سکس مهرداد با فریبا (۱)

دقیقا برج ۱۱ سال ۷۷بودکه برف سنگینی شروع به باریدن کردواتوبان قزوین تهران کلا ازبرف سنگینی که باریده بوداتوبان کلا برای دوسه روزبسته شده بودالبته قسمت غرب کشورهم برف زیادباعث بسته شدن محورهاشده بودتاحتی داخل شهرهم که برای خریدمیخواستیم بریم بایدتاکمرداخل برف پیاده میرفتیم بگذریم دیدم فریباجلوی دردانشگاه به من گفت خدایاچکارکنم حالا کجابرم من توقزوین کسوکاری ندارم هیچ ماشینی هم به سمت تهران نمیره گفتم شمااول زنگ بزن به خانوادت بگوبرف سنگینی اومده جاده هابسته شده تااطلاع ثانوی هیچ ماشینی رفتوامدنمیکنه بعدبگویکی ازدوستام توی شهرقزوین خونه اجاره کرده وبه من گفته بیابریم خونه من ومن تنهانیستم دوسه نفرهستیم راه دیگه ای ندارم بگوسه چهارتادخترهستیم نگران من نباشین بعداگرازت پرسیدن خونه همکلاسیت تلفن داره بگونه بایدتاکمرتوبرف پیاده بیام تایکجا تلفن کارتی پیداکنم براتون زنگ بزنم اگرهم براتون زنگ نزدم نگران من نباشین من جایی که هستم مطمئنه خیالتون ازبابت من راحت باشه جلوی دانشگاه تاداخل شهررولودرادمده بودبرفهارواززمین لودرزده بودمن گفتم فریبابیاسوارماشین بشیم بریم تاوضعیت ازاین بدترنشده اومدرفتیم سوارماشین شدیم حرکت کردم به سمت منزل خودم نرسیده به خونه مایک خیابانی یکطرفه بودبه سمت جاده اصلی که اون خیابون رویکطرفه خلاف میومدی درست دم درخونه من میرسیدم یک ان به سرم زددیدم خیابون یک طرفه مورچه هم پرپرنمیزنه برف همون خیابون روپاک کرده بودن گفتم برم ازخیابون بالایی بیام میترسم این همه راه روبرم اونجاروپاک نکرده باشن یک ان فرمان ماشین روگرفتم سمت خیابون یکطرفه وگازماشین روکمی فشاردادم باکمی سرعت بالاترخلاف اومدم تارسیدم دم درمنزل فریباگفت مهردادکجامیری گفتم منزل گفت نه توروخدامنوپیاده کن یکجوری میرم تاداخل شهریک مهمان خانه ای چیزی پیدامیکنم یکودوروزاونجاسرمیکنم تاببینم چی میشه روبهش کردموگفتم این خونه دوتااتاق خواب داره منم تنهاهستم مگه به من اعتمادنداری گفت صحبت اعتمادنیست ترسم ازاینه که یک موقع یکی ازدوره ای هات بیان پیشت منوتوخونه توببینن اونوقت برام ابرویی نمیمونه گفتم هیچ کدوم ازهم دوره ای هام پیش من نیومدن تاالان ونمیان مطمئن باش رفتم درپارکینگ روبازکردم ماشین روبایک مصیبت بردم داخل پارکینگ چون لودرهرچی برف توخیابون بودروبه دوطرف خیابون پس زده بودماشین روپارک کردم رفتیم طبقه دوم درروبازکردم کیف سامسونت خودم روگذاشتم توحال پذیرایی وروبه فریباگفتم من پیاده میرم تانوایی برای شب چه غذایی دوست داری تاغذابگیرم البته داخل یخچال گوشتومرغ وماهی هست دیروقته نمیشه چیزی درست کردهمه یخ زده به این زودی نمیتونی باگوشتومرغ یخ زده غذایی درست کردپس بهتره که ازبیرون غذابگیرم گفت نمیدونم هرچی خودت دوست داری بگیربرام فرقی نمیکنه گفتم همبرگردوست داری دوتابسته بگیرم باخیارشورونون ساندویچی گفت باشه مشکل نداره خداحافظی کردم گفتم بمون تا۲۰دقیقه دیگه من میام خونه رفتم پایین پیاده رفتم اول به سمت نانوایی دیدم دوسه نفرجلوترازمن تونوبت هستن منم رفتم پشت سرنفراخرایستادم تونوبت شاطرازمن سوال کردگفت چندتانون میخوای گفتم ۴تانون روکم کم ازتنوردراوردبه همه مانون دادماهم پولش روبهش دادیم نون روداخل یکدونه پلاستیک انداختم رفتم به سمت سوپرمارکت دوتابسته همبرگرگرفتم ۱کیلوخیارشورگرفتم گفتم نون باگت داری گفت اون گوشه بغل نون بسته ای هابایدچندتاباشه یک پاکت سیگارهم گرفتم بانوشابه ودوغ ونون باگت همین که پام روازدرمغازه بیرون گذاشتم برق لعنتی سرتاسرقطع شدسریع قدمهای خودم روتندترکردم گفتم الان فریبامیترسه هواتاریک که بودحالا شده گورستان رسیدم درمنزل درروبازکردم راه پله اونقدرتاریک بودکه اصلا پله هاپیدانبودگوشیم روازجیبم دراوردم باچراغ قوه گوشی خودم رورسوندم تادرخونه واردخونه که شدم دیدم ازفریباخبری نیست وسایلهاروجابجاکردم اسمش روصدازدم یکی دوباردیدم جوابی نمیده گفتم مبادارفته به امان خدارفتم داخل اتاق خواب اولی دیدم اونجانیست اتاق خواب بعدی رونگاه کردم دیدم اونجاهم نیست سرویس بهداشتی وحموم رونگاه کردم دیدم بازم خبری نیست پس کجارفته یک ان یادبالکن خونه افتادم رفتم دیدم ازترس وسرمای بیرون خودش روجمع کرده گوشه بالکن نشسته رفتم دستش روگرفتم اوردمش داخل اتاق گفتم پس چراصدات میزنم حواب نمیدی گفت ازترس هیچ صدایی رونمشنیدن دنبال فندک گشتم پیداش کردم روشنایی داخل حال پذیرایی روروشن کردم اتاق روشن شدساعت دیگه یک ربع به ۶غروب بودگفتم فریباگرسنه نیستی گفت چراضعف کردم گفتم پس بیاکمک رفتیم داخل اشپزخونه پیچ سماورروبالا بردم تااب جوش بیادماهی تابع روبرداشتم باروغن مایع روگذاشتم روی گاز، گازروروشن کردم دیدم داخل اشپزخونه بازهم تاریکه چراغ قوه بزرگی داشتم روشنش کردم گذاشتم بالای سینک ظرفشویی به فریباگفتم درست کردن همبرگرباشما من هم خیارشورباگوخه خوردکنم گفت باشه سریع خیارشورباگوجه برداشتم شستم یک سینی برداشتم همه ایناروداخل سینی گذاشتم شروع کردم به خوردکردن دیدم فریبانمیتونه همبرسرخ کنه ازدستش گرفتم همبررو۳تادونه انداختم داخل ماهی تابه درعوض سفره وبقیه وسایل روبهش دادم بردروی میزنهارخوری پهن کردوحالا منتظرهمبرگرهستیم جفتمون دیگه ازگرسنگی داشتیم میمردیم همبراول درست شددوباره ۳تادیگه همبرانداختم داخل ماهی تابه بعدچنددقیقه اینطرف وان طرف ایناهم درست شدگفتم فریباهمبر۶تاسرخ کردم کمه یابیشتربزنم گفت ۳تادیگه بندازاگه زیاداومدسرخ شده رومیزاریم یخچال ۳تادیگه همبرگذاشتم داخل ماهی تابه پیچ گازروکم کمش کردم درماهی تابه روگذاشتم که اروم اروم درست بشه ۶تاهمبرروبرداشتم رفتم رومیزنهارخوری جاتون خالی دلتون نخوادشروع کردیم به غذاخوردن خیلی گرسنه بودیم غذاروخلاصه خوردیم گفتم فریباهمینجابشین تابرات چایی بیارم رفتم دوتالیوان برداشتم چایی بریزم دیدم اومدتواشپزخونه منوازپشت بغلم کردگفت بده من چایی بریزم گفتم ایرادی نداره برق قطع شده شمانمیدونی وسایلهاکجاست من خودم ردیفش میکنم چایی ریختم بردم روی میزگذاشتم قندون هم فریبااوردگذاشت روی میز یدونه چایی گذاشتم جلوش اومدم قشنگ جلوش روی صندلی نشستم بافاصله خیلی کم دستم روبردم انداختم دورگردنش بهش گفتم میخوای لباس راحتی بپوشی احساس میکنم بالباس داری عذاب میکشی اول گفت نه بعدگفت باشه بلندشدم رفتم سراغ کشوی لباسهایک دونه تیشرت گرفتم بایک شلوارک ۶جیب اومدلباس راحتی روبهش دادم گفت شمابفرمابروبیرون ولی دربزاربازباشه من ازتاریکی وحشت دارم اومدم بیرون لیاسشوعوض کردگفت شلوارراحتی نداری گفتم نه همه شلوارکه گفت باشه ناچارم شلوارک پام کنم دوباره اومدپیشم نشست گفت میخوام درگوشت چیزی بهت بگم گفتم بفرماصورتم روبردم جلوگفتم بفرمادیدم صورتش روجلواوردویک بوس ابدارازگونه من گرفت من خودم تعجب کردم نگاش کردم دیدم داره میخنده ولی بی جنبه بازی درنیاوردم پیش خودم گفتم بزاردوسه شبی که پیش من میخوادبمونه راحت باشه تااعتمادش به من بیشترباشه شروع کردیم به چایی خوردن چایی تموم شدگفتم بازم چایی بیارم گفت نه گفتم میوه میخوری یااجیل گفت هیچ کدام ولی من بلندشدم رفتم مقداری اجیل اوردم شروع به خوردن کردیم فقط برق ضدحال زده بودبه ماتاساعت ۹شب بیداربودیم دیدم خبری ازبرق نیست جفتمون خسته بودیم گفتم بریم بخوابیم گفت بریم گفت میخوام سرویس برم گفتم بیا چراغ قوه رو بردار وسرویس این رفت سرویس منم سریع رفتم سراغ شیره به اندازه نصف لوبیا انداختم بالا سریع چایی گرفتم ریختم خلاصه فرستادمش تو حندق بلا یک لیوان دیگه چایی داغ خوردم بعد۵دقیقه دیدم نمیتونم رو پاهام بمونم آنچنان خوابی سراغ من اومده بود چشمام کاملا بسته شده بود فریبا گفت مهرداد جان عشقم چی شده چرا رنگت مثل گچ شده فشارت افتاده پایین گفتم چیزی نیست خوب میشم فهمیدم زیاده روی کردم باید گلاب به روتون باید بالا بیارم من میکشیدم گاهی اوقات خوردن زیاد میخوردم دیدم حالم داره بهم میخوره سریع رفتم دستشویی دیگه تحمل نداشتم هرچی خورده بودم همشو بالا آوردم تا کمی حالم بهتر شد اومدم بیرون دراز کشیدم وسط حال پاهارو دادم بالا زدم به دیوار تا کم کم حالم. بهترش فریبا گفت غذا درست کنم برات نصف شب گرسنه میشی گفتم اضافه غذای امشب کمی مونده همونو برام بیار چون میدونستم اگه غذازیادمیخورم دوباره بالا میارم با همون پنج تا لقمه خودم رو سیر کردم بقیه داستان در قسمت بعدی.

نوشته: مهرداد

بازدید 3,994

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

8 پاسخ به “سکس مهرداد با فریبا (۱)”

  1. کصشعر تفت دادی؟ سال ۷۷ گوشی چراغ قوه داشت ؟ به ما چه چی خوردین چی ریدین جاکششششششش این چه سمی بود؟

  2. کصشعر تفت دادی؟ سال ۷۷ گوشی چراغ قوه داشت ؟ به ما چه چی خوردین چی ریدین جاکششششششش این چه سمی بود؟

  3. سال ۷۷ چراغ گوشی؟ این همه پر گویی. اینا اثر شیره است . البته ببخشیدا

  4. فقط یک سوال داشتم اون سه تا همبرگر که بقول خودت انداختی توی تابع چی شد؟ ذغال شد؟ آخه برادر من مگه مجبوری بنویسی دستات بند بوده؟ نمی‌دونم چرا یکسری اشخاص توی این کیرتوکص خواننده داستان رو چی فرض کردن آدم رو از خوندن داستان پشیمون می‌کنند

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.