فرشته یا هیولا؟ (۳)

…قسمت قبل

همینکه کامی نبات رو ول کرد بی حال روی زمین افتاد،نمیتونست هضم کنه کامی این کارو باهاش کرده.

سوزش سوراخ کونش و درد خفیفی که توی شکمش حس میکرد به درد قلبش از شکسته شدن باورش به کامی دامن میزد و هر بار عمیق تر سوزناک تر هق میزد.

خواست طبق عادت مثل هرباری که قصد گریه کردن و خالی کردن خودش رو داشت جنین وار جمع بشه که به محض اینکه خم شد، بیشتر شدن سوزش سوراخش باعث شد ناله ای کنه و به حالت اول برگرده.

نبات توی درد خودش غرق بود که دست کامی رو روی کونش حس کرد لحظه ای نفسش بند اومد و دست از هق زدن برداشت،توی ذهنش دنبال راهی برای فرار از رابطه دوباره بود که دستمال مرطوبی روی کونش حس کرد و بعد کشیده شدن اروم روی پوستش.

کامی جوری با ارامش و دقت مشغول تمیز کردن نبات بود و مواظب بود دردش نیاد که انگار ده دقیقه پیش اون نبود نبات رو زیرش گرفته و با اسپنک ها و تلمبه هاش کونش رو قرمز کرده بود

کامی بعد تمیز کردن نبات اونو سمت خودش برگردوند و به چشمای پر از اشک و دلخوری نبات خیره شد.

توی دلش از اینکه نبات هیچ ارایشی نداشت و مجبور نبود سیاهی ریمل و ارایش پخش شده روی صورتش رو ببینه به حنیف احسنتی گفت.

دست زیر زانو و کمر نبات انداخت و اونو مثل یه نوزاد توی بغلش گرفت،همینطور که سمت پذیرایی میرفت هر لحظه اونو محکم تر به خودش میفشرد جوری که انگار میخواست نبات رو در خودش حل کنه.

روی مبل نشست، نبات رو روی پاش نشوند و اروم روی صورتش دست کشید.

نبات خجالت زده از لخت بودن پایین تنه‌اش محکم پاهاشو چفت هم کرد و سر پایین انداخت و سعی کرد با دستاش خودش رو بپوشونه.

دوست داشت مثل وقتی که کامی اونو از شر گیره ها و پلاگ راحت کرد توی بغلش بره و زار بزنه ولی اشکاش کاملا خشک شده بود،شاید چون دیگه حس امنیت و حمایتی که اون موقع از کامی گرفته بود رو الان پیدا نمیکرد.

کامی دستاش رو دو طرف صورت نبات گذاشت مجبورش کرد نگاش کنه،نبات فورا چشم از چهره کامی برداشت و به اطراف دوخت.

+نبات خانوم؟نگام نمیکنی؟قهری با عمو عزیز دلم؟

نبات از رفتار کامی عصبی بود‌.دستشو محکم مشت کرد و به خودش فشرد تا یه موقع کنترل خودشو از دست نده و اونو تو صورتش فرود نیاره.

کامی سر نبات رو گرفت و به سینش تکیه داد،بازوش رو دور نبات انداخت، دستای نباتو کنار زد و دستشو روی کص نبات گذاشت و شروع به مالیدن کرد.

+برام حرف بزن نبات.تا میتونی با حرف زدن رفتن مون به اتاقمو عقب بنداز.فکر نمیکنم از برنامه هام برای اتاق خوشت بیاد.

نبات از ترس رفتن به اتاق لرزید،با مالیدن های کامی میتونست حدس بزنه تو اتاق قراره چه اتفاقی بیوفته؛سعی کرد برنامه سیاست بی تاثیرش رو دوباره شروع کنه.

با ناز و بچگونه لب زد.

_چی بگم عمو؟

همین لحظه صدای زنگ در بلند شد کامی نبات رو روی مبل گذاشت و سمت در رفت تا بازش کنه.

با باز کردن در و دیدن لبخند موزیانه ماهد فهمید صدای جیغ های نبات تا بیرون از واحد هم رفته.قبلا چند باری با ماهد دختر اورده و تریسام زده بودن پس کاملا مشخص بود برای چی اومده.

:کامی؟صداهای تحریک کننده ای از واحدت میومد؟بچم بیدار شد.شریک شیم؟

کامی اخم هاشو درهم کشید و جوری که جای حرف اضافه ای نباشه به ماهد گفت

+من این دخترو با کسی شریک نمیشم.مزاحم نشو

بعد هم در رو کوبید و برگشت سمت جایی که نبات بود.از چهره متعجب نبات که از رو مبل سرک کشیده بود و انگار منتظر بود کامی حرفاشونو براش ترجمه کنه معلوم بود چیزی نفهمیده‌.

بی حرف سمتش رفت اونو همون طوری که اول تو بغل گرفته بودش بغل کرد.

کامی مشغول مالیدن کص نبات شد و با دست دیگه‌ش چند تار موی نبات رو گرفت و هین پیچیدن دور انگشتش جواب سوالی که نبات قبل اومدن ماهد ازش پرسیده بود رو داد.

+درباره خانوادت تو ایران میگی برا عمو؟

با اینکه لحن کامی کاملا مهربون و سوالی بود نبات حس کرد حرف زدن در این مورد یه دستور صادر شده‌س و باید انجام بشه.کنجکاو بود بدونه اون مرد چی گفته که کامی عصبی شده ولی حرفی نزد شروع به تعریف کردن کرد.

ساعت از یازده و نیم گذشته بود و حرفای نبات کم کم داشت مثل اشکایی که با یادآوری خانوادش روون شده بود ته میکشید.

مدام حواسش به کامی بود که ببینه خوابش گرفته یا نه،ولی کوچک ترین خستگی و خواب آلودگی توی چهره کامی نمیدید.

_…عمو رضا هم برام هدفون گرفته بود،از این صورتی گربه ای ها کلا تولد خوبی بود خوش گذشت بهم.

کامی در طول صحبت های نبات هیچ حرفی نزده بود کاملا حواسش رو به اون داده بود‌،البته که بیشتر حواسش پی تحریک نبات بود و خیس بودن کص نبات نشون از یه موفقیت نسبی‌ میداد.

به هر حال نبات یه نوجوون بی تجربه تو سن بلوغ بود،سنی که حس شهوت تازه کشف شده قابل کنترل نبود،هرچقدر هم مقاومت میکرد بدنش خود به خود به مالش های کامی واکنش نشون میداد.

کامی یهویی از رو مبل بلند شد و نبات هم باهاش بلند شد.همونطور که پشت نبات ایستاده بود به سمت اتاق هدایتش کرد.

نبات میترسید و ضربان قلبش بالا رفته بود،نمیتونست حرفی بزنه.

به تخت که رسیدن کامی نباتو رو دستش بلند کرد و رو تخت انداخت و خودش هم رو تخت نشست،نبات ترسیده خودشو عقب کشید.

_عمو کامی…توروخدا…التماست میکنم نکن…خواهش میکنم عمو

کامی خم شد سمت پا تختی و از داخل کشو یه دستبند فلزی بیرون کشید و سعی کرد نباتو آروم کنه.

+نترس نباتم زود کارم تموم میشه و بعدش تا صبح تو بغلم میخوابی

بعد سمت نبات رفت دستبندو به دستاش زد و حلقه وسط دستبند رو به قلاب وصل شده به دیوار پشت تخت بند کرد.

_عمووووو

کامی لبه های کراپ نباتو گرفت و بالا کشید تا به دستبند ها رسید،لباسو دور قلاب پیچید تا پایین نیاد.

دستاشو دو طرف سر نبات گذاشت و مماس با صورت نبات و خیره به لب هاش گفت.

+دختر خوبی باش نبات،بزار باهم لذت ببریم.باشه؟

بعد لباشو رو لب نبات گذاشت شروع به کام گرفتن کرد،لباشو ماهرانه رو لبای نباتی که خشک شده بود میکشید و عمیق میبوسید.

چند دقیقه که گذشت با عقب کشیدن کامی نبات از حالت مسخ شده بیرون اومد،عصبی بود،نتونست جلوی زبونش رو بگیره و همزمان با پرت کردن لگدی سمت کامی جیغ کشید

_عوضی حرو…

حرفش کامل نشده بود که گوشش زنگ زد و یه طرف صورتش انگار آتیش گرفت،منگ و گیج شد.کامی زد تو گوشش؟اونم با این شدت؟

نگاهش رو صورت کامی نشست که با چشمای به خون نشسته و نفسای کشدار نباتو نگاه میکرد.نبات در لحظه از حرفش پشیمون شد.

_عمو،ببخشید

کامی با یه دست صورت نباتو گرفت محکم فشار داد،مثل چند لحظه پیش رو نبات خم شد و غرید

+خودت نشون دادی لیاقت نداری نبات.ببین چطور تا صبح زیرم گاییده میشی و به گوه خوردن میوفتی دختر کوچولو

پشت بند حرفش از رو تخت بلند شد و از اتاق بیرون رفت.نبات رنگش پریده بود ،میدونست دیگه راه فراری نداره. باید وقتی کامی برگشت حسابی معذرت خواهی میکرد تا بخشیده شه،امیدوار بود بخشیده شه.

کامی در حالی که یه شلاق رشته ای چرمی سفید دستش بود برگشت تو اتاق،نبات نگاهشو زوم کرد رو شلاق،ترس و وحشت سرتا پاشو گرفت،اون لکه های قهوه ای خون بودن؟ زبونش بی اراده به کار افتاد.

_عمو ببخشید،غلط کردم عمو…

کامی دو زانو رو تخت نشست پاهای نبات بین پاش قفل کرد.خون جلوی چشماشو گرفته بود.

+که ببخشم،هوم؟اون موقع که دهنتو باز کردی و گوه خوردی حواست نبود که میبخشمت یا نه؟

ناگهانی شلاقو‌ بالا برد و روی سینه های نبات کوبید،پشت بندش جیغ نبات بود که تو اتاق پیچید و صدای ببخشید گفتن هاش.

ضربه های کامی دونه دونه رو بالاتنه نبات مینشست و همراش اخطار ها و تهدید هاش گفته میشد.

+امشب تا وقتی که زیرم داری مثل فاحشه ها ناله میکن فرصت داری انقد معذرت خواهی کنی و بگی گوه خوردم تا ببخشمت.هر زری که خواستی بزنی صد بار به خودت میچسبونی که دلم به رحم بیاد که اگه به رحم نیاد و نبخشمت نه فقط امشب که فردا رو هم باید با من و همون پسری که از صدات راست کرده بود و میخواستت بگذرونی و نه ماه بعدش خودت یه حرومزاده‌ی بی پدر پس بندازی.

نبات که از درد به خودش میپیچید و گریه میکرد با شنیدن حرف کامی هق هق هاش اوج گرفت.از تصور رابطه با دوتا مرد تا سر حد مرگ ترسیده بود.

_عمو بخدا غلط کردم…هع…توروخدا اینکار نکن عمو کامی هقق

کامی شلاقو کنار انداخت و درحالی که به ضجه زدن های نبات گوش میداد کامل لخت شد،کیرش نیمه راست بود بین پای نبات جا گرفت و مشغول ور رفتن و مالیدن کیرش به کص نبات که هنوز خیس بود شد.

بعد زدن شلاق ها فقط کمی آروم شده بود ولی هنوز بس نبود،باید نبات زیرش پاره میشد تا آتیشش بخوابه.

کیرش که کاملا راست شد پاهای نباتو رو شونه هاش انداخت و درحالی که کیرش رو دم سوراخ نبات تنظیم میکرد گفت.

+ببخشید اینا منو راضی نمیکنه ،بگو گوه خوردم که خواستم اون حرفو بزنم عمو،بگو حرومزاده خودمو هفت جد و آبائمه عمو.بگو جنده

نبات تا خواست دهن باز کنه و حرف کامی رو تکرار کنه،کامی کل کیرش رو یکجا و بدون ملایمت وارد کص نبات کرد‌،نبات از درد جیغی کشید که دیوار های خونه به لرزه دراومدن

_آیییییییییییی.عمووو،عمو درش بیار دارم میمیرم،عمو گوه خوردم،عمو توروخدااا

کامی بی حرکت خودشو داخل نبات نگه داشت،بعد چند لحظه کیر خونی شو بیرون کشید.برنامه های دیگه ای برا زدن پرده نبات داشت ولی خودش نخواست و حالا باید با درد و وحشی بازی های کامی میساخت.

دوباره کیرش رو وارد نبات کرد،ایبار اروم.نبات همچنان داشت گریه میکرد و با کامی حرف میزد ولی کامی کاملا بی توجه شروع به تلمبه زدن کرد.

اول اروم شروع کرد و کم کم قدرت و سرعت تلمبه هاشو بیشتر کرد همراه تلمبه زدن دستش بیکار نموند و سینه های نباتو تو چنگ میزد یا اسپنک میزد و نوکشونو میکشید.

+که من حرومزادم؟امشب نشونت میدم حرومزاده کیه فاحشه.

نبات بی وقفه التماس میکرد و میخواست که کامی ولش کنه یکم که گذشت کامی خسته شد از حالت نشسته بیرون اومد رو زانوهاش وایساد و کمر نباتو از رو تخت بلند کرد.رو کص تپل نبات اسپنکی زد و نیشگونی ازش گرفت.

+حروزاده کیه نبات؟الان دقت کن بگو کی حرومزادس؟کی داره کص میده و جندگی میکنه؟بگو ببینم

نبات لحظه ای از گریه و زاری دست نمیکشید جز دردی که کل جسمش رو گرفته بود ترس از تهدید کامی جونش رو به لبش رسونده بود.

_خودمم عموووو …آیییی بخدا غلط کردم،از دهنم در رفت ببخشیییید…

کص نبات از اون تنگی اولیه بیرون اومده بود و حالا کامی راحت تر کیرشو جلو عقب میکرد.صدای برخورد بدنشون همراه با صدای گریه ها و التماس های نبات بلند شده بود کامی تمرکز کرده بود رو تلمبه هاش و سعی داشت جوری کیرشو وارد کنه که نبات فقط درد بکشه.

تهدیدش باعث شده بود زبون نبات لحظه از کار نیوفته،بدنش سر شده بود بین پاش میسوخت و با بیحالی هق میزد‌.

_اخ عموو،عمو خودمم،هرچی گفتم خودمم،ببخشیییید

کامی بدون اینکه کیرشو دربیاره تن نباتو رو تخت گذاشت رد شلاق ها قرمز شده بود و صحنه رو برای کامی جذاب تر کرده بود،مثل همون جوش های ریز و قرمز رو کونش.

خم شد و لبشو رو سینه نبات گذاشت،میک میزد و بدون هیچ رحمی گاز های ریز و عمیق میگرفت و با سینه دیگه نبات ور میرفت.

بعد کبود کردن و سیر شدن از سینه هاش سرشو بلند کرد و به شاهکارش نگاه کرد، چشماش بابت دردی که به نبات چشونده از رضایت برق زد.لباشو سمت گردن نبات کشید و شروع کردن مارک زدن رو گردنش.

+دیگه هیچوقت همچین زری نمیرنی،گوه میخوری بخوای بزنی

تلمبه های کامی ملایم شده بود و همراش نبات هم اروم تر شده بود،فقط هق میزد و ناله میکرد.

بعد چند دقیقه کامی به ارضا نزدیک شد،دست زیر تن نبات انداخت و تنشو به خودش چسبوند،قدرت ضرباتشو بیشتر کرد،لباشو رو لب نبات گذاشت عمیق و خیس میبوسید تند و کشدار نفس میکشید.

صدای ناله هردو تو گلو خفه میشد و گاهی با یه نفس عمیقو پرصدا بیرون میومد،سوزش و درد کص نبات باز اوج گرفت تا اینکه کامی ناگهان کیرشو بیرون کشید و‌ آبشو رو شکم نبات خالی کرد.

بعد بیحال کنار نبات خودشو رو تخت انداخت.حالش که جا اومد بلند شد و به نبات نگاه کرد و پرسید

+ببخشمت؟

نبات سریع چشم دزدید و به آب ریخته شده رو شکمش که که تا رو تخت هم سرازیر شده بود چشم دوخت و بغض دار گفت

_ببخشید

کامی سر تکون داد چند برگ دستمال برداشت و درحالی که نباتو تمیز میکرد بخشیدمی زمزمه کرد.

دستمال کار ساز نبود،خون خشک شده به لبه کص و رون های نبات چسبیده بود به کیر خودش هم همینطور.

چند برگ دستمال مرطوب برداشت تا دستمالو رو کص نبات کشید جیغش بلند شد.

به دردناک ترین شکل ممکن بکارتش پاره شد بود و درد کاملا طبیعی بود.با احتیاط تر مشغول تمیز کردن شد و گفت

+هششش چیزی نیست جونم،الان تموم میشه.

کامی باز مهربون شده بود؛نبات حالا معنای واقعی اختلال دو قطبی رو میفهمید،هیچ اثری از خشونت پنج دقیقه پیش یا حتی ناراحتی تو صدای کامی نبود.

بعد تمیز شدن نبات کامی دستاشو باز کرد و ازش خواست کمی بلند شه تا رو تختی رو جمع کنه،بعد جمع کردن رو تختی و بیرون رفتن کامی نبات به تشک پتو سیاه رنگ کامی نگاهی کرد

نبات نگاهش به مچ دستای کبودش و بعد به تنش افتاد،کمی جا به جا شد تا بتونه خودش رو توی آیینه ببینه.بدنش داغون شده بود،بدتر از جای شلاق ها و رد دست کامی رو صورتش جای گاز هاش بود،انگار که موش گازش گرفته بود.

با یادآوری دردش نم اشک تو چشماش نشست که کامی با یه لیوان شیر تو اتاق اومد،بالای سر نبات ایستاد لیوانو به سمتش گرفت،نبات فورا لیوانو گرفت برای جلوگیری از ریزش اشک هاش سعی کرد بغض شو همراه محتویات لیوان قورت بده.

لیوانو که به سمت کامی گرفت،کامی دست زیر چونش گذاشت مجبورش کرد نگاش کنه،با این کار نبات کنترلشو از دست داد شروع به گریه کرد،کامی هم سر نباتو به شکم لختش چسبوند و با نوازش موهاش و قربون صدقه رفتن اجازه داد خودشو خالی کنه.

گریه نبات که تموم شد کامی اونو رو تخت خوابوند و پمادی از تو کشو برداشت،شروع کرد تن نباتو چرب کردن و هروقت نبات از درد آخ میگفت سعی میکرد ارومش کنه.

+قربونت برم نبات عمو.پماد زدم که دیگه درد نکنه،زود خوب میشی

کارش که تموم شد شلوارکش رو پوشید و کنار نبات دراز کشید، اونو تو بغلش حبس کرد و پتو رو روی هردوشون کشید.

+بخواب نباتم،فردا قبل اومدن حنیف باید حموم کنی

نبات نمیخواست به فردا، برنامه های کامی برای حموم و برگشتش با حنیف فکر کنه فقط میخواست از گرمای بغل کامی استفاده کنه و بخوابه.

نوشته: بوو کوچولوو

بازدید 4,162

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

2 پاسخ به “فرشته یا هیولا؟ (۳)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...