عشقم فاطمه در آغوش دیگری

روز به روز علاقه من بهش بیشتر میشد واقعا دوسش داشتم هرکاری میگفت واسش میکردم. خودشم دیگه فهمیده بود دوسش دارم؛نمیدونم چرا دیگه کمتر باهم قرار میزاشتیم همیشه قراراو کنسل میکرد؛ خیلی وقت بود ندیده بودمش دلم واسش یه زره شده بود به هر زوری بود باهاش قرار گذاشتم واسه ساعت9 صبح روی همون صندلی همیشگیمون شبش بد جواب میداد دیر دیر جواب اسامو میداد همش میگفت اس نده تا فردا صبش هزارجور فکر کردم نمیدونم چرا انقدر اسرار داشت قرارمونو بهم بزنه و سر قرار نیاد اما هر کاری کرد قبول نکردم احساس خوبی نداشتم حدود نیم ساعت تا اونجا فاصله داشتم توی تاکسی که بودم همش بهش اس میدادم وقتی رسیدم اونجا! یکم بهم ریخته بود انگار خیلی خسته بود بوی همشگشو نمیداد دستاش سرد بود حال عجبی داشت؛ ازش پرسیدم چرا اینجوری شدی گفت تا دیر وقت درس میخونده تابلو بود داره دروغ میگه؛ کارم شده بود غصه خوردن؛ واقعا عاشقش بودم ولی نمیخواستمش نمیتونستم به عنوان شریک زندگی قبول کنمش اخه خودش از گذشتش یه چیزای واسم تعریف کرده بود ولی نمیتونستم ازش جدا بشم؛ درسم تموم کرده بودم ولی اون حالاحالا ها داشت 3ماه دیگش باید میرفتم خدمت برگشته بودم شهرمون که یه شب یه نفر بهم اس داد سلام اقا مهرداد؛ میدونی الان فاطمه کجاس میدونی داره چیکار میکنه؛ منم سریع به فاطی ز زدم برنداشت اس دادم کجای بعد 1ساعت اس داد گفت داره درس میخونه اس ندم؛ بازم دلشور؛ به همون شماره زنگ زدم بر نمیداشت؛ فقط اس میداد ازش پرسیدم چی میدونه فقط گفت فاطمه بجز من با چند نفر دیگه هم دوسته گفتم داری دروغ میگی چندتا نشونی بهم داد؛گوشام سوت میکشید سرم داغ شده بود؛ یه ادرس بهم داد؛ گفت با یه پسر که فلانجا ساندویچی داره دوسته اسم پسر احسانه شمارشو بهم داد؛ فردا صب با اولین ماشین رفتن اونجا دم خوابگاه یه 2ساعت بعد فاطمه اومد بیرون با یه تیپ خفن تعقیبش کردم وقتی دیدم به طرف همون ادرس میره واسه اولین بار بود که بهش فحش میدادم؛ نفرت وجودم گرفته بود بی شرف صاف رفت توی همون مغازه؛ پسر اومد جلو بهش دست داد؛پسر خوشتیپ بود نشستن نوشابه خوردن باهم رفتن زیر زمین رفتم داخل مغازه رفتم قسمت لژش نشستم بعد یه ربع امدن بالا دوباره نشستن بعد کمی که حرف زدن پسر گفت امشب حتما بیایا؛ اونم گفت به روی چشم؛ رفت بیرون منم رفتم؛ جلومغازه واستادم پسر میخواست بره بیرون دنبالش رفتم؛ خونشونو یاد گرفتم از بالای دیوار رفتم تو تابلو بود خونه دانشجویه؛ بعد اومدم بیرون زنگ زدم به فاطی خیلی مهربون شده بود همش قربون صدقم میرفت میگفت دلم واست یه زره شده؛گفتم امشب دارم میام اونجا؛ ساکت شد گفت وای چرا زودتر نگفتی امشب خونه ابجیمم نمیشه کنسلش کنم؛ گفتم عیب نداره فردا صب که رفتن سر کار در باز بزار میام تو باز مثل قدیما؛ باز ساکت شد گفت ابجیم فردا مرخصی گرفته؛ دیدم هرچی بگم فایده نداره جلو خوابگاه واستادم هوا که تاریک شد دوستش امد دنبالش همونی که هر وقت میخواست شب بیاد پیشم میگفت خواهرمه تا خوابگا اجازه بدن؛ بعد باهم خدا حافظی کردن؛ به دوستش زنگ زدم گفتم فاطی پیش توس گفت جوش نزن داره میاد پیشت نامردا دیگه شورشو در اوردینا هفته 3بار 4بار برنامه دارین؛ تابلو نکردم
سریع خداحافظی کردم رفتنم دنبالش؛ پدر سگ چقدر به خودش رسیده بود صاف رفت خونه احسان از دیوار رفتم تو چند دقیقه ازون دیرتر رفتما از پشت پنجره که نگا کردم دیدم احسان دستش را بسوی فاطمه دراز کرد و او هم مانند بره ای رام بسویش خزید. احسان دستش را به زیر چانه ی فاطمه برد و آرام سرش را بالا آورد و لبانش را بر لبان زیبا و خواهنده فاطمه گذاشت. خدایا چه می دیدم. بوسه ای آبدار . احسان زبانش را در دهانِ فاطمه فرو کرد و مشغول بازی با زبان او شد. فاطمه دستش را دور گردنِ احسان انداخت و با ولعی تمام پاسخِ بوسه اش را داد. . احسان در حالی که دستِ چپش را بدور باسنِ فاطمه پیچیده بود با دستِراستش آرام آرام سینه ی فاطمه را گرفتو شروع به مالش کرد. فاطمه ناله ای سر داد و با چشمانی خماربا التماس احسان را نگاه میکرد. منهم با چشمانی پر اشک از ته دل ارزوی مرگ کردم؛ فاطمه چشمانش را بست وبا خیالی راحت به اوجِ لذت فرو رفت. دست های حریصِ احسان دنبال دکمه های مانتو فاطمه می گشت و آنها را یک به یک می گشود. سینه های زیبا وبدون کرست فاطمه مانند دو پرتقالِ زرین بیرون افتاد. . بناگوش زیبا و گردن بلورینِ فاطمه در آن حالت چنان جلوه ای داشت که بدون شک همهِ زیبا پسندان را مسحور می کرد.

وقتی احسان شلوار فاطمه را از تنش در آورد ، اوج زیبایی را دیدم. کسِ تپل و زیبای و بی مو و برجستهِ فاطمه مانند صدفی دهان باز کرده و می درخشید. احسان از این که می دید فاطمه شورت بپانداشت دیوانه و حیران شده بود و در حالیکه با زباش سینه های مرمرینِ فاطمه را می مکید، با انگشتش به سراغی ناز فاطمه رفت. ولی به داخل فرو نکرد نالهِ شهوتناک و خواهندِ فاطمه به آسمان بلند شد.در همین حال او هم با دستهای نرم و ظریفش شلوارک احسان را پایین کشید تا بتواند دستش را به کیرش برساند. کیرش تقربا هم انداز مال خودم بود فاطمه خودشو به کیر احسان رساند؛ از اونجا که نگاش میکردم چقدر شبیه این جنده ها بود؛ اره فاطمه من شده بود یه جنده دختری که وقتی میومد پیشم برقارو خاموش میکرد میگفت خجالت میکشه حالا کیر اون نامردو داشت به سرو صورتش میمالید سرشو گذاشت تو دهنش با ولع خاصی داشت جلو عقب میکرد اینکارو ماهرانه انجام میداد؛ داد احسان به هوا بلند شده بود و فقط داشت لذت میبرد اندکی بعد احسان از جایش برخاست. فاطمه هم کمک کرد تا او کاملا لخت شود. سپس از فاطمه خواست تا روی زمین چهار دست و پا شود و کون گرد و زیباو سفتش را در اختیار احسان بگذارد. فاطمه همانند برده ای رام اطاعت کرد و پشتش را در اختیارِ او گذاشت تا هر چه خواست با او انجام دهد. احسان شروع به لیسیدنِ کس و کون فاطمه کرد. زبان احسان ابتدا سوراخِ کون فاطمه را نوازش کرد و اندک اندک پایین رفت و درمیانِ لبه های کلفت، برجسته و قرمز شدهِ کس فاطمه فرو رفت و اورا در دریای لذت غرق کرد.این کار ماهرانهِ احسان باعث شد که فاطمه در حالی که جیغ می زد بلرزه افتاده و به ارگاسم برسد. پس از آن سرش را به بالش گذاشت وآرام گرفت. احسان به آرامی شروع به نوازش کس و بوسیدن سرو گردنِ فاطمه کرد. چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که فاطمه نیرویی دوباره یافت و با ولع به ساک زدنِ و لیسیدنِ کیر احسان پرداخت. حالا دیگر فاطمه بی پروا به احسان می گفت: عزیزم منو بکن . منو با این کیرِت جر بده. احسان بکن منو، جرم بده که دارم آتش میگیرم
احسان دستش را دراز کرد و از کنار دیوار بسته ای حاوی پماد نرم کنند برداشت . اندکی به دور و بر سوراخ کون فاطمه مالید و کیرش را هم پمادی کرد میان پاهای قشنگِ فاطمه قرار گرفت. و با انگشت به جون کون فاطمه افتاد تند تند فرو میکرد توش من که تا آن موقع از شدت نفرت سرخ شده بودم دلم میخواست برم جفتشونو رو هم به درک برسونم از دیدنِ چنین صحنه ای موهای بدنم سیخشد. چه روزها و شبهایی که با فاطمه تو اغوش هم به اوج لذت رسیده بودیم.
اما حالا فرق داشت. فاطمه زیبای من برهنه و طاق باز خوابیده و پسری در میان پاهایش نشسته و آماده گاییدنشه بعد انگشتشو در اورد وا کیر شق شدشو گذاشت دم سوراخش خیلی اروم فرو میکرد تو نفس فاطمه بیرون نمیاومد ولی زود عادت کرد معلوم نبود چند بار بیشرف کرده بودتش داد جفتشون رفته بود هوا احسانم تند تند کمر میزد انقدر محکم میزد که با هر بار زدنش فاطمه پرت میشد جلو دستشو گذاشته بود رو پهلوهاش و همزمان که کمر میزد اونو میکشید طرف خودش سرعتش بیشتر شده بود وبا فشار ابشو تو کون فاطمه جلوی چشمان من خالی کرد؛و بعدش رو فاطمه ولو شد؛جند دیقه رو هم بودن که من از جام بلند شدم اروم رفتم بیرون تا ساعت 3نیمه شب روی همون صندلی همشگیون نشسته بودم بعد دوباره رفتم سمت خونه احسان که پشیمون شدم رفتم خونه دوستم صب که دوستم منو اونجا دید فهمید خیلی حالم خرابه واسم یه سیگاری سم اورد کشیدیم(به صورت چلیم) دیگه گوز گوز بودم ساعت 11 ظهر بود گوشیم برداشتم فاطمه واسم اس گذاشته بود؛ سلام عشقم خوبی اومدی یا نه؛ اگه اومدی بگو بیام پیشت دارم دق میکنم از دوریتا؛ خواسم چندتا فوش واسش بفرستم؛ ولی باز بی خیال شدم زنگ زدم به همون شماره که بهم خبر داده بود گفتم چرا اینارو بهم گفتی؛ طرف دختر بود اولش میگفت که دوست دارمو از این جور حرفا ولی کم کم ازم میخواست که کاری کنم فاطمه با احسان بهم بزنه؛ رفتم پیش احسان بهش گفتم که فاطمه بامنو دوست منه عشق منه اونم زنگ زد به فاطی که پاشو بیا مغازه وقتی اومد بلند شدم یه چک محکم بهش زدم؛ چیزی که برام وحشتناک تر از صحنه سکسش بود؛ انکار کردن من و رفتن به اغوش احسان بود؛ و گفت چرا میخوای واسه من حرف در بیاری من اصلا تورو نمیشناسم دیگه صداشو نمیشنیدم از اونجا زدم بیرون بعد 2ساعت فاطمه زنگ زد برنداشتم اس داد بردار میخوام واست توضیح بدم؛ گوشیمو خاموش کردم تا هفته بعدش رفتم خدمت 1/8/89 باغرود نیشابور؛ نظر بدید تا ادامشو واستون بفرستم دفتر خاطراتم توی خدمت؛

نوشته: ؟

بازدید 13,786

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

36 پاسخ به “عشقم فاطمه در آغوش دیگری”

  1. بيلاخ،بشين سرش.كونگشادخان،گاگول گيرآوري مثل بوزينه،همه جا هستي بالا ديوار،پشت پنجره،سرمامله.توكه ازگذشتش بدت ميومد نميخاستي ازدواج كني،ميخاستي بكني ديگه.حالا دول تو حلاله،كير باقي بچه ها حرومه؟اصلأ بتوچه مال خودش بود حال كرده بده،الاغ تعصب الكي،فقط زر زدنه.اگر به زور ميكردنش،ي چيزي،ان آقا ميدونستي٩٩%كسي كه دنبال اينكار ميره،برا شهوت نيست،برا فقر وبدبختي ميخابه زير چهارتا عوضي مثل من مثل تو.كارشون توجيه نميكنم،اما راست ميگي يبار جنده سواركن،هرچي قيمتش بود بده ،دست بهش نزن،همون جنده برات جون ميده،نه بخاطر چس قرون،بخاطر اينكه ينفر پيداشد،درك كنه،اونم آدمه.دوست دخترت هرشب بهت ميداد،خوب بود؟تو براش چيكاركردي؟يبارشد بهش بگي كم وكسري داري؟شايد شرايط ماليت اجازه نميداده؟!پس لطفأ زر نزن،تعيين تكليف برا كسي نكن.من وتو كه مثلأ مرديم،تو خرج زندگي ريديم،اون چيكار ميكرد؟منشي بشه؟اولا كارنيست،دوما وقتي قراره مردهايي مثل من و تو بشن صاحبكار،ماهي دوزار بديم بهش،توقع داشته باشيم پريودم نشه تا هروقت حال كرديم،سوراخ فوري كنارمون باشه!ختم كلام اگر همش بفكر كيرت نبودي جور ديگه فكرميكردي،هر وقت با دختري بدون منظور دوست شدي،اينكار انجام داد،حق داري زربزني،الان حق گوه خوري نداري.

  2. اخه کس ننه کیرم تو اون اول اخرتت این چی بود نوشتی باسه من کتابی مینویسد اقای کون تلق تولق شرمندهها احساساتی شدم همین شماهاید که کس خراب کنید دمش گرم تا خرای مثل تو باشن اینجور دخترا کمبود شوهر ندارن اورین اورین عزیزم

  3. کیری به خودت و داستان چرتت کاری ندارمپسر غیرتی اینا چیه داری میگی؟؟؟شما هم دارید براش دست میزنید؟؟خوب دختر چرا باید خودفروشی کنه؟؟اگه واقعا پاک و معصومه باید حاضر باشه از گرسنگی بمیره ولی تن به این کار ندهاخه خداییش شما بگید از فقر مردن بهتره یا جنده بودن؟؟

  4. سلام به همگي خانم پروازي آقاشيره پسرغيرتي ،الي نازمن هرزگي تاييد نكردم،اما مدتي فقر خيلي بهتر از هرچيزي حس كردم،با اينكه ميدونستم به اطرافيان رو بندازم مشكلم حل ميشه،حالا كسي اطرافيانش هم نتونن كاري براش انجام بدن ،واقعأ اوج فلاكت خواهدبود.از قديم گفتن فقر از هر دري بياد ايمان از همون در ميره بيرون.همه آرزو داريم همه دخترها سربلند و پاك زندگي كنن،ولي فقط شعار داديم،واقعيت چيز ديگريست،همه ميدونيم گاهي وقتها خيليها از فقرونداري مجبور به تن فروشي ميشن.مردها شايد باهر خانمي تاحدودي لذت ببرن،اما از خيلي از خانمها بپرسي ميگن فقط دوست دارم،بدنم دراختيارينفر باشه،پس هميشه يك لحظه خودمون جاي متهم بزاريم،بعد قضاوت كنيم.بد هميشه بد بوده ولي كسي دنبال دليل بدشدن نرفت،اينم به روزمون اومد،هركس فكرميكنه اشتباه ميگم،بگه چرا ناموس ما در دبي،كويت ،عربستان،بايد زير چهارتا آشغال بخابه؟لابد ما بد ميكنيم؟!نه فقط بخاطر فقر و بيچارگي مجبور به اين حقارت ميشه.اينجاس كه ميگم اگر كير حواله مقام معظم رهبري و جناب دكتراحمدي نژادميكنم،از ته دل بوده نه بخاطر چيز ديگه،چون اين بي ناموسها يك شب گرسنه نخابيدن،چون بخاطر فقر جلوي دوستانشون خجالت زده نشدن و هزاران حرف نگفته كه بخام بگم شك ندارم هنوز ارسال نكرده ،سكته ميكنم،هيچ كاري هم از دستم برنميادجزحرص خوردن و فحش به يك دست و ميمون احمقش.اگر فحش دادم باعشق دادم پشيمون نخاهم شد،حتي باشيشه نوشابه.

  5. بازم دونه دونه اسم دوستان بردم مغز كوچيكم پردازش نكرد بعضي عزيزان فراموش كردم،معذرت ميخام،برادر آرش شما تو قلب مني شرمنده،ولي طفلك نويسنده داستان ازشانسش بعد مدتهاداستانش با عشق خوندم و دشت اول ازم گرفت،فكركنم داره فحشم ميده،مهم نيست به تخم همگي.بايد دوتا يادگاري گذاشت،اينم يك يادگاري بود ديگه.

  6. پسرغيرتي ديگه هرچي بگيري خاك زيرپابودن بهت نميدم،شما ي لحظه پات جابجاكن ،ذره بين داري؟ببين دارم دست تكون ميدم.

  7. قابل توجه دوستان دانشمندوجامعه شناس موضوع داستان خیانته نه فقروفسادوفحشا.اکی?کثیف ترین وپست ترین کار.حتی حیوانات هم خیانت نمیکنن.هیچ پسریادختریازنومردی اجباریاتوجیحی برای اینکارندارن.ازدوستت راضی نیستی؟جداشوبروپی عشقت.عشقوعاشقیت باکسی وحال وحولت باکسی دیگه.درسته؟انسانیته؟؟؟دانشمند؟بس کنیداین چرتوپرتارو.یکی یه چی میگه بقیه داستانونخونده پشت سرش همه فیلسوف وجامعه شناس میشن.همین کارثابت میکنه هیچی حالیت نیست.چون حتی نمیدونی موضوع چیه امادرموردش بحث میکنی.کدوم ادم دانایی ندانسته واردبحث میشه.بااحترام به بچه های باحال وباشعورسایت

  8. پس اول خودت رعایت کن.بتوهم مربوط نیست من چی میگم اکی؟خیلی بت برخورد؟شک داری؟بیخیال سرت به کارخودت باشه

  9. سلامkukyميشه شما دلايل خيانت بگي؟وقتي خود نويسنده ميگه بخاطر گذشتش قصد ازدواج نداشتم، چه قصدي داشته؟لابد ميخاسته به راه راست هدايتش كنه؟!يا امر به معروف نهي از منكر كنه؟خودمون گول نزنيم ميخاسته هر وقت دلش خاست ينفر باشه باهاش حال كنه.خيانت وقتي معنا داره تعهدي نسبت بهش داده باشي،اگر اشتباه اينجا يا خصوصي بگو،هيچ وقت هيچ انساني كامل نيست شايد بازم اشتباه كردم.فقط نظرشخصيم گفتم قضاوت كار من وشما نيست.

  10. مرسي سوگلي جان خواص قرص خوبه ديگه!اصلأ ربطي به اسپم نداره .ميدوني كه ادمين دوستم داره،اصلأ گوشماليم نميده! هميشه پسر خوبي بودم،تاحالا كسي ديده يا شنيده من حرف بدبزنم؟!حيف دم آخري،ختم امام،تبسم برلبانم بود،نفرين ايشان عقل مرا گرفت.

  11. راستي نيمو١١خوش اومدي چند وقت پيش بنام انگشت ديدمت گفتم به من بيلاخ هم ميگن ،بهر حال فعلأ كه مشكلي نبود جز دوري شما اسم قشنگي گذاشتي حداقل معني داره.جهت يادآوري صفت ناپسندم كه عرض كرده بودم.ختم خاركسده هاي عالم به شماخوش آمد گفت.شرمنده اصلا نديدمت وگرنه نهايتأ تاساعت١٧ ارادتم رو به شما ميرساندم.ازآنجا كه دستي درشعر دارم شعري تقديمت ميكنم.خواجه نصيرم خواجه نصيرآمده ام از گرمسيرتا بزنم برتو كيرپسر سعدي بنامنكرده كار حرامكونت به كير بابام.خوب بيد؟جانم به فدايت كه دوريت مرا پريشان خاطر نمودمت.(“ت ” اشتباه تايپي بود “م “چي؟پس نمودمت.)

  12. خاطراتت با دفترش تو سرت بخوره…دیگه ننویس…تو اون دختر برا هرزگی میخواستی و قصدت عمل خیر نبوده…اون شاید از رو سادگی یه اعترافی پیش تو کرده،مگه خودت طیب وطاهری که به خودت حق میدی ارباب اون باشی…شاید احسان قول ازدواج بهش داده…دختره فهمیده از تو اشغال مردونگی در نمیاد،شایدم اونم داشته مثل تو دودوزه بازی میکرده…پس از حرفات معلومه هر دو مقصر هستید.ادای ادمهای خوب رو در نیار که بهت نمیاد…دیگه ننویس برا خودت بهتره…

  13. خیانت محکومه و ربطی به دختر و پسر بودن نداره…خودفروشی موضوع داستان نبود.دوستان عزیز که عصبانی شدید و فحش دادید،یک سوال دارم…گذشته اون دختر چی بوده که نویسنده میترسیده از ازدواج؟ما نمیدونیم پس چرا ندونسته قضاوت میکنید؟!!!شاید اون دختر به هرزگی عادت کرده بوده و نویسنده نمیتونسته بهش اعتماد کنه،البته چون تعهد کامل در بین نبوده نمیشه خیانت کامل نام نهاد.اما منم با اون دوست موافقم که گفت کسی رو نمیخوای جدا شو نه فریبش بده و برو با کس دیگری…

  14. پسرغيرتي جان ولش كن اعصابت برا اين. موارد درگيرنكننظرش گفت همونجور ماخوشمون نيومد كوكي هم ازنظرماخوشش نيومد،حالايكم عصباني شد.دستت درد نكنه كه بفكرم بودي.خدابخاد جبران ميكنم.از بحث بانيمو خيلي چيزها ياد گرفتم،دراين حد بگم دشمن برا خودت درست نكن.من وشما ميگيم و حال ميكنيم،كسي اعتراض منطقي داشت قبول ميكنيم منطقي نبود بحث نداريم .ولش كن براي اينجور وقتهاس.

  15. یعنی تمام اون چرت و پرتات یه طرف…اون چک آخرت یه طرف…کلی خندیدم…درضمن حالا نمیخاد این حرفای مسخره رو کتابی واسمون بنویسی داداش

  16. خیانت خیانت چه به دوست باشه چه به شریک زندگیت؛ طرف داره میگه من عاشقش بودم ولی به دلایلی نمیشد بگیرمش؛ نگرفتن دلیل نمیشه روش حساس نباشه دلیل نمشه وقتی اونو تو اون شرایط میبینه داغون نشه؛ مشکل اینه که دوستای که نظر دادن تا الان کسی رو از ته دل دوست نداشتن تا بفهمن تو اون شرایط چی میکشیده؛ داستانش بیشتر جنبه خالی کردن دل داشت تا شهوتی کردن دوستان؛

  17. سلامبرادر مسعود،شمادرست ميگي ،حالا ماهم شهوتي كه نويسنده جرأت نوشتنش نداشت بهش اضافه كرديم.نميخاستم چيزي بگم،اما نيش دار حرف زدي ازنيش و كنايه بدم مياد حتي اگر برادرم باشي،اگر با حرف ما حس شهوت بهت دست داد،سعي كن زياد وارد اجتماع نشي،چون واقعأ پرشده از حرفهاي شهوت برانگيز!هرچي بود نظر بود دليل نداشت تيكه بندازي.تيكه ميندازي چيزي بگو كه به موضوع بحث بياد.

  18. سلام؛من تازه واردم و تا الان فقط 2 تا کامنت گذاشتم؛راستش اومدم نظر بدم ولی برادران گرامی من عبدل و پسر غیرتی همه چیزو گفتن.ای کاش همه ی احمق ها ی ایران فقط یه جو از شعور شما 2 نفر رو داشتن؛اونوقت ایران دیگه احمق نداشت.خاک تو سرت با این داستانت گاومیش بی غیرت.ببخشید به گاومیش فحش دادم

  19. salamشبه همه بخیرای بابانبودم چیشده!دوستان چراموضوعاتوایقدسطحی میخونید؟درموردحرفای من چیزایی گفتیدکه خودمم موندم توش!!!دوستان بحث فسادو فلان کردن.بنده حقیرگفتم موضوع داستان باحرف دوستان 180درجه توفیرداره.شاید95درصددوستیهابه ازدواج ختم نشه.درسته؟پس همه همودوربزنید.دفاع ازخیانت توهرشرایطی نشون دهنده خیانت کاربودن مدافع هستش.مث اینکه بگن قتل بده یکی بیادبگه نه بابا شایدمجبوربوده ادم بکشه بیچاره!!!اینوبش میگن فرافکنی توروانشناسی.معمولابچه هاخردسال ایجورخودشونو لومیدن.موءیدباشید

  20. سلامnight stalkerدوست عزيزم.اينجا تازه وارد ندارههمه مثل هم هستيم.پس غريبي نكن.خوشحالم كه نظرشما با نظر ما يكي بود،اما دوست دارم هيچ وقت تعارف نكني اگربعضي جاها با نظر من يا دوستان مخالف بودي رك و واضح بگو،چون مطمئنم خيلي اشتباه ميكنم.كوكي براي من يك دوست محسوب ميشه،حالا مخالف بوده،دليل بر خصومت داشتن نيست،اميدوارم دوستهاي خوبي براهم باشيم.من عاشق پس گردني خوردن از رفيقم،چون رفيقم اشتباهم بگه بهتر از اين كه دشمنم به اشتباهم پي ببره.هدف شخصي من اين بوده،اينجا يچيزي ياد بگيرم،ولي زياد هم اهل آموزش سفت سخت نيستم،اعتقادم اين بوده هميشه با خنده و شوخي بهتر ميشه ياد گرفت.تعارف نداريم از هزار تا نظرم 999تاش كسشعر بوده،اما بخاطر لبخندم اكثر دوستان تحملم كردن.چقدرحرف زدم برم يدور بزنم!بيام.

  21. كوكي جان سلامقتل هم هميشه بد نيست،شايد مجازاتش مرگ باشه،اما يموقع من يك بيگناه و بي دفاع ميكشم،همه به عنوان پست فطرت ازمن ياد ميكنن.يموقع از ناموسم دفاع ميكنم،اونوقت با افتخار خودم طناب دار ميندازم گردنم.باز فراكني بود؟شخصأ آرزو دارم كاش بچه بودم و هرگز بزرگ نميشدم چون بچه هاي خردسال دروغ و كلك بلد نيستن.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید