من بچه دوم خانوادم و تک دخترم و یه برادر بزرگتر دارم. پدرم مکانیک بود و هیچ وقت اخلاق خوبی نداشت. همیشه وقتی پیش دوستاش بود خوشحال بود ولی وقتی خانوادگی با برادرم و مادرم جایی میرفتیم انگار که سربارشیم. احساس میکرد اگر ما نبودیم خوشحال تر بود. با اینکه برادرم خیلی سعی میکرد همیشه یه کاری کنه که به بابا خوش بگذره یا من غصه نخورم ولی بازم هیچوقت قدر خانواده ای که داشت رو نمیدونست. ظرفارو میشکونه… داد میزد… خیلی وقتا قهر میکرد و چند روز خبری ازش نبود. من هیچوقت نفهمیدم دوست داشتن پدر چه معنی ای میتونه داشته باشه. بابام برای ما هیچوقت پشتیبانی نبود که بشه باهاش حرف زد و برعکسش خیلی آدم ترسناکی بود. با اینکه هیچوقت دست روم بلند نکرده بود و من همیشه موقع داد و بیدادش توی اتاق مشترکم با داداشم قایم میشدم و گوشامو میگرفتم… ولی همیشه می ترسیدم یروز انقدر منو بزنه که بمیرم.
روزای زندگیم از بچگیم با ترس میگذشت… من انقدر آدم مریضی بار اومده بودم که حتی اگه کسی با صدای بلند میخندید میترسیدم و اضطراب میگرفتم…
اولین برخورد این آدم مریض با یه مسئله جنسی واقعی زمانی بود که نزدیک چهارده سالم بود.. یه شب خیلی دندون درد داشتم و طبق معمول بابام قهر بود.. بیچاره مامان بزرگم منو برد همون دندانپزشکی که همیشه مامان منو برادرمو از بچگی می برد پیشش و از اونجا رفت خونه خودشون… دکتر مسن مهربونی بود… اولش مثل همیشه باهام برخورد کرد باهام خندید بهم شکلات داد و به سر و صورتم دست کشید… نوازشش برام مثل نوازش پدری بود که همیشه دلم میخواست داشته باشم.
همیشه باهامون اینجوری برخورد میکرد و هیچوقت بهش حس بدی نداشتیم و منم هردفعه که میدیدمش بهش حس مثبت پدرانه ای داشت. البته… ظاهرا فقط برای من همه چیز شبیه همیشه بود چون توی چندسالی که منو از بچگیم ندیده بود خب من یکم تغییر کرده بودم و فرم بدنم دخترونه تر شده بود. سینه هام کوچیک بود ولی بخاطر لباس زیرم یکم برجسته تر دیده میشد و بقیه تغییرایی که یه دختر میکنه.
بخاطر درد و دلای مادربزرگم از وضعیت خانوادمون خبر داشت و همیشه اگرم چیزی میشنید سعی میکرد مهربون و بدون دخالت کردن زیاد با چندتا نصیحت ساده از مسئله بگذره و پولشو بگیره.
اما این سری فرق داشت.. نوازشاش روی موهام و صورتم… نصیحتاش… همه چیش یجور دیگه بود.
بیشتر نوازشم کرد قبل از شروع کارش.. وقتی ام شروع کرد… مدام داشت ازم تعریف میکرد که چقدر خوشگلم و چقدر دلش میخواست یه دختر یا عروسی مثل من داشته باشه… بین کارش بعضی وقتا از بابا و داداشم میپرسید که کجان و چیکار میکنن.. و منم با دهن باز سعی میکردم جواب سوالاشو صادقانه بدم… بدون اینکه متوجه نگاه عجیبش باشم. هردفعه که سوال میپرسد یه جای بدنمو لمس میکرد.. اوایلش بیشتر فقط شکم و کمرم ولی آهسته آهسته با هر سوالش و بین کارش دستشو روی پاهام و لای پاهام میذاشت و به شوخی و قلقلک دادن (که اصلا هم معمولی نبود) باهام ور میرفت… خیلی گیج بودم اصلا نمی فهمیدم چرا همه چیز یجوریه چرا حس عجیبی دارم چرا این دکتره یه حس عجیبی میده.. واقعا از ته قلبم میگم واقعا نمیدونستم چه اتفاقی داره میوفته. یادم میاد وقتی کارش تموم شد بهم گفت بلند نشم… دوباره دستشو کشید رو بدنم و شروع کرد ازم تعریف کردن که چقدر خوشگل شدم.
رفتار و لمس های عجیبش کم کم داشت مثل تیکه های پازل برام معنی پیدا میکرد که دستشو آهسته گذاشت روی سینه ام و شروع کرد فشارش دادن.
هیچوقت حس مزخرفشو یادم نمیره. مثل گیر کردن توی تونل خیلی باریک بود (آخه من از جاهای بسته میترسم) با اینکه فقط داشت سینمو لمس میکرد ولی من احساس میکردم گلومو گرفته.. از زمان بچگیم بخاطر ترس های زیادی که تجربه کردم وقتی میترسم لال میشم حتی نمیتونم حرف بزنم.. نمیتونستم بگم دست کثافت تو از من بکش کنار.. یکم زیر دستش وول خوردم که شاید بفهمه ولم کنه.. وقتی شروع کرد دکمه هام رو باز کنه نمیدونم چجوری فقط از روی یونیت فرار کردم اومدم پایین… از ترس رنگم مثل گچ شده بود و لال شده بودم.. خودشم از ترس زیاد من ترسید و شروع کرد به توضیح دادن که کاریم نداره و آروم باشم.. تکون نمیخوردم فقط با ترس نگاش میکردم برام درو باز کرد و گفت میتونم برم.
تا خود خونه میدوییدم و گریه میکردم… گریه ای که چهارده سال بود جلوشو گرفته بودم… گریه برای تنها بودن برای پدری که امروز پیشم نبود تا اینجوری باهام رفتار نکنن.. گریه برای حماقت خودم که بخاطر بی پدری هر آدم کثیفی رو مثل بابام می دیدم وقتی اون فقط دنبال لذت خودش بود.
اون روز اولین بار بود که از دختر بودن خودم متنفر شدم ولی کاش این تنفر هیچوقت شکل نمیگرفت… چون این تنفر از خودم زمینه ساز بوجود آمدن احساسات بی دی اس امیم در آینده شد.
بالاخره چه دختر چه پسر نیازهای جنسیش یروز خودشو بروز میده اما وقتی این نیاز برام همراه با تنفر از خودم و زندگیم میشه… اونوقت من یه دختر عادی نیستم.
توی دانشگاه چند بار دوست پسر داشتم ولی هیچوقت اون عشقی که برای بقیه فانتزی و قابل لمسه برای من جذاب نبود. همیشه رابطمون با سردی زیادی من تموم میشد و من میموندم و عذاب وجدان شکستن قلب پسری که چون باهام مهربون بود برام جذابیتی نداشت.
پدره نداشتم از وقتی دانشگاه میرفتم تازه یادش افتاده بود دختر داره و غیرتی میشد.. به لباسم گیر می داد یا به لاک ناخونم. خنده دار بود. بخاطر احساسات عجیبی که داشتم تصمیم گرفتم دیگه با هیچ پسری صحبت نکنم چون هیچوقت تهش خوب نمیشد.
۲۰ سالم بود که از هجوم حس تنهایی و افسردگی معتاد چت کردن با غریبه ها شده بودم. حرف زدن با آدمایی که هیچ تعهدی به موندن نیست… همون چیزی که کمتر اذیتم میکرد.
اون روزا برای اولین بار با افشین آشنا شدم… افشین روانپزشک بود چهل و پنج سالش بود و از اون مردایی بود که.. حس پدر نداشتمو بهم میداد…
— این داستان واقعی منه. اگر براتون جذاب بود بگیر ادامه آشنا شدنم با افشین رو براتون تعریف کنم. مرسی که نظر های بد نمیدین —
نوشته: ش.د
4 پاسخ به “درد و دل ساده (۱)”
ادامه بده لطفا
پدرت لیاقت دختر مهربونی مثل شما رو نداره کاش دختر من میبودی جونم رو واست میدادم هر چنداز لحاظ مالی خیلی خیلی ضعیفم ولی امید داشته باش دختر گلم
شقایق جان دختر گلم، دردی که میگی رو حس میکنم و متوجهم که داستانت صرفا یه داستان برای لذت نبوده و سعی داشتی بیشتر خودتو تعریف کنی. اما خیلی وقتا همون دردها تورو تبدیل به مروارید ارزشمندتری نسبت به بقیه میکنه. تو ارزشمندی چون چیزایی رو حس میکنی که برای خیلیا قابل لمس نیست. آفرین دخترم. ادامه بده.
خیلی متأسفم امیدوارم مشکلت حل بشه