۹۳ میلیارد سال نوری (۲)

…قسمت قبل

رسیدم در خونه چشام سیاهی میرفت ، آخرین وعده غذایی که خوردم رو یادم نمیومد ، ناهار که نخوردم ، صبحونه هم که به خاطر صبا نرفتم کله پزی ، شام که دعوا کردیم ، دیروز ناهار هم که هیچی باز صبح دیروز هم هیچی، اَه چرا نمیمیرم راحت بشم از این زندگی نکبتی ،

داخل خونه شدم ، کسی خونه نبود، از فریزر ناگت مرغ و میگو سوخاری برداشتم و مشغول سرخ کردن شدم ، انقدر بی جون شده بودم که توان ایستادن نداشتم و قاشق از دستم میفتاد ، بیشتر درست کردم شاید خاطره و گلسا هم بخوان بخورن ، تا جایی که تونستم خوردم و رفتم حموم ،

حموم که بودم مثل همیشه آب سرد و گرم شد ، فهمیدم خاطره اومده ، چون واسش شده بود عادت که وقتی میرم حموم ماشین لباسشویی رو روشن کنه و هی آب رو باز و بسته کنه تا منو اذیت کنه ، مثل خیلی وقت های دیگه به خاطر امید واهی سکس ، مشغول زدن موهای زائد شدم که صدای خاطره از پشت در حموم اومد ، آشغال کثافت چرا گاز رو پر روغن کردی مگه چلاقی یا شل و کوری ، عین آدم نمیتونی یه کاری کنی ، جوابی ندادم و آب رو سرد کردم تا یخ بزنم و یخ زدن این دل بی صاحاب رو متوجه نشم .

از حموم اومدم بیرون رفتم تو اتاق خواب ، کیف خاطره توجه ام رو جلب کرده بود ، تپل شده بود انگار چیزی زوری توش جا شده بود ، فضولیم گل کرد و در کیفش رو باز کردم ، یه ادکلن کرید مردانه پلمپ تو کیفش بود ، خوشحال شدم که بالاخره بعد از چندین سال یه هدیه تولد برام گرفته ، البته با پول خودش واسه اولین بار ، همیشه امید داشتم به اینکه خاطره درست بشه و زندگیمون رو براه بشه ، چند وقتی امیدم رو از دست داده بودم ، الان با دیدن کادو دلگرم شدم ، حس خوبی بهم دست داد ، کادو رو گذاشتم سر جاش و از اتاق بیرون رفتم ، گلسا بدو بدو اومد بغلم کرد و دلبری دخترانه اش رو شروع کرد، خاطره ابروهاشو توهم کشیده بود و به خاطر چهار تا قطره روغنی که روی گاز ریخته شده بود همچنان داشت غر میزد ، پیش خودم گفتم هر آدمی یه مدلیه و خاطره هم این مدلیه ، بلد نیست ، یادش ندادن ، یاد نگرفته،

چند ساعتی با گلسا بازی کردم تا خوابش برد ، خاطره همش سرش تو گوشی بود و حرفی باهم نزدیم ، مسواک زدم و رفتم رو تخت دراز کشیدم ، خاطره برق ها رو خاموش کرد و اصلا سمت اتاق نیومد و رو مبل خوابید .

نزدیک ساعت ۱۲ بود ، گوشیمو برداشتم یه استیکر گل از طرف صبا اومد برام ، نوشتم کجای کاری ،

_مهمونا با ناراحتی رفتن ،

+مگه چی گفتی بهشون ،

_همون چیز هایی که تو گفتی رو گفتم.

+منکه چیزی نگفتم فقط گفتم هر چی به نفع خودته رو بگو

_منم همینکار رو کردم ، گفتن بیاید آشتی کنید ، منم گفتم اونا باید معذرت خواهی کنن به خاطر رفتارشون ، بعدش هم خونه ای رو که ما میتونستیم بخریم و باباش پولش رو از ما گرفت و گذاشت تو بورس رو برامون بخرند. اوناهم گفتن بابا مامان فرهاد قبول نمیکنن و با ناراحتی رفتن .

+تو کم نیار ، روی فرهاد کار کن که اونم پشت تو در بیاد ، مطمئن باش همونی میشه که تو میخوای ،

_سیاوش میترسم کم بیارم و نتونم این مدلی ادامه بدم ، اخه یه عمری هرچی گفتن من و فرهاد گفتیم چشم ، حالا یهویی این همه تغییر سخته .

+تو میتونی فقط قبلا سیاوش نداشتی شیرت کنه ، الان داری .

_مرسی که هستی رفیق .

+ساعت ۰۰:۰۰ شد ، آرزو کن .

_آرزو میکنم زیر بارون بغلت کنم ، حالا تو آرزو کن

+بارون بیاد ،

_آخ چه شود بغل و بارون و آرامش با تو بودن

+شاعر میگه بغلم کن بغلم تو مث آرامش بارونه برام

بغلم کن که تو باشی دنیا آرومه برام،

_اگه اشتباه نکنم شاعر در ادامه میگه تو میفهمی گریه هامو حتی از این راه دور،

+اشتباه نمیکنی ، فدای چشم ها و اشکات بشم ، در ضمن بمیرم برا تو که دوری و صدات خیلی گرفتس ،

_خدانکنه دورت بگردم ، تو گریه نکنیا من دارم جات گریه میکنم .

+وقتی تو گریه میکنی خو منم گریه ام میگیره دست خودم نیس ، حالا فرهاد کجاست که تو راحت چت میکنی و گریه میکنی .

_مهمونا رفتن سریع رفت خوابید . خیلی ناراحتم براش ، امیدوارم تهش من آدم بده نشم و بتونم حقمون رو پس بگیرم .

+راستی اینو یه جا تازه خوندم ، شاید یادم بره خخخ ، تو پنهانی درون من همچو روحی خفته در جانم ، به هر جا میروم انگار تو قبل از من آنجایی .

_باشه الان کجایی دقیقا که من قبل از تو اونجام ؟

+دقیقا وسط تخت دو نفره

_از اونجایی که آدم گرمایی هم هستی حتما با شورت دراز کشیدی

+دقیقا درست گفتی اما حس من نسبت به تو عارفانه است ، حسی فرا بشریه و شهوت و هوا و هوس توش مرده .

_خوب دیگه داریم زیاده روی میکنیم شب بخیر خوب بخوابی ،

+شب بخیر آجی خوشگلم خواب منو ببینی ایشالا .

_راستی با خاطره به کجا رسیدی ،

+بعدا میگم برات فعلا بخوابیم. در این حد بگم برای تولدم ادکلن کرید خریده، یکم امید داشته باش به آینده من و خاطره .

_خوشحالم کردی ، امشب خوب میخوابم .

مثل همیشه صبح زود بیدار شدم ، پیام دادم به صبا ، سلامی به گرمی ستاره استیفنسن ، صبح عالی متعالی

بعد گلسا رو بیدار کردم ، براش لباس پوشیدم و تغذیه گذاشتم براش که ببرمش مهد ، یه لگد زدم به خاطره گفتم اگه میخوای برسونمت حاضر شو زود باش .

خاطره و گلسا رو رسوندم رفتم فروشگاه ،

آذر و فریبرز و سرخوش زودتر از من اومده بودن ، آذر یه مانتو کوتاه و جذبی پوشیده بود و آرایش نسبتا غلیظی هم کرده بود، وقتی منو دید دست دراز کرد و سلام داد ، با تردید بهش دست دادم و یکم بالا پائینش رو نگاه کردم ، گفتم لازم نیست این مدلی تو فروشگاه حاضر بشید ، شاید آقا سهیل ناراحت بشن ،

آذر گفت خانم سرخوش و آقا فریبرز فرمودن این مدلی باشم ، البته خودم و سهیل هم مشکلی نداریم با این موضوع .

وقتی پشتش رو بهم کرد لپ های کونش از زیر مانتو کوتاهش مشخص بود ، انگار عمدا داشت با قر دادن باسنش واسه من دلبری میکرد ، پیش خودم گفتم طبیعیه اول کارش میخواد جا باز کنه و شاید هم مدلشه و اصلا قصد و غرضی نداره . صبا پیام داد ، سلام ، خوشا چشمی که رخسار تو بیند ، یکم سرم شلوغه ، عوضش ظهر بریم سفر ، منتظر رخسارتم .

کارهای روزمره و عقب افتاده رو انجام دادم ، نزدیک ظهر فریبرز داشت با آذر آروم صحبت میکرد، صداش کردم به فریبرز گفتم خواهشا بزار زندگیشو کنه ، اینا تازه عروس دوماد هستن ، از راه به درش نکن ، فریبرز اخم هاشو تو هم کرد گفت داداش یکم مثبت باش ، چرا فکر میکنی من واسه همه راست میکنم ، گفتم من فکر میکنم تو اصلا چیزی به عنوان شهوت نداری اما اگر یه روزی واسه این بدبخت راست کردی ، بیاد بیار که اگر من بفهمم کلاهمون بدجور میره توهم ، فریبرز گفت ای کلک نکنه خودت واسش تیز کردی ، سرم رو تکون دادم و افسوسی خوردم ، اومدم برم از فروشگاه بیرون فریبرز گفت راستی از اون زن که باهاش دوستی چه خبر ، گفتم سلام داره خدمتتون، فریبرز خندید گفت یادم نرفته که یکبار گفتی که نظرش در مورد من چیه ، گفتی از من متنفره. گفتم اره راست میگی ازت متتفره، حالش از تو بهم میخوره .

به صبا پیام دادم جلو در خونتون منتظرم ، زود بیا . چند دقیقه ای شد جواب نداد نوشتم ناخن ها رو قرمز جیغ بزن ، لباس هاتم فقط قرمز مشکی باشه ، لطفا .

بعد پیامم در ماشین رو باز کرد نشست تو ماشین گفت زود برو تا کسی ندیدمون ،

+فتبارک الله احسن الخالقین .

_سلیقه خودته دیگه ،

+تو هرچی بپوشی خوشگلی ، اینارو که پوشیدی خوشگلتر شدی . انگشتاتو ببینم .

دستش رو بالا آورد و انگشت های کشیده اش رو تو دستم گرفتم و بوسیدم، گفتم واوو چقدر خوشگل شدن ، من نگفته بودم هنوز چی بپوشی و لاک بزنی اما همون کار رو کردی .

_تله پاتی داریم دیگه ، دیشب هم خواب تورو دیدم برسیم برات تعریف کنم ، خوب امروز قراره کجا بریم؟

+میچرخیم تا به جایی برسیم ، جای خاصی تو ذهنم نیس ، سفر و مقصد مهم نیست ، همسفر مهمه .

_ستاره استینایسون چی بود جریانش صبح گفتی ،

+استیفنسن بود ،قطرش حدود ۲۱۵۰ برابر و حجمش ۱۰ میلیارد برابر خورشیده . اگر اینو جای خورشید بزاریم تا زحل میره ، چون خیلی گنده است پس خیلی گرمه ، سلامم به گرمی اون بود ،

_نسوزونیم حالا دانشمند .

خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم رسیدیم به یه جاده فرعی که هیچ کسی توش نبود ، آهنگ داشت میخوند ، بهترین نفس هوای تو مد شده سبک چشای تو ، آخ چقدر میچسبه دیوونه ، اومدن مسافرت با تو

گفتم چقدر همه چی با هم هماهنگه ، پیشمی بازم دلم تنگه ، صبا گفت میشنوی صدای قلبامون روی ضربای آهنگه

سانروف رو باز کردم و گفتم مثل همیشه آهنگ مناسبتی به موقع اومد ، الان باید بری بالا موهات رو رها کنی و باد بیفته تو جنگل موهات ‌.

صبا از سانروف بیرون رفت و دستاشو باز کرد و چشماشو بست ، خرمن موهاش پشت سرش مثل موج بالا پایین میرفت .

هوا یکم ابری شد و بارون گرفت ، گفتم صبا جان بیا تو مریض میشی ، گفت بزار بارون بزنه خیسم کنه ، حالِ دیوونه بودن مریضم کنه .

یه جاده خاکی سمت چپ بود که میرفت پشت تپه ای ، جاده رو چند دقیقه رفتم رسیدم به یه دهات مخروبه، از دهات رد شدم یه برکه آب بود چنتا درخت کهنه و قدیمی که هنوز شاخ و برگ داشتن کنار برکه بودن و سطح صاف زیر درخت ها سبزه روییده بود و مثل چمن شده بود ، گوشه کنار پر از گلهای ریز سفید و زرد و قرمز بود ، گفتم شانسی چه جای خوبی اومدیم ، صبا پیاده شد و رفت سمت یکی از درخت ها ، زیر انداز و یسری وسیله از تو ماشین برداشتم و رفتم سمتش ، همه چیش قابل تحسینه، خوشگلیش اخلاقش تیپش ، موهاش چشاش ، کفش و شلوار و کت مشکی با تونیک سرخ بی نهایت جذابش کرده بود ، اومد روبروم گفت سکته نکنی داداشی، چه خبرته کجایی ، گفتم محو جمال توام ، زیر انداز رو انداختم .

از اینکه نمیتونم همیشه صبا رو کنارم داشته باشم اشکم دراومد و بالطبع اشک تو چشای صبا هم حلقه زد ،

گفت اومدیم یکم غم و غصه یادمون بره ، نه اینکه واسه هم اشک بریزیم ،

رفتم سمتش و سفت بغلش کردم، سرش روی سینه ام چسبوندم و با یه دست موهاشو نوازش کردم و با یه دست به خودم بیشتر فشردمش. موهاشو میبوسیدم و بو میکردمش ، گفت سیاوش مستی ؟

+خمار مستی ام ، یکی از بهترین حس های دنیاست ، همه عمر برندارم سر از این خمار مستی ، که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی ،

+فکر کنم ۲۷ سال قبل از آشنایی با من هم بودی ،

_اخه من ۳ ساله به دنیا اومدم قبل از تو اصلا این من وجود نداشته، تو باعث شدی این من بوجود بیاد .

+دوست ندارم خیلی فکر کنم ، دوست دارم امروز زیاد فکر نکنم.

نشستم روی زیر انداز و سر صبا رو تو بغل گرفتم ، نگاهمون بهم گره خورد ، صورتش رو نوازش میکردم ، _خسته نشدی انقدر من پیرزن رو نگاه کردی ،

+یه بار دیگه به خودت بگی پیرزن واست قاطی میکنما،

_قاطی کردنت هم دوس دارم

+من نیازم تورو هر روز دیدنه، از لبت دوستت دارم شنیدنه .

_من رو چون دوست داری بهم نیاز داری یا چون بهم نیاز داری دوستم داری ؟

+چون دارمت بی نیازم .

_دارم و داشتن فعل قشنگی نیست ، حس اسارت و اجبار و زور توشه

+اسیر تو بودن خیلی هم قشنگه فقط یه حلقه کم دارم .

صبا از گوشیم یه آهنگ با صدا کم پلی کرد و یکم ابرو توهم کشید و با صدای لرزون گفت حلقه واسه چیته ؟

+نترس عزیزم ، حلقه فرهاد ایشالا صد سال دستت باشه ، من میخوام بندازم گوشم بشم غلام حلقه به گوشِت .

_تو کل زندگیم قبل از تو هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی بهترین رفیقم یه مرد باشه ، کنار تو آرامش دارم ، تو واسه من جنسیت نداری نه زنی نه مردی مثل خودمی برای خودم . جایی امن تر از آغوش تو برام در جهان نیست .

صبا چشماشو بست و گفت صبح خیلی اینور اونور دویدم چشامو نمیتونم باز نگه دارم دیگه.

دراز کشیدم و سرش رو روی بازوم گذاشتم ، در حالی که موهاشو پشت گوشش جمع میکردم، گفتم بخواب سنگ صبورم. لبخند قشنگی رو لب هاش نشست ، فاصله صورتم با صورتش بیشتر از ۱۰ سانت نبود ، پیشونیشو بوسیدم و گفتم سنگ صبور داشتن خیلی قشنگه هر وقت بخوای میتونی باهاش حرف بزنی از همه چیزایی که قلبتو شکسته یا خوشحالت کرده میگی ، از گذشته حرف می‌زنی، از حس و حالت میگی از آرزوهات میگی ، باهاش که حرف می‌زنی ، یه وقتایی حس میکنی با خودت هیچ فرقی نداره و اون خود خودتی ، سنگ صبور داشتن قشنگ ترین چیزی که آدم میتونه تو این دنیا پیدا کنه .

بعد چشماشو بوسیدم و گفتم صبا خوابیدی ، جوابی نداد ، بینی صبا رو بوسیدم ، آهنگ میخوند ، با لبات فاتحه ی هر غمیو می خونم ، من به آرامش وحشی چشات مدیونم ،

چیزی که هیچ وقت در موردش بهش نگفته بودم الان چند سانتی متر باهام فاصله داشت ، از لابه لای شاخ و برگ ها نور ضعیفی روی لبهای سرخ خوشگلش میافتاد .

هیچ وقت باهاش از لب هاش صحبت نکرده بودم ، خیلی بوسیده بودمش اما لباش جایی بود که میدونستم خط قرمز ماست و اگر این خط شکسته بشه ، صبا رو از دست میدم .

اهنگ میخوند ، منو از این غم جاودانه آزاد کن ، گفتم به همین اسارت هم راضی ام ، غمت هم قشنگه ، چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی ، به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی .

صبا چشاشو باز کرد تو چشمام نگاه کرد و گفت ببخشید رو بازوت خوابم برد ، الانم گشنمه ، من شکمو رو اوردی بیابون که فقط بغلم کنی ، پس کو غذا مذات.

+به دلیل ضیق وقت غذا حاضری گرفتم، امروز سعادت خوردن دست پخت منو از دست دادی ،

سفره یکبار مصرف کوچکی پهن کردم و میرزا قاسمی و نون و پیاز و سیر و سبزی تازه چیدم ، کنارش شربت بهار نارنج گذاشتم .

_دیوونه تو که اینارو دوست نداری چرا گرفتی .

+مهم تویی نه من ، واسه تو گرفتم دیگه ،

ناهار رو خوردیم ، صبا گفت بیا برگردیم زودتر یوقت برام شر درست نشه .

+تورا خدای آسمان فرشته زاده در جهان همیشه پیش من بمان به لب رسیده بی تو جان .

_عزیز من دوست دارم همیشه بمانم اما نمیتوانم ، راستی تو که خدا رو قبول نداشتی چطور شد الان خدا منو فرشته آفریده ، تازه شم فرشته فقط تو بازی شاین تایل هست و تو خواب من ، نه تو واقعیت .

+خدا حتما هست ، نظرم عوض شده

_باریکالله داری پسر خوبی میشی .

+خدا هست فقط یه مشکل براش پیش اومده ، یروز خدا شیطان رو آفرید ، وقتی خدا مشغول دید زدن رابطه آدم و حوا بود ، شیطان از پشت به خدا خنجر زد ، وقتی خدا افتاد , شیطان دستهای خدا رو از بیخ برید ، پاهاشو قطع کرد ، زبونش رو برید ، چشماشو کور کرد ، فقط گوشاشو گذاشته بمونه .

از اون به بعد آدم ها فقط با خدا حرف زدن و خدا فقط گوش کرد ، بنده هاش گریه کردن و زجه زدن ، ازش کمک خواستن، اما خدا فقط گوش کرد ، صبا جان اره خدا هست اما کاری واسه ما آدم ها نمیتونه انجام بده ، ما تنهائیم . بعد از این اتفاق شیطان اومد به یسری از بنده هاش گفت من خدای شما هستم ، بهشون مثلا وحی کرد گفت هرجا کافر یافتید بکشید ، میگفتن کیا کافر هستن ، شیطان گفت هر کس مثل تو فکر نکنه کافر و خونش حلال ، جای قاتل هم تو بهشت ، اخرش هم میگفت خدا رحمان و رحیمه، مطمئنا من هم شیطان بودم نمیومدم بگم من شیطانم ، خودم رو به جای خدا جا میزدم .

صبا اشک تو چشماش جمع شد و بلند شد گفت خوب بسه دیگه نمیخوام بشنوم ، یه زمان نماز میخوندم روزه میگرفتم ، الان به وجود خدا هم شک کردم ، ما تنها نیستیم ما همدیگه رو داریم .

جمع و جور کردیم که برگردیم ، صبا گفت غروب میرم خونه مامانم ، گفتم خوابت چی بود تعریفش کن ،

گفت دیشب خواب دیدم یه فرشته کوچولو بی تربیت لخت در حال پرواز دور ماست ، من ترسیدم و بغلت کردم ، گفتی نترس این فرشته است ، فقط یکم بی تربیته ، فرشته ها لباس ندارن ، نگاه چه خوشگله مثل یه دختر بچه میمونه ، من گفتم دختر بچه سینه به این بزرگی نداره ، ببین چقدر سکسیه ، شهوت ازش میباره ، بعد تو خندیدی گفتی چقدر تو هیز و منحرفی ، ولش کن یه فرشته است دیگه ، بعد فرشته انگار عصبی شد یه تیرکمان گرفت سمت ما یه تیر طلایی زد به قلب تو ، یه تیر سربی زد به قلب من ، قلبم تیر کشید و از خواب پریدم ، جالب بود که هنوز تو بیداری قلبم تیر میکشید .

صحبت های صبا تموم شد و قلب من هم تیر کشید ، گفتم تو خدای عشق یونان باستان رو میشناسی در موردش خوندی ؟ گفت نه. گفتم شاید قبلا جایی خوندی و تو پس ذهنت بوده الان یادت نیست ، گفت اولین بار که می‌شنوم بگو چیه ،

گفتم تو یونان باستان به فرشته تو خواب تو میگفتن اِروس ، بعده ها به اون میگفتن آمور ، که الان تو ایتالیا به عشق میگن آمور ، آمور تیردانی پر از تیر داره که یسری طلاییه و یک سری سربی ، آمور دنبال قربانی میگرده و اگر به قربانی تیر طلایی پرتاب کنه اون قربانی میل آتشینی نسبت به معشوق خودش پیدا میکنه و اگر سربی پرتاب کنه اون عاشقی میشه که از دلباختهٔ خود روشو برمیگردونه . این طوری میشه که آمور در حق عشق هم جفا میکنه هم شور و اشتیاقش رو بیشتر میکنه .

صبا سعی کرد خودش رو کنترل کنه ، اشک تو چشماش جمع شد و گفت خواب زن چپه ، گفتم خواب ظن چپه ظ دسته داره ، گفت من تا ابد کنارتم ، تو بهترین رفیقمی . دیگه نتونستیم حرفی بزنیم بعد از آرزوی یک روز خوب واسه همدیگه ، جلوی در خونشون پیاده اش کردم .

ظهر مامانم رفته بود دنبال گلسا و دخترم رو بُرده بود خونه خودش ، رسیدم مامانم گفت خاله ات دعوت کرده بریم رشت واسه عقد کنون پسر خاله ات ،

+شاید ما نیایم ، خیلی کار دارم ، خاطره هم سختشه بیاد مهمونی های ما .

_مهمونی چیه ، عقد کنون پسر خاله توئه ، باید باشی ، اصلا خودم بهش میگم .

+باشه خودت بگو ، فقط خواهشا اصرار نکن بهش ، اصلا ولش کن نگو ، یه موقع حرفی میزنه ناراحتت میکنه،

_ناهار بخور بعد باهم بریم ،

+جاتون خالی میرزا قاسمی خوردم ناهار .

_تو که هیچ وقت میرزا قاسمی نخوردی تو عمرت ، چی شده میرزا قاسمی خوردی .

+دیگه گفتم یبار بخورم شاید خوشم اومد . اتفاقا بد نبود از این به بعد میخورم .

_وسیله هامو جمع و جور میکنم ، بزار پشت ماشینت ، اول بریم خونه شما بعد من رو ببر ترمینال که برم رشت ، پنجشنبه عقدکنون و عروسی هم زیاد دور نیست ، شاید تا عروسی رشت بمونم یکم برم طبیعت گردی .

مامان و گلسا رو پیاده کردم جلو در خونه ام و گفتم من برم جایی کار دارم نیم ساعت دیگه برمیگردم ،

رفتم و برگشتم زنگ زدم مامانم بیاد پایین تا ببرمش ترمینال ، وقتی نشست تو ماشین خیلی پکر بود ، گفتم چرا ناراحتی ، خاطره چیزی گفته ناراحتت کرده .

_نه چیز خاصی نگفت ، گفت اگه بتونیم میایم

+چه غلطا ، جدی اینطوری گفت .

_اگه خاطره نیومد با گلسا خودتون بیاید ، بگید خاطره حالش خوب نبود مثلا .

+بدون خاطره زشته که

_نیومدنتون زشت تره که ، اما با این حال اگه نیومدید ، عروسی نزدیکه عروسی رو بیاید .

مامان رو رسوندم ترمینال با سواری راهی رشت شد .

برگشتم خونه ، مطمئن بودم خاطره مامانم رو ناراحت کرده ، رسیدم خونه دیدم خاطره شال و کلاه کرده بره بیرون ، گفتم به مامان چی گفتی انقدر ناراحت بود ، اصلا محل نگذاشت و کارهاشو کرد .

دستشو گرفتم فشار دادم و کشیدم روبرو خودم ، صدامو بلند کردم گفتم میگم چی گفتی به مامانم .

_چیزی نگفتم به پیرزن ، گفت بیاید رشت ، گفتم نمیام ، تو هم دوست داری بری خودت برو ، راه باز جاده دراز .

گلسا رو کشیدم کنار گفتم دختر گلم مامان جون اومد اینجا خاطره چی گفت ، گفت خاطره مامان جونو دعوا کرد ، مامان جون گریه کرد .

بلند شدم به خاطره گفتم چه غلطی کردی، مامان من گریه کرده ؟

_اون پیرزن که اشکش دم مشکشه، حالا بچه یه چی میگه ، تو چرا باور میکنی .

+الان کدوم گوری میخوای بری ؟

_میخوام برم خونه پرستو ، شب چنتا از رفقا دانشگاه رو مهمون کرده .

+واسه عقد پسر خاله من مُردی بیای ، اینجا هم حق نداری بری .

_چه غلطا ، به تو چه مربوط ، بعد چند سال میخوایم ۴ تا زن دور هم جمع شیم ، مگه میخوام برم هرزگی .

اومد از در بره بیرون ، به گلسا گفت بمون پیش بابا ، شب پیتزا بخورید ، گفتم گلسا هم میبری ، نبریش میام جلو در خونه پرستو ، حیثیت نداشته ات رو میبرم ، یکم اخم هاشو توهم کرد ، پوفی کرد گفت آژانس منتظرمه ، وقت نمیشه حاضرش کنم . لباس های گلسا رو دادم دستش گفتم تو ماشین براش بپوش ، الان هم برو نمیخوام قیافه عنت رو ببینم . گفت من تا دوازده یک نمیام ، زنگ هم نزن جوابت رو نمیدم .

بعد رفتن خاطره حوصله فروشگاه رفتن نداشتم ، صبا هم که نبود باهاش حرف بزنم .

به فرشته پیام دادم خاطره تا ۱۲ نمیاد ، بیا اینجا یکم بحرفیم ، رو مبل دراز کشیدم و نیم ساعتی تو گوشیم شاین تایل بازی کردم ، تو این بازی صبا هم بود ، گروهمون ۳۰ نفره بود ، اوایل با صبا اینجا چت میکردم . رفتم از انباری مشروب آوردم ، یه لیوان خوردم و رفتم حموم ، خودم رو کف مالی کردم ، در حموم باز شد فرشته لخت جلو در حموم ظاهر شد .

+گفتم بیای حرف بزنیم نه اینکه سکس کنیم .

_خوب تو نکن ، من اومدم حموم کنم ، دوست داشتی بکن ، دوست نداشتی نکن .

+اخه کی میتونه جلو این حوری خودش رو نگه داره که من بتونم ، بیا زیر دوش ، میخوام خوشمزه ترین چیز دنیا که لب های توئه ، بخورم .

_به صبا فکر کنی میفهم ها .

+اون میدونه من یه چیزی رو ازش پنهون کردم ، عذاب وجدان میگیرم یاد صبا میفتم ،

_کسخل به خاطر زنت عذاب وجدان نداری ، به خاطر رفیقت که هیچ رابطه جنسی باهاش نداری و حتی نمیخوای موقع سکس بهش فکر کنی ، عذاب وجدان داری .

_امروز خیلی اعصابم خورده یه جوری بهم حال بده همه چی یادم بره ، رفت بیرون شراب رو آورد داخل حموم ، خودش سر کشید و بعد لب هامو مکید ، گفت اینم مزه شراب .

شراب رو گرفتم منم سر کشیدم ، بعد لب هاشو خوردم و گفتم این شراب پشت شراب ، لب های تو از شراب گیرایی بیشتری داره ، کیرم رو دست گرفت و گفت لب گرفتن چه مدلی دوس داری گفتم اسپایدرمنی ، گفت چطوریه انجام بدیم ، گفتم برعکس از سقف باید آویزون بشی یا آویزون بشم ، لبهامون برعکس همدیگه جفت بشن، گفت خوب چکاریه ، میخوابم کف حموم تو بر عکس لب هامو بخور ، گفتم نه اینطوری حال نمیده ، رفتم پشت سرش ، از پشت سینه هاش رو مالیدم و گردنش رو خوردم ، پاهام رو یکم باز کردم تا کیرم لای باسنش لیز بخوره ، دو دستم رو گرفتم دو طرف صورتش و سرش رو به عقب خم کردم ، بدن فرشته مثل پرانتز شد ، به کمرش خیلی فشار میومد ، گفت آهان همین رو دوس دارم ، لب بالاییش رو خوردم و فرشته هم لب بالایی من رو بین لب هاش میمکید ، یکم بعد از شهد زبون همدیگه حسابی چشیدیم ، بعد سراغ لب پایینی همدیگه رفتیم ، در حد جنون لب های همدیگه رو خوردیم ، تو این فاصله فرشته کونش رو روی کیرم تکون میداد و برام دلبری میکرد .

برگشت نشست جلوم گفت همینطوری میتونی بکنی و ببوسیم ، گفتم از کس که بعید میدونم ، از کون یحتمل بشه ، گفت امتحانش میکنیم پس ‌. تا جایی که تونست کیرم تو حلقش فرو کرد و درآورد ، گفت دستت رو بزار پشت سرم ، انقدر نگه دار و تو حلقم تلمبه بزن تا واسه مرگ دست و پا بزنم . یک دقیقه ای به معنای واقعی کلمه دهنش رو گاییدم ، کشیدم بیرون گفتم دوست ندارم اذیت بشی ، گفت امشب شب توئه ، باید جوری لذت ببری که تا عمر داری از یادت نره امشب رو ، رو زمین نشست و پشتش رو کرد به من سرش رو آویزون کرد و موهای صاف و خوشگل از پشت تا کف حموم می‌رسید، گفت اینطوری بزار تو حلقم ، گفتم اینطوری کمرت داغون میشه ، گفت هیچیم نمیشه تو فقط لذت ببر منم از لذت تو ، لذت میبرم ، بدو خیلی کار داریم، نشستم موهاشو دست کشیدم و بو کردم و بوسیدم ، بعد پیشونی و چشاشو ، بعد لب هاش ، بعد گلوش رو بوسیدم و خوردم ، گفت قلقلک از بیرون بسه ، توشو قلقلک بده و بخارون ، سرش رو آویزون کرد از پشت کیرم رو داخل حلقش کردم ، میتونستم سر کیرم رو تو گلوش لمس کنم ، پایین تر ترکیب سینه های خوش فرمش با رون های پرش صحنه زیبایی خلق کرد برام ، فرشته گاهی کیرم رو درمی‌آورد و با دست می‌مالید، همزمان تخم هامو می‌خورد .

بهش گفتم مطمئنی میخوای امتحانش کنیم ، گفت امروز به فکر من نباش ، هر کاری تو ذهنت میاد رو انجام بده .

سینه های خوشگلش رو دست گرفتم و نیپل هاش رو یکی یکی مکیدم ، فرشته رو ابرها سیر میکرد ، خوابیدم کف حموم گفتم بیا 69 بشیم ، دو دستی افتاد به جون تنه کیرم و سرشو مک میزد ، زبونم رو لوله کردم داخل کس داغش ، با انگشت اشاره از ترشحات کسش کمک گرفتم و یه انگشت داخل سوراخ کونش کردم ، سکس هامون اکثرا واژینال بود سوراخ کونش آماده این پوزیشن نبود ، روی کليتوريس کسش زبون کشیدم، عاشق مکیدن کليتوريسش بود ، ترشحاتش بیشتر شد ، دو انگشت اشاره رو لیز کردم و آروم و به سختی تو سوراخ کونش فرو کردم ، بینیم رو تو سوراخ کسش کردم و کلیتوریسش رو همزمان مکیدم ، دو انگشتم رو تا جایی که تونستم تو کونش عقب جلو کردم ،

کس و کونش رو به صورتم فشار داد و عضلاتش منقبض شد و رو صورتم ارضا شد و با دو دستش کیرم رو فشار داد ، حس کردم الانه که کلاهک کیرم از فشار خونی که توش جمع شده بترکه ، درد و لذت برام همزمان شده بود .

فرشته افتاد رو بدنم و پس لرزه های ارضا رو ادامه داد ، تکون های ریزی می‌خورد، گفت مرسی خیلی ارضا خوبی داشتم ، به سختی سرپا شد گفت من هنوز میخوام ، میخوام تا جوون دارم بهت کس بدم و تا جوون دارم ارضا بشم ، میخوام جوری ارضا بشی که تو هم کیف کنی از با من بودن ، دو تا لیف گذاشت زیر زانوهاش و داگی شد ، سوراخ کونش دل میزد ، کیرم رو سانت به سانت آروم آروم تو کونش فرو کردم ، فرشته برای اینکه من پشیمون نشم از ادامه کارم ، گفت همش انقدره ، جوری بکن نتونم راه برم ، زود باش من باید امشب پاره پوره از این خونه برم بیرون ، یکم عقب جلو کردم تا جا باز کنه ، وقتی شل شد و راحت تلمبه زدم گفتم بریم سر اصل مطلب ، با دست سینه هاش رو گرفتم و سرپاش کردم ، کیرم رو درنیاوردم و یه لیف برداشتم ، مقدار زیادی شامپو بدن روش ریختم و بدن فرشته رو کف مالی کردم ، روی بدن خودمم کشیدم ، کف باعث می‌شد که کیرم تو حالت ایستاده راحتتر جلو عقب بشه .

حالا نوبت پوزیشن مورد علاقه من بود ، سر فرشته رو به عقب خم کردم و کمرش خم شد ، لباشو اسپایدرمنی بوسیدم ، گفتم هرجا سختت بود بگو کافیه تا دست بکشم و ادامه ندم ، فرشته بیشتر سرش رو از پشت خم کرد ، موهاش تا کنار کیرم می‌رسید، همزمان با بوسیدن لب های فرشته ، سرعت تلمبه زدنم رو بیشتر کردم ، دست هام رو بدن فرشته میلغزید و هر دو از شهوت به جنون رسیدیم ، کمر فرشته انحنا شدیدی داشت و تا جایی که می‌تونست سرش رو آویزون کرده بود ، با دست چونه فرشته رو نگه داشتم و لب هاش رو دیونه وار لیس زدم ، مطمئن بودم تحمل شرایط واسه فرشته خیلی سخته ، اما اون به خاطر من داشت تحمل میکرد .

فرشته شروع به لرزیدن کرد و منم با حس لذتی که از فرشته بهم منتقل شد ، ارضا شدیدی رو تجربه کردم ، فرشته رو پاهاش نمیتونست وایسه ، نشستم کف حموم و گرفتمش تو بغلم ، با سردوش متحرک بدن هامون رو شستم ، بغلش کردم و بیرون حموم بدن هامون رو خشک کردم ، لخت رفتیم روی کاناپه .

ادامه…

نوشته: Siavvvashhh

بازدید 9,745

18 پاسخ به “۹۳ میلیارد سال نوری (۲)”

  1. متاسفانه اینجا محارم و تابو و بیغیرتی خوب لایک میخوره ، از دوستانی که وقت می‌گذارند و میخونند تشکر میکنم خوشحال میشم نظراتتون رو بخونم بابت داستانم

  2. متاسفانه اینجا محارم و تابو و بیغیرتی خوب لایک میخوره ، از دوستانی که وقت می‌گذارند و میخونند تشکر میکنم خوشحال میشم نظراتتون رو بخونم بابت داستانم

  3. اههه این زنیکه بچ رو طلاق بده ادکلن هم برا یکی دیگه خریده نه این

  4. این قسمت هم عالی بود. تو این داستان رابطه سیاوش و صبا برام جالبه و خیلی کنجکاو شدم که این دوستی از کجا و چطور شکل گرفت

  5. خطری دمت گرم سیاوش جان عالیه من اگر به جای سیاوش بودم این خاطره جوری میزدم صدای سگ بکنه پرروی بی ادب

  6. کاش توی این قسمت میگفتی رابطه تو و صبا چطور شکل گرفته در واقع به نظرم این قسمت با قسمت قبل فرقی نداشت از نظر سکسی هم دو تا صحنه سکس با فرشته داشت توی هر قسمت و آورده ای خاصی نداشت ولی در مجموع من مدل نوشتن رو پسندیدم خوب مینویسی انشالا توی قسمت های بعدی میترکونی یکم بیشتر از آذر و خانم ات هم بنویس جزییات در داستان مهمه

  7. تو قسمت ۵ به تمام سوال ها پاسخ داده میشه نحوه آشنایی سیاوش و صبا هم تو قسمت ۵ مشخص میشه

  8. تو این قسمت نباید اصلا سکسی می‌بود، اما چون سایت کیرتوکصه و تو هر قسمت باید یه سکسی باشه ، این سکس رو داخلش چپوندم قسمت ۳ یه سکس غیر منتظره داره

  9. 13592113 زفقط کاش یه توضیح در مورد آشنایی خودت با صبا و فرشته میدادی

  10. تلخ تر از خیانت جنسی و عاطفی که به خاطره میشه و تلخ تر از بدرفتاری های شوهرش که انتظار داره علاوه بر خود مزخرفش خانوادش رو هم تحمل کنه اینه که تو کامنتا میبینی بلا استثنا همه این زن سیاه بخت رو مقصر میدونن با تشکر از نویسنده محترم داستان های خوب از نویسنده های خوب، همیشه لایک میگیرن مثل قلم شیوا که با هر موضوعی باشه لایک میگیره

  11. تو قسمت بعد هم از دادن های زنت هم بگو ، نمیده که میده جای دیگه ، تو هم می‌کنی جای دیگه ، گذشته از اخلاق گند زنت تو دادن و کردن برابر هستید ، کلا وجود همچین زندگی هایی سخت و بد هست ، هرکی بره پی هرزگی خودش و … بازم بابت وقت دمت گرم

  12. V میدونی، من کون خوندن همه داستان‌ها رو ندارم ولی یک راه ساده و خوب یاد گرفته‌ام. این که ببینم این دوتا کاربر یعنی (ali_sh_p_h_90 و mahyara) کدوم داستان رو لایک میکنند، میرم اونو میخونم. به نوعی معیار من برای داستان خوب این دوتا عزیز هستند اینا رو گفتم که بگم داستانت خوب بود . ضمنا لایک بالا لزوما نشانه داستان خوب نیست. تو کار خودت رو بکن مش سیاوششششش کارت درسته

  13. قلمت که قوی و ایده هات نابه سیاوش … می دونی من در بخشی که زن مرد باهم دعوا دارن و زنی به نام خاطره در زندگی سیاوشه که همه چیز رو با بی حرمتی می بره جلو با سیاوش خیلی همزادم… ولی خبری از صبا و ازون مهمتر فرشته در زندگیم نیست . واقعا درک می کنم سیاوش قصه رو که اگه زن مناسبی داشت با اون عشق می کرد و این حا۱ل به دلیل انتخاب غلطشه … ولی خوب عشق و عرفانش هم سرجاشه … اونم چون پول داره… … منم مث سیاوش قصه حرف و اگاهی و علم اصول علمی زیاد بلدم و در سکس خیلی خ‌وبم … ولی اینقد جق زدم که پهلوهام تیر می کشه … چون واقعا نمی خوام بغل زنی بخوابم که دریده شده و روش بهم باز شده و بی حیاس و نه الزاما خیانتکار… سیاوش یک روز زندگی یکی مث من بنویس … مرسی

  14. و ازون بدتر هم اینکه از ترس اینکه گرفتار کنم یک دختر دیگه رو با زندگی مزخزفم و اونم اسیر بشه مث من …فکرم رفته به همجنس … واقعا که مسیر زندگی رو لجن مال کردم بخاطر انتخابی غلط

  15. FrottageDOOsT امیدوارم عاقبتت مثل عاقبت سیاوش نشه امیدوارم یه روز در زندگی به آرامش برسی و از زنده بودن لذت ببریم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...