سلام
من رضا هستم ۳۰ساله ساکن شهرهای جنوب این اولین خاطره من از مسائل جنسی نیست ولی یکی از بهترین تجربیات من هست …سال ۸۵بود تازه وارد خونه جدیدم شوده بودم با خانومم که پنج سال از ازدواجمان می گذشت فقط یک بچه داشتیم .از نظر محیط جدید یه جور غریبه به حساب می آمدیم و این باعث میشود کم کم همسایه ها برای خوشامد گویی و ابراز علاقه و آشنایی به ما سر بزنن تقریبا در دو سه ماه اول هفته ایی یکی از زنهای همسایه میدیم که از سرکار که میام پیش همسرم نشسته یا در حال رفتن هستن …طبیعی بود من زیاد توجه نمی کردم ولی یک روز که از کار آمدم زنی جوان با موهای مشکی که مقداری تو صورتش ریخته بود که البته به صورت آرایش قرار داشتن رو دیدم چون در حیاط باز بود و آنها تو حیاط رو تخت زیر درختهای باغچه نشسته بودن …وقتی وارد شدم انتظار داشتن مهمون رو نمی کردم مشخص بود اونها هم از گرمی صحبت و خنده هواسشون به ورود من نبود .این طور شد که صورت و زیبایی اون زن جوان منو میخ کوب خودش کرد .وقتی متوجه شدم آنها حضورم رو متوجه نشدن دلم لرزید از اینکه توجه آنها رو جلب کنم و کمی هم شیطنت در دیدن بیشتر این زن زیبا این شد که یواش پشت درخت نشستم در سکوت و مجذوب زیبایی و چشمای جذاب این زن شدم ساعت و خستگی کار رو فراموش کردم البته زنم ساعت آمدن از کار رو می دونست و بهش گفته بود و سر ساعت گاهی هر چند دقیقه یک نگاه به در حیاط که کمی باز بود می انداختن از ترس اینکه ناخافل یکدفعه وارد نشم یا اگه آمدم خودش رو مهمون جمع جور کنه البته وقتی گرم صحبت میشدن باز فراموش میکردن این زن زیبا با اینکه چادر سرش داشت اما وقتی چادر از سرش افتاد اون لحظه برق از سرم پرید که می دیدم با یک تک پوش قرمز که آستین حلقه ایی بود تنش داره که حالت کشی و چسبون که به راحتی حجم و شکل سینه هاش مشخص بود بدون روسری حتی یک شلوار مشکی خط دار ورزش پاش بود در عوج زیبایی چون هر موقع زنم برا کاری یا آوردن و بردن چایی تنهایش میزاشت اون چادرش رو کامل در می آورد گویی گرمش شده بود …قلبم چنان تند تند میزد از حس و شهوت زیبایی بی اختیار برا بهتر دیدنش جا بجا نمیشودم…تا لحظه ایی که زنم برا آوردن آب باز داخل اتاق رفت من وقتی داشتم شاخه ها رو از جلوی دیدم کنار میزدم یکدفعه با دیدنش شکه شدم چشماش دقیقا داشتن منو نگاه میکردن گویی اوهم از دیدن من شکه شده بود چون نه چادر سرش داشت نه روسری دیدن اون هم با یک تاب که سینه هاش تا نصفه مشخص بود قفل شده بود من از خجالت و استرس و عابرو ریزی گیج شده بودم انگار اوهم همینطور حسی داشت چون نمی تونست خودش رو جمع جور کنه بپوشونه تو چادر گیر کرده بود وقتی زنم آمد دیدش داره برا پوشوندن بدنش تقلا میکنه با تعجب بهش نگاه میکرد و لبخند میزد انگار از دیدن اندامش که همش مشخص بود لذت میبرد این زن همسایه اسمش الهام بود
دو سالی بود ازدواج کرده بود پنج سال از من کوچیکتر بود با اینکه همسرم آمد و کنارش نشست و پشت به من بود و الهام رو به اون و رو به من ولی انگار دوست نداشت حضور من مشخص بشه برا همسرم چون اونوقت می ترسید بفهمه اون رو من در حالت نیمه لخت دیدم پس سکوت کرد و سرش رو پایین نگه داشت ولی گاهی زیر چشمی بهم نگاه میکرد دیگه فایده نداشت برام قایم شدن پس یواش برگشتم بیرون و با در زدن وارد شدم و با یک سلام داخل اتاق رفتم وقتی داخل بودم از پشت پنجره هنوز داشتم نگاهش میکردم تا اینکه بلند شد و خداحافظی کرد و در حالی که همسرم داشت همراهیش میکرد یک لحظه با زیرکی به پنجره و من که پشتش بودم نگاه کرد وای باز منو دید که دارم دید میزنم اون شب تا صبح بهش فکر میکردم و هرشب و برا باز دیدنش طاقت نداشتم خدا خدا میکردم باز بیاد دیدنش برام شده بود از همه چی مهمتر …بیشتر وقتها بعد از اون روز هر وقت داشتم تو کس زنم تلمبه میزدم چشمام رو میبستم تا اون رو تصور کنم زیرم خوابیده…ولی بازهم فایده نداشت دیگه طاقت نداشتم بایست کاری کنم آمار شوهرش رو گرفتم تا دیدم کی میره سرکار کی میاد …یک رو صبح زود بیدار شدم با تمام وجود قصد داشتم برم به هر بهونه در خونش …دیدم شوهرش رفت رفتم تا پشت در حیاط خونش ولی جراعت در زدن پیدا نکردم باز برگشتم خونه یک ساعت گذشت سر صدا رو از داخل خونش می شنیدم من فکر میکردم خوابه و در بزنم چی بگم وقتی دیدم بیداره باز تمام وجودم رو شهوت گرفت دیونه شده بودم از راه پله و دیوار همسایه رفتم پشت بام از آنجا به پشت بام خونه آنها راه داشت یک خونه کوچیک با حیاط کوچیک رو پشت بام خوابیدم منتظر نشستم تا بیاد تو حیاط ببینمش صدای در اتاق رو شنیدم آره خودش بود یا ابلفضل خدا چی می دیدم الهام با یک حوله که از رو سینه هاش دور خودش پیچیده تا رو رانهای سفید و کمر باریک قلبم صداش رو می شنیدم دستام و بدنم می لرزید گرم شده بودم داشت لباسهای خیس که شسته بود و لباسهای زیر خودش رو رو طناب پهن میکرد شهوت داشت دیونم میکرد حالت جنون بهم دست داده بود با دستم کیرم رو که داشت شلوارک رو پاره میکرد رو محکم میفشردم تا شاید حس و شهوت کم بشه ولی این زن با تن لخت که جلوم داشت این ور اون ور میرفت هر لحظه منو بیشتر و بیشتر تحریک میکرد یاد اون رفتارش افتادم که به حضورم داخل خونه وقتی داشتم بهش تو خونم نگاه میکردم افتادم که بخاطر عابرو و حیا نمود نداد و مخفی نگه داشت جراعت و انگیزه پیدا کردم شاید هم این بار بترسه چیزی بگه و این جرقه انفجار شهوتم شد و وقتی داشت به سمت داخل ساختمان میرفت یواش بلند شدم از کنار دیوار همسایش خودم رو تو حیاط خونش انداختم فقط داشتم به این فکر میکردم متوجه من یا صدای پاهام نشه تا یکدفعه باعث فرار و قفل در اتاق خونش نشه آمدم داخل حیاطش دیدم متوجه نشوده و داره به صورت عادی راه میره داخل من با عوج شهوت و حرارت و دیوانگی با سرعت و پا ی برهنه رو انگشت ها طرفش میرفتم وقتی فقط دو قدم بهش داشتم یک لحظه به این فکر کردم نکنه بچه بزرگ داشته باشه یا کسی پیشش باشه داخل چون دیگه از در اتاق وارد اتاق شده بود این شد که من یواش پشت سرش با فاصله وارد اتاق و حال پذیرایی که اول وردی بایستی از اون نگذشتی و اتاقهای خواب و آشپزخانه و حمام در انتهای ساختمان قرار داشتن با اینکه اولین بار بود وارد خونه شده بودم ولی تا حدود حدس میزدم چه شکلی باشه چون خانومم برام گفته بود…اون از حال پذیرایی گذشت و سمت یکی از اتاقها خواب رفت من یواش تعقیبش کردم و داخل مابقی اتاقها سرک کشیدم …اره درست دلم بهم گفته بود خودش تنها تنها بود دیگه تحمل نکردم وارد اتاقی شدم که داخلش رفته بود تا وارد شدم دیدم جلوی آینه داره آرایش میکنه پشت به من بود سمتش رفتم و اون تصویر منو تو آینه پشت سرش دید و یک جیق نه چندان بلند زد و برگشت با برگشتن دیگه نمیشود دس دس کرد دویدم زدمش بغل با حوله که دورش پیچیده بود بلندش کردم انگار از ترس و شک دهنش قفل کرده بود نفس نفس می زده بهش گفتم منم نترس کاری ندارم دیدنم کردی فقط آمدم ببینمت تحمل نداشتم از بس منتظر بودم و بردمش رو تخت همون اتاق خوابشون انداختمش رنگش مثل گچ سفید شده بود ولی چیزی نمی گفت و فقط نفس نفس میزد همون جور که رو تخت انداختمش فقط حوله رو با دستاش محکم دور خودش نگه داشته بود ولی از چهره مشخص بود اینقدر جا خورده که همه چی رو تموم شده میدونه و کسش رو کرده میدید …البته من هرگز فکر نمی کردم اینجور برام راحت رقم بخوره کردنش من وقتی رو تخت انداختمش انتظار جیق وحشی گری و داد بیداد رو داشتم و داشتم به این خاطر بهش می گفتم توروخدا کاری بهت ندارم دیدنت دیونم کرده نگاهت ‘چشمات ‘فقط خواستم ببینمت ‘عزیزم جونم بیچارت شدم چیکار کنم و جز نگاه و ترس تو چشماش نمی دیدم بعد کمی که باش حرف زدم با لرزه و استرس و ترس بهم گفت تو روخدا نکن من عابرو دارم شوهرم ‘شوهرم بفهمه سرم رو میبره جان زن و بچت ولم کن برو بدبختم نکن برا اینکه کمی استرس و ترس از وجودش بره دست رو پاش قسمت ران که از حوله بیرون بود کشیدم به آرومی بهش گفتم توروخدا فقط کمی بزار بمونم که دیدم از کشیدن دستم رو ران پاش حالی به حالی شد اینجا دیگه فهمیدم که طرف خیلی از نظر جنسی شهوت بالایی داره باز دست رو رونهاش کشیدن گفت آه نکن حالم بده دست بهم نزن حالم بد میشه تو رو خدا برو باز من بیشتر ادامه دادم دست لای رون بین پاهاش کشیدم که رو تشک ول شد دستهاش داشت رو حوله شل بیشتر رفتم بالا دستم رو رو کسش کشیدم آه خدا چه کسی تمیز تمیز ژیلت کشیده لبای کسش رو هم چسبیده بود انگار دختری هست انگار نه انگار کیر تو این کس رفته با مالیدن دو بار دستم رو کسش دستهاش از رو سینه و حوله افتا رو تخت انگار قدرت مقاومت رو نداره آنجا شهوت از جونم سرازیر شد حوله رو باز کردم فقط به آرومی میگفت آه نه آه نکن آه تو رو خدا آه سینه های گرد و سفت که نکشون مثل پستونک بچه برجسته بود قرمز با دست نکشون رو مالیدم دیگه فقط آه آه الهام تو گوشم بود با حرص و ولع به جون خوردن سینهاش افتادم نمیدونستم چیکارش کنم راحت شسته رفته مثل بستنی برام بود نه فشاری نه مقاومتی با خوردن نک سینهاش بیست ثانیه نخورده بودم که با دست سرم رو روی سینهاش فشار میداد میگفت آه آه آه وقتی داشتم میخوردم بهش از علاقه و عشقش که از دیدنش تو دلم افتاده می گفتم بعد از دو سه دقیقه مالیدن کوس و سینهاش داشت منو همراهی میکرد کم کم حالت ترس و استرس رو از دست داد و همینطور که ناله میکرد گفت منم بهت فکر میکردم آه که حالا چی در موردم فکر آه میکنی وقتی همه جای بدنم رو اه راحت دید زدی منم آه آه فهمیده بودم تو نخم هستی آه اه ولی اینجور انتظار و آمادگیش رو نداشتم آه داشتم بهترین لذت یک کس رو میکردم لخت شدم تا شلوارک رو پایین کشیدم کیر سیخ شده من رو با دو دست گرفت به طرف خودش کشید منکه سر پا بودم و اون خوابیده روش افتادم آخه بدجور کیرم رو که همراه با تخمام گرفته بود کشید از درد رو افتادم داشت کیرم رو با دودست پایین میکشید من پاهام باز کرده بودم سرش لای پام بود با فشار کیرم رو سمت پایین میکشید و سرش رو سمت بالا اینجور تا ته گرمای دهنش رو احساس میکردم چون نمی تونستم ببینمش صورتم جلوی کسش بود و اونم سرش لای پای من داشت تا ته میخورد و آه آه میکرد داشت لذت میبرد انگار داره اون از من استفاده میکنه نمی تونستم کاری کنم پس منم پاهاش رو باز کردم با زبون به جون کسش افتادم که مثلش رو قبلا تجربه نکرده بودم میخوردم بازش میکردم هر بار اون با فشار کیرم رو داخل دهنش میکرد و تند تند ساک میزد منم زبون محکم تا ته کسش میکردم و صداش در می آمد که بخورش خوب میخوری تا ته بخورش جندم کردی بخورش از سرعت و تا آخر که کیرم رو میخورد داشتم ارضاع میشود و به زور از دهنش کشیدم بیرون حالا که دیگه از بس کسش رو لیس زده بودم آب از داخلش راه افتاده بود سریع برعکس شدن پاهاش رو باز کردم با حرص کیر رو کردم تو کسش راحت رفت داخل ولی آخرش تنگیش رو حس کردم اونم آه در حد جیق زد و شروع کردم به تلمبه زده سریع میزدم تو کسش ضربه تخمام رو به کسش حس میکردم اونم با دست تخمام رو گرفته بود م با ناله میگفت آه تو چقدر سریع میزنی تو کسم آبش کردی شلش کردی آه بازش کردی نفهه شوهرم کسم رو کردن آه نفهه زنش کیر کلفت همسایه رو داره تا ته میخوره بهش می گفتم آه آه این کس دیگه مال منه باید من بکنمش هر جور میخوام میکنمش…الهام آه آه کونی بکن مال خودت فقط بکن بکن تا ته بکن ده دقیقه داشته میزدم که پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد با تمام وجود داشته کسش رو جمع میکرد کیرم داشت صفت میرفت داخل آه آه الهام آبم آبم داره میاد نتونستم بکشم بیرون اونم فقط فشارم میداد عقب جلوه آه آه آه چهار پنج بار پمپ زد کیرم داخلش داغی وقتی ریخت رو میشود حس کنم الهام انگار نه انگار باز داشت ادامه میدادم دیگه منم بیخیال شدم خوابیدم روش و گذاشتم تا تهش آب بره بعد چند دقیقه که بیحرکت شودم اونم کم کم سرد شد بهش گفتم ریخمش داخل چرا نزاشتی بکشم بیرون گفت نمیخواد فکرش نکن …گفتم شر نشه برات …خندید و گفت کس زن همسایه رو به زور کردی فکر شرش نبودی حالا آبت شر نشه …اون روز بهترین و عجیب ترین روز عمرم بود گاهی حالا میگم دیونه بودم یا شهوت دیونم کرده بود …حالا چند سالی گذشته ولی هر وقت کیرم بلند میشه میرم سراغش میکنمش…شاید باورتون نشه از بس رعایت نکردیم دیگه چند بار زن خودم مچم رو گرفت ولی وقتی تو دعوا بهم میگفت آره تو عاشق الهام هستی ”یا برو برو کس الهامت بزار …تا اینقدر که وقتی چند روز نبود الهام رو می آوردم راحت تا چند ساعت میکردم …وقتی کامل فهمیدم میدونه زنم باش رابطه دارم و کنار باش آمده به الهام گفتم میخوام دیگه جلوش بکن من که آزاد بشیم اول الهام قبول نکرد بعد رو نمیدونم چه موضوعی از لج زنم گفت باشه میام پس قرار شد وقتی میاد خونه ما در حال کردن باشیم …روز بکشه وقتی برا خرید بیرون رفت بهش گفتم بیا الهام کثافت با یک آرایش بسیار غلیظ و لباسهای بسیار سکسی آمد گفت کجاست گفتم میاد الهام گفت بزار بیاد بعد شروع کنیم لذتش بهتره چیزی از دست نده انگار الهام قصد داشت با تمام وجود عذابش بده منم گفتم تو با اون لج کن کس بهتر من میکنم …صدای در حیاط که آمد دیدم الهام پاشد با تاب و شلوارک پرید تو بغلم و با ولع داشت لبام رو میخورد من جز خوردن و همرای کاری نمیشود بکنم تا پشت در رسید خانومم ایستاد و داشت به صدای آه آه ما گوش میداد بعد یواش رفت پشت پرده اتاق من زیر چشمی داشتمش دیدم داره قشنگ نگاه میکنه یواش تو گوش الهام گفتم طرف داره نگاه میکنه تا فهمید دست کرد کیرم رو کشید بیرون با فشار ساک میزد اینقدر محکم که بهش گفتم آبم الان میاد بعد ولش کرد شلوارک رو در آورد و همین جور که من رو تخت خواب بدم با تف کس خودش رو خیس کرد یواش نشست رو ش کیرم تا ته کسش رفت وبعد شروع کرد به بالا پایین کردن و آه و آه آه گفتن و دیدم گفت حیف تو و این کیر که زنت قدر نمی دونه داشت بهش تیکه می انداخت ”آه آه خودم میام هر وقت گفتی کسم رو بکن …دیدم که زنم از پشت برده آمد بیرون و گفت آره بیاد بکنه کست رو منم میرم کیر شوهرت رو میخورم باشه این یه حرف اون یه حرف منم کس میکردم تا دیدم داره کار بیخ پیدا میکنه از کس آلهام درش آوردم سمت زنم رفتم گرفتمش بغل بلندش کردم جلو الهام زدمش رو تخت گفتم هیچ کسی کس تو نمیشه و یه لبخند به لبش آمد با ناز کشیدم پایین و کردم تو کسش اینجوری داشتم کس اون میکردم سینه های این یکی رو میخوردم وقتی هر دوتا رو جلو هم سیر کردم باهم آشتی کردن در ظاهر و با تعنه بهم گفتن کثافت هر دوتا کس رو باهم کردی …ههه هه حالا هنوز دارم دوتا رو میکنم …امیدوارم قسمت شما نشه این جور چیزا چون اشتباها
نوشته: رضا
7 پاسخ به “همسایه جذاب ما”
آه کیرم دهنت آه کیرم تو داستانت آه کیرم تو دستت آه کیرم تو مغزت آه کیرم تو وجود جقیت آه
آه کیرم دهنت آه کیرم تو داستانت آه کیرم تو دستت آه کیرم تو مغزت آه کیرم تو وجود جقیت آه
رضا رضا رضا فشار اقتصادی معیشتی یه طرف فشار آمریکا و اسراییل یه طرف مغز پر شده از کیر تو یه طرف قانون اول نوشتن داستان : اول جق بزن که مغزت از سر کیرت در بیاد بعد شروع کن به نوشتن خارتو گاییدم
من فقط داستانهای گی میخونم چون خودم شدیدا گی هستم
داداش ۱۰ سالگی متاهل بودی؟
ممد اصیل لاشی الان 30 سالته سال 85 تو 10سالت بود پنج سال قبلشم ازدواج کردی؟ اصن همون دوخط اول کافی بود نخونم داستانو
مثل سگ آه آه دروغ آه آه نوشتی