باورم نمیشد با پشمالوی جذابم سکس کنم

سلام و عرض ارادت خدمت دوستان، امیدوارم حالتون خوب باشه❤️
لطفاً اگه گی نیستیدادامه ندید، داستانم تم سافت داره و مربوط به سکس و همخوابیم با یه آقای هیری و پشمالو هست، اگر هم این موضوع تایپتون نیست ، باز هم با کمال احترام مؤدب باشیم♥️
الان که تایپ کردم و دوباره اومدم از اول برای مرور فکر کردم که این یه خاطره هست و شاید داستان جذابی براتون نباشه که شهوتی بشید، قصدم فقط اینه ببینم کسی هست مثل من باشه و با من همذات پنداری کنه، پس این پیامم نشون میده که اگه کسی توهینی چیزی کرد بی معرفتیه و نشونه بی فرهنگی و بیشعور بودنشه!
من آرشم ، از بچگی بخاطر فرهنگ پایین و تربیت خانوادگی فامیل ها، پسرهای ۳،۴ سال از خودم بزرگتر به من تجاوز میکردن بخاطر بدن سفید و گوشتی و کمی تپلی و چهره و چشمهای رنگی و موهای بور که داشتم ، بعد رفته رفته اومدن به محله پایین شهر و همسایه و بچه محل های ناجورتر از فامیل
کلا تیکه ای بودم و خیلی ها روم زوم بودن، که دیگه رفته رفته حس من عوض شد و دو سه بار هم توسط مردها دستمالی شدم توی اتوبوس و … که خلاصه اش میکنم که میخوام به این برسم من حس عجیبی از نوجوانی به مردهای سن بالا و پرمو پیدا کردم، و بعضی اوقات فکر میکنم این حس از کجا اومد و چرا اینطوری شدم و رو راست باشم ، هم ناراحتم از این موضوع و هم خیلی بهم حال میده تا الان که خودم ۳۰سال رو رد کردم و جالبش اینه خودم هم آدم هیری شدم :))))
این مقدمه رو گفتم که برگردم به داستان اصلیم
من داستان رو هر چی اتفاق افتاده رو مینویسم و نمیخوام بهش آب و تاب بدم که بعضیا شهوتی بشن، چون میخوام آخر نوشته هام به این برسم که کسی هم مثل من هست و تجربه داشتن، کوتاه بگن یا واقعیتش شاید یه کیس خوبی دوباره پیدا کردم !
عذر میخوام حاشیه زیاد شد اما این داستانم برمیگرده به ۱۴،۱۵ سال پیش که من اون موقع ۱۷ سالم بوده
اون موقع ها یعنی توی همون ۳،۴ سال اخیرش، یه پارک بود که با خونمون یه ربع پیاده روی داشت می رفتم ، و اونجا چند تا دوست پیدا کرده بودم
و دوست شده بودیم، با هم گپ میزدیم ، فوتبال،کلوپ و کلا اوقات فراغت…
یه دوستی داشتم به اسم پوریا که خونشون نزدیک پارک بود و یه همسایه داشتن که یه مرد حدود ۴۲ سال و متاهل بود و بچه هم داشت و اون رو میورد پارک ،یه مرد شمالی با قد متوسط و تقریبا موهای بغلش جوگندمی شده بود و یه سیبیل و با ته ریش میذاشت، اما سنش بیشتر میخورد ، از همون اول بهش حس پیدا کردم، ما با بچه ها وقتی می خواستیم فوتبال و گل کوچیک بزنیم میرفتیم کوچه همینا و جلوی ساختمونشون بازی میکردیم
این آقا که ما با اسم فامیلش صدا میکردیم آقای رضاپور خیلی با بعضی بچه ها گرم می گرفت، اما من متوجه چیز خاصی نمی شدم که بعدها فهمیدم این از پسرهای گوشتی و تپل مپلی خوشش میاد، چند باری با من هم زیاد گرم می گرفت که یادم نیست چیا میگفت اون موقع ها ، یه روز من اومدم از پشت سلام دادم بهش ناخودآگاه دستم رفت پشت کتفش، یه پیراهن یا تیشرت نازک پوشیده، بعد احساس کردم اوووففف این چقدر مو داره، و با لمس حس میکردم و برام جالب اومد، کارم شده بود اینو هر وقت میدیدمش مثلا دستمو میذاشتم پشتش مثلا میگفتم خب چه خبر آقا رضاپور و این کسشرا ، چند روزی گذشت و دیدم یه بار که داشتیم حرف میزدیم و صحبتمون هم فکر کنم حالت شوخی و خنده داشت دستشو انداختم دور گردنم و سینه هامو لمس میکرد، رفته رفته دیدم این بار زیاد باهام ور میره و یه بار سینه هامو گرفت دستش گفت آرش چقدر چاق شدی ! نگاهاش هم عوض شده بود و باهام صمیمی هم شده بود ولی تابلو نبود که کسی متوجه بشه، دیگه هر دومون فهمیدیم یه جورایی داریم به هم نخ میدیم اما جفتمون رومون نمیشد ، تا اینکه یه بار تنها بود و زن و بچه هاش رفته بودن شمال، این دوستم پوریا نمیدونم چی میخواست بهش بده از طرف خانواده اش ،دقیقا یادم نیست، باهم بودیم که گفت من برم یه دقیقه پیش رضاپور بیام، که منم از روی همون حس که پیش خودم گفتم الان شاید خونش با لباس راحتیه و دید بزنم،به پوریا گفتم باهات میام و الکی حرف دارم باهات که نگه نیا که من زود برمیگردم
رفتیم جلو واحدشون در زد و اومد دم در تا دید منم هستم گفت بیاید داخل کسی نیست، (پوریا و خانوادش با اونا صمیمی بودن و رفت و آمد داشتن) رفتیم داخل نشستیم و یادم نیست یه چی اورد خوردیم و صحبت و این حرفا ، لابلای حرفاش گفت بچه ها شما شارژر گوشی سونی دارید؟ ، که پوریا گفت نه ما هممون نوکیا داریم و منم چیزی نگفتم در صورتی که خودم گوشیم سونی بود و اون لحظه فکر کردم بیارم بدم به این یه وقت خودم لنگ میمونم و ولش کن!
پوریا بهم گفت آرش بریم منم گفتم باشه بریم و رضاپور بدرقه مون کرد، اول پوریا خارج شد و بعد من، پوریا داشت میرفت پایین من یه لحظه برگشتم و دوباره رضاپور دیدم که داره یه جور آمار میده سرش رو هی بعلامت مثبت تکون میده و زیر لب یکی دوبار هم آروم گفت بیا بیا، تعجب کردم از اینکه روش شد و متوجه شد منم منتظر این فرصت بودم ،
اومدیم بیرون و از پوریا خداحافظی کردم و راه افتادم سمت خونه، هیجان عجیبی داشتم و دو دل بودم، نکنه آبروم بره پیش بچه ها، از همه مهمتر که پوریا طبقه پایینیشونه و اگه من رد بشم از راه پله ها ببینه منو چی بگم،( چون آسانسور نداشتن ) ، و همینطور غیر از اینها، حس سرکوب و گناه و… داشتم دیوونه میشدم که میتونم الان و موقعیتش هست با مردی که توی کفِ‌ش هستم سکس کنم، پیش خودم میگفتم یعنی کیرش چقدره چه شکلیه و همه جاش یعنی مو داره، از اینور هم ترس و حس های منفی، از قبل شمارشو داشتم و از گوشی پوریا برای روز مبادا برداشته بودم و ذخیره کردم😁
هنوز به خونه نرسیده بودم و نزدیک بودم، ساعت هم حدودا ۹،۱۰ شب بود، من همیشه اون ساعت ها میرفتم خونه ، چون مدرسه تموم شده بود و منتظر تجدیدی های شهریور ، درسم چند سال بود افت کرده بود، خانواده ام هم زیاد گیر نبودن و استقلال داشتم، استقلال که چه عرض کنم خودسر شده بودم و سن غرور و پرخاشگری، طوری که بعضی شبها خونه پوریا یا دوست های صمیمی و همکلاسیام شب میموندم که با یکی دوتاشون باهم شیطونی هم میکردیم!!!
وقتی رسیدم خونه بلافاصله شام خوردم و رفتم اتاقم ؛
دلو زدم به دریا باهاش تماس گرفتم، گوشی برداشت و گفتم سلام آقا رضاپور ،آرشم، راستش اومدم خونه دیدم شارژر سونی داریم، بیارم براتون؟ که اونم گفت زحمت میشه و بیا منتظرتم، که خودش فهمید پا دادنم رو…
یادمه همون روز حموم رفته بودم و از قبل هم شیو کرده بودم، مثل بقیه داستان های الکی نمیگم زود رفتم حموم و فلان کردم و این کسشرا 😁
به خانواده گفتم که میرم خونه پوریا تنهاست و باباشینا صبح برمیگردن ؛خیلی عجله کردم و هول بودم از خونه زدم بیرون و شارژر برداشتم، توی راه قلبم واقعا تند تند میزد و همون حسی که اکثرا تجربه کردن 💗 پیش خودم ولی میگفتم قراره چی بشه، از ذوق به خودم با اعتماد بنفس میگفتم دیدی رام خودم کردمش و بدستش اوردم، انگار مثلا چه دستاورد و انتخابی بود😂
رسیدم دم زنگ ساختمون زنگ نزدم که تابلو نشه ، شمارشو گرفتم گفتم من پایینم در بزن، در زد و رفتم داخل ساختمون با استرس اول از پایین دم در پوریا دیدم که دمپاییش دم در بود، سریع یه نفس راه پله ها رو یواش رفتم بالا و دیدم رضاپور دم در منتظرمه، سلام دادم و رفتم داخل، مکالمه هایی که اینجا شد یادم نمیاد ،سریع شارژر دادم بهش اونم گوشیشو زد به شارژ، گفتم آب میاری، آورد و خوردم
بعد از این حرفها و چخبر اینا، گفت من زود میخوابم شبا، برم رختخواب بیارم بخوابیم، رفت رختخواب اورد و جلو تلویزیون دراز کشیدیم، حتی برام شلوار یا لباس راحتی نیورد !!! چون هم اون هم من میدونستیم چه اتفاقی قراره بیفته اما نه من به روی خودم چیزی می آوردم نه اون !
بعد الکی کانال تلویزیون جا به جا کرد و تلویزیون خاموش کرد و بلند شد و چراغ های خونه رو همشو خاموش کرد، و فقط از بیرون چراغ تیر برق یه روشنایی انداخته بود
دراز کشیدیم و دستشو انداخت روی من دوباره گفت ولی جدی آرش خیلی چاق شدی، منم گفتم ول کن دیگه گیر نده
گفت پیرهنتو دربیار منم سریع پیرهنمو و شلوارمو در اوردم، فقط شرت پام بود،یه کم دست کشید و داشت میمالوند همینجوری همه جامو، توی همون مالش ها شورتمو هم در اورد و لپ های کونمو میگرفت دستش؛ منم بی تعارف گفتم شما هم دربیار که زیر پوشش رو در اورد، اهان اینو بگم من از همون لحظه که رختخواب انداخت و با زیرپوش دیدمش که موهای سینه اش معلوم بود نیم شق شده بودم! زیرپوشش رو که در اورد دیدم وااااای چه بدن سکسی داره نه لاغره نه چاق و بشدت پرمو ( اول داستان گفتم، امیدوارم بدتون نیاد که من روی هیری و پشمالو بودن زوم کردم) پشت سر تیشرت در اوردن خودش شلوار و شرتشو هم در اورد تا چشمام به کیرش افتاد حقیقتش ضدحال خوردم، دیدم کیرش زیاد بزرگ نیست و قلمیه، کیر خودم از اون کلفت تر بود اما از سایزی اون ۳،۴ سانتی بلندتر بود،کمی تیره تر و سبزه تر از کیر خودم، گرفتم دستم و باهاش بازی میکردم، یهو پررو پررو جرأت پیدا کردم گفتم اینجوری نمیشه و بدنم داغ کرده بود، سریع بغلش کردم و با زوری که داشتم اوردمش روی خودم، (وزن من از اون سنگین تر بود) بعد اون همینجوری کیرشو میمالوند روی کیرم و زیر شکمم و منم داشتم پشتش که موهای زیاد و زبری داشت که برام جذاب و شهوت انگیز بود نوازش میکردم و چشامو بسته بودم و با خودم میگفتم وای من امشب زن این شدم، چون اولین بار تجربم با یه مرد بود و همچنین تایپم اون موقع و الان بیشتر سافت هست، با گرمای بدنش داشتم لذت میبردم، اومدم صورتشو بوس کردم ولی نذاشت لب بگیرم، معلوم بود زیاد وارد نبود و حس کردم اولین گی‌اش باشه، میخواستم مطمئن بشم،بهش گفتم با زنت سکس میکنی؟گفت اره، گفتم چند وقت یه بار گفت ولش کن کاری به اینا نداشته باش، منم ادامه ندادم ؛ همینجوری داشت پهلوهامو ناز میکرد و میگفت آرش بدنت مثل زناس و تعجب کرده بود از این همه نرمی و لطافت😁 همینجوری داشتیم عشق بازی میکردیم که دیدم هی کیرشو داره میمالونه روی تخمام یا پاینترش و داره فشار میده، (پشماتون میریزه😁) یه دفعه ای گفت آرش دو جنسه ای؟!؟! گفتم نه چطور؟ گفت من فکر کردم دوجنسه ای ، اونجا دلم براش سوخت که فکر این بدبخت چیه!!!
گفتم بذار بهش یه حال بدم، من که خوشم نمیومد از سوراخ بدم و خیلی درد میکشیدم و تحملم کم بود، و همچنین حشر خودم زده بود بالا بهش گفتم بلند شو برگردم، بلند شد و به شکم خوابیدم و با جفت دستام لای کونمو باز کردم و گفتم تف بزن و بکن توش، دیدم یه کم خیسش کرد و دم سوراخم بازی میداد یه کم فشار داد نرفت داخل، همینجوری همزمان هم حالت تلمبه گرفته بود و کیرشو دم سوراخم میمالوند (بعدها متوجه شدم که اینجا یه بار ارضا شده بوده و من نفهمیدم چون قبلش یا سکس داشت یا خودشو خالی کرده بود کامل، بخاطر این من اصلا حس نمردم آب کیرشو چون خیلی کم بود) اما یا نتونست بکنه توش یا خودش نخواست ولی داشت حالشو میکرد و همینطور من! اما راستیتش انقدر دوستش داشتم و حال میکردم و هم اینکه کیرش قلمی بود دوست داشتم بکنه و آروم تلمبه بزنه ! دیدم خسته شده و متوجه شدم اونجوری حال نمیکنه، بهش گفتم برو کیرتو بشور میخوام بخورم، رفت شست و اومد دراز کشید یه کم باهاش بازی کردم و براش خوردم، خیلی داشت حال میکرد خوشش اومده بود، معلوم بود اولین بارش بود، فقط پیش آبش اومد اما باز آبش نیومد، نمیدونم چرا بهم نگفته بود ارضا شده بود وقتی داشت با کیرش سوراخمو ناز میکرد، یه چند دقیقه ای براش ساک زدم و تخماشو میخوردم و اومدم بالا پستونشو میک زدم و سینه پرموش لیس میزدم پشت هم و کلا خودم روی ابرا بودم و اون لحظه ها الان که دارم فکر میکنم بهترین لحظه های زندگیم بود، اون کلا ریلکس بود و از این لاس و لیس و ساک حال میکرد و اینجا تابع من بود و خودشو گذاشته بود در اختیارم،اسم کوچیکشو صدا زدم و گفتم بیا روم تو امشب شوهر من شدی، چون میخواستم خودم ارضا بشم و با دست همه جاشو نوازش میکردم ؛ اونم کیرشو یه کم کرم مالوند گذاشت لاپای سفید و نرمم و تلمبه میزد، و دوباره همزمان با هر بالا پایینی که اون میشد و من زیرش بودم، داشتم سینه اشو لیس میزدم و پشمای سینشو میخوردم، چند دقیقه ای همینجوری بهترین لحظات اون شبم‌ بود و حال میکردم، هوا گرم بود و کولرش خاموش ، بدن جفتمون عرق کرده بود و خیس کامل بودیم ، لاپایی زدنش و بدن مردونه و جذاب اون وقتی بدن سفید و نرم منو برخورد میکرد با اون عرقی که کرده بودیم صداش تالاب تالاب بلند شده بود، همینجوری نفس نفس میزدیم و که یهو جفتمون با هم ارضا شدیم و آبمون روی شکم همدیگه ریخت💦
چند دقیقه توی همون حالت بودیم که اون رفت حموم و منم با دستمال خودمو پاک کردم و رفتم دستشویی همه جامو تمیز کردم
اومدم بیرون و اونم از حموم اومد، شرتمون رو فقط پوشیدیم و کنار هم دراز کشیدیم و هی اون چرت میزد، بهم گفت دوباره برام بخور، منم از خدا خواسته ، شرتشو کشیدم پایین و همونطور که کیرش خواب بود گذاشتم دهنم تا دوباره شق کرد، من دوباره داشتم باهاش حال میکردم و دلم نمیخواست تموم بشه که یهو دیدم کاملا خوابش برده بود، هوا دیگه روشن شده بود، دیدم گرممه هر کاری کردم خوابم نبرد، چون کولرش خراب بود و منم عادت نداشتم، زن و بچه اون هم قرار بود صبح زود بیان، منم ریسک نکردم که هم اونا یه دفعه بیان و هم پوریا یا خانواده اش منو ببینن، گفتم تا همه خواب هستن بزنم بیرون، لباسامو پوشیدم با احتیاط اومدم بیرون و یه کس چرخ زدم بعدش رفتم خونه، وقتی رسیدم خونه همه اش به فکر دیشب بودم، به یادش دوباره خودم جق زدم و خوابیدم.
بعد اون قضیه وقتی همدیگه رو میدیدیم به روی هم نمیاوردیم، کاملا متوجه شدم پشیمونه، منم چون این حس بهم منتقل شده بود خجالت میکشیدم ازش، فقط یه بار یادمه، نمیدونم روی چه حسابی (احتمالا زنش بهش نداده بود و حشری بود!!! باهام توی پارکینگشون لاس میزد منم سرم پایین بود، دقیق اون لحظات یادم نیست…
بعد چند وقت از اون محل کلا رفتن و بیخبر از هم بودیم
؛ بعد این همه سال چند ماه پیش بعد ۱۴ سال خیلی هواشو کرده بودم و دلم دوباره میخواستتش، بهش پیام دادم، تا اینکه خودمو معرفی کردم الکی گفت نشناختم اما مگه میشه؟!
عکسمو بهش فرستادم گفت چرا یه چیزایی یادم اومد، حتی دهن گاییده گفت یادمه یه کم هم چاق بودی😂
بدون حاشیه گفتم یادته اون شب رو، برای من خیلی شب خوبی بود و دوست دارم دوباره تجربه کنم اما بدتر خودشو زد به اون راه که اشتباه گرفتی، یه بار سمجش شدم بلاکم کرد ، رفتم یه پیام رسان دیگه بهش پیام دادم، اونجا گفت حالا بقول خودت ۱۴سال گذشته الان چی میخوای؟ بذار یه بار اومدم محلتون بهت زنگ میزنم و می بینمت که متوجه شدم کلا دلش نیست و پیچوند🥺
این بود خاطره من امیدوارم لااقل بخاطر این سه ساعتی که تایم گذاشتم تایپ کردم ضدحال نزنید
اگه همچین موردی شبیه این، بالای پنجاه باشه و هیری و مردونه کامنت بذاره♥️
دوستون دارم ممنون از اینکه وقت گذاشتین و تحمل کردید🙏🏻❣️

نوشته: آرش

بازدید 8,560

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

7 پاسخ به “باورم نمیشد با پشمالوی جذابم سکس کنم”

  1. خب من میگم سافت مقدمه سکسه و بعد سافت سکس بیشتر میچسبه ولی خب حیف ارش اهلش نبوده دیگه

  2. از اینکه اون شب نتوانسته خوب جرت بده، هنوز رنجوره و میترسع این سری که بری پیشش بازهم نتونه کونتو فتح کامل کنه… برو دنبال کیس جدید…

  3. نویسنده عزیز ؛اینجا واسه دیگران مینویسیپس هر کسی بستگی به نظر خودش تعریف یا نقد بد یا فحاشی یا … میکنه .اگر دوست نداری کسی چیزی در جواب نوشته هات بنویسه ،پس چرا واسه دل خودت توی دفتر خاطراتت نمینویسی ؟

  4. سوالم اینه بعد اولین سکسی که با سن بالا پشمالو داشتی دیگه دنبال سکس نرفتی ؟ اگر پی رفیق سکسی بودی خوب حتما رفیق خوبی طی مدت پیدا کردی دیگه برای چه اصرار داشتی بعد سال ها دوباره بهش پیام بدی وقتی متوجه شدی اون طرف دیگه میل نداره .

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید