…قسمت قبل
سارا دستشو برد سمت کیر من و همونجوری که لبای منو میبوسید با لحن مهربون و آرومش گفت … الهی بمیمرم تو ارضا نشدی … پاشو باهم دوش بگیریم کارتو راه بندازم شومبول طلا …
خدای من ، شومبول طلا همون اصطلاحی بود که سارا موقع داستان های فانتزیمون برای من بکار می برد … کلا هروقت توی تصورات فانتزیمون یه مرد دیگه حضور داشت ، سارا منو شومبول طلا صدا می کرد، با شنیدن این حرفا حسابی راست کردم … با اینکه سارا اصرار داشت با هم دوش بگیریم ولی من دلم میخواست همونجا روی تخت باش سکس کنم ، دقیقا همونجایی که چند ساعت پیش یه مرد دیگه جلوی چشمام تمام زیبایی و لطافت زنمو جلو چشمام در اختیار گرفته بود ، همونجایی که ناله سارا باعث شد من توی حالت مستی از خواب بپرم و عجیب ترین و شاید تحریک کننده ترین صحنه زندگیمو تماشا کنم ، اینقدر تحریک شده بودم که نمیدونستم چیکار می کنم و چی میگم ، بین پاهای سارا زانو زدم و مچ هردو پاشو توی دستام گرفتم ، همونطور که قوزک و انگشتای پاهاشو میبوسیدم ، سارا با اون چشمای گرد و معصومش نگاهم می کرد ، انگار داشت سعی می کرد بفهمه از ذهن من چی میگذره ، نگاهش روی من سنگینی می کرد ، انگار هردومون منتظر بودیم که اون یکی یه چیزی از دیشب بگه ، سارا آروم دستشو برد سمت کیرم و من خودمو به بدنش نزدیک تر کردم ، سارا خودش سر کیرمو بین لابیای خیس کسش گذاشت ، انگار هیچ وقت لطافت تنشو تا این حد حس نکرده بودم ، شاید هردومون رد پای یه مرد دیگه رو وسط زناشویی مون حس می کردیم ، از شدت تحریک هردومون داغ بودیم و انگار تنمون داشت آتیش می گرفت ، هنوز نصف کیرم توی کسش فرو نرفته بود که پاهای سارا رو رها کردم و خوابیدم روش ، اول لبای همو عمیق بوسیدیم و بعد لبامو به لاله گوشش رسوندم ، انگار نعشه بودم و یه لرز ریزی توی بدنم بود ، شهامتم بیشتر شده بود و دیگه نمیتونستم جلوی دهنمو بگیرم ، با فکر اینکه آخرین بار یه مرد دیگه روی همین تخت ، خصوصی ترین و لذت بخش تری قسمت زندگی منو ، اونم جلوی چشمای خودم تجربه کرده ، جنون گرفته بودم ، دلم میخواست در موردش حرف بزنیم ، برای چند ثانیه لاله گوش سارا رو خوردم و بی اختیار در کوشش پرسیدم
بزرگ بود ؟…
یه لحظه چشم های سارا از تعجب گشاد شد ، انگار وحشت کرده بود … نفس های عمیق می کشید ، اینقدر عمیق که نمیدونستم ناله ست یا نفس عمیق ، قفسه سینش بالا و پایین می شد ، توی این سال ها کمتر همچین حالتی ازش دیده بودم ، یکی از سینه هاشو آروم نوازش کردم و نوکشو فشار دادم … میدونستم با این کار تقریبا همیشه میشه هر حرفی رو از سارا شنید … سعی می کردم ارضاء نشم ، همونجور که خیلی آروم کیرمو عقب و جلو می کردم دوباره پرسیدم
عشقم …بزرگتر از من بود …؟
انگار که از وحشت و هیجان زبونش بند اومده باشه ، دیگه نفسش بالا نمیومد ، با صدای ضعیفی که از شدت شهوت می لرزید و شاید یکم هم از خجالت می خندید ، در گوشم گفت :
اوون…
اوون که … پَهلَوون …
ماشالا … خیلی گنده بوود…
باورم نمیشد چی میشنوم ، اصلا نمیتونستم باور کنم کنم زنم در مورد کیره یه مرد دیگه با اینهمه شهوت حرف میزنه … ، آروم آروم کیرمو عقب و جلو می کردم ، بوسه هام تموم نمی شد ، از گردن و لب و گونه هاش تا سینه و شونه های ظریفش رو غرق در بوسه کرده بودم و میدونستم هر لحظه ممکنه ارضا بشم ، بی اختیار پرسیدم :
دوستش داشتی …؟
سارا با شنیدن این حرف انگار که وحشی تر شده باشه ، یهو دستاشو انداخت پشت گردنم و تنمو به خودش فشار داد ، لنگاشو بیشتر باز کرد تا کیرم تا ته توی کس داغ و خیسش فرو بره ، بعد با صدایی مطمئن و آروم که با نفس هاش قاطی شده بود ، بریده بریده در گوشم گفت :
من تو رو … از …همه دنیا بیشتر دوست دارم … اون فقط یه اتفاق اشتباهی توی مستی بود عشقم…
گردنشو بوسیدم و چند بار گفتم تو همه دنیای منی … ، حس کردم تنش دوباره داری میلرزه ، سارا لگنشو تکون می داد و هردومون سعی می کردیم تا اونجایی که میشه اونجامون رو بهم فشار بدیم ، دوباره لبای همو عمیق بوسیدیم چشمای سارا بالا رفت و دوباره با لرزش و ناله ارگاسم شد ، منم دیگه نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم و بشدت توی بدن سارا ارضا شدم .
حالا دیگه انگار اون پرده بینمون پاره شده بود ، دیگه اون حالت انکار و بلاتکلیف صبح تا حالا تموم شده بود ، دیگه لازم نبود فیلم بازی کنیم و خودمون رو به اون راه بزنیم ، حس می کردم هردومون خیلی بیشتر از اونکه این اتفاق بتونه به رابطمون آسیب بزنه ، همدیگرو دوست داریم ، شاید هر دو حس میکردیم اگر پشت هم باشیم و از هم حمایت کنیم بهتر میتونیم از طوفان همچین اتفاقی عبور کنیم ، وقتی سارا در گوشم گفت … (( من تو رو از همه دنیا بیشتر دوست دارم … اون فقط یه اتفاق توی مستی بود … )) انگار دلم گرم شد … تا قبلش حس می کردم بالاخره سارا دست پیش میگیره و تمام اون اتفاق رو به گردن من میندازه … تا قبلش حس می کردم حتما سارا یه روز بابت اینکه مست و ناتوان یه گوشه نشستم و تماشا کردم تا یه مرد دیگه بدن زنمو بازیچه شهوت مردانش کنه منو سرزنش می کنه … فکر می کردم همیشه با یه نگاه تحقیر آمیز منو بابت اون اتفاق سرکوفت میده و میگه اگر منو دوست داشتی هر جور شده جلوشو می گرفتی … ولی انگار منو سارا پذیرفته بودیم که اتفاق دیشب یه حادثه بود … با اینکه توی بدنش ارضا شده بودم و حالا عقلم یکم بیشتر کار می کرد ، ولی دلم نمیخواست لبامو از لباش جدا کنم . هردو دهنمون رو باز کرده بودیم و مثل یه دختر و پسر نوجوان که اولین باره همدیگرو می بوسن ، همدیگر رو می مکیدیم .
آروم آروم کیرم توی کس سارا شل می شد و هردومون خیس عرق شده بودیم ، ولی این بوس ها برای هردومون معنی داشت ،
کیرمو آروم از کس سارا در آوردم، از روی سارا بلند شدم و بین پاهاش زانو زدم ، سارا پاهاشو پرانتزی باز نگه داشته بود و داشت بالای تخت دنباله جعبه دستمال می گشت ، یه لحظه زل زدم به کس خیس و ملتهب سارا … که حالا آب من آروم آروم از توش بیرون میریخت و یه لکه خیس روی ملحفه درست کرده بود … با دیدن این صحنه چیزی از ذهنم گذشت ،
یه آن انگار که برق گرفتم …
نکنه دیشب توی اون حالت مستی اون عوضی کار دستمون داده باشه …
از عصبانیت و حسادت داشتم می مردم ، دلم میخواست فریاد بزنم ، ولی میدونستم باید خودمو کنترل کنم ، باید از روحیه خودم و سارا مراقبت می کردم . سارا خودشو با دستمال تمیز کرد ، لباشو به طرف من قنچه کرد و چشماشو بست ، دوباره انگار دلم لرزید ، وقتی لباشو میبوسیدم حس می کردم اینقدر دوستش دارم که برای آرامش و رضایتش حاضرم هر کاری بکنم .
با هم رفتیم زیر دوش ، ولی چون وقتمون خیلی کم بود من سریع خودمو شستم و سارا رو بوسیدم و اومدم جلوی رو شویی هتل تا صورتمو اصلاح کنم ، تا یک ساعت دیگه باید توی لابی هتل می بودیم ، توی دلم غوغایی به پا بود . از یه طرف استرس اینکه اون علی عوضی توی اون وضعیت مست آبشو توی زنم خالی کرده باشه داشت دیوانم می کرد ، از طرف دیگه با اینکه تازه ارضا شده بودم ،حتی فکر کردن به این که شاید آب یه مرد دیگه توی زنم ریخته باشه باز هم تحریکم می کرد ، راستش از نوجوانی فانتزی کاکولد شدن داشتم ، از پشت کابین بخار گرفته حمام هتل ، اندام سارا رو می دیدم که داشت بعد از سکس با یه مرد غریبه و من خودشو می شست ، خدای من حس می کردم چقدر بی غیرتم ، یه زمانی فکر می کردم این ماجرا ها فقط توی تخیلات فانتزی آدما اتفاق میوفته ، مگر میشه در واقعیت یکی با زنم بخوابه و من قند تو دلم آب بشه ؟… مگر میشه عمیق ترین ارضاء عمرم رو وقتی تجربه کنم که واقعا یه مرد دیگه آبشو توی بدن زنم خالی کرده باشه …؟
میدونستم خیلی از مرد های متاهل بدون اینکه خودشون بدونن این اتفاق براشون میوفته ، یه جایی خونده بودم که این یه انتقام پنهان هست که بعضی خانم های متاهل از شوهرشون می گیرن و بلافاصله بعد از دوست پسرشون میرن خونه و با شوهرشون میخوابن تا شوهرشون رو توی ذهنشون تحقیر کنن ، قبل از ازدواج همیشه آرزو داشتم این اتفاق برای منم بیوفته ، ولی ماجرای دیشب خیلی فرق میکرد … ، منو سارا همیشه عاشق هم بودیم و این اتفاق جلوی چشمای من افتاده بود … شایدم یه انتقام لحظه ای بود و سارا توی مستی تصمیم گرفته بود منو تنبیه کنه … ولی سارا خوب می دونست که این یه جورایی فانتزی منم هست … اصلا همین که امروز صبح با اون اشتیاق همه بدنشو لیسیدم … از خودم میپرسیدم ؛ یعنی حالا سارا در مورد من چی فکر می کنه
از خودم خجالت می کشیدم …
از صبح تا اون موقع منو سارا سعی کرده بودیم کمترین صحبت رو در مورد ماجرای دیشب داشته باشیم ، فقط همون چند جمله موقع سکس بینمون رد و بدل شد ، توی این فکر بودم که حالا چجوری به سارا بگم باید قرص اورژانسی بگیریم ، که سارا از زیر دوش در اومد و حوله رو از روی آویز برداشت و مشغول خشک کردن خودش شد ، وانمود می کردم که حواسم به آینه و اصلاح صورتم هست ، سعی می کردم لحن حرف زدنمو خیلی عادی نگه دارم ، همونطور که صورتمو اصلاح می کردم گفتم :
جیگرم شاید بد نباشه یه قرص اورژانسی هم بگیریم …
سارا انگار که یهو دوزاریش افتاده باشه ، حوله رو روی موهای سرش نگه داشت و توی آینه زل زد به من ، چند ثانیه هیچ کدوم چیزی نگفتیم و بعد سارا از حمام رفت بیرون .
وقتی از حمام اومدم بیرون ، سارا با شورت و سوتین گیپور جلوی آینه اتاق ایستاده بود و با سشوار مو هاشو خشک می کرد ، پشت سرش ایستادم و با حسرت اندامشو نگاه می کردم ، نمیدونم دیشب چی در وجود من تغییر کرده بود که بعد از اون اتفاق اندام سارا درست مثل روزای اول رابطمون برام تازگی داشت و بیشتر از قبل تحریک کننده بود ، هر بار به لاک پاهای ظریفش نگاه می کردم ، اون صحنه های دیشب دوباره مثل برق از جلوی چشمم رد می شد ، اون لحظه ای که پاهای ظریف زنم روی شونه علی بود و با اون لبخند مرموز عمدا توی چشمام نگاه کرد و ساق پای سارا رو بوسید ، بعد انگار سارا کف پا هاشو روی سینه علی گذاشته بود و ناله می کرد . دلم میخواست اون لحظه ها هوشیار تر بودم و میتونستم بیشتر تماشاشون کنم . یه جورایی دیونه و دستپاچه بودم ، از چهره سارا هم میتونستم بفهمم افکارش آشفته ست ، از پشت بغلش کردم و گردن و شونه هاشو بوسیدم ، از بوی عطر شامپوش دلم ضعف می رفت ، یه لحظه سشوار خاموش کردو لبای همو بوسیدیم ، با لحن آروم گفت :
مهدی من نمیدونم امروز برنامه تور چجوریه … خودت برام قرص بگیر … من خیلی اضطراب دارم …
پشت گردنشو بوسیدم و همونجور که توی آینه نگاش می کردم گفتم ، خیالت راحت عشقم ، تا من کنارتم نگران هیچی نباش ،
من با شورت روی تخت نشسته بودم و جورابامو می پوشیدم و سارا آرایش می کرد ، هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی واسه دسته گل یه نفر دیگه مجبور باشم برای زن خودم قرص اورژانسی بخرم
اون روز سارا بیشتر از هر روز آرایش کرد ، نمیدونم چرا ، ولی هرچی بیشتر آرایش می کرد و دلبر تر می شد ، انگار یکی قلبمو توی سینه فشار می داد ، یه شلوارک گشاد مشکی پوشید که تا وسط رونش بود ، یه تاپ تنگ و کوتاه که نافش معلوم بود و اون سینه های کوچیک و خوش تراشش رو حسابی نشون می داد و یه رژ لب قرمز تیره که هر مردی رو تحریک می کرد ، این اولین بار نبود سارا تیپ های هات و سکسی میزد ، منم هیچ وقت توی سفر های خارج از کشور مشکلی با تیپ و لباسای سارا نداشتم ، اما امروز بعنوان یه مرد میتونستم حدث بزنم علی با دیدن این ظاهر سارا چه قندی توی دلش آب میشه ، بخاطر همین هم حسادت می کردم و هم تا سر حد دیوانگی تحریک شده بودم ، سارا آماده شد و اومد کنار من روی لبه تخت نشست و خودشو چسبوند به من و سرشو گذاشت روی شونم ، میدونستم که آشفتست، بغلش کردمو سرشو بوسیدم ، موهاشو نوازش می کردم ، چند ثانیه هیچ کدوم حرفی نزدیم . سارا بدون اینکه نگاهم کنه گفت ؛
مهدی تو از دست من خیلی ناراحتی نه ؟
سکوت کردم و چیزی نگفتم ، فهمیدم که داره گریه می کنه ، ادامه داد …
هیچ مردی همچین چیزی رو نمی بخشه … ولی من خیلی مست بودم … خیلی …
از دست تو هم خیلی عصبی بودم … تو بد مستی کردی و جلوی نرگس حرفای بدی زدی … اصلا نمیفهمیدم چه بلایی داره سر زندگیمون میاد … اون پسر بی انصاف هم از فرصت سوء استفاده کرد . زد زیره گریه و صورتشو به سینم چسبوند
تن سارا رو به خودم فشار می دادم و سرشو می بوسیدم . چشماش خیس از اشک بود ، چند دقیقه طول کشید تا آروم تر شد ، توی چشمای من نگاه کرد و گفت ؛
حالا دیگه از من متنفری ؟
فکر می کنی دیگه میتونی با من زندگی کنی ؟
فوری لباشو بوسیدم گفتم ، معلومه که میتونم عشقم ، تو ملکه زندگی منی …
یه آن چیزی از ذهنم گذشت ، دستاشو محکم توی دستام گرفتم و با خنده گفتم ؛
توی این دنیا خیلی از زنو شوهرا به هم خیانت می کنن و بعد اون یکی میبخشه و زندگیشون رو ادامه میدن ، ولی حقیقت اینه که دیشب تو به من خیانت نکردی … متاسفانه اون یه اتفاق بود … منم خودم مقصر بودم … هردومون تقصیر داشتیم …
بیا بهم قول بدیم با این موضوع فقط مثل یه خاطره سکسی برخورد می کنیم ، مثل تمام زنو شوهرایی که با هم فانتزی های سکسیشون رو تجربه می کنن . اینقدر لبخندمو ادامه دادم تا سارا هم لبخند زد ، حس می کردم برای حفظ زندگیمون باید این موضوع بینمون عادی بشه ، بوسه هامون عمیق و عمیق تر می شد ، دستم رو از زیر تاپ تنگش به یکی از سینه هاش رسوندم و در گوشش گفتم ، به هر حال این خاطره همیشه با ما هست ، بهتره یه فقط خاطره سکسی مشترک باشه تا یه بی وفایی ، سارا دستشو برد توی شورت من و شروع کرد به نوازش کیرم، با همین فکر ها خیلی زود کیرم راست شد ، با اینکه وقتمون خیلی تنگ بود ولی هردومون دوست داشتیم بیشتر معاشقه کنیم ، سارا با همون شیطنتی که قبلا موقع فانتزی های اتاق خوابی داشتیم گفت ، …
خب شومبول طلا … مثل اینکه شما هم بدتون نیومده …
با صدای زنگ تلفن اتاق به خودمون اومدیم ، نرگس بود ، با عجله می گفت … شما دوتا نمیخواین بیایین پایین … ما داریم حرکت می کنیم
ادامه دارد …
نوشته: مهدی
14 پاسخ به “اتاق ۱۱۰۴ ، زنم دوباره عروس شد (۲)”
آخوند جماعت تخمیشن منیجمنت
آخوند جماعت تخمیشن منیجمنت
قسمت اول خیلی بهتر بود ولی قسمت دوم کوتاه بود و چیز خاصی هم نداشت ولی در مجموع خوب نوشتی دست مریزاد
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس
چجوری همچین داستان هایی لایک میگیرن تخیلی بی محتوا بدون درون مایه بی منطق کارکتر ها ایرانی ولی شخصیت ها و اتفاقات عین فیلم سوپر
من اولین باره زیر داستان کامنت مینویسم ولی به نظرم بهترین داشتانیه که توی این زانر تا حالا خوندم هر روز سر میزنم برای قسمت جدیدش لطفا زود تر بزار مرسی
داستانت قشنگه قلمت خیلی خوبه منتها خییلی دیر بروز کردی داستان رو زودتر بنویس و البته طولانی تر باشه خیلی بهتره اینایی که میان فحش میدن رو بهشون اهمیت نده بیمارن همه جا هستن جقشون رو میزنن بعد میان چرند میگن شما به کارت ادامه بده لطفا منتظریم زودتر بروز کن
عالی
استاد مهدی عرض ادب در لابه لای کلمات وزین تان فرمودین لابیای یا لابیهای الت تناسلی شان بانو قرار دادند ازونجایی که دوران کودکی در شهرک اکباتان سکونت داشتم دقیقا این اصطلاح اشارت به چه حالت یا چه برهم کنشی دارد ؟ چون در ذهن من لابی احمقانه همان اصطلاح های بلوک بندی و وجه تمایز مشاعات ساختمانی نقش بسته است
فوق العاده بود ادامه بده کسیم که از این داستان انتقاد میکنه داستانای دو خطی کف دستی واسش خوبه
قسمت بعدی نمیاد؟
xxxlolypopxxx
توجه شما به لایه های پنهان احساسی در داستان وزن بیشتری به کار داده و من به شخصه این پرداخت فراتر از سطح رو تحسین میکنم گرچه کاراکتر ها هنوز شخصیت پردازی نشدند … به کار خوب خودت ادامه بده
داستانت نسبتا بد نبود اما کاش یکم دقت میکردی تناقض توش نباشه یجا میگی از نوجوانی حس کاکولدی داشتی و فانتزیت بوده و یه جای دیگه میگی عصبانی و پشیمون بودی. یجا میگی کاش سرحالتر بودم بهتر کیتونستم سکسشون رو ببینم و باز یه جای دیگه میگی یه اشتباه بوده. در هر حال آدم هرچقدر هم مست باشه بازم میفهمه که یکی داره زنش رو میگاد و تو همون حالت مستی هم ری اکشن نشون میده مگر اینه خودش رو به مستی بزنه که طرف راحت بکنه