خواهرزنم میخواست زنم بشه (۱)

محسن هستم ۲۹ ساله از یکی از شهر های شمال

حدود پنج ماه از تصادفم میگذشت

تصادفی که همه زندگیمو ازم گرفت

همسرم تمام زندگیم بود

هنوز گرمی خونش که رو صورتم ریخته شده بود رو یادمه

همش هم تقصیر یدککش های بیناموس بود که تو جاده روغن و گازوئیل میریختن تا ملت تصادف کنن

پنج ماه با بدبختی به سر کرده بودم

دخترم حدودا ۱۱ ماهش بود

نمیدونستم یه دختر بچه رو بدون مادر چطور بزرگش کنم

یکم که بزرگ شد و سوالاتی داشت چطور بهش کمک کنم و راهنماییش کنم

اگه ازم پرسید مادرم کو چی بهش بگم؟

انگشتم سوخت

سیگارم به آخر رسیده بود

حتی ازش یه ‌کام هم نگرفته بودم

یکی دیگه روشن کردم دوباره غرق در افکارم شدم

صدای زنگ موبایل انگار منو از چاهی بیرون کشید

مادرم بود

داشت حال دُرسا رو میپرسید

به خاطر کار روز ها میبردمش پیش مادرم و شب ها میاوردمش پیش خودم

… : اینطوری که نمیشه باید یه کاری بکنی یا یکی از دخترای فامیل رو بگیر تا هم خودت تنها نمونی و هم بچه رو نگه داره یا یه خاکی به سرت بریز

داشتم به حرفای مادرم گوش میکردم و به موهای طلایی دخترم نگاه میکردم که داشت با عروسکاش بازی میکرد

تازه تاتی میکرد و با خنده هاش دلم ضعف میرفت

نباید این اتفاق ها واسه من میوفتاد

چند روز از حرف مادرم گذشته بود

شیفتم تموم شد و به سمت خونه مادر رفتم تا بچه رو بردارم

در حیاط رو باز کردن

دیدم ده جفت کفش رو ایوان خونس

یالله

یالله

دیدم خانواده همسرم اومدن

پدرش

مادرش

خواهرش

رفتم جلو و با همشون دست دادم و خوشآمد گویی کردم

به ادامه بحث که گوش کردم متوجه شدم بحثشون در مورد تنها موندن من و بی مادر موندن درسا هستش

سرتون رو درد نیارم

ختم جلسه این حاصل شد که با خواهرزنم چند وقت رفت و آمد کنیم یه صیغه محرمیت خونده بشه تا ببینیم چی میشه

هفته اول محرمیت خونده شد

خواهرزنم یه زن ۳۰ ساله بود که از شوهرش طلاق گرفته بود اندامش مقبول بود ولی اخلاقش و عقلش یکم شیرین میزد چشم سبز و کمی بور

نمیتونستم بهش دست بزنم

یه حس خواهرانه بهش داشتم

شب اول که اومد تو خونم بخوابه ، رفت بچه رو خوابوند تو اتاقش ، واکی تاکی رو روشن کرد و اومد تو اتاقم

چراغ خواب روشن بود

رفت سمت کوله پشتیش و یه نایلونه وکیوم طور ازش درآورد

نمیدونستم چیه ولی قابل حدس بود

لباسای راحتیشو درآورد و لباس های سکسیه داخل اون نایلون رو پوشید

یه ردای توری

با یه سوتین بندی که نیپل ها رو با تور کاور میکرد و یه شورت که وسط فاق رو باز گذاشته بودن رنگ همشونم قرمز

بدن سفیدش زیر نور شبخواب و ترکیب تور های قرمز و لباس سکسی یه حالت عجیبی بود

موهای بورش زیر نور طلایی طور میزد

نصف صورتش رو پوشونده بود با موهاش

آروم آروم اومد جلو

جزئیات داشت واضحتر میشد

بدن سفید و بی مو

معلوم بود لیزر کرده بودپاشو خم کرد و رو زانو اومد رو تخت

آروم اومد روم

اگه بگم تحریک نشده بودم دروغ گفتم

لباشو گذاشت رو لبام و یه دستش رو روی صورتم

هنوز بی حرکت مونده بودم و نگاهش میکردم

دو سه دقیقه ای لب همو خوردیمروی زانو هاش نشست بطوری که کص و کونش روی کیرم بود

… : نمیخوای کاری بکنی؟ عین جنازه افتادی رو تخت

من : راسیتش دارم با خودم کنار میام

… : از اندامم خوشت نیومده؟

من : نه اتفاقا اندامت عالیه ، بدن سفید ، بدون مو ، کص بدون لبه اضافه و صورتی ، ممه هاتم که هفتاد و پنجه نوک بالاست

… : پس دردت چیه؟ کیرت که شقه ، تعریفای دیگه ای ازت شنیده بودن از خواهرم ، میگفت غوغا میکنی تو سکس

من : اولین باره بعد خواهرت با کس دیگه ای سکس میکنم یکم زمان بده ، من هنوز به صورت ذهنی به خواهرت وابستم

…: یعنی میخوای بگی که کنسل کنیم الان سکسو؟

اینو با یه اخم بچگونه گفت ، راسیتش خندم گرفت

دید که خندیدم یورش برد سمت لبام

دستشو از زیر کش شلوار راحتی رد کرد و به کیرم رسوند

… : اوهههه اوووووهههههه اینو ببین گرز رستم تو شلوارت قایم کردی؟؟؟

کصشعر میگفت

کیرم ۱۷ سانت بود

البته شاید هم کیره شوهرش کوچیک بوده

با دستش یکم مالید

آروم از لبام فاصله گرفت و پوست زیر گلوم رو با لباش میگرفت و ول میکرد

منم آروم آروم دستامو رسوندم به سینه هاش

نرم بود

چند وقتی بود سکس نکرده بودم و سطح هورمونم بالا بود

تخمام هم تا خرتناق پر بودن

آروم آروم خودشو رسوند به سینه هام

با نوک زبونش سینه هامو بازی میداد

رفته رفته خودشو رسوند به خشتکم

از کنار شورت و شلوارم گرفت

خودمو یکم بلند کردم تا راحت تر دربیاره

کیرم عین فنر پرید بالا و خورد زیر چونش

… : اوه اوه آروم باش الان راحت میشی (داشت با کیرم حرف میزد)

سرشو کرد تو دهنش و ثابت موند

با زبونش زیر کلاهک کیرم رو بازی بازی میداد

آروم تا نصفه رفت و دوباره در آورد چندین بار تکرار کرد آب دهنش از کناره های کیرم میریخت رو تخمام

بلند شد خودشو کشید جلو و میخواست بکنه تو خودش

گفتم پس من چی؟

یه لبخند زد و حالت شصت و نه شدیم

کوصش واقعا خوب بود

مو نداشت نرم بود و رنگش روشن بود

بوی گل یاس میداد

آروم چوچولش رو شروع کردم به مکیدن

اونم داشت خودشو با کیرم مشغول میکرد

از چوچول تا پیشگاهش رو زبون کشیدم

یه لحظه رون هاشو سفت کرد

دوباره تکرار کردم

دوباره و دوباره

آه های و اوم هاش تبدیل شد به ناله

دیگه خودشو کنترل نمیکرد

پاهاشو جفت کرد و شروع کرد به لرزیدن و کمر زدن

داشتم لای پاهاش خفه میشدم با دستام پاهاشو باز کردم تا راه تنفس داشته باشم

رون هاش کلفت بود کونش طاقچه بود ولی کمرش باریک بود شاید عرض کمرش یه وجب و نیم بود

بعد ارگاسم شدید ناله هاش خفه شد و فقط نفس نفس میزد

به کنارش زدم یعنی برو کنار خودشو کشید کنار و دیدم چشماشو بسته

یه متکای کوچیک گذاشتم زیر گردنش و پتو رو کشیدم روش

آروم کنارش دراز کشیدم و داشتم به صورتش نگاه میکردم

ارضاع نشده بودم

ولی مهم نبود

آروم چشماشو باز کرد و گفت پس تو چی؟

گفتم وقت زیاده آروم بخواب

فرداش بیدار شدم با آلارم گوشی

دیدم ساعت ۶ صبحه

با همون لباسا کنارم رو تخت خوابیده بود

نوری که از پنجره میزد تو

رو بدن سفیدش میوفتاد

با بازتاب حاله ای از قرمزی لباسش

نتونستم خودم رو کنترل کنم

دستمو بردم از کمرش تا باسنش رو نوازش کردم

یهو از خواب پرید

منو دید و پتو رو کشید رو سینه هاش تا سینه هاشو نبینم

به این شیرین عقلیش خندم گرفت

تازه تازه به خودش میومد و یادش میوفتاد که دیشب چه اتفاقی افتاده

از قیافش معلوم بود دو به شکه پتو رو بیاره پایین یا نه

مغزش از اول مستراح بود

پاشدم رفتم فطیر خشخاشی گرفتم با عسل و سرشیر یه پاکت هم آب پرتقال و اومدم خونه

درسا هنوز خواب بود

ظاهرا خانوم خانوما هم با خودش کنار اومده بود

یکی نیست بگه آخه زنننن دادنت چی بود این خجالتت چیه ادا تنگا رو درمیاری

باز خوبه عقلش رسیده بود چای دم بذاره تا برگشتنم

صبحونه رو خوردیم

زنگ زدم به محل کارم و گفتم امروز نمیتونم بیام و یه موردی واسم پیش اومده

شوهر خالم که رئیس محل کارمه برگشت بهم گفت در جریانم ، یه هفته مرخصی رد میکنم واست برین بگردین خوش باشین

اینو که گفت تو کونم عروسی بود

مرخصی گرفتن اونم از بیمارستانی که توش کار میکردم از امر های محال بود

برگشتم سره میز دیدم چایی ریخته و داره به چشمام نگاه میکنه

…: چاییتو بخور سرد میشه

مرسی دمت جیز

…: دیشب تو راحت نشدیو این داره ذهنو مشغول میکنه

ذهنتو مشغول نکن اونم درست میشه

بعد خوردن چایی آروم خودشو کنارم کشید و شروع کرد به بوسیدن لب هام

موهاشو دم اسبی بسته بود

کش موهاشو باز کردم و موهاش آزاد شد

همزمان که لبشو میخوردم سینه هاشو با دستام میگرفتم

فهمیدم نه شورت تنشه و نه سوتین

صبح لباساشو عوض کرده بود و لباس راحتی پوشیده بود

آروم دستمو از زیر تیشرتش به سینه رسوندم

نوکش سیخ شده بود

فهمیدم رو سینه راستش بیشتر از سینه چپش حساسه

تیشرتش رو درآوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش

حاله سینه هاش اندازه دو بند انگشت بود با نوکی روشن و نرم

دستمو آروم سر دادم سمت کصش

پاهاشو از هم باز کرد تا تو حالت نشسته دستم برسه به تشکیلاتش

از پایین تا بالاشو انگشت کشیدم دیدم که خیسه خیسه

یکم چوچولش رو مالیدم به حالت دورانی و انگشتم رو خواستم فرو کنم تو کصش که از جا پرید و گفت درد میکنه با انگشت نه

آروم شلوارکش رو در آوردم

حالا لخته لخت بود تو بغلم

اونم کمربندمو باز کرد و شورت و شلوار رو باهم کشید پایین

یه پاشو سمت چپ صندلی گذاشت و پای دیگشو سمت راست صندلی

فیس تو فیس بودیم ولی ممه هاش جلوی صورتم بود

آروم آروم خودشو جلو آورد

کیرمو گرفت از پشت خودش

دو بار از بالا تا پایین کصش کشید و آروم سرشو تو کصش فرو کرد

رفته رفته عمیق تر

خودشو بالا پایین میکرد

سینه های ۷۵ش بالا پایین میپرید

از کمرش گرفتم و بهش کمک کردم تا بهتر بالا پاین بره

کمرش واقعا باریک و خوش تراش بود

آروم آروم چشماش به عقب برمیگشت

و این نشونه شروع لذتش بود

تلنبه ها رو آرومتر و عمیقتر میکرد

تو همون حالت منم رفتم تو حس

پاهاشو دور من و پشتی صندلی حلقه کرد و خودشو بهم فشار داد

با لرزیدن رون هاش و چنگ هایی که به پشتم میانداخت تحریکم تکمیل شد و منم با تمام وجود توش ارضا شدم

هر دو همو به خودمون فشار میدادیم

حدود ده پونزده دقیقه ستو همون حالت موندیم

نفس زدن هامون آروم شده بود

کیرم خوابیده بود ولی هنوز توش بود

صورتشو کشید عقب و تو چشمام نگاه کرد

… : مرسی محسن جون ، چندین وقت بود که اینطوری ارگاسم نشده بودم ، دستت درد نکنه

من : دست تو درد نکنه ، منم خیلی وقت بود که ارضا نشده بودم

بلند شد از روم وقطره هاس اسپرم از کصش به سمت داخل رون هاش میریخت

بهش گفتم لباس و وسایلت مناسبه واسه یه مسافرت ریز؟

گفت لباسام تو خونس

گفتم عیب نداره ، از لباسای خواهرت بردار

اونم قد و وزن و اندامش مثل تو بود هرچی خاکشه بقای عمرت باشه

میتونی؟ یا میخوای بریم از مشهد واست خرید کنم؟

…: مشکلی نیست میتونم بپوشم

دو تا چمدون جمع کردیم گذاشتیم تو ماشین

تشک بادی و کریز درسا رو تو ماشین نصب کردیم و به سوی مشهد روانه شدیم …

ادامشو اگه لایک بخوره و کامنتا مثبت باشه میذارم

نوشته: کارگذار جهنم

بازدید 14,116

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

22 پاسخ به “خواهرزنم میخواست زنم بشه (۱)”

  1. حشری ارومیه جالب بود بقدری ک بعد ۱۸سال چرخیدن تو سایت تصمیم گرفتم ثبت نام کنم تا نظر بدم

  2. اولا تسلیت میگم بابت فوت همسرت ثانیا باز هم خدا پدرت را بیامرزه که شرعی کارت را انجام دادی و داستان شربت و مشروب و نجاسات را وارد نکردی. خوش باشید

  3. یعنی اگر خود فیلمو میزاشتی این قدر سریع رد نمیشد عزیزم هنوز مونده اوستا بشی.فقط از اونجایی که بعد از عملیات از هم تشکر کردید خیلی خندم گرفت

  4. جهنم شدیدا منتظره اکانت احمدشاه۶ هستم که بیاد بگه : کص گفتی آی کص گفتی مثل یه کصخل گفتی مرتیکه کص ندیده ی کص دست احمد شاه ۶ کجایییییییی؟

  5. منم عاشق دو تا از خواهر زنام هستم با کوچیکتره رابطه خوبی دارم ولی بزرگتره خیلی مغروره و تو جمع زیاد راه نمیده ولی ی وقتایی که تنهاییم شوخی میکنه و میخنده با هر کدوم که تونستم حال کنم برات مینویسم.❤️

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...