۹۳ میلیارد سال نوری (۳)

…قسمت قبل

روی کاناپه دراز کشیدم و فرشته روم دراز کشید ، سرش رو گذاشت رو قلبم ، یه سیگار روشن کردم و مشغول سیگار کشیدن شدم ، فرشته در حالی که با موهای سینه ام بازی میکرد گفت یادمه اوایل دوستیمون سیگار نمی‌کشیدی ، واسه مشکلاتت با خاطره سیگاری شدی ؟

+نه ، خاطره ارزش این رو نداشت که به خاطرش سیگاری بشم . آدم اگه سیگاری میشه باید بابت چیزی سیگاری بشه که ارزششو داشته باشه .

_با منم که آشنا شدی نکشیدی ، پس منم سیگاریت نکردم ، تنها گزینه که میتونه سیگاریت کرده باشه صباست ، کاش میتونستی تمومش کنی .

+کم میکشم ، من سیگاری حساب نمیشم ، شاید دیگه نکشم .

_منظورم سیگار نبود ، کاش میتونستی دوستیتون رو تموم کنید ، این قضیه تموم بشه ، شاید سیگار هم دیگه نکشی . صبا مال تو نیست ، امروز نره از پیشت فردا میره ، فردا نره ، ماه دیگه ، نهایت سال دیگه ، بالاخره میره از پیشت ، اون متعلق به مرد دیگه ای هست ، خودت رو از این عذاب رها کن ، هر چی زودتر تمومش کنی بهتره ، تو هر روز برای صبا میمیری و زنده میشی ، این بدترین عذاب دنیاست ، عاشق یه نفر شدن که میدونی هیچ وقت بهش نمیرسی .

+بدون صبا میمیرم ، دیگه این حرف رو نزن ، منکه نمیتونم تمومش کنم ، اگر یه روز این رابطه تموم بشه مطمئنا صبا تمومش کرده ، اون واسه من تا ابد بهترین دوستم میمونه چه باهام باشه چه نباشه .

_قبلا که صبا نیومده بود تو زندگیت واسم درد و دل میکردی ، الان فقط واسه اون تعریف میکنی .

+خودت میدونی من صبا رو از دنیا بیشتر دوست دارم ، من رو تو این کشمکش فکری ننداز ، بزار سیگار بعد مشروب و سکسمون رو بکشیم .

سیگار بعدی رو روشن کردم ، فرشته از دستم گرفت ، یه کام سنگین گرفت و بعد لب هاش رو گذاشت رو لب هام ، دود داخل سینه فرشته رو داخل سینه خودم کردم ، گفتم ببخشید اگه باهات روراستم و حرف هام ناراحتت میکنه ، کام بعدی رو من گرفتم و لب هام رو چسبوندم به لب هاش ، به چشم های خوشگلش خیره شدم .

_من تا ابد کنارت میمونم حتی اگه دوستم نداشته باشی ، تو مال خودمی و مهم اینه که خودم دوستت دارم همونجوری که تو صبا رو دوست داری ، بیشتر از ۹۳ تا دوستت دارم .

+خوب یادت مونده ۹۳ رو ، آخه تو خنگ بودی یادت نمیموند هیچ وقت ،

_خودت خنگی ، ۹۳ تا چون جهان قابل مشاهده ۹۳ میلیارد سال نوری و از اون بزرگتر سراغ ندارم ، پس از ۹۳ تا هم بیشتر دوستت دارم ، گفتم آفرین به رفیق باهوش خودم ، محکم بغلش کردم ، گفتم تو انقدر خوبی که دو تا دست کمه واسه بغل کردنت .

فرشته چشماشو بست گفت یه چی میپرسم ناراحت نشو ، چرا من اینجام ، تو میتونی با صبا باشی ، میتونی یکی پیدا کنی که جای جفت مارو پر کنه برات ، یا یکی از ما رو انتخاب کن ، تو فقط به خاطر رابطه جنسی با منی ، شاید تو وجود من صبا رو می‌بینی، برای فرار از فکر جنسی به صبا ، با من سکس داری ، اگر روزی صبا از پیشت بره من باید به عنوان زاپاس جاش رو برات پر کنم .

این حرف ها چیزهایی بود که تو ذهن خودمم میچرخید ، گفتم تو برام خیلی با ارزشی ، چون صبا رو بیشتر از هر چیز دیگه ای دوست دارم دلیل نمیشه تورو دوست ندارم ، مطمئنا ارزش تو خیلی بیشتر از این زندگی کوفتیه ، گاهی زندگی جوری میچرخه که تو اجبار میفتی ، مجبوری به حرکت تو یک مسیری که نمیخوای ، من راهی رو میرم که مجبورم .

+چرا طلاق نمیگیری، تو راحت میتونی راهت رو تغییر بدی . اصلا نمیخواد با من باشی ، برو یکی پیدا کن که لیاقت مهربونی های تورو داشته باشه ، من و صبا و خاطره رو فراموش کن .

_نمیتونم دوری گلسا رو تحمل کنم ، اگر خاطره گلسا رو بهم میداد کل مهریه رو یکجا فردا بهش میدادم و طلاق میگرفتم، باید تا ۷ سالگی گلسا صبر کنم بعد طلاق بگیرم .

+اوایل عاشق خاطره بودی یا خاطره عاشق تو ؟

_اوایل به حرفم گوش میکرد ، رفت سر کار ، دستش رفت تو جیب خودش فکر کرد چه خبره ، سر قضیه بچه دار شدن هم رومون تو روی هم باز شد و دیگه بعدش درست نشد ، یعنی خاطره هیچ تلاشی واسه درست شدنش نکرد .

_ببخشید فکر میکنم یادآوری تلخی بود .

+نه منکه عادت کردم ، هنوزم منتظر یه عذرخواهی از خاطره ام ، نمیتونم سر این جریان ببخشمش ، واسه بچه دار شدن ، من قبل از آزمایش گفتم اگه هیچ وقت بچه دار نشیم من مشکلی ندارم ، با اینکه عاشق بچه بودم ، بعد آزمایش دکتر کسکش اشتباه گفت من مشکل دارم ، یک سال خون منو تو شیشه کرد ، آخرش فهمیدم مشکل از خودش بود و کیست تخمدان داشت و من مشکلی نداشتم ، هنوز منتظرم یروز بابتش عذرخواهی کنه .

_اونو ولش کن به نظرت من عاشق توام ؟

+تعریف عشق واسه هر کس متفاوته خودت با توجه به تعریفی که تو ذهنت داری باید ببینی عاشقی یا نه .

_تو عاشق صبایی ؟

+با توجه به تعریف من از عشق فکر میکنم من عاشق معمولی سه نفرم ، مادرم ، گلسا و تو ، عاشق آتشین صبا هم هستم .

_الان تعریف تو از عشق چیه و آتشین و معمولی چیه ؟

+حافظ یه شعر داره میگه اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند ، عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد .

فرض کن تو یه شرایطی گیر کردیم که جون یکی از شما ۴ تا ، مثلا تو در خطره ، من میتونم با فدا کردن جونم ، تورو نجات بدم ، من اینکار رو میکنم و واسه شماها حاضرم بمیرم ، این عشقه . اگر حاضر نباشم بمیرم من عاشق نیستم . کمترین چیزی که فدای شما میکنم جان خودمه . حرکت اول شطرنج رو میگن داو ، یعنی تو حرکت اول حاضرم براتون بمیرم .

حالا اگر صبا بگه بمیر ، بدون هیچ دلیلی بدون هیچ منطقی من حاضرم براش بمیرم ، این میشه آخر یه عشق که من بهش میگم عشق آتشین .

فرشته با موهای سینه ام بازی کرد و با بغض گفت ، سیاوش منم حاضرم برای موهای سینه تو بدون منطق بمیرم تو که جای خود داری .

+گاهی مردن در مورد این موضوع مردن واقعی نیست ، مثلا صبا زندگیش تو خطر میفته و این به خاطر حضور منه ، من صبا رو تنها می‌گذارم ، یا صبا خودش میخواد که من دیگه نباشم تا زندگیش خراب نشه ، مطمئنا بعد از قطع ارتباط با صبا من واقعی نمیمیرم اما حال اون روز من با مرگ تفاوتی نخواهد داشت ، شاید راه برم ، نفس بکشم ، حرف بزنم ، بخندم یا گریه کنم ، اما من مُردم یه مُرده متحرک . کاش خدایی بود که عشق رو تو دل کسی مینداخت که طرف مقابل هم عاشق اون باشه ، نه عشق های یک طرفه ، بدترین نوع عشق ، یک عشق یک طرفه است آدم رو نابود میکنه ، بعدش عشقیه که مطمئنی بهش نمیرسی ،

_دوتا از عذاب اورترین عشق ها رو اینجا داریم ، اولیش من برای تو و دومیش تو برای فرشته .

+به نظرم عشق و عاشقی مثل یه ترازو ، اگه عشق دو نفر بهم برابر باشه اون ترازو صاف وایمیسته و همه چی بر وفق مراده ، اگه هم یکم بالا پایین بشه هردو طرف سعی میکنن باز برابرش کنن ، امان از روزی که یه کفه عشقش سنگین تر بشه ، همینطوری میره پایین و اون یکی از بالا به کسی که عاشق شده نگاه میکنه و تلاشی واسه برابر شدنش نمیکنه ، لذت میبره از اینکه یکی خار و خفیف شده در برابرش و داره پایین میره و اون هم هی بالاتر میره . این بالا موندن واهیه و وقتی به تهش میرسه ترازو از بین میره و دیگه چیزی ازش نمیمونه .

_امیدوارم تو بهشت چیزی که تو میگی باشه و هرکی با هر کس هست یه عشق دو طرفه بینشون باشه ،

+دقیقا به خاطر همین موضوع بهشتی وجود نخواهد داشت ، فرض کن همه ما آدم های خوبی بودیم و رفتیم بهشت ، فرهاد بهشت رو فقط در کنار صبا بودن میبینه ، من هم بهشت رو فقط در کنار صبا بودن میبینم ، اما صبا عاشق رضا شاهرودی و بهشت رو در کنار اون بودن میبینه ، حالا این وسط خدا میاد یه لشکر حوری واسه من و فرهاد به صف میکنه ، خوب من و فرهاد حوری نمیخوایم ، فقط صبا میخوایم ، اینجا خدا میاد صبا رو کپی میکنه به نظرت ، به نظر منکه بزرگترین باگ بهشت خیالی همینه .

_من اینجا آدم نیستم ، یه اسمی هم از من میوردی ‌.

+تو که آدم نیستی تو فرشته ای ، الانم پاشو رفع زحمت کن برو که یوقت خاطره میاد ، بد میشه اوضاع ، کستم که دادی و حالتم که کردی ، منم که دیدی .

_کس که ندادم اما حال داد ، دو بار قشنگ ارضا شدم ، بیشتر از این خوشحال شدم که تو لذت بردی .

‌#

صبح بیدار شدم خاطره و گلسا خواب بودن ، نفهمیدم کی اومدن ، گلسا رو توی خواب بلند کردم بردم مهد ، خاطره هم صدا نکردم ، خودش پیاده بره سرکار تا کونش پاره بشه ، گلسا رو که رسوندم تو مسیر فروشگاه آذر و سهیل رو دیدم ، دست همدیگه رو گرفته بودن و مثل دو تا بچه پر از شور و شوق داشتن به سمت فروشگاه میرفتن ، کنارشون وایسادم گفتم برسونمتون ، سهیل گفت سلام امروز خواستیم پیاده روی کنیم ، آخرشه خودمون میایم با اجازتون .

در فروشگاه رو باز کردم ، برگشتم زباله های تو کف پایی ها رو ریختم تو سطل زباله ، که آذر و سهیل رسیدن ، پشت من بودن و تو شیشه ماشین میدیدمشون ، از همدیگه یه لب کوتاه

گرفتن و آذر رفت داخل ، سهیل راه رفتن آذر رو نگاه می‌کرد و از داشتنش کیف میکرد .

گفتم ایشالا به پا هم پیر شید و همینطوری بمونید .

_ایشالا ، منکه دیوونشم ، تمام تلاشم رو میکنم تا زندگی خوبی واسش بسازم ،

+ساعت کاری خودت چجوریه،

_ما تا ساعت ۴ غروب باید وایسیم اما واسه اینکه خونه تنها نباشم ، وایمیستم اضافه کاری تا از سر کارم بیام دنبال آذر ، باهم بگردیم خونه .

+عشق خوشگلی دارین ، ازش مراقبت کن .

_آذر هم مثل من که دیوونشم ، دیوونه منه ، از چشمام بیشتر بهش اعتماد دارم .

سهیل رفت گژال رو دیدم که با تاکسی جلوم پیاده شد .

مثل اینکه دیشب رو نخوابیده بود ، رفتم سمتش گفتم سلام کژال خوبی چرا اینقدر پریشونی ، فریبرز کجاست ، کژال گریه اش گرفت گفت میشه یکم باهاتون صحبت کنم ، با سر تایید کردم رفت سمت ماشینم و نشست داخلش ، گفت قبل از اینکه فریبرز بیاد لطفا بریم تو ماشین یکم دور بزنیم صحبت کنیم .

+فریبرز کجاست چی شده .

_ببخشید مزاحمتون شدم ، دیگه کسی ندارم برم پیشش ، فریبرز از شما حرف شنوی داره ، شما رو خیلی دوست داره و بهترین رفیقشی ، لطفا یکم راهنماییش کنید بیخود و بی جهت داره زندگیمون رو میپاشونه ، ببخشید شما مثل برادرم هستین ، البته آدم به برادرش هم اینارو نمیگه ، دیروز تولد فریبرز بود ، رفتم کلی گل خریدم پر پر کردم تو خونه راهرو میز غذاخوری، تَ…

کمی مکث کرد روش نکرد بگه تخت ، ادامه داد ، به خدا من هیچی براش کم نگذاشتم ، همیشه غذاش آماده بوده ، همیشه بهش محبت کردم، هر وقت دلش خواسته مجردی رفته بیرون .

با اینکه تو رابطه واسش کم نگذاشتم ، هرکاری گفته کردم ، اما مطمئنم بهم خیانت میکنه ، بازم دم نزدم .

دیشب هرچی بهش زنگ زدم جوابمو نداد تا ساعت ۲ نصفه شب منتظرش موندم ، مست اومده خونه به جای خوشحال شدن از سورپرایز من با لگد زد همه چیو بهم ریخت ، آخرشم گفت من تورو دوست ندارم ، فردا بریم طلاق بگیریم .

گفتم اون مست بوده یه چیزی گفته ، شما جدی نگیر ، من باهاش صحبت میکنم ایشالا که رفتارش بهتر بشه .

کژال گریه اش بیشتر شد گفت میخواستم صبح بیام تو ماشینش کادو تولد بود ، مطمئنم با کس دیگه رابطه داره و میخواد منو طلاق بده .

آرزوم بود خاطره شبیه کژال بود ، زندگیمو وقفش میکردم و غلامش میشدم و نوکریشو میکردم اما صد افسوس .

کژال با چشم گریون پیاده شد و رفت ، منم برگشتم فروشگاه ‌. فریبرز هنوز نیومده بود و آذر داشت فروشگاه رو مرتب میکرد ، خم شده بود و لیوان های ماه های تولد رو مرتب میکرد ، اگه می‌نشست مطمئنا خیلی راحت تر میتونست کارش رو انجام بده ، اما خم شده بود و کس و کونش رو بیرون ریخته بود ، حجمشون خیلی واضح مشخص بود .

کنارش رفتم گفتم آذر خانم بشین اینطوری کمر درد میگیری که ، سرپا شد و برگشت سمتم ، گفت ممنون نگرانمی راحتم چیزی نمیشه .

وقتی صبح اومد آرایشی به صورت نداشت ، اما الان آرایش غلیظی کرده بود . گفتم من آدم مذهبی نیستم و به نظرم حجاب چیز مزخرفیه ، فقط بی زحمت یکم عادی تر باشین ، آذر سری تکون داد و یکم خورد تو پرش ، نشسته بودم پشت سیستم که فریبرز اومد ، همش چشمش رو آذر بود ، یه بهونه الکی جور میکرد و میرفت گاهی باهاش لاس میزد .

با فریبرز که تنها شدم گفتم فریبرز ما باهم مثل برادر میمونیم ، از بچگی باهم بزرگ شدیم ، چون دوستت دارم این حرف ها رو میزنم بهت ، لطفا یکم بیشتر به زندگیت برس ، یکم کمتر دنبال زن و بچه مردم باش ، اینکه نشد زندگی ، کژال واسه تو چی کم میزاره که همه فکر و ذکرت دنبال زن های دیگه است .

فریبرز یکم عصبی شد و سعی کرد خودش رو آروم نشون بده ، چند باری حرفشو قورت داد ، با استرس گفت ، چون تو هم مثل داداشم میمونی اینو میگم ، همه مردها تنوع طلب هستن ، مثل خودت ، کژال خیلی چیزا که من میخوام رو نداره ، خود تو با زن شوهر دار رفیق شدی ، حالا گاهی زیر آبی هم میری کاری ندارم ، اما لطفا تو این قضیه به من کاری نداشته باش .

+من تا زمانی میتونم بی تفاوت باشم که به کسی آسیب نزنی ، تو با این رفتارت به کژال آسیب می‌زنی، رابطه ات با سرخوش باعث شد طلاق بگیره ، سهیل و آذر اول زندگیشونه و عاشق همدیگه هستن ، آذر یکم نفهمه و بی تجربه است ، زندگی قشنگ اینارو خراب نکن دیگه .

_سرخوش بعد از طلاق با من وارد رابطه شد ، طلاقش هیچ ربطی به من نداشته ، در ضمن تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی‌بره، اسمش چی بود ؟ آهان فرهاد، اون گناه نداره ، اونا زندگیشون بی ریخته ، تو چرا وسط زندگی اونایی ؟

فریبرز بزرگترین نقطه ضعفم رو رو کرد و افتادم گوشه رینگ ، مطمئنا ادامه بحث به سودم تموم نمیشد ، با گفتن هر غلطی دوس داری کن از رینگ در رفتم .

غروب شده بود پیام اومد از طرف صبا ،

_عذابَست این جهان بی‌تو، مَبادا یک زمان بی‌تو

به جانِ تو که جان بی‌تو، شکنجه‌ست و بَلا بر ما…

+ای ماه تر از ماه تماشایی دلخواه چه دست پر اومدی امروز.

_سلام سیاوش جونم خیلی خوشحالم ، مرسی که هستی رفیق .

+چی شده بگو منم واست خوشحال بشم .

_بابای فرهاد یک ساعت پیش اومد خونمون ، دیروز رفته یه تکه زمین فروخته ، ۵ میلیارد چک آورد داد به فرهاد گفت برید باهاش خونه بخرید ، دوس دارم پرواز کنم ، کاش الان پیشم بودی محکم بغلت میکردم . رفتارمون نتیجه داد بالاخره ، همشو مدیون توام ، اگر مثل گذشته رفتار میکردم، الان اوضاعمون خیلی بیریخت بود .

+منکه کاری نکردم ، فقط سعی کردم اعتماد به نفس بیشتری داشته باشی .

_همین کار تو خیلی بزرگ بود ، اگه مثل گذشته رفتار میکردم ، بابای فرهاد اصل پولمون هم ، بهمون نمی‌داد، الان خونه بهتری نسبت به گذشته میتونیم بخریم .

+خداروشکر که خوشحالی . ایشالا خونه جدید همش پر از شادی و خوشحالی باشه .

_مرسی قربونت برم .

+حالا شیرینی من چیه ؟

_هر چی بخوای و بتونم تقدیم میکنم .

+اینقدر راحت نگو هر چی بخوای شاید چیز زیادی خواستم .

_تو آدم قانعی هستی ، مطمئنم از من چیز زیادی نمیخوای .

+این دفعه که خواستیم بریم بیرون ، انگشتای پا و دست هات رو لاک نارنجی بزن ، من ببوسمشون و بعد بند بند انگشتات رو .

_دیدی گفتم قانعی ، این بیشتر واسه من شیرینی تا تو .

امروز تولدمه ، چند روزی هست که با صبا درست حسابی صحبت نکردم ، یه مدت که صبح تا شب تو بنگاه های معاملات ملکی بود ، الانم مشغول جمع و جور کردن و چیدن اسباب و اثاثیه است .

هر روز صبح ها در حد یه سلام و احوالپرسی با صبا چت میکردم و وقت بیشتری رو با فرشته میگذروندم.

تو این مدت خاطره روانیم کرد از بس اذیتم کرد ، یادم نیست آخرین بار کی باهم رابطه جنسی داشتیم ، عقد پسرخاله که نرفتیم ، عروسیش نزدیکه و خاطره اصلا راضی نمیشه بیاد بریم عروسی ، مامانم که خیلی جلوتر رفته پیش خالم و منتظره ما هم بریم رشت ، خاطره پای فامیل و رفیقام رو بریده ، پسرخاله ای که همیشه باهاش در ارتباط بودم رو جوری بریده که دیگه شمارش رو ندارم .

چند وقتیه فریبرز دور و بر آذر نمیچرخه و انگار امیدی نداره که بتونه مخ آذر رو بزنه ، هر روز از دیدن عشق بین آذر و سهیل کیف میکنم ، خیلی زندگی عاشقانه خوبی دارند .

صبح زود خاطره داشت گلسا رو حاضر میکرد گفت بابا مامانم دارن ميرن پیش داداشم ، ماهم باهاشون میریم ، فردا شب برمیگردیم ،

هیچ وقت تو رفت و آمدش سخت گیری نکرده بودم ، الانم نمیتونستم نگذارم بره ، زیاد پیش اومده بود که بره خونه داداشش با پدر مادرش ، منم خیلی وقته تلافی نمیرم خونه اقوام اون .

تا لحظه ای که باباش اومد دنبالش منتظر یه تبریک تولد خشک و خالی بودم ، حالا کادو تو سرش هم خورد ، وقتی رفت حتی خداحافظی هم نکرد .

واقعا من باید براش چکار میکردم که نکردم ، اول زندگی هر چی تونستم محبت کردم ، هیچ وقت کم و کسری واسش نگذاشتم ، چرا اینقدر ازم متنفره ، شاید اون یه شوهر عوضی میخواست که همیشه بزنه تو سرش .

وقتی رفتن اینستا رو باز کردم ۵۰ تا پیام تبریک تولد از طرف صبا برام اومده بود و نوشته بود برات سورپرایز دارم ، آخرین پیام نوشته بود ، صبح ها چای مرا بس حبه ای لبخند تو .

+سلام صبح بخیر ، من همه در فکر توام تو همه در خون منی . خوبی چطوری چه خبر .

_خوبم تو خوبی

+تا وقتی یکی هست که ازم بپرسه خوبی منم خوبم .

_هرکی ؟

+نه هرکی فقط تو ، خوبم چون تو هستی خوبم .

_ببخشید چند وقته خیلی درگیر بودم ، تنهات گذاشتم ، هر روز چند بار آهنگی که فرستادی رو پلی میکردم میگفت ، فکر نکنی دوری و اینجا نیستی قلب من اونجاست تو تنها نیستی . این آهنگ واسم قوت قلب بود ،

+الانم دارم اهنگ گوش میدم میگه آرامش جانم ، هر شب نگرانم فردا تو نباشی دیوانه بمانم ، تو جان و جهانی ای روح و روانم .

_خیالت راحت فردا هستم

+مرسی که هستی رفیق

تو چت میزد در حال نوشتن بعد پاک میکرد ، گفتم چی مینوسی هی پاک میکنی ؟

_روم نمیشه بگم اما میگم ، امیدوارم دیشب به بهانه تولدت سکس کرده باشید و خوشحالم کنی .

+متاسفانه حتی بهم تبریک هم نگفت ، با عرض شرمندگی باید بگم خیلی وقته سفت هم نمیشه دیگه پیر شدم ،

_چرت نگو تو موقعیت قرار بگیری میشه تیرآهن .

+ولش کن بیخیال .

_امروز رو خالی کردم ، مخصوص تو تا جبران کنم این مدت رو . امروز یه کادو خوب پیش من داری .

+دلم باهات سفر میخواد

_فعلا بیا با ماشین دور دور کنیم یکم آهنگ گوش بدیم ،

به سرعت نور تو ماشینم بودم و صبا کنارم بود ، مثل همیشه آهنگ رندوم گذاشتیم ، گفتم آهنگ اول از طرف من واسه تو ، ۳ تا عقب ۴ تا جلو .

اهنگ اومد ، منکه دورم از همه یه تو باشی بسمه این حس خوب لعنتی وقتی باهام همصحبتی ،

رفتم تو یه کوچه زیر سایه یه درخت که مسیر رفت و آمد نبود و خیلی خلوت بود .

صبا تکیه داد به در ، کفشاش رو درآورد ، انگشتای دست و پاش رو گرفت جلوم ، وااای همون چیزی که خواستم ازش رو برام درست کرده بود ، ۲۰ تا انگشت نارنجی ، تک تک انگشتاش رو صدبار بوسیدم ، صبا گفت بسه بابا توام ، آدم رو حالی به حالی میکنی ، یجوری شدم . حالا نوبت آهنگ منه ، چند تا عقب جلو زد آهنگ اومد ، تورا چون جان خود میدانمت هر چه تو دوری من صبورم .

صبا گفت اما امروز صبرم سر اومده ، امروز دلم تغییر میخواد .

+تغییر چی ، رابطه ما بهتر از این نمیشه، همینطوری هم عالیه .

_الان صندلی رو بده تا ته عقب ، دلم میخواد بیام بغلت .

+منم دلتنگ بغلتم ، بدو که بغل تو آرامش محضه

_آخ چه خوبه آرامش آغوش تو ،

+ببخشید اگه پوزیشن خوبی واسه بغل کردن نیست و جاهای خوبی روی هم قرار نگرفتن .

_اتفاقا خیلی هم پوزیشن خوبیه ، تو که گفتی سفت نمیشه پس کبریت بی خطره ، فقط احساس ميکنم یه چیزی این زیر باسنم گیر میکنه و داره بزرگ میشه .

+اون غلط میکنه واسه تو بزرگ بشه ، اگه یروز برای تو بزرگ شد از بیخ میبرمش ، خیالت راحت شُلاله

_چرا ببری ، حیفه حالا حالاها باهاش کار داری ، باید کلی فتح و فتوحات کنه ، این زبون بسته تازه اول چلچلیشه ، فکر کنم بزرگ و مشتی باشه سایزش .

+صبا امروز انگار یچیزیت شده ، سرت جایی خورده .

_چیزیم نشده ، فقط میخوام ثابت کنم که این که زیر منه واسه منم شق میشه .

+خیلی وقته سفت نمیشه ، فکر میکنم عصبی باشه .

_چرت نگو مگه میشه سفت نشه ، میخوای بهت ثابت کنم که مثل تیر آهن سفت میشه ؟

+صبا جان این راهی که میخوای بری تهش جداییه ، من نمیخوام از دستت بدم ، بیخیال شو ،

_چرا نفوس بد می‌زنی، جدایی چیه ، این باعث محکم تر شدن پیوند رفاقت ما میشه ، الانم دلم میخواد ببینمش ، بدو حرفم نباشه ، اگه اذیتم کنی باهات قهر میکنم .

+جان هر کی دوس داری بیخیال شو ،

_حرف نزن ، یه دیدنه دیگه ، نمیخوام بخورمش که ، ببینمش فقط .

+به قول شاعر من درد تنت را دارم نه میل تنت را

_سیاوش برام خیلی از این کسشرا گفتی ، واسه امروز بسه .

+صبا جان امروز این الفاظ چیه میگی ، چرا به مفاخر شعر و ادب پارسی توهین میکنی .

_امروز میخوام یه آدم دیگه بشم ، فردا دوباره میشیم همون رفیق های قبلی .

حرفای صبا داشت تحریکم میکرد ، گفتم صبا من در برابر تو اختیار ندارم ، ادامه بدی خون از مغزم میره اونجا ، اون وقت دیگه مغزم کار نمیکنه ، کار دستمون میدی ها ، گفت چه خوب پس ادامه بدیم .

گفتم میگن خدا به مردها اندازه ای خون داده که یا خون تو مغزشون باشه یا تو اونجاشون ، همزمان داخل هردو نمیتونه خون باشه . صبا گفت اونجا چیه خودش اسم داره ، اسمش هم خیلی قشنگه ، اسمش چیه ؟

گفتم تو تنت میخاره ها ، اسمش کیره کیر ، خوب شد حالا . صبا لب هاشو گاز گرفت با عشوه گفت جوون ، قربون اون کیر گفتنت ، فدای کیرت بشم ، بیتاب دیدنشم .

دیگه خون تو مغزم نمی‌رفت و اختیاری نداشتم ، صبا رفت صندلی کنار نشست گفت بجنب تا خلوته زودباش . کمربند و شلوارم رو باز کردم و کیر نیمه شقم افتاد بیرون ، صبا گفت جوون ، چه خوشگله و نازه ، این شق بشه چقدر میشه ،

اومدم ببندم گفت چه خسیسی بزار قشنگ ببینمش ، خاک بر سرت خاطره که قدر نمیدونی ، این کیر رو باید پرستید ، هر روز طوافش کرد ، از زیر اون خایه های خوشگلت لیس زد اومد بالا کلش رو کبود کرد با زبون ،

گفتم صبا امروز یه آدم دیگه شدی ، من هر کاری بگی میکنم فقط تو بمون ، بگو بمیر میمیرم برات ، فقط باش ، هر چی پیش اومد باهام بمون .

صبا گفت چه خوبه شیشه های ماشینت دودیه و از بیرون کسی نمیبینه مارو ، از روبرو هم کسی بیاد میبینیمش زودتر ، دستش رو رسوند به خایه هام و دست دیگه اش رو به تنه کیرم گرفت ،

واقعا دیگه خونی تو مغز نبود و همش اومد تو کیرم ، صبا گفت دیدی کیرت واسه منم شق میشه ، زبون زد کیرم رو و مشغول به خوردن شد .

رابطه با صبا در عرض چند دقیقه زیر و رو شد ، کسی که رابطه ام باهاش اصلا جنبه سکسی نداشت ، داشت تبدیل میشد به پارتنر جنسی ، از یه طرف شهوت نسبت به صبا برام اوج لذت بود ، اما ترس از دست دادنش استرس شدیدی بهم میداد ،

صبا تا جایی که می‌تونست کیرم تو حلقش میکرد و با یه دستش خایه ام رو می‌مالید و دست دیگه اش رو برد زیر تیشرتم و موهای تنم رو لمس میکرد ‌.

دستم رو به کس و کون صبا رسوندم، چشمه جوشان بود و آب زیادی انداخته بود ، فکر نمیکردم صبا اینقدر زن حشری باشه ، صندلی رو خوابوندم و خودم رو به صندلی عقب رسوندم ، شلوار و شورتم رو دادم پایین ، صبا هم اومد عقب ، شلوار و شورتش رو کامل در آورد و نشست رو کیرم ، لحظه به لحظه با صبا بودن برام لذت بود.

کیرم آروم آروم داشت فرو میرفت داخل کسش .

به کمرش پیچ و تاب میداد و روی کیرم سواری میکرد ، دستم رو زیر لباسش بردم و سینه‌‌هاش رو لمس کردم ، نوک سیخ و شق شده‌اش رو گرفتم و آروم ماساژ میدادم ، چشمای صبا پر از شهوت شده بود و چیزی جز سکس طلب نمی‌کرد، جلوم لب هایی بود که همیشه آرزوی لمسشون رو داشتم ، لباش رو روی لب هام چسبوند ، لب بالاییم رو میمکید ، همراهیش کردم و لب پایینی صبا رو با تمام وجود میخوردم ، بهترین لحظه عمرم در حال رقم خوردن بود ، بوسیدن لب های کسی که براش حاضرم بمیرم ، لذت بخش ترین کار ممکن برای من در زندگیم بوسیدن لب های صباست .

صدای آه و ناله صبا دراومد ، شهوت ، عقل و هوشش رو برد ، سرعت کارش رو بیشتر کرد ، براش مهم نبود کسی مارو ببینه یا صدای مارو بشنوه ، همزمان با جیغ و ناله های شدید ، تمام عضلات بدنش منقبض شد ، بدنش به رعشه افتاد ، گفت بعد ارضا اول میتونم چند بار دیگه ارضا بشم ، تو ادامه بده تا توهم ارضا بشی ، خوابوندمش رو صندلی عقب ، ماشینم بزرگ بود و جای مانور داشت ، بغلش کردم و با سرعت و بدون وقفه تو کس صبا کمر میزدم ، هر چند دقیقه بدن صبا به رعشه میفتاد و ارضای دیگه ای رو تجربه میکرد ، این زن رب النوع حشر بود ، با وجود ارضاهای متعدد ، باز هم طلب بیشتر میکرد ، کشیدم بیرون و داگی شد رو صندلی ، از پشت گذاشتم تو کسش و انگشت شصتم رو داخل کونش کردم ، صدای ناله های شدیدش مطمئنا باعث آبروریزی میشد ، گفتم آروم تر صبا جان، کسی میشنوه ‌.

گفت میخوام دنیا بفهمه دارم به تو کس میدم ، هیچ چیز دیگه ای برام مهم نیست ، تا به حال سکس آنال نداشتم ، بکارت کسم رو دادم فرهاد ، پلمپ کونم رو واسه تو نگه داشتم ، دوست دارم دفعه بعدی تو پلمپ کونم رو باز کنی ، دوس دارم هر کاری که بلدی رو روی من انجام بدی، فقط الان آبت رو بیار ، میخوام از آب حیاتت سیراب بشم ،

بدن صبا چسبید به صندلی و من خوابیدم روش ، دستام رو بردم زیر بدنش و جفت سینه هاش رو تو دست گرفتم ، در حالی که کونش از شدت ضربه هام به لرزه افتاده بود و موج زیبایی رو درست میکرد ، سرم رو پایین بردم و گردن و لاله گوش و پشت گوشش رو خوردم .

ناله هام بیشتر شد و به ارضا نزدیک میشدم ، کشیدم از کس صبا بیرون ، صبا برگشت و کیرم رو تو دستاش گرفت ، با ولع مشغول ساک زدن شد و با یه دست خایه ام رو می‌مالید، بهترین ارضا عمرم رو توی دهن صبا تجربه کردم ، صبا دهنش پر شد از آب کیر من ، همشو قورت داد ، سر کیرم رو مکید و ته مونده آبم رو کشید بیرون ، گفت تا به حال انقدر پشت سر هم ارضا نشده بودم ، خیلی حال داد بهم . رو صندلی دراز کشیدم و صبا رو تو آغوشم کشیدم ، سرش رو روی سینه ام گذاشتم و موهاش رو کافونه کردم ، صبا چشماشو بسته بود و با موهای سینه ام بازی میکرد ، با انگشتام پوست سر صبا رو لمس میکردم و موهاش رو نوازش .

وقتی چشمای صبا رو دیدم اشک تو چشمای خوشگلش جمع شده بود ، شهوت رفته بود و جاش رو داده به پشیمونی و عذاب وجدان ، گفتم پشیمونی ؟

کلی فکر کرد مستاصل با بغض گفت نمیدونم .

بعد از چند دقیقه سکوت برای اینکه بحث رو عوض کنه گفت فکر میکنم وقت خوبیه تا خوابت رو تعریف کنی برام .

گفتم یه شعر رو تو بیداری چندین بار خوندم و شنیدم ، احتمالا به خاطر همین تو خواب هم دیدمش ، مطمئنا تعبیری نداره ،

با لحن سردی گفت باشه تعریف نکن ، دارم برات .

دیدم داره ناراحت میشه ازم گفتم خواب دیدم یه شب مهتابیه و داخل یه بیابون سرگردونم ، واسه پیدا کردن راه تو آسمون دنبال ماه گشتم ، از پشت ابرها صورت تورو در ماه دیدم که تو آسمونی و از من دوری .

به سمت ماهی که تو بودی شروع کردم به پیاده روی .

در حال رفتن شعر میخوندم که ،

خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود

و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود

پلنگ من دل مغرورم پريدو پنجه به خالي زد

كه عشق ماه بلند من ، وراي دست رسيدن بود .

وسط شعرم چشمات بسته شد و کم کم در ماه محو میشدی و ماه جایگزینت میشد ، وایسادم دویدن سمتت ، با دویدن من ماه بزرگتر میشد و به نظر نزدیک می‌رسید، به بلندی رسیدم ، بعد از بلندی یه دره عمیق بود ، من پریدم که به ماه برسم اما به دره سقوط کردم ، دره ای که ته نداشت . هرشب این سقوط ادامه داشت تا که از خواب میپریدم .

صبا گفت فکر میکنی من باهات اینکار رو کنم .

گفتم این فقط یه خواب بود ، تعبیر نداره ، تازشم تو کاری نکردی که ، فقط تو خوابم ماه من بودی تعبیر ماه تو خواب هم میشه رابطه‌‌ای خوب و دوست داشتنی که بر پایه عشق و محبته .

صبا که تو فکر رفته بود با غم گفت به نظر منکه تعبیرش مشخصه .

ادامه…

نوشته: Siavvvashhh

بازدید 4,557

10 پاسخ به “۹۳ میلیارد سال نوری (۳)”

  1. دنبال لایک نیستم اما لایک باعث میشه قسمت بعدی زودتر منتشر بشه چون داستان میره جزو برگزیده ها ممنون بابت دوستانی که انرژی مثبت دادن و ترغیب میکنند برای نوشتن داستان های جدید

  2. دنبال لایک نیستم اما لایک باعث میشه قسمت بعدی زودتر منتشر بشه چون داستان میره جزو برگزیده ها ممنون بابت دوستانی که انرژی مثبت دادن و ترغیب میکنند برای نوشتن داستان های جدید

  3. این قسمت هم بسیار زیبا بود. مشتاقانه منتظر خواندن بقیه ماجرای رابطه سیاوش با صبا هستم

  4. ناتینگهام بله دوستان این نوشته بار دیگه ثابت کرد که زن و مرد نمیتونن دوست معمولی باشن.دوستی عرفانی و این مفاهیم هم همش باد هواست. تنها در یه صورت امکان این روابط وجود داره که مرد همجنسباز اونم‌ از نوع مفعول باشه خسته نباشید به نویسنده ی زحمتکش آقا سیاوش

  5. عالی بود کاش بیشتر به آذر و خاطره و رابطه و شیطونی هاشون میپرداختی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...