عشق شیرین (۱)

من شیرینم ۴۰ سالمه ‌ و میخوام داستان عشق بچگیم رو براتون بنویسم این سایت رو از مرورگر گوشی دختر 15 ساله‌ام پیدا کردم و با خوندن داستان ها به این نتیجه رسیدم که داستانم ارزش نوشتن و خوندن داره

وقتی چهارساله بودم پدرم تصادف کرد و فوت کرد بعد از فوتش مادرم افسردگی شدید گرفت و تا دو سال منو نمیخواست و من از ۴ سالگی خونه عموم بزرگ شدم خانواده پدریم یه خانواده شلوغ و پرجمعیت و سنتی و مذهبی بودن برخلاف خانواده مادرم

عمو رضا سه تا پسر داشت با یه دختر علی که 13 سال ازم بزرگتر بود اولین بچه‌اش بود و به شدت به پدرم شباهت داشت بعد از فوت پدرم علی برام هم پدر بود هم مادر هم دوست هم خواهر هم برادر وقتی مامانم از افسردگی دراومد دیگه من نمیخواستمش و خانواده عموم جایگزین اون شده بودن بخاطر شرایطم و حساسیت زیادی که علی روم داشت نازپرورده خونه بودم و هر چی که میخواستم برام فراهم میشد

ما کاشان زندگی میکنیم و خونه عمو یه خونه باغ دو طبقه بود که طبقه بالا اتاق بچه ها بود منو الهه یه اتاق داشتیم امیر و ایمان یه اتاق و علی هم یه اتاق

از بچگیم من کلا تو اتاق علی بودم همه کارام رو هم علی باید انجام میداد تا راضی شم از بافتن موهام گرفته تا مشق نوشتن دیکته گفتن صبح‌ها از خواب که بیدار میشدم تو راه پله بودم تا علی از مدرسه برسه وقتی علی دانشجو شد از اینکه غروب میومد خونه شاکی میشدم و همش باهاش قهر میکردم اونم تا میتونست نازمو میکشید تا باهاش آشتی کنم

همه چی خوب بود تا من نه ساله شدم به قول عموم به سن تکلیف رسیدم و پسرعموهایی که از صبح تا شب تو سر و کله‌شون میزدم حالا بهم نامحرم بودن و برام ممنوعه شدن به اینکه الهه بهشون محرم بود خیلی حسودی میکردم برام ایمان و امیر مهم نبودن فقط مهم بود که علی دیگه نه بغلم میکرد نه موهامو شونه میکرد هنوز هم مثل همیشه باهام مهربون بود تمام توجهش بهم بود و همه میگفتن علی پدر دوم شیرین ولی محرمم نبود

تو مدرسه از معلمم پرسیدم آدما چجوری بهم محرم میشن؟ گفت یا از اول بهم محرمند مثل خواهر برادرها یا باهم ازدواج میکنن اون روز از خوشحالی رو پام بند نبودم تا علی برسه و راه حلم رو بهش بگم طبق معمول تو اتاقش مشق مینوشتم که از دانشگاه اومد با ذوق رفتم سمتش

-سلام شیرین عسلم

-علی چرا دیر اومدی بیا یه حرف مهم دارم باهات

-جانم عزیزم چی شده؟

برای گفتن حرفم تو همون دنیای بچگی هم ازش خجالت میکشیدم انگار یه کار بد کردم که قرار بهش بگم نگاه نگرانمو که دید

-شیرین باز چه آتیشی سوزوندی اینجوری خودتو مظلوم کردی؟

-هیچی بخدا از وقتی از مدرسه اومدم اینجا منتظر توام

-چی شده عزیزم کسی اذیتت کرده؟

-نه

-خب بگو دیگه دخترم نگرانم کردی

-علی من فهمیدم من چجوری میتونم بهت محرم بشم تا بغلم کنی؟

صورتش پر از خنده بود و با تعجب بهم نگاه میکرد

-چجوری شیرین عسلم؟

-ما باید باهم ازدواج کنیم اون موقع بهم محرم میشیم

من خوشحال از راه حلم ولی علی ماتش برده بود انتظار هر جوابی داشت جز این

-شیرین این حرفا چیه

-دوست نداری با من ازدواج کنی؟ خودت همیشه میگی دوستت دارم

-قربونت برم تو هنوز خیلی کوچولویی اصلا نباید به ازدواج فکر کنی تو الان فقط باید حواست به درست باشه و بازی کنی

لجبازیم گل کرده بود

-نمیخوام تو باید با من ازدواج کنی که محرم بشیم بغلم کنی وگرنه کتکت میزنم

-بیا بغلم همین الآن بغلت میکنم نیاز نیست محرم بشیم

-نمیخوام عمو گفته دیگه نباید بیام بغلت

گوله گوله اشک میریختم که تو باید باهام ازدواج کنی و اون بنده خدا هم هاج و واج مونده بود و نمیدونست چه جوابی باید بهم بده در نهایت با این حرف راضیم کرد

-باشه قربونت برم ازدواج میکنیم ولی الآن که نمیتونیم تو خیلی کوچولویی اول باید ۱۸ سالت بشه بعد اگه تا اون موقع من ازدواج نکرده بودم با تو ازدواج میکنم

-علی اگه به جز من با کسی ازدواج کنی اول زنت رو میکشم بعد خودم زنت میشم فهمیدی

-چشمم من غلط بکنم با کسی ازدواج کنم من وایمیسم تو هر وقت ۱۸ سالت شد فقط با تو ازدواج میکنم

خلاصه اونشب علی با هر ترفندی که بلد بود منو ساکت کرد و بهم قول داد ۱۸ سالگیم باهام ازدواج کنه با خودم حساب کرده بودم که ۸ سال مونده و بنظرم خیلی زیاد بود ولی چاره دیگه ای نداشتم

چند ماهی از قول علی گذشته بود که تولدم شد به محض اینکه شمع ۱۱ سالگیم رو فوت کردم دوییدم سمت علی و در گوشش یواش گفتم

-علی ۷ سال مونده

علی گیج نگام کرد چون به خیالش من حرفاشو یادم میره و خودشم لجبازی اون شبم رو یادش رفته بود همونطور آروم ازم پرسید

-۷ سال به چی مونده عزیزم؟

من که انتظار این جواب رو نداشتم شروع کردم به جیغ جیغ که نامرد زدی زیر قولت و رفتم تو راه پله خونه نشستم شروع کردم به گریه کردن همه به علی میتوپیدن که چه قولی دادی یادت رفته اون بنده خدا هم یادش نمیومد

-بابا یه دقیقه بذارید برم پیشش ببینم چی رو یادم رفته بخدا هرچی بهش قول داده بودم تا الآن عمل کردم

-شیرین جانم چی شدی یهو قربونت برم؟

-تو نامردی زدی زیر قولت باهات قهرم

-شیرین بخدا درسام سخته یه چیزایی یادم میره یه بار دیگه میشه بگی دوباره بهت قول بدم

-اینجوری فایده نداره چون خیلی مونده دوباره یادت میره باید رو کاغذ بنویسی امضاش کنی

-باشه فداتشم گریه نکن آخه شب تولدت اومدی گریه میکنی همه منتظر توان کلی کادو برات خریدن

-من کادو نمیخوام تو باید قولت یادت بمونه

-چششم الان مینویسم که یادم نره

الهه برامون کاغذ و خودکار آورد و همه هم تقریبا دوباره جلوی در جمع بودن تا بدونن قول علی چیه

-بگو من بنویسم جلو همه امضا کنم

مامانم عموهام و زن عموهام و بچه‌هاشون همه بودن و همه کنجکاو چشمشون به دهن من بود

-نمیشه قولمون خصوصیه بگو همه برن تو

صدای خنده بقیه رو اعصابم بود

-لطفا من و دخترمو تنها بذارید قول و قرارمون رو بنویسیم الان میایم ادامه تولد بازی

همه رفتن فقط من و علی تو راهرو موندیم

-بریم تو حیاط نمیخوام صدامون رو بشنون

-شیرین دیگه داری اذیت میکنیا

بدون توجه بهش رفتم روی تاب نشستم تا اومد

-میگی یا برم تو

-بنویس تو به من قول میدی وقتی ۱۸ سالم شد باهام ازدواج کنی

خودکار تو دست علی موند و ناباور بهم نگاه میکرد

-شیییرییین باز شروع شد

-تو قول دادی علی دیدی نامردی اصلا دیگه دوستت ندارم دیگه هم اینجا نمیمونم میرم خونه مامانم

نقطه ضعف علی رفتن من خونه مامانم بود بخاطر ازدواج مجددش با دو داشتم میرفتم سمت ساختمون که از پشت کشیده شدم

-بیا نوشتم قول قول دیگه هم یادم نمیره توام به من قول میدی که دیگه نمیگی میرم خونه مامانم

کاغذ رو خوندم و خوشحال لبخند زدم بعدش هم تا زدم گفتم پیش خودت بمونه الهه فضول نمیخوام کسی قولمون رو بفهمه راز بین من و تو

من شیرین ۱۱ ساله قشنگ علی ۲۴ ساله رو که همه تو کاراشون ازش مشورت میگرفتن رو آچمز کرده بودم

اون شب گذشت و من هر سال تولدم بعد از فوت کردن شمع به علی یادآوری میکردم

-علی شش سال مونده

علی پنج سال مونده و …

تا رسیدیم به تولد ۱۵ سالگیم اون سال دیگه روم نشد که بهش بگم یهو احساس کردم که ازش خجالت میکشم علی همچنان همه‌ جوره حواسش بهم بود ولی نوع محبتش و حمایتاش واقعا پدرانه بود

امیر اون شب تو جمع یهو گفت راستی چرا امسال رسم هر ساله‌ات رو به جا نیاوردی بری زیر گوش علی یه چیزی بگی؟

-به تو چه مگه فضولی

من تو خانواده به زبون دراز و حاضر جواب بودن معروف بودم ولی اون لحظه برای اولین بار تو زندگیم از علی خجالت میکشیدم موقع کادو گرفتن علی آروم تو گوشم گفت

-۳ سال مونده شیرین خانم اگه شما یادت رفته من سر قولم هستم مردونه

یه آن احساس کردم تمام صورتم گر گرفته

امیر ناباورانه گفت: علی جان من چی بهش گفتی این زبون دراز اینجوری سرخ و سفید شد

با حرف امیر همه نگاه‌ها سمتم اومد حتی علی هم با تعجب نگام میکرد بعد هم خیلی خونسرد گفت: تو مسائل خصوصی ما دخالت نکن لطفا اگر قرار بود بدونید بلند میگفتم

از شب تولدم تقریبا از علی فراری شدم دیگه مثل قبل به هر بهونه‌ای تو اتاقش نمیرفتم سوالای درسیم رو بیشتر از امیر میپرسیدم برای تنهایی بیرون رفتن باهاش دیگه براش خط و نشون نمیکشیدم همه اهالی خونه متوجه تغییر رفتارم شده بودن و عجیب اینکه دایما علی سرزنش میشد که چیکار کردی که شیرین باهات قهره؟

دلیل دوری کردنم رو فقط خودمو علی میدونستیم ولی گیر دادناشون واقعا علی رو خسته کرده بود

یه شب که قرار بود شام بریم بیرون به هزار بهونه از زیرش در رفتم که فقط تو ماشین علی نشینم چون هر وقت بیرون میرفتیم حتما منو الهه و ایمان تو ماشین علی بودیم

وقتی علی متوجه غیبتم شد اومد بالا

-شیرین

-بله ( حتی از شب تولدم دیگه بهش جانم هم نمیگفتم)

-بیا اتاقم کارت دارم

-بله علی

-در رو ببند بیا تو

من دست پاچه بودم و علی موشکافانه نگام میکرد

-شیرین از چیزی ناراحتی؟ کاری کردم یا حرفی بهت زدم ؟

-نه

-پس این رفتارا چیه؟

-کدوم رفتارا

-چرا من جن شدمو تو بسم الله / کسی حرفی بهت زده؟

-نه به خدا

-پس چی؟

-هیچی علی درسام زیاد شده همین بعدش هم مگه بچه‌ام که همش دنبال تو باشم

-شما هر چی هم بزرگ بشی هنوز همون دختر کوچولوی منی و باید همش دنبال من باشی فهمیدی

با دلخوری نگاش کردم

-من نه کوچولوام نه دختر شما پسر عمو

دوباره تونستم علی رو آچمز کنم دوباره حیرت زده فقط نگام میکرد چند بار پلک زد ولی هیچ‌ جوابی در برابر جمله‌ام نداشت

-باورم نمیشه تو کی انقدر بزرگ شدی وروجک؟

-کمتر از سه سال مونده که ۱۸ سالم بشه پسر عمو

دوباره قول و قرارمون رو تو صورتش زدم

بعد هم با دو از اتاقش بیرون اومدم بعد اون شب دیگه علی هم پیگیرم نمیشد حتی نوع نگاهش فرق کرده بود همچنان همه جوره حواسش بهم بود ولی یه فاصله خاصی بینمون بود که فقط خودمون متوجه میشدیم

گذشت تا ۱۶ ساله شدم و یه شب تو دورهمی‌های هر هفتمون شنیدم زن عمو احمدم به زنعموم میگه دیگه کم‌کم بابد تکلیف بچه‌ها رو معلوم کنیم بریم سر خونه زندگیشون ایشالا امسال الهه و سعید ازدواج میکنن قبلش سحر و علی رو هم عقد کنیم

( سحر دختر عموم هست که سه سال از علی کوچکتر و پرستار و همیشه تو ذهنم رقیب عشقی من بوده)

برای یه لحظه از اومدن اسم سحر کنار علی قلبم گرفت نفهمیدم چی شد که پله‌ها رو با دو رفتم بالا و بدون در زدن رفتم تو اتاق علی ( من تنها کسی بودم که بدون در زدن تو اتاق علی میرفتم به جز دو سال اخیر)

علی هاج و واج نگام میکرد

-چیزی شده عزیزم؟

-اینا چی میگن پایین؟

-کیا شیرین؟

-مامانت و زنعمو فرشته

-تو پیششون بودی از من میپرسی چی گفتن اینجوری بهم ریختی

فقط دلخور و با چشمایی که به زور اشکاشون رو نگه داشته بودم نگاش میکردم

-شیرین جان دیگه داری نگرانم میکنی چی شنیدی عزیزم

-خبر عقد شما و سحر خانم قبل از عروسی الهه

با صدای بلند خندید

-چرت و پرت نگو شیرین حوصله ندارم من فعلا کسی رو عقد نمیکنم دو سال مونده تا بخوام عقدکنون بگیرم

-خودم شنیدم علی

-شیرین اونا یه حرفی زدن مهم منم که باید انتخاب کنم که انتخابمو کردم خودتو چرا اذیت میکنی الکی

-بهشون باید بگی تا برا خودشون نبرن و بدوزن

-شیرین من لباس تنمو نمیذارم کسی انتخاب کنه چه برسه به همسرم نگران نباش عزیزدلممم هر وقت به من گفتن منم بهشون میگم که من یکی دیگه رو دوست دارم قول قول

-علی

-جانمممم

-قول دادیا

-بله نوشتم امضا هم کردم نگران هیچی نباش شما

از اون شب استراتژیم عوض شد اتفاقا تصمیم گرفتم به جای فرار کردن از علی دوباره دایم کنارش باشم تا کسی به خودش جرات نده که براش لقمه بگیره ولی مشکلم این بود که هیچ کس هیچ حساسیتی نسبت به ارتباط من با علی نداشت

دو سه هفته بعدش دوباره عمو اینا خونه ما بودن سحر واضحا بیشتر از همیشه به خودش رسیده بود و زنعمو هم دائم قربون صدقش میرفت علی هنوز نیومده بود منم از اول که رفتارا رو دیدم سر درد بهونه کردم و رفتم تو اتاق سر و صدای بیرون نشون میداد که علی اومده بعد از سلام و احوالپرسی اولین سوال علی این بود

-شیرین کجاست

-تو اتاق خوابیده مادر سرش درد میکرد

علی اومد تو اتاق بدون اینکه چراغو روشن کنه کنار تختم نشست

-شیرین جان خوبی عزیزم؟

-نه

-پاشو بریم دکتر

-نمیخوام

صدام بخاطر گریه کردن گرفته بود و چشمام قرمز قرمز بود علی بدون حرف خیره صورتم بود بعد با شستش اشکام رو پاک کرد

-پاشو لباس بپوش تو ماشین منتظرم

-علی

-تو ماشین منتظرتم زود بیا

صداهای بیرون رو واضح میشنیدم

-مامان جان شما شام رو بیار من شیرین رو میبرم دکتر ممکنه طول بکشه

-مامان دکتر نمیخواد که قرص میخوره خوب میشه

-نه مادرم فشار درساش زیاده بریم دکتر خیالم راحتتره

-پس بذار سحر هم باهاتون بیاد

-نه بابا نمیخواد بنده خدا اسیر میشه خودم میبرمش کارمون تموم شد برمیگردیم

بیرون که رفتم زنعمو با دیدن صورتم فکر کرد بخاطر سردرد چشمام قرمز شده برا همین با هول ولا منو فرستاد دکتر

تو ماشین که نشستم علی بدون حرف حرکت کرد مسیری که میرفت خلاف جهت درمانگاه بود

-پیتزا یا همبرگر؟

-قرار بود بریم دکتر

-دکتر نمیخواد که من خودم بهتر از هر دکتری میدونم چی حال تو رو خوب میکنه مهم اینه که تا رفتن عمو اینا من و تو بیرونیم الان میریم شام میخوری سردردت خوب میشه تضمینی؟

اونشب یکی از بهترین شبای عمر من شد. بعد از تقریبا دو سال دوتایی باهم بیرون بودیم کلی سر بسرم گذاشت و خندیدیم وقتی رسیدیم خونه گفت:

-شیرین یه ذره بیحال کن قیافت رو بعدم سریع برو بخواب تا لو نرفتیم

-علی

-جانممم

-خیلی دوستت دارم

جمله رو گفتم و با دو از ماشین پیاده شدم

-شیرین

فقط نگاش کردم که آروم لب زد منم

ضربان قلبم روی هزار بود و داشتم غش میکردم پشت در هال نقش بیحال به خودم گرفتم و رفتم تو زنعمو اصرار داشت به زور شام به خوردم بده که دوباره علی به دادم رسید

-ولش کن مامان جان سرم زده الان به زور بهش غذا میدی حالت تهوع میگیره برو بخواب شیرین

با شب بخیر سریع تو اتاق فرار کردم ولی از هیجان زیاد تا خود صبح خوابم نبرد و تو ذهنم خیالپردازی کردم

فردا سر نهار زنعمو بحث سحر رو پیش کشید و علی با خونسردی تمام نگاش میکرد مادرش دائم ازش تعریف میکرد و علی هم تاییدش میکرد و من دلم میخواست خرخره‌اش رو بجوام

در نهایت مادرش گفت

-علی کی قرار خواستگاری بذاریم؟

-خواستگاری کی؟

-برا تو و سحر دیگه نیم ساعته دارم روضه میخونم؟

-من گفتم بریم خواستگاری سحر؟

-تو الان من هر چی گفتم تایید کردی که آره. دختر خوبیه و فلان

-بله خدا حفظش کنه ولی من کی گفتم بریم خواستگاریش؟

همه در سکوت کامل به مکالمه علی و مادرش گوش میدادن

-چرا اون موقع که بهت گفتم عقد دخترعمو و پسرعمو رو تو آسمونا بستن اون موقع تایید کردی؟

-خب با اینم موافقم ولی مگه فقط سحر دخترعموی منه

یه آن تمام بدنم سر شد انتظار نداشتم وقتی خودم هستم جلوی جمع اینجوری جواب بده البته از یه پسر مستقل ۳۰ ساله مثل علی بعید هم نبود جوابش کامل همه رو گیج کرده بود و منم سرم رو حتی یه لحظه هم بالا نیاوردم

امیر شروع کرد به ردیف کردن دختر عموها

-علی همه که ازدواج کردن فقط میمونن سحر و سپیده سپیده هم که کلا ۱۲ سالشه

-امیر ما دخترعموی دیگه ای نداریم بنظرت؟

یهو نگاه متعجب همه بین من و علی در گردش بود هیچ کس جرات بیان کردن فکرش رو نداشت منم تمام تیغه کمرم خیس عرق شده بود تا اینکه علی دوباره با خونسردی تمام سکوت رو شکست

-شیرین پاشو برو بالا سر درست تا بیام بالا جواب سوالات رو بدم

نمیدونم با چه سرعتی از زنعمو تشکر کردمو تو دلم کلی قربون صدقه‌اش رفتم که منو از وسط اون مخمصه نجات داد

ولی راضی نشدم که تو اتاق برم

فقط از بالای نرده ها به صورت عمو و علی دید داشتم

امیر ناباور پرسید

-علی منظورت شیرین که نیست

-چرا دقیقا منظورم شیرینه البته اگه پدر اجازه بدن

عموم با یه لبخند پت و پهن جذاب علی رو نگاه کرد و گفت مبارکتون باشه بابا جان کی بهتر از شیرین برای تو کی بهتر از تو برای شیرین

همچنان زنعمو و امیر و الهه و ایمان بهت زده به علی نگاه میکردن که علی نفسش رو با صدا بیرون فرستاد و زیر لب خدا رو شکر کرد

بعد از اون کلی صدای بحث و صحبت بود که هیچ کدومش برام مهم نبود با یه آرامش عجیب سر درسم نشسته بودم و انگار نه انگار که تا یه ساعت پیش جونم داشت در میومد

علی اصرار داشت تا تموم شدن درسم هیچ حرفی زده نشه ولی عمو سخت مخالفت کرد و در نهایت علی رو مجبور کرد تا

صیغه بشیم و بهم محرم باشیم تا درسم تموم بشه و بعدش عقد کنیم چون خواسته من با عمو یکی بود هیچ مخالفتی نکردم و گفتم هرچی عمو بگه و علی هر چی تلاش کرد تا نظر عمو رو برگردونه موفق نشد معتقد بود نامزد کردنمون به درسم لطمه میزنه ولی خب کسی به حرفش توجه نکرد

تا با یه تشریفات مفصل که کمتر از جشن عقد نبود من و علی نامزد شدیم

شب نامزدیمون برخلاف تصورم به شدت از علی خجالت میکشیدم بعد از جشن و خوندن صیغه محرمیت مامانم و زنعموم به هزار زور و زحمت ما دو تا رو فرستادن بالا.

-شیرین خانوووم من که سر قول وایسادم حالا نوبت شماست به قولت عمل کنی

گیج نگاش میکردم و یادم نمیومد چه قولی بهش دادم

-چه قولی؟

-از ۱۰ سالگیت دهن منو سرویس کردی که محرم بشیم که من بغلت کنم یالا من بغلمو میخوام

وقتی دستاشو باز کرد به سمت علی پرواز کردمو تو بغلش گم شد نمیدونم چقدر گذشت ولی انگار دنیا متوقف شده بود عطر تنش صدای قلبش گرمای تنش همش برام یادآور امنیت دوران بچگیم بود احساس میکردم دوباره بعد مدتها اون احساس رو دارم تجربه میکنم و این برام بی‌نهایت لذت بخش بود حالا علی دوباره موهام رو شونه میکرد دوباره تو بغلش لم میدادم برام شعر میخوند و …

ولی رابطه ما به خواست علی از این فراتر نمیرفت تا من کنکورم رو بدم حتی شبا هم طبق روال قبل من تو اتاق خودم میخوابیدم چون الهه بعد از عقدش کلا خونه عموم بود با این تفاوت که با سجاد تو یه اتاق بودن

هر وقت اعتراض کردم علی گفت الهه از تو ۵ سال بزرگتره و اونا عقدن ولی من و تو نامزدیم

به همین ارتباط نصف و نیمه هم راضی بودم مهم این بود که علی مال منه و اینو همه میدونن

شبا قبل خوابیدن کنار تختم مینشست و انقدر با موهام ور میرفت و باهام حرف میزد تا خوابم ببره هر شب هم پیشونیم رو میبوسید بعد از اتاق بیرون میرفت

یه شب که کنار هم فیلم میدیدیم من رو تخت علی خوابم برد وقتی از خواب بیدار شدم ساعت دو نصفه شب بود تازه فهمیدم تو اتاق علی هستم و ذوق زده از اینکه بالاخره بعد ۷ ماه کنارش خوابیدم

نفسای داغ علی روی موهام پخش میشد و بدنم رو مور مور میکرد و دستش دور پهلوم بود با کوچکترین تکونم علی بیدار شد

-چیزی میخوای قربونت برم

-میرم اتاقم بخوابم

صداش به شدت بم و بدنش به شدت داغ بود

-از تو بغلم جم نمیخوری

تو بغلش چرخیدم فاصله صورتامون یه بند انگشت بود چشماش بسته بود ولی میدونستم بیدار با دستم آروم ته ریشش رو نوازش میکردم

-شییییریییین

-جااانممم

-اگه نخوابی یه لقمه چپت میکنما

-پس نمیخوابم

چشماش رو باز کرده بود و زل زده بود تو صورتم رنگش چشماش اونشب عجیب بود چشمای علی عسلی بود و موقعی که تحریک میشد به طرز عجیبی چشماش چند رنگ میشد

-علی چقدر رنگ چشمات امشب فرق داره

-چه فرقی

-نمیدونم یه رنگ عجیبیه مثل هیچ وقت نیست

-پس هروقت این رنگی شد ازم فرار کن

-چرا

جمله‌ام تموم نشده بود که لباش قفل لبام شد این اولین بوسه عاشقونمون بعد از محرمیتمون بود علی اصرار داشت که من فعلا وارد دنیای زنانگی نشم تا کنکورم رو بدم

به شدت نگران بود این محرمیت بی موقع به درسم لطمه بزنه و مانع موفقیتم بشه ولی خودش هم خیلی در عمل کردن به قول و قرارش موفق نبود

اونشب تا میتونستیم از هم کام گرفتیم از شدت مکیدن لبام، لبام گز گز میکرد ولی عجیب بود که گزشش هم لذت بخش بود

-شیرین خیلی شیرین‌تر از اونی هستی که فکرشو میکردم

از اونشب من پنج شنبه ها کنار علی میخوابیدم و تا شب کنکور رابطه ما به جز لب گرفتن فراتر نرفت بعضی وقتا به وضوح متوجه حال بد و بیقراری علی میشدم ولی انکار میکرد و هر جوری بود تا روز کنکور همه حسای مردونش رو خفه کرده بوده

روز قبل کنکور به شدت استرس داشتم تا ظهر درسا رو مرور کردم و بعدش به اصرار علی بیرون رفتیم اصلا حوصله بیرون رو نداشتم معده‌ام درد میکرد به زور یه تیکه پیتزا برای نهار خوردم که اونم بالا آوردم بعد اینکه رفتیم درمانگاه و یه سرم با کلی آمپول بهم زدن اومدیم خونه زنعمو از رنگ و روم ترسیده بود و علی به زور راضیش کرد بذاره فقط بخوابم

-شیرین لباس برات میزارم تو اتاقم برو یه دوش بگیر بیا بخواب عزیزم

-الان بخوابم شب دیگه خوابم نمیبره

-چرا من بهت قول میدم بخوابی برو قربونت برم

بعد از دوش گرفتنم خوابیدم وقتی بیدار شدم ساعت ۹ بود و علی کنارم دراز کشیده بود و موهام رو نوازش میکرد

-شام بخوریم؟

-میل ندارم علی

-یه کم بخور ضعف نکنی عزیزم

از پایین یه سینی پر از خوراکی و شربت و الویه آورد بزور چند لقمه خوردم هنوز از اثرات سرم منگ بودم

-علی بیا برام شعر بخون بخوابم / دلم میخواد مثل بچگیام که روی تاب میخوابیدم و تو میاوردیم رو تخت همونجوری بغلم کنی

به بالای تخت تکیه زد و دستاشو از هم باز کرد تا رفتم بغلش آروم نوازشم میکرد و برام شعر میخوند تا اینکه لبامون تو هم قفل شد برخلاف همیشه که دستاش رو دو طرف صورتم قاب میگرفت دستاش بی مهابا روی تمام تنم حرکت میکرد از حرکت دستاش تمام تنم نبض داشت بدن علی به شدت داغ بود و نفساش به شدت بلند بود منو روی تخت خوابوند و سمت در اتاق رفت و اونو قفل کرد تی شرتش رو از تنش درآورد و کنارم روی تخت دراز کشید من یه پیراهنم کوتاه نخی تنم بود با خوردن لبام دستاش روی رونم حرکت میکرد و برای اولین بار دستش روی بدنم لغزید و سینه‌ام رو نرم فشار میداد

-علی

-جووونممم

دوباره بی‌تاب لبام رو به لباش چسبوندم لبای علی روی گردنم سر خورد و با حرکت دستش پیراهنم رو از تنم درآورد برای اولین بار بدنم کنارش لخت بود هم هیجان داشتم هم ازش خجالت میکشیدم لبای علی گردنم رو میک میزد و سینه‌ام رو ماساژ میداد تا اینکه لباش به نوک سینه‌ام رسید دستم رو تو موهاش چنگ زده بودم و سرش رو به سینه‌ام فشار میدادم

همزمان دستای علی اطراف عضو ممنوعه ام در گردش بود و با لمسش بدنم به وضوح تو بغلش لرزید انگشتاش بین شیار اندامم حرکت میکرد و هر حرکتش من رو از خودم بیخود میکرد ترکیب لب گرفتن از لبام و مکیدن سینه‌هام و مالیدن اندامم من رو به اوج رسوند و لذت عجیبی تمام بدنم رو گرفت این اولین تجربه ارضا شدن من و عشق بازی ما بعد از دو سال محرمیت بود بعد از ارضا شدنم علی همچنان مشغول مالیدن اندامم و سینه‌ام بود و خودش دستم رو گرفت و روی اندام مردونش گذاشت با اولین لمس بدنش چشماش بسته شد و صدای نفساش بلند شده بود و انقدر لمس دستم ادامه داشت تا علی هم ارضا شد و کنارهم آروم گرفتیم

بعد از عشقبازی لذت‌بخش اونشب عمیق‌ترین خواب عمرم رو کنارش تجربه کردم و صبح با انرژی فوق العاده سر جلسه کنکور حاضر شدم و در نهایت رشته مورد علاقم و دانشگاه مورد علاقم قبول شدم

طولانی شد ولی برای نوشتن هر بخشش خودم لذت بردم چون از زیباترین تجربیات زندگیمه که با کسی در موردش تا جالا حرف نزدم و این خاطره اولین سکس ما بود

حتما داستانای بعدی خاطرات سکسی بیشتری خواهد داشت

نوشته: شیرین

بازدید 4,019

5 پاسخ به “عشق شیرین (۱)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...