همه ی ما خاطراتی داریم که شاید به کمتر کسی گفتیم یا حتی شاید برای هیچکس تعریف نکرده باشیم!
خاطره ای که میخام تعریف کنم. برای اولین بار میخام بازگو کنم … حتی با اینکه سال ها ازش میگذره ولی بازم هنوز حس و حال قدیم داره وقتی بهش فکر میکنم…
اسم من محمد علی الان ۲۵ سالمه ترک تحصیل کردم و توی مغازه سیسمونی فروشی کار میکنم
از دار دنیا یدونه موتور سیکلت دارم که همه این بدبختی ها که دارم میکشم سر درس نخوندن تو دوران نوجوانی
خلاصه بگم که تهرانی ام و داخل یکی از محل های قدیمی زندگی میکنم .
خاطره ای که میخام تعریف کنم مال زمان دبیرستانمه یعنی حدود ۱۰ سال پیش زمانی که اولین سالم توی دبیرستان بود زمانی که ۱۵ سالم بود … خب اصل مطلب بخام تعریف کنم
تو اون سن هیچوقت با دختری تو رابطه نبودم و تجربه عشق نداشتم و تاحالا تجربه سکس نداشتم
من توی خانواده مذهبی بزرگ شدم ولی از اونجایی که آدم کنجکاوی هستم از ۱۰ سالگی به بلوغ رسیدم…
آدم هاتی بودم اگه توانم میکشید روزی ۵ بار خودارضایی میکردم
…
وقتی وارد دبیرستان شدم تا چند ماه با کسی نمیتونستم ارتباط بگیرم
درحد سلام و کمی بحث راجب بازی ها و سریال ها …
تنها کسی که خیلی خوب میتونستم باهاش خوب ارتباط بگیرم حامد بود
…
از حامد بخام بگم پسری با پوست روشن و دوست داشتنی و خون گرم که مهم ترین دلیل عمیق بودن رابطه ام باهاش همین خون گرم بودن حامد بود
ماه ها گذشت و رابطه دوستانه ام با حامد جدی تر شده بود
مثلا باهم بیرون میرفتیم توی درسا کمک میکردیم به هم (با اینکه من هیچی نمیفهمیدم ) ولی دوست داشتم فقط باهاش وقت بگذرونم نمیدونم حسم چجور توصیف کنم ولی دوست داشتم وقتی با من وقت میگذروند
از اونجایی که من تو اون سن اوج احساسات خودم بودم و هیچوقت دوست دختری نداشتم و یا هیچ کسی نبود که بتونم احساسات خودم بهش بروز بدم
به حامد زیاد واکنش نشون میدادم زیاد بغلش میکردم وقتی بغلش میکردم حس جدایی از مشکلاتم و هرچیز دیگه ای بهم دست میداد
حتی دلم نمیخواست که با دختر وقت بگذرونم دلم میخاست شب روز پیش حامد باشم
حامد هم همینجوری بود
وضع مالیش خوب بود نسبت به خانواده من که جز یه ماشین و خونه اجاره ای هیچی نداشتیم
…
زنگ ورزش شده بود و طبق معمول نشسته بودم رو صندلی و بازی بچه ها رو تماشا میکردم
حامد دیدم که با ست ورزشی سفید و شرتک که پوشیده بود مشغول بازی کردن بود
چشمم روی اندامش افتاده بود و حس فضایی داشتم نمیتونستم چشم از روش بردارم
از اون پاها و رونای خوش تراش و سفید !
وقتی زنگ ورزش تموم شد حامد دیدم که داره طرفم میاد و راجب زنگ بعد باهام صحبت میکنه
ولی من توجه ای به حرفاش نداشتم و داشتم به گردن و موهای عرق کرده اش دقت میکردم از اونجایی که قبلا گفته بودم من آدم هاتی هستم و گاهی وقتا یه کاری میکنم خودمم میمونم توش
یک دفعه سرمو به طرف گردن سفید حامد بردم شروع کردم به لیسیدن عرق ریخته شده رو گردنش
اینقدر حس خوبی داشتم که متوجه نبودم وسط حیات دارم این کارو میکنم که یهو کف دست حامد رو قفسه سینه ام حس کردم که به آرومی هلم داد و با خنده گفت دیگه نیاز به حوله ندارم و رفت
اون شب یه حسی داشتم یه حسی که انگار کسی رو پیدا کردم که بتونم بهش عشق بورزم حس کردم حامد هم مشکلی با کاری که کردم نداره و همین باعث شد به خودم جرئت بدم بیشتر پیش برم
…
یک روز که کلاس خالی شده بود و زنگ خورده بود
منو حامد مشغول حرف زدن بودیم و همینجا بود که به خودم جرئت دادم بهش نزدیک تر شم بغلش کنم
بدون اینکه توجه ای به حرفای حامد داشته باشم
لبمو با استرس رو لبش گذاشتم
حامد با تعجب خیره شده بود بهم
حس بدی بهم دست داد با خودم گفتم کند زدی
اون موقع در یک لحظه هزارجور فکر از سرم گذشت که نکنه بدش اومده باشه و تنها رفیقم از دست بدم
اون روز جز خداحافظی موقع ترک مدرسه چیزی بهم نگفتیم
فرداش حامد دیدم که بدون اینکه انگار دیروز اتفاقی افتاده باشه اومد طرفم شروع کرد صحبت کردن
نفس راحتی کشیدم و خوشحال شدم که حداقل فراموش کرده
…
چند روز بعد پدر حامد دیدم که اومده دنبال حامد
با ماشین لوکس و مدل بالاش
با هزارجور خواهش بزور سوار ماشینم کردن و اصرار داشتن تا خونه برسونتم
از حرفای بین حامد و پدرش متوجه شدم که اسباب کشی کردن و نیاز به کمک دارن
یهو گفتم که منم کمکتون میکنم اگه میخاید
حامد گفت نه خیلی ممنون بهتره بری خونه لطف داری از این حرفا
پدرش پرید وسط حرف حامد گفت ممنون میشم اگه بیای البته اگه خانوادت نگران نمیشن
رسیدیم به خونه جدید حامد اینا
شروع به چیدن وسایل کردیم
مادر حامد خونه نبود (تا اونجایی که من یادمه اون روز خونه مادرش بوده) و پدر حامد بعد چند دقیقه اون همه وسایل تلنبار کرد رو سر منو حامد و خودش جیم شد تا همه کار هارو ما انجام بدیم
مشغول بودیم
و منم گه گاهی به پاها و باسن خوش فرم حامد نگاهی مینداختم
یکم بعد به حامد گفتم
راستش بابت کاری که اون روز کردم ازت معذرت میخام
حامد کمی مکث کرد و گفت معذرت خواهی نیاز نیست راستش ناراحت نشدم اصلا
همین حرفش باعث شد دوباره اون حس تو وجودم شعله ور بشه
سمت حامد قدمی گذاشتم سریع سرشو با دستم گرفتم و لبام رو لبش گذاشتم این دفعه دیگه حامد هم همکاری میکرد و زبونش رو داخل دهنم میچرخوند
لبم از روی لبش برداشتم به چشمای مشکیش نگاهی کردم دوباره لبای حامد خوردم
کیر هردومون سفت شده بود و داشت شلوار جر میداد لباسای حامد دراوردم شروع به خوردن گردنش کردم
هردومون لخت شدیم
و چشم به رونای سفید حامد افتاد ولی اینبار دیگه حامد دراختیارام بود کیرمو تو مشتش گرفته بود حسابی بالا پایینش میکرد به پشت خوابوندمش شروع به گاییدن کون بهترین دوستم کردم
صدای آه نالمون همه جارو برداشته بود
اینقدر خوب بود که از همه جامون عرق میچکید
از اونجایی که اولین تجربه سکسم بود بعد چن دقیقه تموم آبم ریختم داخل حامد
حامد هنوز ارضا نشده بود
از گردنم گرفت و خمم کرد کیرشو طرف دهنم برد و شروع کردم با ولع براش ساک زدم طوری که صدای ناله لذتش کل خونه رو برداشته بود
…
بعد این اتفاق هیچوقت دیگه با حامد اینکارو نکردیم
و سال بعدش حامد از مدرسه مون رفت.
و ته دلم همیشه با وجود اینکه این همه سال گذشته باز هم حامد مث روز اول دوستش دارم…
نوشته: محمد علی
9 پاسخ به “همکلاسی ام حامد”
kir face داستان جذابی بود یه روز دوباره بهم میرسید
kir face داستان جذابی بود یه روز دوباره بهم میرسید
داستانت خیلی واقعی و عالی بود اکثر پسرا تو این سن تجربه مشابهی دارند من اگه جات بودم شماره حامد رو میگرفتم و باهاش در ارتباط بودم چون حامد کونی بود و بعد تو به بقیه هم میداد
حامد کجایی بیا تا این خودشو بگا نداده
از داستانت خوشم اومد ممنونم
کاملا مشخصه واقعى هست فقط یک ضرر به خودت زدی حامذکونی بوده کج بشین راست بگو چندبار دیگه رونای سفيد حامد رو کایدی
کاملا مشخصه واقعى هست فقط یک ضرر به خودت زدی حامذکونی بوده کج بشین راست بگو چندبار دیگه رونای سفيد حامد رو کایدی
کاملا مشخصه واقعى هست فقط یک ضرر به خودت زدی حامذکونی بوده کج بشین راست بگو چندبار دیگه رونای سفيد حامد رو کایدی
حااااااامد کیر آقام به نامت