الهـــه، ســـپیده، زن و خواهرزن بهروز (۱)

پیش‌گفتار‌‌:

چیزهایی که من می‌نویسم ممکنه واقعی باشه، بعضی وقتها برای جذابتر شدن چیزهایی بهشون اضافه بشه، یا کلاً فانتزی و داستان باشه.
اصولا داستان‌های سکسی برای برانگیخته شدن امیال جنسی، تصویرسازی فانتزی‌های سکسی،ایجاد حس تخیّل و آشنایی با تاریکخانهٔ ذهن آدمهاست.
لطفا احترام و ادب رو حفظ کنید چون برای مخاطبم احترام قائلم و برای هر داستان ماهها وقت میذارم.بارها و بارها می‌خونمش و تصحیح می‌کنم و تا جایی که بلدم هم املای صحیح و نگارش درست را رعایت می‌کنم.
«لطفا مؤدب باشید»
.

قسمت اول:
بعد از سالها به محلهٔ قدیمی‌مون رفتم تا سری به همسایه‌ها و بچه‌ محل‌های قدیمی بزنم. الان ۱۵ -۱۶ سالی میشه که از اون محل و اون خونه بیرون اومدیم. خونه‌ای که پدرم هم همونجا دنیا اومده بود. از قدیمیهای محل بودیم و محل مثل خونه بود برامون. همه همدیگر رو می‌شناختن و صمیمیت خاصی برقرار بود. جمعه‌ها و روزهای تعطیل کلی بچه محل جمع میشدیم و از ۱۰-۱۱ صبح تا ۲-۳ بعد از ظهر گل کوچیک بازی می‌کردیم.
یکی از خانواده‌هایی که هم محلی بودن یک خانواده با ۶ پسر و یه دختر که فاصله پسر بزرگشون تا پسر کوچیک شاید ۱۵ سال میشد و همشون هم میومدن برای گل کوچیک.
با پسراشون دوست بودیم و جزو پایه‌های گل‌کوچیک محل بودن.
اون روز که رفتم محل و دم بقالی محل ایستاده بودم و با دوستان و بچه‌محلهای قدیمی صحبت می کردیم، بهروز پسر سوم همون خانواده رو دیدم که با دو تا دختر جوون داره میاد و یکی از اونها با بهروز دست‌تودست بود. از احمد، بقال محله که حدودا ۱۵-۱۰ سالی از من بزرگتر بود پرسیدم اینا کی‌ان با بهروز؟ که گفت یکیشون خانم بهروزه و اون‌ یکی خواهر زنش.
بهروز دو سه سالی از من بزرگتر بود و تا منُ دید اومد سمتم و بعد از سالها سلام و احوالپرسی گرمی کردیم و به‌زور گردنم رو پایین کشید و شروع به ماچ و بوسه کرد. با بهروز هیچوقت آنچنان صمیمی نبودم که ماچ‌و‌بوسه داشته باشم ولی ظاهر رو‌ حفظ کردم و روبوسی کردم و دو تا خانمها بعد از یه سلام‌علیکی مختصر، چند قدمی پایین‌تر منتظر بهروز شدند. چند دقیقه‌ای با بهروز از خانواده‌هامون پرسیدیم و اینکه تو‌ چیکار می‌کنی و کجایی و الان کارت چیه صحبت کردیم و وقتی بهش گفتم بوتیک دارم، شماره موبایلم رو‌ گرفت و یه میس‌کال انداخت تا شماره‌ش رو سیو ‌کنم و گفت یه روز با خانمم میایم مغازه‌ت و خداحافظی کرد و رفت.
بهروز یه پسر حدودا ۱۶۵ سانتی بود با سینه‌های برجسته آویزون و شکم آویزون. صورت گردی داشت و پوست سفید و بی‌روح. پاهاش رو هم موقع گام برداشتن به سمت داخل میذاشت و کلا نه خوشتیپ بود و نه‌خوش‌قیافه. اهل دود و دم نبود و یه رگه‌هایی از کفتربازی داشت.
زن بهروز یه دختر حدودا ۱۶۰ سانتی متری و سفید رو و خیلی خوشگل با باسن برجسته بود که نمیدونم چرا و چطوری زن بهروز شده بود! خواهر زنش هم قد بلندتری داشت، حدود ۱۷۵ سانتیمتر، یه مقدار تو پُر، موهای مشکی، چشمهای درشت و تیره، صورت گرد و لبهای پهن.و واقعا شاه‌کُسی بود! از این تیپ و قیافه‌ها که وقتی می‌بینیش به چیزی جز کردنش نمی‌تونی فکر کنی!
یه کت که تا کمی پایین‌تر از کمر و بالای باسنش بود تنش بود. یه شلوار دمپا گشاد با پارچه ریون (یه پارچهٔ کشی و بشدت لخت که وقتی شلوار و لگ یا بلوز و پیراهن باهاش دوخته بشه خیلی اندامی و سکسی میشه) که بالاهای رونش بشدت جذب و‌ تنگ بود تا زانوها و از اونجا به پایین کم کم گشاد میشد. دخترِ رانهای کلفت و پُری داشت جوری که پشت رانها، شلوار رو می‌کشید و چند تا چین افقی پشت رونهاش افتاده بود و چشم رو به سمت باسنش هدایت می‌کرد. یه باسن خیلی برجسته که بسمت عقب قوس داشت و یه مقدار ب سمت پهلوها. ولی این برجستگیها اصلا مثل بعضی از باسنها نبود که مشخصه چاق و از شکل و قیافه افتاده‌ان. کمرش گود بود و به برجسته تر شدن باسنش بیشتر کمک میکرد.
با احمد آقا بقال محل یه کم درباره اینکه چطوری اینو به بهمن دادن گفتیم و خندیدیم و بعضی از بچه‌‌محل‌های دیگه رو دیدم و یکی دو ساعت بعد خداحافظی کردم و رفتم به سمت خونه.

حدود دو ماه بعد شاید کمی بیشتر یک عصر تیرماه بود که موبایلم زنگ خورد و شمارهٔ ناشناسی روی صفحه گوشیم ظاهر شد. جواب دادم و بعد از سلام و احوالپرسی، طرف گفت: نشناختی بی‌معرفت؟ بهروزم… خان‌آقایی. تازه شناختمش و گرمتر باهاش صحبت کردم و گفتم: بعد از میس‌کال اونروزت یادم رفت شمارت رو سیو کنم و …
گفت: -کجایی؟
گفتم: +هستم بهروز جون، در خدمت شما
-نه الان کجایی؟
+مغازه‌ام، تو کجایی؟
-من تو پاساژ تونم، مغازت کجاس؟
+کجای پاساژی؟ من منفی یک‌ام، بیا دور رینگ میام دنبالت.
-رینگ کجاس؟ (!!!!!)
…رفتم پیداش کردم و دیدم با زنش و همون خواهر زن شاه‌کسشه! سلام و احوالپرسی کردیم و آوردمشون مغازه. یه نگاهی به در و دیوار مغازه و رگال ها و قفسه‌ها انداختن و بهروز گفت: چه مغازه خوبی داری، بسلامتی.
تشکر کردم و با اینکه می‌دونستم اون دوتا خانم کی‌ان گفتم: بهروز معرفی نمی‌کنی؟
گفت: آها… مگه نمی‌شناسی؟ دیدیشون که اونروز.
گفتم: بله زیارتشون کردم ولی اون روزم معرفی نکردی!
گفت: خانمم الٰهه، خواهر خانمم سپیده.
من پشت پیشخون مغازه ایستاده بودم که حدود یک متر و بیست طول داشت و از یک طرف به دیوار مغازه چسبیده بود و از طرف دیگه باز بود بسمت وسط مغازه و زن بهروز روبروم سمت راست، بهروز بین الهه زنش و سپیده خواهر زنش و سپیده هم روبروی من سمت چپ قرار گرفته بودن. بعد از معرفی سپیده بلافاصله کمی خم شد و دستش رو دراز کرد. ناخن هایی بلند با لاکی به رنگ زرشکی درخشان داشت. دستش رو توی دستم گرفتم و خیلی نرم و با شست دستم محل تلاقی انگشت شست و سبابه‌ش رو با حرکت دَوَرانی مالیدم.
سپیده که مشخص بود سر و‌ گوشش بدجوری میجنبه حدود ۳۵ تا ۳۷ ساله‌ش بود موقع ول کردن دستامون، تمام انگشتام رو تا آخرین بند، لمس کرد. سپیده یه کت کوتاه با زمینهٔ آبی‌آسمانی و تکه‌دوزیهای رنگی تا بالای باسنش پوشیده بود و یه نیم‌تنهٔ سفید که بسختی سینه‌های درشتش رو پوشونده بود و از بالا بخشی از سینه‌هاش کاملا بیرون بود و کل شکمش هم همینطور. شلوار پارچه‌ای کرپ‌کش سفید کوتاه پاش بود که به جز پنج شیش سانت پایین شلوار که بواسطهٔ خط اتو، کمی از ساق پاش جدا بود، بقیهٔ جاهاش کاملا فیت و جذب بود و همونطور که قبلا گفتم رون و باسن بشدت سکسی‌ و تحریک کننده‌ای داشت. شلوار رو کاملا بالا کشیده بود جوریکه از پشت لای چاک باسنش کشیده شده بود و دو تا لمبر قلمبه‌ی کونش رو از هم جدا کرده بود. شرت مشکی خال‌خالی که پاش بود روی کون قلمبه و باد کرده‌ش از روی شلوار دیده میشد که برشش جوری بود که بیشتر کونش بیرون بود و شرت جنبه‌ی تزئینی داشت تا پوششی. از جلو هم یه کف دست کس کاملا بیرون زده بود. یه پاشنه بلند سرخابی شیک که با یکی از رنگهای تکه‌دوزی کتش ست شده بود هم پاش بود که بشدت سکسی‌ترش میکرد.
موهاش رو پوش داده بود و حجم زیادی پیدا کرده بود. موهایی مشکی و براق که رو به عقب و متمایل به چپ داده بود و پشت سرش بسته شده بود. سایه چشمی سرخابی همرنگ بخشی از کتش و کفش هاش. خط چشمی ضخیم که در انتهای چشم بسمت بالای گونه‌ها دو خط موازی میشد. رژ‌گونه‌ای پررنگ و حرفه‌ای که گونه‌های برجسته‌ش رو برجسته‌تر میکرد و رژی سرخابی روی لبهای پهن و درشت‌اش.
الهه زن بهروز که از سپیده حدود چهار پنج سالی کوچیکتر بود هم یه استرچ مشکی براق و یه کت مشکی که روش پولک و منجوق‌دوزیهای مشکی و نقره‌ای داشت تنش بود و زیرش یه بالاپوش مشکی جذب که سینه‌های درشتش رو بدجور نمایان می‌کرد. کلا این دو تا خواهر به خاندان خان‌آقایی نمی‌خوردن و من متحیر بودم که این دختر چطوری زن بهروز و عروس صدیق‌خانم شده!!!
زن بهروز گفت: آقا(…) آخر هفته تولد سپیده‌س. چی پیشنهاد میدین برای یه مهمونی حدودا ۳۰ -۴۰نفره؟
به سپیده نگاهی کردم و‌گفتم: به‌به به سلامتی… مبارک باشه سپیده خانم. مبارک باشه الهه خانم. همیشه به شادی جشن باشید ایشالا…
هر دو همزمان تشکر کردن و گل از گل سپیده شکفت انگار.
سپیده بازم نگاه‌هاش کشدار و معنی‌دار بود و برای منی که از روز اول که دیدمش براش راست کرده بودم چیز خوشحال کننده‌ای بود.
از پشت پیشخون بیرون اومدم و از بین بهروز و سپیده رد شدم و از روی یکی از رگالها یه چوبکار بیرون کشیدم و رو به الهه گرفتم و پرسیدم: کت و شلوار دوست دارین؟ این کار خیلی شیک و یونیکه. کت‌هاش سفیده ولی چهار رنگ شلوارک و تاپ مختلف داره. نارنجی، سرخابی، لاجوردی، سبز
تاپ هاشم آبرنگی… من خودم تو این پارت از بار مغازه این‌کار رو خیلی دوست دارم. الهه و سپیده اومدن نزدیک من و شروع به برانداز کردن کار شدن. سپیده نگاهش رو از روی من و کار برداشت و رو به الهه با عشوه و کشدار گفت: خوششششگلللللله…
چوبکار روی شیارهای پایه رگال براشون آویزون کردم و کتش رو از روی کار در آوردم تا تاپ و شلوارکش رو راحت تر ببینن. بعد رنگهای دیگه‌ش رو روی رگال نشونشون دادم. الهه به بهروز که از عقب نگاه میکرد و مطمئن بودم هیچی از این چیزا سرش نمیشه گفت:
بهروز ببین اینو… خیلی شیکککک… و شروع به زیر زیرکی صحبت کردن شدن.
به سپیده نگاه کردم و اونم بهم نگاه کرد و لبخند زد. نزدیکش شدم و گفتم: دیدی رنگاشو سپیده جون؟
از فاصله نیم‌متری بهم نگاه دوباره‌ای کرد گفت: آرررره همه‌ی رنگاشم قشنگه آخه. گفتم حالا باید تو تن ببینیش.
یه بیست سانتی جابجا شد تا من بین خودش و بهروز و الهه قرار بگیرم و آروم گفت: برای من چی دارین آقا(…)؟ یه چیزی که خاص باشه واقعا.
گفتم تولدت خانوادگیه؟
-نه، حتی برادرای بهروزم نیستن و با دست اشاره‌ای به بهروز کرد و با تغییر قیافش بهم فهموند که اونا رو در حد دعوت به مهمونی نمی‌دونه. فقط الهه و بهروز و بقیه دوستام و دوست‌پسراشون و شوهراشون.
بهش چشمکی زدم و با تایید بهش فهموندم که براش یه چیز خاص دارم.
برگشتم سمت الهه و بهروز و رو به الهه پرسیدم:
می‌خواین پروِش کنی؟ تو تن یه چیز دیگه‌س واقعا.
گفت: آره… بزارید رنگاشُ ببینم و بسمت سپیده و رگال لباسا رفت.
منم با بهروز شروع به صحبت و احوالپرسی از برادرش شدم که الهه از پشت سر گفت:
آقا(…) اگه میشه سرخابیش رو می‌پوشم که با کفش الهه ست کنم که اگه خوب بود دیگه کفش نخرم.
گفتم: اتفاقا سپیده جون کفشت رو تو پات دیدم، خیلی شیک و سکسیه.
سپیده نگاهی از پهلوی سمت راستش به کفشش انداخت و پاش رو یه‌وری کرد و باز با عشوه گفت:
واقعا میگین آقا(…)؟ اگه شما بگید واقعا یعنی خوبه کفشم و شروع به خندیدن کرد.
به الهه گفتم: الهه خانم سایز کمرتون چنده؟
با خنده پشتشُ کرد بهم و جلوی شوهرش کونش رو نشون داد گفت: والا سایز کمر مهم نیست! ما باید سایز باسنمون خرید کنیم. این باید توش جا بشه و دست راستش رو روی لمبر کونش گذاشت و همزمان با بهروز و سپیده خندیدن.
گفتم: مردم کیلو کیلو پول خرج می‌کنن، باشگاه میرن یا پروتز میکنن، شما خدادادی کیلو کیلو دارین… چی از این بهتر؟
سپیده گفت: نه آقا(…) اینجوریم نیست. ما هم زحمت کشیدیم براش… قطره قطره شده کیلو کیلو!!! و دوباره هر سه خندیدن و منم همینطور. ولی حرف سپیده بنظرم عجیب بود و نکته‌دار!! قطره قطره، کیلو کیلو!!
دیدم بهروز همون رگ بی‌عاری و بی‌خیالی‌ای که از بچگی داشت رو الانم داره و ککش هم نمی‌گزه زنش و خواهر زنش اینجوری رفتار می‌کنن و حرف می‌زنن، منم سرِ کارُ گرفتم و به سپیده گفتم: مال شما که از کیلو‌کیلو گذشته و به من من رسیده!(هر ۳ کیلو معادل ۱ من) و دوباره خنده. الهه گفت: می‌بینیش آقا(…)؟ بعد به من میگه تو کونت طاقچس!
گفتم: الان همه دنبال طاقچه‌ان الهه خانم. منم بچه‌محلمونُ می‌شناسم. از نوجوونی دنبال طاقچه بود روش آینه و شمعدون بچینه.
بهمن با یه کـِـیفی بهم نگاه میکرد و حالیش نمیشد من چیا دارم به زن و خواهر زنش میگم!
با هیزی به کون الهه یه نگاهی انداختم و گفتم: الهه خانم اول XL میدم بپوشین تا ببینیم چطوری تو تنتون.
گفت وااااای آقا(…) حالا ما یه چیزی گفتیم، تو رو خدا انقدر خرسمون نکنید و خندید.
گفتم شما بفرمایید تو‌ پرُوْ تا من سایز بدم بهتون.
الهه رفت تو پرو و بهروز به من گفت:
من یه زنگ بزنم و بیام و از مغازه رفت بیرون. من همینطور که بسمت رگال می‌رفتم تا به الهه سایز بدم به سپیده گفتم: سپیده جون بفرمایید بشینید خسته نشید و همزمان دستم رو توی گودی کمرش گذاشتم و بسمت مبل پشت پیشخون هدایتش کردم و وقتی ازم فاصله گرفت چهار تا انگشتم رو در امتداد ستون فقراتش به بالا کشیدم. تکون خوردن کیر، توی شرتم رو احساس می‌کردم. سایز XL کت و شلوارک و تاپ رو از روی چوبکار بیرون آوردم و کتش رو روی پیشخون گذاشتم و تاپ و شلوارکش رو بستم پرو بردم. الهه در پرو رو کامل نبسته بود. گفتم الهه خانم؟
درُ هل داد و نیمه باز کرد. اومدم بگم مواظب باشید تاپش آرایشی نشه… دیدم الهه با شورت و سوتین جلوم وایساده!
بدنی سفید و پُر با سینه‌های درشت که یه سوتین سفید اونا رو بهم چسبونده بود. شکم برجسته‌ای نداشت ولی تخت و عضله‌ای هم نبود. شرتش ستِ سوتینش بود و فقط کمی ازش از بین رونهای کلفت الهه مشخص بود. همه‌ی اینها شاید تو دو ثانیه دیده شد.
الهه متوجه جاخوردنم شد و ریز خنده‌ای کرد و گفت: بهروز کوش؟
گفتم: رفت یه زنگ بزنه فکر کنم و ادامه دادم: راستی الهه «جون» بچرخ ببینم سایز باسنت چنده خانم؟
الهه با شیطنت گفت: آقا(…) مگه سایز کمر مهم نیست و چرخید پشتش رو بهم کرد.
با لحنی همراه با خنده و شوخی گفتم: والا شما خودتون گفتین سایز باسنتون باید خرید کنید.
کون زن بهروزم مثل خواهرش عجیب گوشتی و قلمبه بود. از پایین کمر، انگار دو تا لپ کون از یه جای دیگه آوردی و‌ گذاشتی جای کونش. سفت، برجسته و شهوت‌برانگیز. شرتش رفته بود لای چاک کونش و فقط بخش کوچکی از کونش رو کاور کرده بود و منو داشت دیوانه می‌کرد. کیرم شق شق شده بود.
سپیده از پشت سر گفت:
منم اگه بهروز شوهرم بود جلو آقا(…) لخت میشدم!
الهه گفت: باز من یه شرت و سوتین دارم، تو که اونم درمیاری و دوتایی خندیدن.
گفتم: راست میگه سپیده‌جون؟
سپیده با چشمای درشتش که حالا برق میزد بهم نگاه کرد، همچنان لبخندی شرور روی لب داشت و سرش رو روی گردن با چند حرکت به رقص واداشت که نشونه‌ای از تأیید بود. رسما دوتا خواهر اعلام جندگی می‌کردن.
همونطور که الهه پشتش به من بود، تاپ و شلوارک رو بهش دادم و چهار انگشت دست چپم رو کردم لای کونش و گفتم امیدوارم جا شه توش!
الهه گفت: نگران نباشید آقا(…) جا داره، جا میشه!(منظورش جا شدن کیر توی کونش بود!)
گفتم نه الهه خانم منظورم اینه امیدوارم باسنتون توی شلوار جا بشه…
سپیده گفت: می‌بینیدش آقا(…)، آبجیم با اینکه شوهر داره هنوز دنبال جا کردنه!!
الهه در پرو رو کیپ کرد و به سپیده گفتم: باز الهه جون یکیو داره، تو چیکار می‌کنی سپیده جون؟
گفت: بالاخره آقا(…) خالی خالی که نمیشه، حال نمیده… و همزمان از روی مبل پا شد و اینبار با لحنی خودمونی پرسید: برای من چی داری(…)جون؟
مهمونیم قراره بترکون باشه، می‌خوام خودم از همه بیشتر بترکونم. واقعا یه لباس خیلی خاص و خفن می‌خوام.
گفتم: مهمونات چه تیپی‌ان؟ جنبه دارن یه چیزی بهت بدم که همه‌شون انگشت به دهن بمونن؟ خودت جسارتش رو داری بپوشی؟
گفت: خب باید ببینم چی می‌خوای بدی بهم ولی اگه خوشم بیاد هرچی لختی‌تر و سکسی‌تر باشه بیشتر دوست دارم.
مهمونام هم حدود ۱۲ تا ۱۵ نفر از دوستای مجردم‌ان ۱۰-۱۲ تا از دوستام هم هستن که شوهر دارن یا با دوست‌پسراشون میان.
گفتم پس حدود ۳۰-۴۰ نفری میشین. گفت: آره همین تعداد، یه ۴-۵ نفری بالا پایین. راستی آقا(…) شما هم بیاین. خیلی خوب میشه واقعا.
گفتم: خیلی ممنونم، لطف داری سپیده‌جون.
گفت: نه اصلا تعارف نمی‌کنم، دارم دعوتتون می‌کنم.
اومدم جواب بدم و باز تشکر کنم که الهه در پرو رو باز کرد و گفت:
آره آقا(…) بیاین حتما. دوست‌دخترتونم بیارین ما ببینیمش. و بعد به سپیده گفت:
«سِـپی» بیا کفشتو بده.
سپیده همونطور که بسمت در پرو می رفت کفشاش رو به الهه داد به من نگاه کرد و پرسید:
راستی شما مجردین یا ازدواج کردین؟
گفتم: نه… ازدواج نکردم و در حال حاضرم سینگلم.
الهه پاشنه‌بلندای سرخابی سپیده رو پوشید و ۱۰ سانتی اومد بالا…
سینه‌های الهه بدجوری درشت بود. تاپِ ستی که بهش داده بودم دو تا بند نازک داشت که روی شونه‌ها قرار میگرفت و میومد اواسط پستونهاش و از اونجا تبدیل به یه چیزی مثل «۸» فارسی میشد که این دو تا «۸»ـه روی سینه‌هاش درست تو گودی وسط و زیر قفسه‌ی سینه بهم میرسید و در دو طرف هم از بغل رد میشد و با یه شیب ملایم تا بالای کمر میرفت و اونجا با یه گره بهم وصل میشد. هم سینه‌ها باز بود و هم تقریبا پشتش لخت بود و از اونجایی که پستونهای الهه درشت و شق بود بخش زیادی از اونها بیرون بود و چاک بلند سینه‌‌هاش کاملا بیرون بود. الهه گفت: خب بهتر، بیاین اونجا ماشالا سپیده تو دست‌وبالش چیزای خوبی داره. دوستاش یکی از یکی… و همزمان ابروهاش رو بالا داد و دو طرف لبهاش رو ب سمت پایین!
کیرم سریع و به یکباره دوباره شق شد!
سپیده گفت: الهه خیلی شیککککه
گفتم: الهه خانم بیاید کتشم بپوشید.
الهه همونجوری از اتاق پرو‌ اومد بیرون و بی‌اهمیت به اینکه اینجا مغازست و ممکنه کسی رد بشه رفت جلول آینه‌ی قدّی مغازه و شروع به برانداز خودش کرد. پشت تاپ رو هنوز نبسته بود بجز بخشی که سوتینش اون رو گرفته بود پشتش کاملا برهنه بود. در همین‌حال بهروز با یه سینی مقوایی و چهار تا لیوان آب‌طالبی اومد تو مغازه و زنش رو با تاپ‌وشرت وسط مغازه دید. من گفتم: اااا بهروز جان چرا زحمت کشیدی؟ من منتظر بودم بیای تا زنگ بزنم آبمیوه بیارن. همونطوری که از دیدن زنش خرکیف شده بود بدون‌اینکه جوابی به من بده آبمیوه‌ها رو گذاشت روی پیشخون و به الهه زل زد و لبخندی ابلهانه روی لباش نشست. بهروز به الهه گفت: خیلی خوبه‌ها الهه.
الهه به بهروز گفت: بهروز پشت تاپُ برام ببند ببینم چجوری میشه؟ بهروز دو سر بند‌ پشت تاپ رو گرفت و گره شل و نامرتبی زد که باعث شد تاپ تو تن الهه کیپ نشه! سپیده گفت: یه گره رو بلد نیستی ببندی بهروز؟ و پابرهنه بسمت الهه رفت تا گره تاپ رو براش دوباره ببنده. خودم رو تو مسیر حرکت سپیده قرار دادم و گفتم:
ای واااای سپیده‌جون ببخشید من حواسم نبود چیزی پاتون نیست و بازوش رو گرفتم و بسمت مبل هدایتش کردم و یه جفت صندل که برای داخل اتاق پرو بود رو بهش دادم. تشکر کرد و‌ تا بیاد صندل‌ها رو بپوشه بهروز گفت: (…) بیا خودت اینو درست کن. باز تو کارِت اینه بهتر می‌دونی چی به چیه.
رفتم پشت الهه، زن بهروز و در فاصله‌ی خیلی کمی نسبت بهش وایسادم. هر دو رو به آینه بودیم و تو آینه بهروز و سپیده رو می‌دیدیم. درست تو همین موقع یه مشتری مزاحم اومد تو پرسید آقا ببخشید قیمت اون لگ چرمتون چنده؟
بخاطر اینکه دکش کنم یه قیمت بالا و پرت دادم و طرف رو سنگ‌قلاب کردم.
گره پشت تاپ رو همراه با کشیدن انگشتام به بدن الهه باز کردم و دیدم شلوارکی که پای الهه‌ست کونش خیلی کیپ وایساده و به خاطر بزرگی و برجستگی کون الهه حتا یه کمی هم کشیده لای کونش ولی گودی کمرش کاملا رهاست و از بالا قشنگ می‌تونم شورت و کون‌وکپل الهه رو ببینم.
بدجوری حشری شده بودم و اختیار داشت از دستم خارج میشد. خیلی آروم کیرم رو با کون الهه مماس کردم و بهش گفتم: یه کم دولا شو…
الهه دولا شد و دستاش رو گذاشت رو آینه(که به دیوار چسبونده شده بود) و همین باعث شد کونش کاملا بچسبه به کیرم و نرمی و گرمیش رو احساس کنم. تو آینه یه نگاهی سریع به سپیده و بهروز انداختم و دیدم سپیده با اون لبای قلوه‌ایش داره به نی لیوان آب‌طالبی میک میزنه و بهروز هم همچنان لبخند ابلهانش روی لباشه. انگار نه انگار جلوش کیرمو رو چسبوندم به کون زنش!! تا می‌تونستم دستم رو به کمر الهه مالوندم و کیرم رو که به کونش چسبیده بود تو شرتم تکون دادم تا بفهمه که عامدانه دارم می‌مالمش و پشت تاپ رو گره زدم و ازش یک قدم فاصله گرفتم. کیرم بوضوح شق شده بود و از زیر شلوار جین مشخص بود. دهنم خشک شده بود و شقیقه‌هام به گز‌گز افتاده بود. الهه راست شد و پیچ‌و‌تابی خورد و از هر طرف تو آینه خودش نگاه کرد. بهروز گفت: الهه ببینمت…
الهه چرخید بسمت ما. واقعا تاپ‌و‌شلوارک بهش اومده بود و کفشهای سرخابی سپیده تومنی دوزار رو کار گذاشته بود.
بهروز لبخندش گشادتر شده بود و فقط نگاه می‌کرد.
سپیده گفت: کتشم بپوش…
گفتم: قبل از اینکه کتش رو بپوشید شلوارکش رو ببینید:
بازوی برهنه‌ی الهه رو جلوی شوهرش گرفتم و چرخوندمش. حالا من و بهروز پشت الهه بودیم. دست انداختم پشت کمر شلوارک رو کشیدم عقب و به بهروز گفتم: ببین بهروز جان، الهه جون دو‌سایزی‌ان. کمرشون لارج، شایدم مدیومه ولی باسنشون ایکس‌لارجه.
با این کار من و بهروز داشتیم توی شلوارک رو می‌دیدیم و بهروز می‌دید که من دارم کون لخت زنش رو می‌بینم.
بهروز گفت: نمی‌شه شلوارکشُ یه سایز کوچیکتر بپوشه؟
بهروز رو دو قدم عقب تر بردم و خودم رفتم نیم‌ قدم عقب تر از الهه و سمت چپش ایستادم و دستم رو گذاشتم پایین کون الهه و به بهروز گفتم: ببین اینجا رو… می‌بینی کشیده داخل؟ (و با انگشتام چاک کون الهه رو لمس کردم)اگه کوچیکتر بپوشن کاملا میره لای باسنشون. شهوت، کاملا اختیارم رو در دست گرفته بود و دهنم مثل سنگ سفت و‌ خشک شده بود.
همین‌طور که بسمت پیشخون می‌رفتم تا لیوان آب‌طالبی رو بردارم بهروز گفت: آره درست میگی. البته اونم خودش یه مدله… و سپیده پرید تو حرفش که بهروز چی میگی واسه خودت؟ میخوای خشتک زنت وسط تولد جر بخوره؟
بهروز به سپیده نگاه کرد و خندید!! انگار با این حرف قند تو دلش آب کردن. دو سه قلپ از آب‌طالبی نوشیدم. انگار جون تازه‌ای گرفتم و تازه شده باشم. کت رو برداشتم نگه داشتم تا الهه بپوشدش و گفتم: ولی همینو سنجاق میزنم میدم خیاطی کمرشو براشون درست کنه. الهه پشت به من، دستاش رو کرد تو کت و پوشیدش. بدنم رو چسبوندم بهش و هدایتش کردم جلوی آینه. دستام رو آوردم جلو شروع به صاف کردن کت تو تن الهه کردم. سپیده رو تو آینه دیدم که با ایما و اشاره بهم رسوند که می‌دونم داری چیکار می‌کنی و چشمک زد. باز دستام رو کشیدم رو سینه‌ی برهنه‌ی الهه و کیرم رو چسبوندم به کمر الهه و همزمان دو تا شونه‌ش رو گرفتم و چرخوندمش بسمت بهروز و گفتم: بهروز ببین چقدر کار شیکه! البته هیکل خانمت هم کللللی حال داده به کار. هیکل و تیپ و چهره و مدل آرایش یه زن جلوه میده به کار. ماشالا الهه خانم از هر نظر عالی‌ان.
سپیده با لحن کنایه‌آمیزی گفت:
بله آقا(…)… بهروز ماشالا سلیقه‌ش خوب بوده؛ هر جا هم میره همه کللللی از خانمش تعریف می‌کنن!!
بهروز با همون لبخند یخ و بی‌روحش بدون اینکه به سپیده نگاه کنه گفت: تا چشت درآد و لیوان آب‌طالبی رو برداشت و سمت الهه گرفت و گفت: بیا عزیزم بخور خستگیت در بیاد.
سپیده تیکه‌ی سنگینی به بهروز انداخت ولی نمی‌دونم کلا بهروز بی‌غیرت بود یا نمی‌فهمید یا خودش رو به گیجی زده بود؟!
گفتم: البته باید الهه جون رو تو ‌خونه هم دید همین قدر خوشگل و ترگل و برگل هستن یا نه؟
الهه زود تو حرفم اومد و خودش رو ازم جدا کرد و رو به من ایستاد و‌ گفت:
وااااا… آقا(…) مگه میشه همچین خانمی تو خونه شلخته پلخته باشه؟
جواب دادم: خاک بر سرم الهه خانم! معلومه که شما همیشه تر و تمیز و شیک‌و‌پیکین.
بهروز ادامه داد که: ایشالا یه شب دعوتت میکنیم بیای خونمون بشینیم یه حالی بکنیم.
سپیده گفت: بهروز ، آقا(…) رو هم برای تولد دعوت کردم که بیان.
بهروز گفت: بَـــ… چرا به فکر خودم نرسیده بود. راست میگه دیگه… اینکه نقده. حتما بیا.
باز یه نیمچه تعارفی کردم و هر سه تاشون به‌جدّ، روی رفتنم تاکید کردن و منم از خدا خواسته قبول کردم.
گفتم پنجشنبه‌ست دیگه؟
سپیده و الهه همزمان گفتن: بله
به بهروز گفتم: پس لوکیشن رو برام بفرست.
بهروز یه گوشی آنالوگ نشونم داد و ‌گفت: من از اینا دارم. الهه برات میفرسته!
الهه شمارم رو تو گوشیش سیو کرد و بلافاصله یه میس‌کال انداخت و گفت: شمارمو سیو کنید که بتونم تو واتساپ پیداتون کنم. بعد کمر شلوارک رو براش سوزن زدم و رفت تو پرو که درش بیاره. سپیده گفت: آقا(…) برای من چی دارین؟ مثلا تولد منه‌ها…!!
بهروز گفت: تو برو از همونجا که تا الان خرید می‌کردی خریدتو بکن. اینجا مغازه بچه‌محل منه. سپیده که معلوم بود رو بهروز سواره با لحنی تحقیرآمیز و البته همراه با شوخی بهش گفت:
بهروز…………
دهن منو وا نکن…
اومدم تو حرفشون و گفتم: بهروز جون بازار خرابه، دوتا مشتری آدم‌حسابی!! هم برای ما اومده بذار دوزار کاسبی کنیم. به سپیده گفتم اجازه بده شلوارک الهه‌جون رو سنجاق بزنم بیام خدمت شما. بعد به الهه گفتم: کت رو در بیار و برو تو پرو. یه سنجاق بین لبام گذاشتم و رفتم تو ورودی اتاق پرو و به الهه گفتم صاف بایسته. بهروز از اونجایی که ایستاده بود خیلی به من و الهه(زنش) دید نداشت چون در پرو وقتی باز بوز یه حائلی بین ما ایجاد کرده بود.
از پشت، دست چپم رو بردم و گذاشتم رو شکم الهه. واااااای بدجوری نرم و شهوت‌برانگیز بود. انگشتام رو روی شکمش بازی دادم و سر انگشت وسط رو گذاشتم توی ناف الهه. آروم نفس بلندی کشید و شکمش برای ثانیه‌ای به تو رفت. با دست دیگه‌م پشت شلوارک رو جمع کردم و آروم کنار گوشش گفتم:
چه کمری داری الهه، عجب باسسسسنی…
یه کم سرش رو به چپ چرخوند و گفت:
آقا(…) زودتر سنجاقو بزن که خیس خیسم. می‌ترسم پس بدم جلوی شلوارکُ خیس کنم!
گفتم: جوووون چه بهتر، جلوی شوهرت بهم حال میده ببینه زنش خیس کرده خودشو. گفت: اونکه عاشق اینه که یکی با زنش لاس بزنه!
در حالیکه انگشتم رو تو نافش می‌چرخوندم گفتم:
+فقط لاس بزنه؟
-با لاس زدن شروع میشه دیگه و خندید.
دستم رو برداشتم و سنجاق رو پشت شلوارک زدم و انگشتام رو گذاشتم لای کون الهه و محکم انگشتش کردم و در حالیکه بسمت پشت، می‌چرخیدم گفتم: الهه‌جون درش بیار.
بهروز لیوان آب‌طالبی‌ای رو که تموم کرده بود از بالا گرفته بود دستش و دست دیگه‌اش رو پیشخون بود و به بیرون مغازه نگاه میکرد.
لیوان آب‌طالبی خودم رو برداشتم و از کنار نی، کل لیوان رو سر کشیدم و گفتم:
بریم سراغ شما و به سپیده نگاه کردم.
بعد سپیده رو بردم بسمت رگالی که پیراهن‌ها روشون بود و آروم بهش گفتم:
+می‌خوای بترکونی؟
-می‌خوام منفجر کنم (…)جون
+اون باسنی که تو داری… منفجرم می‌کنه…

ادامه…

نوشته: Heisenberg

بازدید 10,654

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

یک پاسخ به “الهـــه، ســـپیده، زن و خواهرزن بهروز (۱)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...