درد و دل ساده (۲)

…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)

اوایل توافق کرده بودیم هیچ اطلاعات خصوصی ای از هم نگیریم، اینجوری حسمون راحت تر بود و منم ترس کمتری داشتم… باهم حرف میزدیم باهام مهربون بود… حس میکردم یه مرد بزرگتر بهم اهمیت میده.. حس حمایت مردونه چیزی بود که همیشه تو زندگیم کم داشتم و تشنه اش بودم.
اوایل صحبت کردنمون افشین خیلی علاقه داشت کشفم کنه، هیچ صحبت جنسی ای نبود، بیشتر شناختن من و شنیدن عقده هام، منم چون خیلی احساساتی بودم و هیچوقت بلد نبودم قوی باشم، تا یکی باهام مهربون صحبت میکرد همه حرفای دلمو میریختم بیرون. افشینم خیلی خوب بلد بود از آدم حرف بکشه، مکس کردناش، بعضی وقتا سوال پرسیدن اشو و بعضی وقتا کلا اهمیت ندادناش. نمیدونم ولی انگار اولش یه چهره دوست داشتنی نشونت میداد، بعد که معتاد مهربونیاش و حرفاش میشدی، آهسته آهسته ولت می کرد… جوری که قلابش هنوز بهت گیر باشه و نتونی کاری کنی.
توی تقریبا سه هفته ای که صحبت کردیم همین کارو باهام کرد، حرفامون از چتای معمولی و قول ناشناس بودن، رسیده بود به اینکه میخواد عکسمو ببینه وگرنه شاید کم کم دیگه حرف‌ زدن با من جذابیتی براش نداشته باشه. اوایلش مقاومت کردم، گفتم ما فقط حرف میزنیم دوست ندارم وقتی انقدر همه عقده هامو بهت گفتم صورتمو بشناسی، این منو میترسونه، ولی اصرار داشت که منو ببینه و خیالم راحت باشه که آدم غیرقابل اعتمادی نیست… بازم بخاطر ترسم نمیتونستم کوتاه بیام، توی یه شهر زندگی میکنیم، اگه یروز منو جایی ببینه چی؟ اگه آشنا باشیم چی؟ این فکرا انقدر منو میترسوند که نمیتونستم رابطمون رو صمیمی تر کنم… آهسته آهسته انقدر دیر به دیر جواب پیام هام رو میداد که وقتی نوتیفیکیشن پیامش روی گوشیم میومد زودی می پریدم رو گوشیم جواب میدادم… ولی بازم نمی خواند و می رفت دو روز بعد جواب می داد. انقدر این بی اهمیتیش اذیتم میکرد که فقط میخواستم دوباره بهم اهمیت بده.. من معتاد توجهش شده بودم.
یروز برای جلب توجهش براش کیک براونی درست کردم و عکسشو فرستادم و براش نوشتم اینو برای شما درست کردم… پیاممو همون لحظه دید… توی این دو‌هفته اولین بار بود که همون لحظه میدید… کلی ازم تعریف کرد… واای … انقدر لذت میبردم که لبخند میومد روی صورتم. دوباره بعد از سه هفته بهم گفت دوست دارم عکستو ببینم… دلم ریخت… میدونستم بازم مقاومت کنم دیگه هیچوقت ازم عکسمو نمیخواد.. و اگر دیگه نخواد یعنی دیگه علاقه ای به توجه کردن بهم نداره.. یه غرور خاصی داشت… اگر چیزی رو دو سه بار میخواست و قبول نمیکردی، دیگه هیچوقت دربارش صحبت نمی کرد. نمیدونستم چی بگم.. مقاومت کنم؟ قبول میکنه ولی دیگه هیچوقت بهم اهمیت نمیده، قبول کنم؟ آخه ترسام چی… دلمو زدم به دریا با نهایت استرس براش نوشتم چشم میشه فردا بفرستم؟ میخواستم یکم وقت فکر کردن داشته باشم… دیگه جوابمو نداد… نزدیک نیم ساعت هر یک دقیقه گوشیمو چک میکردم غصه میخوردم که ای وای باز ناراحتش کردم. کلی توی گوشیم گشتم و بالاخره چندتا عکس جدا کردم براش فرستادم… همون لحظه ندید، ولی بعد یکساعت دیدم داره کلی پیام ازش میاد.. هیجان زده شده بودم، انقدر ازم تعریف میکرد که نمیدونستم چی بگم. بهم میگفت خوشگلم میگفت شبیه چیزی ام که فکر میکرده و باهام دوباره مهربون شده بود… وای دوباره اون حس خوب برگشته بود… دوباره کلی صحبت می کردیم و همیشه آنلاین بود.. باهام مهربون بود و ازم تعریف میکرد. بعضی وقتام ازم عکس میخواست و منم دیگه میدادم.. اکثرا پوشیده و عکسای معمولی. اونم برام عکساشو می فرستد و از اینکه نمیشناسمش خوشحال بودم، استرسم از اینکه نکنه آشنا باشیم از بین رفته بود.
یه شب مثل همیشه توی اتاقم تنها بودم و فیلم میدیدم. دیدم از افشین پیام میاد، زودی بازش کردم… چندتا از عکسای پارسالمو از عروسی ای که رفته بودم داشت برام میفرستاد!!! قلبم داشت میومد تو دهنم.. اینارو از کجا آوورده؟؟؟ منکه بهش ندادم! توی پیاماش ازم تعریف میکرد و خیلی عجیب حرف میزد… برام ویس فرستاد… وایییی خدایا چی گفته؟ انقدر استرس داشتم انگشتام یخ کرده بود، وویسشو باز کردم، توی وویسش بعد از “جوون” طولانی ای که گفت.. گفتش خیلی هیکلم خوبه و به نظرش بخاطر صورت و گردن سفیدم کون سفیدی ام دارم.
من.. بُهت.. ترس.. اضطراب.. انگار همه دنیای اطرافم وایساده بود.. بدترین فکرارو میکردم.. آشناس لعنتی.. بدبخت شدم.. به خودکشی فکر میکردم.. به بلاک کردنش.. به فرار کردن.. به همه چیز. دوباره اون حس نوجوونیم از تجربم پیش دکتر دندونپزشکم‌ اومد سراغم. تمام بدنمو سردی گرفته بود. یه اضطراب عجیب که از ترس میاد… ترس از بی دفاع در معرض خطر بودن. چت هامون رو دوطرفه پاک کردم بلاکش کردم و تا صبح انقدر فکرای ترسناک کردم که خوابم برد.
خلاصه بعد از چند روز با یه اکانت دیگش بهم پیام داد… دوباره یه وویس.. بهم گفت میدونه ترسیدم و معذرت میخواد.. گفت عکسایی که بهش دادمو سرچ کرده و تونسته اینستام رو پیدا کنه. گفت عکسای اون روزم رو از اینستام برداشته و نیازی نیست ازش بترسم.. گفت اون روز مست بوده و خیلی ناراحته که منو ترسونده.. گفت هیچوقت حاضر نیست به من آسیب بزنه و باعث اضطراب من بشه. انقدر ویس های طولانی می فرستاد که آهسته آهسته نرم شدم.. ترسم ریخت، بهش گفتم که خیلی ترسیده بودم و دلیلش چیه.. کلی قربون صدقم رفت گفت میشناسه منو میدونه که چرا استرس گرفتم و‌ ترسیدم. با قربون صدقه هاش لبخند میزدم… کیف میکردم و احساس امنیت داشتم. ولی آخرش بهم گفت انتظار نداشت بلاکش کنم و منم ازش معذرت خواهی کردم و گفتم فقط بخاطر اینکه ترسیده بودم.
دوباره چند روز بهم محبت کرد، حسابی نرم شده بودم… دیگه اینستامم‌ داشت… از همون اکانت فیکی که باهاش فالوم کرده بود و من احمقم اکسپت کرده بودم… انگار‌ هرروز داشت بهم نزدیک تر میشد… هر استوری که میذاشتم اولین نفر لایک میکرد و ازم‌ تعریف میکرد. دیگه خیلی صمیمی تر شده بودیم و اعتماد منم بیشتر شده بودم.
یه شب که حوصلم سر رفته بود و حرف میزدیم.. ازم اجازه گرفت درباره اونشب صحبت کنه، اینکه انقدر بهم اهمیت میداد و نگران حسم بود و اجازه میگرفت خیلی بهم حس آرامش و امنیت میداد.. تقریبا حدس میزدم میخواد چی بگه و قبول کردم.. بهم گفت وقتی به گذشته فکر میکنم، بدون ترس، حسم به حرفایی که اون شب بهم زد چیه؟ کلی براش استیکر های خجالت و خنده فرستادم، روم‌ نمیشد بهش بگم چقدر برام هیجان انگیز بود… منظور استیکر را خیلی سریع فهمید.. توی پیام بعدیش بهم گفت… سفیده یا نه؟
وااایی… هیجان و اضطراب.. از اون حسایی که دلت میخواد با لبخند آب شی بری توی زمین… نمیدونستم چی بگم… اون یه مرده خیلی بزرگ تره داره ازم این سوالو میپرسه و من میدونم منظورش چیه…. وایییی… پاهامو بهم فشار میدادم و توی جام وول میخوردم.. نمیتونستم تایپ کنم.. دوباره پیام داد.. مثل همه پیامای دیگش با دختر گلم شروع کرد: دختر گلم؟ پرسیدم سفیده یا نه؟
ای وایییی… ناخونامو میجوییدم.. این چه کاریه با من میکنی؟ آخه دختر گلم و‌ این حرفا؟ چرا حسش این شکلیه؟ چرا خوشم میاد؟ دوباره کلیییی استیکر فرستادم نوشتم چی؟… ولی افشین قرار نبود کوتاه بیاد، دوباره سریع بدون خجالت پیام داد: کونت دخترم… کونت سفیده یا نه؟
از هیجان و اضطراب دوست داشتم صورتمو چنگ بزنم… آخه چجوری با من اینکارو میکنی.. مگه میشه… چرا حسش این شکلیه؟؟؟
دستام میلرزید… نوشتم بله… آرزو میکردم ادامه نده.. استرسش برام غیرقابل تحمل بود اما.. خب هیجانم زیاد بود.. ولی ول کن نبود.. ادامه داد.. خوبه حالا برام از سینه هات بگو… واییییییییی.. چتای مودبانه و درد و دلای ساده منو افشین، رابطه ای که تا حدی مثل پدر دختر‌ جلو میرفت، به جایی رسیده که دارم درباره بدنم باهاش حرف میزنم و‌ حتی نمیتونم مقاومت کنم یا بلاکش کنم.. این سوالا از طرف هرکس دیگه ای بود درجا بلاکش میکردم ولی افشین… اصلا نمیدونم چرا انقدر اضطراب رو دوست داشتم..
دیگه قفل حرفای جنسی ام برامون باز شده بود.. و افشین استاد راضی کردن من به هر چیزی بود که میخواست. درباره همه جام میپرسید… سینه هام پاهام کس و کونم کمرم… و من تنها مقاومتم‌ شاید بعضی وقتا دیر جواب دادن بود، که اونم با یه بداخلاقی کوچیک از سمت افشین آدم میشدم و زود جواب میدادم.

— مرسی از نظرای قشنگتون. ببخشید اگه بعضی جاهاشو بد نوشتم تجربه زیادی ندارم. اگه خوشتون اومد بگین بقیشو براتون تعریف کنم. ش. د —

نوشته: ش.د

بازدید 9,766

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

4 پاسخ به “درد و دل ساده (۲)”

  1. الان این داستان سکسی بود ؟ چرت و پرت ننویسید . اینجا داستان سکسی مینویسند نه خاطرات .

  2. داستانتو خیلی دوست داشتم. واقعیه، حس توشه. مرسی یکی از وقتی که گذاشتی واسه نوشتنش، و ازون مهمتر، شجاعتی که داشتی برای به اشتراک گذاریش. این داستان میارزه به ۱۰۰ تا داستان سکس کامل که دستت تو شرتته و فقط آه و اوه و کیرش و میکرد تو کسم، ازین حرفاست سر تا تهش. امیدوارم ادامه داستانتو بنویسی و بزودی بخونمش عزیزم. ❤️

  3. آفرین دخترم. جدای از اینکه من حداقل فکر میکنم این بچه اومده درد و دلاش رو اینجا نوشته تا حس بهتری پیدا کنه، ولی حتی اگر داستان فانتزی هم باشه بهتر اینه که من سعی کنم با کامنتم بجای حرف الکی و یکاره زدن بهش روحیه بدم. تا اگر واقعا تجربه یا احساس بدی تو زندگیش داشته شاید بهبود پیدا کنه. به غیر از این موضوع اخلاقی، واقعا داستانت برای من جذاب بود و دلهره‌هایی که داشتی رو از عمق وجود حس کردم، و البته به شدت هم اغوا کننده بود. آفرین. ادامه بده دختر گلم. تو دختر ظریف ولی سرسختی هستی. منتظر قسمت سومش هستم.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.