خیلی خوب طرز برخورد با دخترهای جوون و خجالتی و ناوارد رو بلد بودم…اصلا هول بازی در نمیاوردم و با صبر عمل میکردم…پشت بهش کردم و لباسهامو در آوردم بغیر شورتم…رفتم روی تخت کنارش.هنوزم خیلی خجالت میکشید…دوباره بوسیدمش…ازش پرسیدم نرگس خانوم معلومه اصلا دوستم نداری ها.گریه کرد.گفتم به غیر گریه کار دیگه بلد نیستی…خودش گردنم و گرفت و بغلم کرد بازم گریه کرد.گفتم چته؟گفتم که نترس.ولی خب مث اینکه اندازه۱بوس هم دوستم نداری؟چون اصلا بوسم نکردی،بیشتر گریه کرد…گفت حامد آقا… بیا کارت رو بکن بیرون منتظر هستند زشته…گفتم باشه عزیزم فقط نترس…آروم از سینه هاش شروع کردم و بوسیدم و مکیدمشون،کمی نوکشون رو بیشتر فشار دادم.اخی گفت و گفت تو رو خدا آروم حامد آقا دردم میاد…گفتم چشم ببخشید…رفتم سراغ کوسش.کوچولو چوچوله مخفی بدون لبه،سفید و زیبا،بوسیدمش پاهاشو سفت کرد.گفتم نترس شل کن پاهاتو.خب حالا بازشون کن…فقط میخوام نازتو ببوسم.پاهاشو باز کرد…آروم کوسشو لیسیدم…با تعجب نگاهم میکرد… تپلی ورودی کوسشو مکیدم توی دهنم…دستشو گذاشت روی سرم…گفتم نترس.گفت اخه،،گفتم آخه نداره…نترس.گفت دردم میاد.گفتم عزیزم میبوسمت دردت میاد…گفت نه مکیدیش،دردم اومد.گفتم باشه ببخشید…آرومی از زیر شورتمو درش آوردم.کیر کلفت و۱۸سانتی نازم رو بیرونش آوردم… دیگه شق و رق شده بود.خوبی کیرم اینه که سرش مثل موشکه،کوچیکتره و تنه کلفته…روی دو زانو روی تخت بلند شدم.گفتم تو نمیخوای ببینیش، تا نشونش دادم…جیغ کوچیکی کشید و صورتش رو چرخوند…گفتم چی شد.؟چرا نمی گیریش توی دستت چرا نگام نمیکنی،نکنه ازش بدت میاد.گفت تو رو خدا حامد آقا.میترسم ازش.گفتم چیه مگه ترس داره.بگیرش با دستت.تا دستشو گرفتم ببرم سمت کیرم…دستشو از دستم کشید…خیلی بهم برخورد.گفتم دراز بکش مهم نیست.دراز شد روی تخت…پاهاشو آروم جمع کردم توی شیکمش…کیرمو چند بار مالوندم روی کوسش…آب دهن زدم و گفتم منو ببین.گفت نه بکن تموم بشه.گفتم تا نگاهم نکنی چشامو نبینی…اگه تا آخرت طول بکشه نمیکنمت،،ببین اگه راضی به این ازدواج نیستی و دوستم نداری.واسم مهم نیست امشب چی شده و چه اتفاقی افتاده…هزینه هاش هم فدای سرت…مسئله یک عمر زندگیه،کاری باهات نمیکنم…پاشو برو دنبال زندگیت…نه منو بدبخت کن نه خودتو…گفت نه بخدا ولی من دخترم ها.هم میترسم هم خجالت میکشم…بخدا اولین بار توی تموم عمرمه،که جلوی مردی لخت میشم.نمیدونم باید چیکار کنم؟گفتم هیچ کاری اولا که این مرد من هستم و همسر شرعی قانونیت هستم…دوما خودتون نخواستید مدتی نامزد بمونیم…سوما این شب واسه همه دخترها پر از ترس و استرسه،ولی فک کنم
چیزی که باشه عروسها بالاخره یککم همسرشون رو دوست دارند دیگه…چیزی نگفت…اونجا دیگه مطمئن شدم این اصلا دوستم نداره.اجباری زنم شده…چون اصلا بهم نگفت من هم دوستت دارم فقط ازت خجالت میکشم.بلند شدم لباس پوشیدم.گفت کجا؟گفتم پی زندگیم.باز هم چیزی نگفت.با کت شلوار رفتم بیرون…مادرم اومد گفت چی شد پسرم.گفتم مادرجون عزیزم.دختره اصلا دوستم نداره.چه اجباری دارید. بدبختو فرستادید توی حجله.رفتم بیرون…دم تراس بودم.خواهر بزرگش اومد پیش من…خواست چیزی بگه.مادرش گفت نسترن بیا برو پیش نرگس…من دیگه زدم کوچه علی چپ جلوی مادر زنم سیگار در آوردم کشیدم…مادرم تا اومد گفت وای خاک بر سرم سیگار میکشی،گفتم خدا نکنه…مادر جون…بهشون بگو دخترشون پاک و دست نخورده است…اگه هر مشکل دیگه هم بود من جوابشون رو میدم.مادر زنم گفت پسرم دخترم اولین باره تو رو میبینه.ترسیده…عجله نکن.بهت عادت میکنه…بزار برم پیشش…همون حین عمه اش اومد.با مادرم دست منو گرفتند بردند توی اتاق.تا رسیدم نمیدونم چی به مادرش گفت که مادرش زد زیر گوشش.گفتم دیدی مامان.مادرم حتی گفت.حاج خانوم پسرم راست میگه…مسئله یک عمره.اگه دلش با پسرم نیست اجبارش نکنید.گفت نه بخدا فقط میترسه.میگه باشه چند شب دیگه…مادرم گفت عزیزم نترس همه ما این شب رو با ترس گذروندیم،خلاصه که همه رفتند بیرون…من از چشماش میخوندم حرف حرف دیگه ایه،نه ترس.لخت شدم خودش هم زودی لباس در آورد.گفت قهر نکن بکن تموم بشه بره پی کارش.گفتم عروس خانوم چی فک کردی؟فک کردی واسه من دختر کمه یا دختر ندیدم به خودم…ولی تو مسئله ات چیز دیگه ایه،،بهم بگو…اگه بعدا بفهمم…برای دو تامون خیلی بد میشه…گفت نه بخدا چی مسئله ای…گفتم باشه. پاهاشو دادم بالا…ولی اینقدری عصبی بودم… کیرم شق نمیشد.گفتم نه ولش کن…من نمیخامت…گفت وای نه تو رو خدا…آخه چرا؟مگه من زشتم.؟گفتم خوشگلی که مهم نیست…البته مهمه ها…ولی عشق و علاقه و محبت مهمتره که شما نداری…و میدونم رازی توی دلته که نمیتونی به زبون بیاری و از مادرت کتک هم خوردی.سرش رو انداخت پایین. گفتم پس رازی هست.گفت ببین ازم نپرس چون
بمیرم هم نمیگم.ولی بهت قول میدم همسر خوبی برات باشم و دوستت هم داشته باشم…و هرچی هست همینجا چالش میکنم.گفتم پای کس دیگه در میونه.ساکت شد.گفتم پاشو برو به زندگیت برس نه خودت رو بدبخت کن نه منو.گفت بخدا بهت قول میدم همینجا فراموشش کنم…تو رو به آبروی حضرت فاطمه قسم میدم…آبروی منو و خانواده ام رو نبر…بزا بمونم و بهت قول میدم دوستت داشته باشم…بخدا میدونستم کارم اشتباهه ها.ولی موندم و شدیم زن و شوهر…با دل پر از شک و تردید…فقط برای اینکه باورش کنم…پا شد منو بوسید.از روی شورت کیرمو گرفت.گفت حامد آقا مواظبم باش دردم و نیاری ها.میدونستم حرکاتش مصنوعیه،توی چشای دو تاییمون از عشق خبری نبود…دراز کشید شق کردم ابدهن زدم و پاهاشو زدم بالا و فشار دادم توی کوسش…جیغ بنفشی کشید و خودمو انداختم روش.ولش نکردم.و چند تا تلمبه دیگه توی کوسش زدم…بازم جیغ زد و گریه کرد…از روش بلند شدم بدجوری خونی بود.تر و تمیزش کردم. خودم رفتم زیر دوش اتاقم.حتی مادرشو صدا هم نزدم.چون فقط رفع تکلیف بود…داخل حموم بودم از بیرون صدای تبریک و صلوات میومد.در حموم رو زدند.مادرم گفت عزیزم خانومت یادت شد…در رو باز کردم اومد.داخل…دستشو گرفتم.لخت بود اما چادر سرش کرده بودند…توی حموم زیر دوش گفت حامد آقا دردم میاد نمیتونم خوب سرپا وایستم…میشه کمکم کنی…پنس و گیره های موهامو باز کنم.بتونم غسل کنم…نگاهش کردم…کمکش کردم.ساکت بودم میدونستم امشب بزرگترین اشتباه زندگیمو مرتکب شدم…حالا چرا اینو دادند به من و اجبارش کرده بودند و اون یارو کی بوده…فقط خدا میدونست…و توی سر من پر سوال بود…پشتش بهم بود.زیر دوش بهش کمک میکردم…ولی اون هنوز خیس نشده بود.موهاش که ول شد روی پشتش تازه زیباییشون معلوم شد…پرپشت و بلند…برگشت سمت من.گفت بغلم نمیکنی؟عروست رو آب نمیزنی؟برای اولین بار بعد از بچگیم گریه ام گرفت. منو نگاهم کرد. گریه کرد…گفتم میدونم هم خودتو بدبخت کردی هم منو…میدونم این زندگی اون گرمایی رو که من دلم میخواست دیگه نداره…گفت نه نگو تو رو خدا…بقران الان دیگه تو شوهرمی و من زنتم…باید مواظب هم باشیم…گفتم بهت که من امشب پا روی دلم گذاشتم و همه چی رو چال کردم زیر پام…گفتم ولی زندگی من با تو با دنیایی پر از شک و تردید شروع شد…گفت نه خدا نکنه.وقتی بغلم گرفت سینه های نرمش بهم میخورد… خیلی حس خوبی بهم میداد…بلاخره اون شب کذایی تموم شد.زندگی من و نرگس خانوم شروع شد…همه چی برگشت سر جای خودش.پدرم برای من شرکت بزرگ و صرافی بزرگی زد و.من علاقه ای به زرگری و جواهری نداشتم و ندارم…خودم شدم آقای خودم و نوکر خودم…شده بودم مرد خانواده…صبح برو بیرون ظهر برگرد…عصر برو شب برگرد.اون هم مث تموم زنهای اصیل ایرانی به خونه زندگی و شوهرش میرسید… توی سکس کار اضافه نمیکرد.ساک معمولی میزد.هیجانی نداشت…سکس ازپشت فقط سر کوچیک کیرمو گذاشت بکنم داخلش و اصلا اجازه نمیداد تنه کلفتش توش جا بشه.شارلاتان و تیز و بز نبود بلکه آروم و بی دغدغه بود.با ادب و احترام زندگی میکردیم.ولی اون شادابی من از بین رفته بود.حتی پدرم چندباری بهم گفت پسر از وقتی متاهل شدی پشمات ریخته ها…حال نمیکنی تفریحی گردشی…چیزی راه بندازی…ذوق و شوقت کور شده…باور کنید شاید۶ماه بود لب به هیچچی نزده بود…آخه همش احساس بدی توی ذهنم بود خلا بدی رو توی زندگیم احساس میکردم…توی فامیل همسرم فقط۱باجناق باحال داشتم دبیر ریاضی بود.و سنش زیاد بود. دخترش۵سال از خانوم من کوچیکتر بود.اسمش زهرا بود.بسیار بسیار زیبا و دلفریب.کمی قد کوتاه…اما چنان زیبا بود هر کی نگاهش میکرد نمیتونست ازش چشم برداره…خواهر زنم هم که خانه دار بود.من فقط خونه اینها میرفتم…۴سال بیشتر از زندگیمون گذشته بود و زهرا ترم دوم حسابداری بود.زنم لیسانس داشت بیکار بود.خودم نمیخواستم بره سر کار…یکشب باجناقم اینها خونه من مهمون بودن…سطح زندگی ما با اونها بین زمین بود تا آسمون… من بالاشهر توی خونه ویلایی۱۵۰۰متری زندگی میکردم .اون تقریبا پایین شهر توی اپارتمان۹۰متری…البته۱بچه بیشتر نداشت.سیگار زیاد میکشد.معتاد نبود.ولی شیک و تمیز زندگی میکرد همیشه شاد و خندون بود.شبی که مهمون ما بودند.من و علی توی باغ زیر آلاچیق بودیم.گفت نوشیدنی نداری؟گفتم میخوری گفت آره برو بیار…رفتم…از توی خونه بیارم.توی آشپزخونه طبقه بالا برای خودم بار کوچیکی ساخته بودم…خونه ساختمونش دوبلکس بود…وقتی رفتم بالا.از توی اتاق پذیرایی بالا.صدای صحبت میومد.خواهرش میگفت نرگس جون تو سختی نکشیدی نمیدونی چیه…خوشی زده زیر شیکمت…بقران علی چند روزه بازنشست شده.غصه دل ما رو گرفته حقوقش کم میشه نمیدونم باید چکار کنیم…همش باید کلاس خصوصی برداره…به خنده روی صورتش نگاه نکن دلش پر غمه…نرگس گفت هی آبجی جون…هر کی بدبختی خودش رو داره…خواهرش گفت تو ناشکری شوهر خوب زندگی خوب ادب و احترام همه چی
داری فقط بچه نداری که خدا انشالله بهت میده…گفت کی غصه بچه رو میخوره…اصلا فکرشم نمیکنم…خواهرش گفت میدونم تو به چی فک میکنی…تو بدبختی…نمیدونم چی توی اون کله پوکت میگذره…بقران نرگس توی تمام فامیل همه حسرت زندگی تو رو دارند…گفت اونها از دل نرگس چی خبر دارند…همون حین…صدای در سرویسها اومد.من خودمو جمع و جور کردم زهرا بود رفت توی آشپزخونه…اولین بار بود سر لخت و با لباس خونه ناز بدون مانتو و پوشش میدیدمش…اوف چه کونی داشت.تیشرت تنگ و شلوار تنگی تنش بود.تا منو دید نتونست دیگه کاری بکنه…موهای قشنگش دم اسبی بسته شده بود.نگاهم کرد سلام داد.گفتم سلام به روی ماهت نازنین…بقران از دهنم در اومد…نفهمیدم چی گفتم.لبخند قشنگی زد.گفت عمو حامد شیطون شدی.چه سینه هایی داشت معلوم بود گنده هستند متوجه شد به لختی قفسه سینه اش نگاه کردم…متوجه افق نگاهم شد…ولی نتونست خودشو جمع کنه…درست روبروی من بود.گفتم ببخشید زهرا جون…رفت کنار من دو تا جام برداشتم با یک بطری شراب آلبالو ترک…که رفیقم واسم آورده بود.با یک بسته سیگار برگ درجه۱…بقران خودم مدتی بود نخورده بودم…زهرا رفت بیرون…تندی برگشت گفت وای حامد آقا شما هم…گفتم من هم چی،؟گفت مگه اهلشی،گفتم هیس ساکت حالا تا آبروی ما رو نبره دست نمیکشه… نمیدونم شما دخترها هر چی خوشگلتر میشین چرا فضول تر میشین.بلند خندید.بقران از خنده این خوشگله دل من باز شد…حال و هوای جوونی دوباره به سرم زد…البته پیر که نبوده و نیستم.ولی دلم اون موقع خیلی شکسته بود…رفتم توی باغ،پرسیدم علی آقا چند سال دیگه از خدمتت مونده…گفت کدوم خدمت داداش.من چند روزه بازنشست شدم.گفتم نه بابا؟گفت به خدا.پرسیدم الان چیکار میکنی؟گفت هیچچی نگو بخدا نمیدونم چکار کنم…مسئله مالیش یک طرف…مسئله بیکاری و بی حوصلگیش یک طرف…گاهي اوقات کلاس خصوصی برمیدارم.اما اون هم فقط پول رفت و آمدش هم نمیشه…گفتم تو که حسابداری بلدی بیا جای خودم حقوق خوبی هم بهت میدم…از حقوق آموزش پرورش هم بیشتر.تند بلند شد گفت حامد داری سرکارم میزاری…گفتم غلط بکنم…گفت ایولا دمت گرم…با هم چند تا پیک خوردیم و موقع رفتن به خانومش گفت. و اون هم کلی تشکر کرد…از فرداش شد کارمند خودم.با پولی هم که از بابت سنوات بازنشستگیش گرفته بود…کنار ما و با اجازه خودمون…دلاری یورویی دیناری چیزی می خورید و می فروخت و راضی هم بود.خداییش من هم کاریش نداشتم.چند ماهی گذشت و دخترش هم گاهي میومد پیش ما…چند باری ازم بابت این شغل پدرش تشکر کرد…تا اینکه عید بود گفتم علی بریم مسافرت عید رو خونه نباشیم.گفت کجا بریم.گفتم ویلای من…رامسر.گفت چی بهتر…خلاصه که ۵نفره راه افتادیم.و۳روز اول معمولی و گشت و گذار و گردش گذشت.شب سوم یعنی شب دوم عید بود.که دلم بعد از کمی مشروب خوردن سکس خواست.نصف شب…شروع کردم مالیدن.سینه ها و کوس نرگس.توی خواب گفت اذیت نکن عشقم.خوابم میاد.تعجب کردم.اصلا خدا شاهده بهم نمیگفت عشقم.فقط میگفت آقا حامد یا حامد جان.لبهاشو بوسیدم.توی خواب بود بهش گفتم پاشو دیگه تنبل خان.دلم سکس میخواد… تا چشماش رو باز کرد گفت حامد تویی.گفتم خوشم باشه پس میخواستی کی باشه.؟؟گفت وای خواب بودم…نمیدونم چم شده…گفت چیه چی شده.گفتم هیچچی،،گردنت روی بالش بد افتاده بود داشتی خور خور میکردی…چرخید پشتش رو بهم کرد و خوابید.و من با اعصاب خورد رفتم.توی حیاط ویلا بد سرد بود…آتیش روشن کردم…آلاچیق ویلا تابستونی بود و دورش باز بود…یک ربعی بود توی حیاط بودم.که زهرا پتو روی شونه اش انداخته بود اومد توی حیاط کنارم دم آتیش.گفت چیه عمو حامد.نخوابیدی…گفتم هیچی زهرا جون بزار تنها باشم…گفت چرا دمقی؟گفتم هر چی رو نمیشه گفت…گفت میدونم از دست خاله ناراحتی…گفتم از کجا میدونی؟گفت میبینم دیگه…اصلا شاداب نیست وقتی ادم کنارش وایساده از خشکی و بی حالیش آدم بی حال میشه…گفتم پس منه بدبخت چی که۵ساله تحملش میکنم…ولی باید کم کم فکری برای خودم بکنم…اینجوری نمیشه.زهرا گفت حق داری…برگشت بره توی ویلا.گفتم زهرا میمونی پیش من.گفت من؟گفتم آره عزیزم…بیا کنارم بشین.خیالت راحت همه خوابند…نشست روی تخت توی آلاچیق کنارم.گفتم چایی دم کنم.گفت آره… کتری رو گذاشتم روی منقل کنارمون…پتو رو طوری انداخت روی شونه های دوتاییمون و چسبید بهم.گفتم مرسی مهربون خانوم…دستاش توی هم گره بود.دستشو گرفتم.نگاهم کرد.گفتم زهرا به نظرت من آدم بدی هستم.گفت نه همه میدونند.شما مرد خوبی هستی…اگه نبودی پدربزرگ بدبخت شده بود.تازه از روزی که بابا جات کار میکنه و حقوق میگیره،میگه الان میفهمم زندگی چیه؟مادرم خوشحاله…آخه عمو حامد بابام مریضی قلبی داره.الان حالش خوب شده،گفتم نه بابا…گفت بخدا.گفتم زهرا بدون رودربایستی بگو.به نظرت من زشتم و بدقواره ام…گفت نه چرا میپرسی…مگه خودت نمیبینی،زنهای فامیل چطوری نگاهت میکنند.گفتم خب اون شاید بخاطر پولداریمه. گفت،نه بخدا خوشگل و خوشتیپی،گفتم پس چرا خاله ات دوستم نداره…برگشت نگاهم کرد گفت بقول مامانم خاله لیاقت تو و این زندگیتو نداره.روزی میفهمه که دیر شده و دو دستی میزنه توی سرش…گفتم پس حدسم درسته خاله ات واقعا دوستم نداره…ولی چند ساله بهم نمیگه کیو دوست داره.؟؟تا اینو گفتم…تیز بلند شد بره، دستشو گرفتم گفتم بمون کارت دارم.گفت نه ولم کن آقا حامد.گفتم زهرا.بمون بهم بگو کی توی زندگیشه،گفت منو بکشی هم بهت نمیگم…بعدشم رفت.من موندم و یک دنیا فکر و خیال…تا دم صبح سیگار کشیدم و چایی خوردم…دم صبح صدای اذون اومد…توی آلاچیق گریه ام گرفت…دستامو بردم بالا.گفتم خدایا تاالان هرچی ازت خواستم دست رد به سینه من نزدی…ولی اگه خلافی کردم توبه و تقصیر میکنم…فقط تکلیف منو توی این زندگی مشخص کن و این راز رو برام فاش کن…همه که مث تو صبور نیستند…بعد اون مسافرت برگشتیم خونه امون…کارت عروسی اومد دم خونه…عروسی دختر خاله کوچیکه نرگس بود.تا کارت رو دید ذوق قشنگی کرد.من گذاشتم روی حساب اینکه دختر خاله اشه دیگه…غروب پدر زنم اومد در حجره.گفت با علی حرف میزد، که شنیدم،گفت علی نزاری حامد اینها بیان عروسی ها.گفت آقاجون مگه بچه است…بعدشم این بنده خدا اصلا از چیزی خبر نداره…تا من رسیدم نتونستند حرف رو جمعش کنند…گفتم جریان چیه…علی زود باش.پدر زنم گفت راستش ما چندساله با باجناقم قهریم…روی این حساب گفتیم نریم این عروسی رو…گفتم باشه هرچی شما صلاح بدونید…برگشتم خونه مادر زنم اونجا بود.داشت برمیگشت.میگفت نرگس آقاجون گفته،،عروسی دختر خاله بی عروسی…هیچکس نمیخاد بره…من سلام دادم.گفتم اتفاقا در حجره هم اومد گفت نمیخاد بیایید عروسی…گفت شنیدی که.نرگس قهر کرد و رفت توی اتاق…مادرزنم رو بردم رسوندمش.گفت حامد جان پسرم یکوقت مجبورت نکنه بری عروسی ها…گفتم چشم…اما نشد دیگه…البته خودم هم کنجکاو بودم…متوجه شدم همه میخان برند عروسی فقط نمیخان من و نرگس بریم عروسی…یک چی بهم میگفت امشب همه چی معلوم میشه…چون علی هم زود رفت خونه اش.پدر زنم هم حجره اش رو که تحت نظر من اداره میشد زودتر بسته بود…رفتم خونه…گفتم جریان چیه همه رفتند عروسی فقط من و تو اضافه ایم.گفت من نمیدونم…ولی دلم میخاد بریم.منو میبریم،گفتم اره…خیلی زود شیکو پیک و آرایش شده…انگار خودش عروسه…حاضر شد و رفتیم…بله توی تالار همه بودند بغیر ما.البته با ورود ما…پدر زنم و برادر زنهام همه رنگ و روشون پرید…من دور از اینها حتی از علی هم دور نشستم.چون برام دو دره بازی در اوردند…بعد پذیرایی…همه رفتندکه برندعروس کشون ما هم همینجور…اول رفتنددم در خونه خاله…که خانواده دوماد اومده بودند.دست عروسشون رو بگیرند ببرند…شلوغ بود…زنها رفتند داخل خونه و بزن برقص بود…مردها بیرون میرقصیدند…عروس رو که برداشتند برن…هر چی دنبال نرگس گشتم نبود…زنگ زدم بهش جواب نداد.رفتم پیش برادرش…تا بهش گفتم به دست و پا افتاد…نشستم توی ماشینم…منتظرش بودم…که دوباره زنگ زدم.بهش…همون موقع دیدم کنار مردها شلوغ شد.علی باجناقم حالش بهم خورده بود.مشروب خورده بود حمله قلبی بهش دست داده بود.گذاشتمش توی ماشین خودم و زهرا دخترش نشست کنارم بردمش بیمارستان…اصلا از نرگس فراموشم شد…توی درمونگاه زنگ زدیم خواهر زنم و برادرش اومدند.تازه یاد نرگس افتادم.گفت با مامان رفتند خونه اتون…گفت حامد آقا شما با زهرا برو خونه ما مدارک و دفترچه بیمه علی رو بیارید…گفتم چشم…رفتم…اول خونه خودمون…آخه علی توی ماشین موقع پیاده کردنش روی لباسم بدجور بالا آورد…رفتم لباس عوض کنم…آروم رفتم بالا…صدای مادرش بلند بود…آخه لعنتی بی شعور چه مرگته…حامد مرد به این خوبی مگه چی میخوای از زندگی.چی کم و کسری داری…مادرش دعواش میکرد.ولی نرگس گفت دیدیش مامان دیدیش ریشهاش چی بلند شده بود.دیدی تا منو دید گریه کرد.مامان دست بزن قلبمو.مامان منصور کی آزاد شده بود…چند وقته ؟چرا هیچکس هیچی به من نگفته بود.وای مامان فک کنم فقط یککم لاغر شده.مادرش زد زیر گوشش.عوضی تو شوهر داری…چرا گوش نمیدی به من…ولش کن اون پسره عوضی و ولگرد رو…بچه خواهر منه.من بهت میگم اون مرد زندگی نیست…بخدا شوهرت در به در دنبالته،اگه بدونه تو با منصور بودی طلاقت میده، گفت مامان بخدا از خدامه، من که چیزی ازش نمیخام…مهرم حلال جونم آزاد… دوباره مادرش زد توی گوشش.گفت بخدا پدرت بفهمه عاقت میکنه…گفت بزار بفهمه شما منو به حامد و خانوادهاش فروختین.مادرش گفت نرگس نرگس لعنتی توی دنیا میگشتی شوهر بهتر از حامد پیدا نمیکردی…انشالله بچه دار بشی محبت بینتون بیشتر میشه…گفت مامان من خودم نخواستم…تا الان دوبار سقط کردم به حامد نگفتم.اون نمیدونه…وقتی خودشو نمی خوام بچه اش رو میخوام چکار…وای مامان منصور برگشته…منصور من برگشته،،دلم تکه تکه شد.۵سال جوونیم هدر دختری شده بود که اصلا ذره ای دوستم نداشت مقصرخودم بودم.اروم رفتم اتاقم لباس عوض کردم.حتی لباسامو انداختم توی ماشین رخت شویی.اینقدری که با مادرش مشغول کل کل بودن…اصلا متوجه من نشدن.رفتم دنبال زهرا که پایین توی ماشینم بود…اعصابم خورد بود.ساکت و تند و عصبی رانندگی میکردم.پرسید چی شده حامد آقا.گفتم هیچچی رسیدیم دم در خونه اشون…گفت صبر کن برم مدارک رو بردارم و من هم لباس عوض کنم بیام…گفتم باشه…رفت بالا ده دقیقه بود…نیومد…رفتم بالا…طبقه دوم بود…وقتی رسیدم…در ورودی واحد بسته بود.اما فراموشش شده بود.کلید ها رو از روی در
برداره…بخدا در هم زدم متوجه نشد.قفل رو باز کردم و رفتم داخل.صداش از اتاق عقبی میومد.گفت مامان من نمیدونم چیزی شنیده یا نه…ولی رفت بالا لباس عوض کرد وقتی برگشت خیلی عصبی بود…اصلا به من چه که قبلش باید به خاله زنگ میزدم.ولم کن مامان.حیف عمو حامد…باشه الان لباس عوض کنم میام…همون موقع متوجه من نبود.لباس مجلسیش رو کشید بیرون از تنش در آورد.با شورت و کرست سفید بود.دنبال لباسش میگشت… رفتم از پشت بغلش گرفتم.جیغ زد.دستمو گذاشتم روی دهنش…گفتم ببین زهرا اگه نگی جریان خاله ات چیه…همینجا بی سیرتت میکنم…و بعدشم خودم و خودت و خاله و تموم ایل و تبارتون رو امشب با تیر میزنم…ترسیده بود.دهنش رو ول کردم.گفت وای آقا حامد خاک تو سر خاله…اون از نوجوانی با منصور پسر خاله اش نامزد بودن و عاشق و معشوق…منصور توی باشگاه ضربه بدی زد و پسری ناقص شد.پدرش پول دیه اش رو نداد.میخواست بیفته زندان.پسره هم رضایت نمیداد.دیه اش رو میخواست…این دیوونه هم شب با رفیقش کلید اون مغازه قبلی بابای نرگس رو برداشت تا دلارهای اینو بدزدند.و بره دیه بده…همه میگن نرگس هم باهاشون همدست بوده…ولی خود منصور زیر بار نرفت…و گفت خودم شبی که اینها مهمون خونه ما بودند از روی کلیدها کپی زدم…خلاصه که افتاد برای دو تا جرم زندان و ۷سال زندان بود.پدر بزرگم هم وقتی که شما اومدی خواستگاری از خدا خواسته نرگس رو داد بهت.گفتم که اینطور…خانوم الان معشوقه اش رو دیده فیلش یاد هندوستان کرده…باشه طلاق میخواد طلاقشو میدم…گفت وای نه عمو…در ضمن لخت توی بغلم بود.گفت تو رو خدا ولم کن…گفتم ای وای ببخشید…زهرا اگه خاله ات رو طلاق بدم که حتما میدم…زنم میشی…؟گفت وای معلومه که نه…گفتم چرا مگه من بدم یا که بد شکل و بی قواره ام…گفت بخدا هیچکدوم…قبلا هم بهت گفتم خیلی هم خوبی…ولی جواب فامیل رو چی بدم…گفتم اگه زنم بشی…بهترین زندگی و خونه و ماشین رو بهت میدم.میخوام واسم بچه بیاری مادرم رو خوشحال کنی…گفت نه حامد جون تو میخوای خاله رو با ازدواج با من آتیشش بزنی.گفتم این هم هست،ولی بقران خیلی دوستت هم دارم…لباس پوشید.همونجا لبش رو بوسیدم.نگاهم کرد.اون هم منو بوسید.گفتم اوکی، گفت اوکی…گفتم ماه عسل بریم کجا،گفت کیش…گفتم دیوونه میخوام ببرمت اسپانیا…کیش کجایه دیگه…ما کیش خودمون خونه داریم.گفت داری دروغ میگی تحریکم کنی،،گفتم نه بخدا حالا ببین.توی ماشین محکم دستمو گرفته بود…قبل پیاده شدن محکم لباشو چسبوند به لبم.رفت پایین.گفتم پیش هیچ کس چیزی نگو اصلا و ابدا…چندماه طول میکشه…ولی بهت قول میدم تو مال خودمی.خندید گفت چشم.من برگشتم خونه برادر زنم اومده بود دنبال مادرش…هر دو سلام دادند ولی جواب ندادم.میدونستند من دیگه از همه چی خبر دارم…چون فهمیده بودند من اومدم خونه…وقتی رفتم داخل…نرگس داشت با سیستم خونه دوربینها رو چک میکرد که مطمئن بشه واقعا من اومدم خونه و جریان رو شنیدم یانه…وقتی فهمید من کنار در توی هال داشتم صحبتهای اونها رو گوش میدادم…تا برگشت منو دید.از جاش بلند شد.فهمید دیوار حرمت بین ما شکسته…گفت دیگه همه چی رو فهمیدی…طلاقم میدی…گفتم شک نکن…گفتم مگه تو قول ندادی همه چی رو چال کنی،گفت عشقه نمیشه…همیشه به یاد اون میخوابیدم و بیدار میشدم.گفتم امشب میخام آخرین سکسم رو باهات انجام بدم…فردا باهم میریم دنبال کارای طلاقت.گفت باشه…بخدا ناراحت که نبود خوشحال هم بود که داره همه چی به خوشی و خرمی تموم میشه…اون شب نه بوسیدمش نه چیزی…فقط داگیش کردم. و فقط با یک ابدهن…با تمام قدرت با فشار زیاد…کیر کلفتمو تا ته تهش…محکم فشار دادم توی سوراخ تنگ کونش…کمرش رو محکم گرفته بود…چنان فشار دادم کم مونده بود تخمام هم بره توی کونش.از درد زیاد و جیغی که زد بعدش لش و ولو شده افتاد روی تخت.ولی من از روش بلند که نشدم…تا لحظه ای که آبم بیاد…چندین تا تلمبه محکم و عمقی توی کونش زدم.و جر واجر کاملش کردم…بی حاله بی حال بود دیگه حتی نمیتونست…گریه کنه…اینقدری که صداش گرفته بود…وقتی ابم اومد نریختم توش،از روش بلند شدم…از بالا پاشیدم روی موها و سرش.بلند شدم رفتم دوش گرفتم…اون هم ساکته ساکت بود…به کسی چیزی نگفتیم…فرایند طلاقمون چندماهی طول کشید…واقعا مهریه نمیخواست.ولی نصف مهریه اش رو که۷۲تاسکه بودو با بردن۱ساک ودوتا چمدون.وطلاهاش رو بانصف مهریه گرفت رفت خونه پدرش.همه رو تماما توی دادگاه نقدا دادم بهش.و طلاقش دادم…پدرش از خونه اش انداختش بیرون.رفته بود خونه داداشش،من بی رودربایستی حجره رو از پدرش گرفتم…و انداختمش بیرون…علی غروبش نیومد مغازه زنگ زدم بهش…پرسیدم کجایی علی جان.گفت راستش ترسیدم بیام منو هم بندازی بیرون…گفتم اتفاقا میخام مسوولیت اونجا رو بدم به خودت…زودی اومد پیشم…گفتم فقط یک شرط داره.گفت بگو چی؟گفتم باید زهرا رو بديش به من دارم ازت خواستگاریش میکنم…گفت ای بابا کی بهتر از تو…مبارکت باشه…فقط دوستش داشته باش…بغلش گرفتم گفتم نوکرش هم هستم.چون اون هم دوستم داره…هفته بعد من با خانواده خودم.و فقط زهرا و پدرش…بدون مادرش رفتیم محضر و عقدش کردم…اینبار خودم چنان مجلسی براش گرفتم.و چنان مهمونی دعوت کردم…علی باورش نمیشد…از لجم خانواده نرگس رو نزاشتم بگه…نسترن خانوم خواهر زن سابقم مادر زهرا به زور اومده بودمحضر.ولی علی از خداش بود…شب بعد عروسی بردمش خونه خودم توی حجله…تا رسیدم…پیشش…خودش بغلم کرد.گفتم عزیزم تو دیگه باید دوستم داشته باشی ها…لبهاش روی لبهام بازی میکرد…قربون سینه های گرد و بزرگش بشم من…از سر و صورت تا نوک پنجه پاهاش رو بوسیدم.و اون هم تلافی کرد.عاشقانه دوستم داشت.لب توی لب بودیم که کوس تپلش رو آروم و با محبت افتتاح کردم…موقع گایش لبهام رو از لبهاش جدا نکردم…بعد چند روز براش پاسپورت گرفتم…اسپانیا نشد بریم…ولی۷هفته قشنگ روسیه رو گشتیم…علی خیلی خوب دوتا حجره رو میچرخوند.البته پدرم نظارت داشت…وقتی برگشتیم بعضی شبها با علی و زهرا مینشستیم چند پیک شراب میخوردیم…مادر زنم…یا همون خواهر زن قبلیم.کم کم وارد جمع ما میشد.روزی که توی حجره بودم با کارمندان…زهرا و مادرش اومدن حجره.خبر حامله شدنش رو بهم دادند…تا زنگ زدم مادرم…اونور خط داشت از خوشحالی گریه میکرد…واما نرگس خانوم…بعد تموم شدن عده اش میره سراغ منصور عشقش…و اون آقا نگو با قید سند اومده بوده مرخصی و آزاد شده بوده…خانوم از مهریه اش دیه رو میده و آزادش میکنه…آقا منصور هم میاد بیرون و با دختر دیگه ای ازدواج میکنه و میگه مسئول تمام بدبختیهام نرگس بوده.بخاطرش پسره رو زده.بخاطرش و با کمکش دزدی کرده.ولی نامردی نکرده و اسمش رو نیاورده.این پول حقش بوده…پدر زن سابقم تا فهمید سکته زد.ولی نمرد…ولی خود نرگس الان افسردگی شدید گرفته…چند ساله خوب نشده فک نکنم خوب هم بشه.یک بار توی یک مجلس دیدمش توی چشماش پر از حسرت بود.اما ما الان دوتا بچه هم داریم و شکر خدا زندگی به کامه،
نوشته: حامدم
18 پاسخ به “عشق که زوری نمیشه”
حامد جان کاری ندارم که داستانت واقعی بود یا نهولی عشق کردم با داستانت
تراژدی سنگینی بود
فیلم هندی خوبی بود.بچه صراف باشی
راست و دروغش با خودت ولی نوش جونتون زندگی جدیدت
اندازه یه داستان حرف دارم اینجا بزنم،اما چه فایده،که هرچی من یا هرکس دیگهایم بگه شماها نمیفهمین،این خرافات دیدن دستمال در شب عروسی هم یه مورد دیگهشه،مذهب و خرافات فرهنگ این مملکتو داره نابود میکنه و تا خود ما درست نشیم اوضاع به همین منوال میمونه…کلاهتو بزار بالاتر داداش!خودت که از عشق شب ازدواجت بینصیب موندی!اون نرگس بینوا رو هم روانی کردی مبارک باشه،خوب شد بچهدار نشده بودین وگرنه معلوم نیست چه بلائی سرشون میومد…لعنت به هرچی خرافاته مخصوصا خرافات مذهبی
جدید بود ارث خور تاحالا بابای صراف نداشتی ، یک پوئن مثبت برای شوما
خیلی حاشیه نوشتی چرا 😂👉
داستانت عالی بود . عاقبت بخیر باشید.
خوبه هر کی اینجا داستان میزاره ،آلت 18سانت بالا😂با توجه به قدت که گفتی 170…حداکثر 12الی13سانت ،نهایته15سانتالبته استثنا همیشه وجود داره ،اما معمولن ، همین که گفتم حالا شاید 18و 20هم بشه ،به شر طی که از داخل سوراخ … متر کرده باشی😜
حیف اون ۵ سالاگر واقعی باشه دمت گرم
من برای هیچکس معمولا کامنت نمیزارم ولی میگم درود بر تو
بعد از مدت ها یک داستان به قول خودت واقعی خوندیم چقدر من بودی حامد چقدر گریه کردم با داستانت چقدر هم قشنگ تموم کردی من بهت حق میدم تو زندگی کردی مبارکت باشه
توازرونمیری خالی بند پول وکوص ندیده
با اینکه هر دفعه یه اسم جدید زیر داستانهات می نویسی ولی بعد از چند خط خودتو لو میدیفقط رویا پرداز خوبی هستی وگرنه مطمئنم هیچ کدوم از این شخصیت هایی که ساختیخود واقعی تو نیست.اگه داستانهاتو با یه اسم ثابت ارسال می کردی بیشتر تورا بخاطر وقتی که صرف نوشتن این اراجیف میکنی لایق احترام می دونستم.ولی در حال حاضر تو برای من فقط یه مشهدی متوهم و پرچانه هستی.
اگه واقعی بود که ایول داریاگه نه که بازم دمت گرم با این داستانت
حاجی خیلی حال کردم خیلی وقت بود داستان خوبی نخونده بودم همه داستان ها شده سکس با محارماین داستان عالی بود.
عجب کصشری
داستان قشنگی بودامیدوارم راست بوده باشهحقیقتش من مثل بقیه آدم کول و باحالی نیستمخوشحال میشم وقتی بگا رفتن کسی که اذیتم کرده رو میبینمو پایان بندیت دقیقا همونی بود که انتظار داشتمبیشتر برامون بنویس