عشق و هدف تلخ و شیرین در یک قاب (۴)

سلام دوستان
قرار بود رمان « دختران خانه آبشار مهربانی » که بعدها با نام های «عشق تا ابد پایدار » و «عشق و هدف، تلخ و شیرین در یک قاب » ادامه دادم در ۱۲ قسمت تمام شود ولی از آنجایی که من این رمان را در تلگرام با چند نفر از دوستان به اشتراک می‌گذاشتم وقتی قسمت پایانی داستان را براشون ارسال کردم و نظرشان را جویا شدم اکثر آنها بر این عقیده بودند که میشد پایان داستان جور دیگری که هیجان انگیز تر باشد به اتمام برسد.
در نوشته قبلی در قسمت ۱۲ وقتی قهرمان داستان «هدیه» به دانشگاه قبول میشه داستان بدون هیچ اتفاق خاصی به پایان میرسه که به گفته دوستان پایان ماجرا چندان جذاب و هیجان انگیز نبود و من هم نظر دوستان رو پذیرفتم و سه قسمت دیگه به داستان اضافه کردم که مورد تایید اونا بود بنابراین با تغییری که ایجاد کرده بودم رمان را در بکن تو ارسال کردم که امیدوارم تا اینجا مورد پسند شما «خوانندگان بکن تو» نیز قرار گرفته باشه و در ادامه هم قرار بگیره.
از اینکه تا اینجا همراهم بودید متشکرم از دوستانی هم که رمان رو خوندند و حتی به خودشون زحمت یه لایک و دیس لایک ندادند و نظری ندادند هم گله ای ندارم. راستش بر این عقیده ام که وقتی شروع به ارسال داستانی می‌کنم حتی اگر یه نفر به اون علاقه مند شد و منتظر قسمت های بعد شد به احترام او قسمت های بعدی رو ارسال کنم. چون خودم وقتی داستانی را می‌خونم و خوشم میاد دوست دارم تا تهش برم.
آما شخصی در قسمت قبلی اومده کامنت گذاشته و گفته «دوستان این مامور هستش قشنگ آدرس های زندان و نهاد های اطلاعاتی رو میدونه» چه استنباط خنده داری! یعنی کسی که اطلاعات عمومی بالایی داره و نام ارگانها و نهادها رو می‌دونه ماموره، یا به تعبیر دیگر فقط مامور که باشی نام نهاد ها و ارگان ها را می‌تونی بلد باشی. در جواب این شخص می‌خوام بگم نگران نباش من حتی عضو بکن تو نیستم که بخوام با کسی مراوده داشته باشم، چرب زبونی کنم تا با اونا ملاقات داشته باشم. من فقط هر از چند گاهی وارد سایت میشم داستانی که برام جذابه میخونم و میرم و هر بار هم که خواستم داستانی ارسال کنم وارد بخش ارسال داستان میشم و داستانم را ارسال می‌کنم و میرم پی کارم و منتظر می‌مونم تا ادمین اونو بار گذاری کنه که ادمین هم زحمت می‌کشه و اونا رو پس و پیش بارگذاری می‌کنه. در نهایت به این شخص می‌خوام بگم قدیما آدمها نون مفت می‌خوردند اما حرف های ارزشمند و قیمتی می‌زدند اما حالا نون را به قیمت جونشون می‌خورند و حرف مفت می‌زنند آدم بهتره اول فکر کنه بعد حرفی رو بزنه. آخه مامور امنیتی رو چه کاری به من و تو که بخواد از سایت بکن تو شناسایی کنه. فکر می‌کنی نظام بدش میاد امسال من و تو شب تا صبح سرمون به این سایت ها گرم باشه و صبح تا شب خواب باشیم تا ندونیم در مملکتمون چه اتفاقی می افته. اتفاقا حکومت از خداشه جوانهای مملکت سرشون به مواد مخدر، فضای مجازی و اینجور سایت ها گرم باشه و یادشون نباشه که چه بلایی داره سرشون میاد.
در نهایت یادآور می شوم من همیشه تلاش می‌کنم به شخصیت و شعور مخاطبان داستانم احترام بگذارم پس از مخاطبانم انتظار دارم با نقد ها و پیشنهادات سازنده منو در بهتر نوشتن یاری کنند ولی توهین و بی احترامی نکنند. و اگر تمایل ندارند نخونند من هرگز از اینکه تعداد بازدید کنندگان داستانم کم باشه ناراحت نمیشم چون بر این باورم که انسان آزاده دنبال چیزهایی بره که بش علاقه داره.
و اما ادامه داستان که از زبان سعید روایت میشد:
وقتی دیدم اونجا به نتیجه نمی‌رسیم با صابر عازم جزیره کیش شدیم تا المیرا را پیدا کنیم. البته به هدیه گفتم دارم میرم دبی برا خرید.
شوهر المیرا را می‌شناختم اسمش علی بود و بچه محلمون بود یکی دو سالی از من بزرگتر بود و تو یه مدرسه درس خونده بودیم و خیلی با هم فوتبال بازی کرده بودیم و حالا جزیره کیش تو یکی از هتلها مسئول تاسیسات بود.
به راحتی او را پیدا کردیم و با تعقیب او خونشو پیدا کردیم. یه واحد تو یه ساختمان ۶ طبقه ۱۲ واحدی بود. به صورت خیلی حرفه ای سر نصف روز با تحقیق از همسایه ها فهمیدیم المیرا از شوهرش جدا شده.
برای پیدا کردن المیرا مجبور بودیم ریسک کنیم و از شوهر سابقش پرس و جو کنیم. باید یه جوری بش نزدیک می‌شدیم. زاغ سیاشو چوب زدیم تا اینکه ساعت ۵ عصر از محل کارش بیرون زد. تعقیبش کردیم تا اینکه کنار بازار میوه و ماهی زد کنار و پیاده شد و رفت که خرید کنه. ما هم پیاده شدیم. خودمو سر راهش قرار دادم تا بصورت تصادفی چشمش به من بخوره. منو که دید شناخت و با شوخ طبعی و لحن صمیمانه ای که داشت گفت به به آقا سعید! چطوری؟ از این ورا؟
رفتم جلو و با هم گرم گرفتیم.
گفت چرا تنهایی؟
گفتم تنها نیستم، با دوستمم و صابر رو صدا زدم و اونا رو به هم معرفی کردم علی صابر رو هم صمیمانه تحویل گرفت بعد باز به سمت من برگشت و گفت من خیلی وقته، فکر کنم حدود سه ساله شهرستان نیومدم، چیزی توش تغییر کرده یا نه؟
با کنایه گفتم آره خیلی!؟ اینقدر تغییر کرده که بیایی توش گم میشی.
خندید و گفت معلومه آبادتر که نشده ویرانتر هم شده.
گفتم تو از اینجا چی دیدی که به قول خودت تو سه سال گذشته نتونستی دو روز ازش دل بکنی و بیایی محلمون آب و هوایی عوض کنی؟
گفت ول کن حوصله داری؟
گفتم کس و کارت چی دلت براشون تنگ نمیشه؟
گفت هر کی منو بخواد خودش میاد سر میزنه. بعد گفت اینو رو ولش کن چرا مجردی اومدی؟ نکنه هنوز مجردی؟
گفتم نه متاهلم؛ راستش برا تفریح نیومدیم اگه در جریان باشی من یه فروشگاه بزرگ لباس تو شهرمون دارم که نسبت به سرمایه گذاری که می‌کنم بازدهی کافی رو نداره. با خودم گفتم یه سر بیام اینجا و بازار اینجا رو ببینم بعد از اینجا برم بندرعباس و بعد شاید تا دبی برم و بازار اونجا رو ببینم تا بتونم یه تغییر تحولی در فروشگاه ایجاد کنم و فروشگاهم رو آپدیت کنم.
گفت خوشم اومد، آپدیت بودن خیلی خوبه.
تشکر کردم و گفتم علی ما امروز تازه رسیدیم به نظرت کدوم هتل بریم بهتره؟
گفت اگه حوصله کنی تا من خرید ام رو انجام بدم یه هتل خوب می‌برمت.
گفتم عالیه ممنون.
خرید که کرد و از بازار بیرون زدیم گفت با ماشین شخصی اومدی یا با هواپیما؟
گفتم با ماشین شخصی.
گفت پس بشینید و دنبال من بیایید.
پشت سرش رفتیم تا جلو خونش ایستاد و در پارکینگ رو زد و پیاده شد اومد کنار ماشین من و گفت برو تو پارکینگ و تو کد ۶ پارک کن.
گفتم علی قرار بود ما رو ببری هتل اینجا کجاست.
گفت اگه یه شب نتونم از همبازی قدیمی ام تو شهر غریب پذیرایی کنم که باید برم بمیرم.
گفتم خدا نکنه این چه حرفیه ما قصد مزاحمت نداریم ،ما می‌ریم.
گفت مزاحم چیه پسر؛ خودتو لوس نکن من تنهام. خلاصه با اصرار علی ماشینو تو پارکینگ واحد ۶ جا دادیم و به این ترتیب مرحله اول نقشه با موفقیت عملی شد.
طبقه سوم وارد واحد ۶ که شدیم گفت ببخشید که خونم ریخت و پاشه. خونه مجردی اونم تو کیش که صاحبش باید دنبال یه لقمه نون باشه همینه دیگه بعد از ما خواست بشینیم
نشستم و تصمیم گرفتم از جمله خودش استفاده کنم و تخلیه اطلاعاتی اش کنم. ژست متعجب گرفتم و گفتم مجرد؟! ولی تا جایی که من یادمه تو زن گرفتی؟
خندید و گفت کجای کاری از هم جدا شدیم!
اینبار خیلی متعجب تر گفتم جدا شدی! من که باور نمی‌کنم! حتماً خانمت رفته شهرستان به بستگانش سر بزنه و بر می‌گرده.
خیلی عادی گفت باور کن جدا شدیم. این همه زوج از هم جدا میشن ما هم جدا شدیم.
گفتم ولی من با شناختی که از تو دارم تو آدمی نیستی که مثل بقیه باشی طرز تفکر تو با بقیه فرق داشت تو آدم متعهدی بودی.
از حالت چهره و رنگ به رنگ شدنش فهمیدم که موضوع جدی تر از این حرفاست و در حالی که می‌گفت زندگی تو جزیره کیش طرز فکر آدم ها رو عوض می‌کنه به سمت آشپزخونه رفت تا با من چشم تو چشم نشه.
گفتم ببخشید فکر کنم از سوالم ناراحت شدی؟
در حالی که از تو یخچال نوشیدنی بر می‌داشت گفت زن جماعت باعث دردسره. اصلاً مگه مجردی چشه که آدم بخواد خودشو در بند و مقید یکی بکنه. بعد در حالیکه به بهم ریختگی خونش اشاره می‌کرد گفت آدم مجرد درسته یه کم زندگیش به هم ریخته ست در عوض اینقدر خانم خوشگل دور و برش میاد و کس های جورواجور می کنه که فتحعلی شاه قاجار با اون کبکبه و دبدبه نکرده بود.
گفتم همه چی که به کردن نیست
گفت پس چیه؟ وقتی یه زن نمی‌تونه به یه مرد پایبند باشه چرا ما مردها باید اینقدر بدبخت باشیم که بخواهیم به یه زن پایبند باشیم.
پرسیدم چند وقته از خانمت جدا شدی؟
گفت نزدیک دو ساله.
گفتم بهت خیانت کرد؟
گفت متاسفانه بله.
گفتم متاسفم.
گفت بی‌خیال و مقداری شیرینی و یه پارچ آب میوه اورد جلومون گذاشت و گفت من بازم میگم زن خوبشم باعث دردسره اگه بد می‌گم بگید بد میگم.
سرمو به علامت نفی تکون دادم و گفتم همه زنها مثل هم نیستند خود من یه زمانی مجرد بودم و هر چند وقت یه بار یه دوست دختر عوض میکردم اما وقتی متاهل شدم دیدگاهم به زندگی و به خانم ها عوض شد.
کمی مکث کرد و گفت اووووو یه چیزایی یادم اومد. تو یه زمانی توی دختر بازی مشهور بودی! اینو گفت و ساکت شد انگار چیزی رو داشت تو ذهنش مرور می‌کرد همزمان به من زل زد و یه دفعه پرسید ببینم همسر تو همونی نیست که بخاطر افکار سیاسی اش به زندان افتاد و مشهور شد؟ بزار فکر کنم اسمش چی بود و بعد از کمی فکر کردن گفت هدیه شاهین پور؛ درسته؟
با سر تأیید کردم
زد زیر خنده و گفت داداش اگه یه چی بگم ناراحت نمیشی.
گفتم ناراحت بشم بهتر از اینه که فکرم درگیر بشه چی میخواستی بگی؛ پس بگو.
گفت خیلی معذرت می‌خوام اینو میگم ولی به نظر من زن تو عقل نداره. آخه کدوم زن عاقلی پیدا میشه که تو پول و ثروت غلط بخوره بعد بلند شه خودشو درگیر سیاست کنه؟
چیزی نگفتم. باز گفت اما از اون کسخل تر تویی که اینجور زنی رو تحمل کردی و طلاقشو ندادی. من که اگه جای تو بودم همون موقع که رفته بود زندان شایدم زودتر طلاقشو داده بودم.
صلاح رو در این دیدم که باز چیزی نگم تا بتونم به اطلاعاتی که می‌خوام برسم.
وقتی دید ساکنم گفت خودت بگو اون زمان که دختر بازی می‌کردی بهتر بود یا حالا که خودتو درگیر یه زن اونم سیاسی کردی؟!
وقتی باز سکوت منو دید. گفت حالا دیدی حرفی برا گفتن نداری. بعد برگشت و به صابر گفت خوب آقا صابر تو چی؟ تو مثل من آزادی یا تو هم خودتو در بند کردی؟
صابر گفت من دربند بودم ولی آزاد شدم.
علی زد رو شونه صابر و گفت ایول خوشم اومد پس تو هم مثل من طلاق دادی و خودتو نجات دادی، بنازم.
صابر گفت ولی من همسرم رو دوست داشتم اما او منو تنها گذاشت و رفت.
علی زد زیر خنده و خواست چیزی بگه که باز صابر گفت متاسفانه همسر من دو ساله فوت کرده.
خنده‌های علی رو صورتش خشکید و گفت معذرت می‌خوام فکر کنم زیاده‌روی کردم ببخشید.
صابر گفت اشکالی نداره راحت باش.
علی باز گفت خدا رحمتش کنه. و بلند شد ایستاد و گفت بچه‌ها دوست دارم امشب که با همیم خوش بگذرونیم حالا بگید کجا بریم و چکار کنیم.
صابر گفت حالا که لطف کردی هر جا که میدونی بیشتر خوش میگذره ما رو همونجا ببر.
گفت اول باید ببینم شما اهل چی هستید تا من تکلیفمو بدونم بعد گفت من گزینه ها رو بی رودربایستی می‌گم شما هم بی رودربایستی با هر کدوم موافق بودید بگید.
گزینه اول: اهل کس بازی و خانم بازی، هستید؟
صابر گفت نه!
گفت سعید تو چی؟
خندیدم و گفتم نه اما فکر شو نمی‌کردم اینقدر بی حیا شده باشی!
خندید و گفت بی خیال داداش، گزینه دوم: بریم پیش دوستام پاتیل بشیم و بزنیم و برقصیم و مسخره بازی را بندازیم؟
گفتم نه من دوست دارم هر جا میریم خودمون باشیم.
علی گفت نظرتون با کازینو چیه؟
صابر گفت من یه پیشنهاد دارم. من میگم بریم یه جا دنج کنار ساحل بشینیم مشروب بخوریم البته نه در حدی که پاتیل بشیم بعد گل بگیم و گل بشنویم.
علی گفت اینم خوبه سه نفری میریم غروب کیش.
تو ساحل کیش نشسته بودیم و از هر دری حرف می‌زدیم و یه کم هم کله هامون داغ کرده بود که گفتم راستی علی زمانی که متاهل بودی تو هم به همسرت خیانت می کردی؟
گفت به رفاقتمون قسم حتی یه بار هم زیرآبی نرفتم.
گفتم بچه چی ازش بچه دار نشدی؟
گفت نه بابا زندگی مشترک ما به اونجا نکشید که بچه دار بشیم اما شنیدم او بعد از جدایی بچه‌دار شده.
گفتم شنیدی! از کی شنیدی؟
گفت داستانش مفصله ولش کن.
گفتم حالا که نشستیم تعریف کن.
گفت مفصلم نیست نمی‌خواستم حالمونو خراب کنم.
گفتم معذرت می‌خوام من فکر کردم اگه در موردش حرف بزنی سبک میشی نمی‌دونستم حالت خراب میشه.
خندید و گفت من حالم خراب بشه، عمرٱ؛ نگفتم چون نخواستم حال شما رو خراب کنم. بعد ادامه داد وقتی که فهمیدم داره بهم خیانت می‌کنه موقع خیانت ازش فیلم گرفتم و گفتم یا بدون گرفتن یه ریال مهریه گورتو از زندگیم گم می‌کنی بیرون و میری دنبال کارت یا ازت شکایت می‌کنم. طبیعی بود که او هم راه اول رو انتخاب کرد و از اونجایی که روی برگشت به شهرستان هم نداشت همینجا موند و خودشو به یه عراقی که سیگار خارجی قاچاق می‌کنه چسبوند بعد هم با او گم و گور شد یه مدت از هیچکدوم خبری نبود تا اینکه سر و کله یارو پیدا شد اما از المیرا خبری نبود. منم برام مهم نبود که چی به سرش اومده تا اینکه حدود ۲۰ روز یه ماه پیش یکی از همکارام که اصالتا بوشهر یه و المیرا رو می‌شناخت رفته بود مرخصی بعد که برگشت گفت تو پاساژ زیتون بوشهر یه قصد خرید وارد یه لوازم آرایشی بهداشتی شدم که یه دفعه المیرا را دیدم که کنار فروشنده، مردی که از لحاظ سنی از المیرا جوان تر بود نشسته و بگو بخند می‌کرد. منو که دید شناخت و احوالپرسی کرد و گفت این آقا شوهرمه و یه بچه دو سه ماهه تو کالسکه نشونم داد و گفت اینم بچه مونه و از زندگیم راضیم. همکارم هم یه سلفی با او و شوهرش و بچش گرفته بود که به من نشون بده که من حتی نگاش نکردم. المیرا به همکارم گفته بود سلام منو به علی برسون و بش بگو من در حقش بد کردم اما ازش بخواه منو ببخشه و برام آرزوی خوشبختی کرده بود.
گفتم تو چی بخشیدیش؟
گفت هرگز نمی بخشمش!
گفتم اون یارو که رو زنت گرفتی چی شد؟
رنگش پرید و من من کنان گفت او از دستم در رفت و دیگه هیچوقت پیداش نکردم. ولی مهم نیست همین که تونستم از دست اون جنده خلاص بشم راضیم.
صبح روز بعد وقتی تو خونه علی از خواب بیدار شدیم او سر کار رفته بود و کلید خونه و شماره تلفنش رو برام گذاشته بود که وقتی بیدار شدم بش زنگ بزنم.
وقتی زنگ زدم گفت سعید هر چند روزی که تو کیش هستی حق نداری هتل بری. خونه منو خونه خودت بدون. خودت که میبینی من تنهام و تازه الان که شما هستید به منم کلی خوش میگذره.
گفتم باشه هتل نمی‌ریم به شرط اینکه امشب ترتیبی بدی و همه دوستات رو با هزینه من دور هم جمع کنی تا بگیم و بخندیم و خوش باشیم.
گفت هزینه چی با تو؟ زشته! تو خودت مهمونی.
گفتم مهمون یه شبه نه هر شب، من قبول کردم بمونم تو هم شرط منو قبول کن وگرنه میرم.
گفت باشه حله.
اون روز رو با صابر تو کیش چرخیدیم و شب با چند تا از دوستا و همکارای علی که همکار بوشهری (رفیع) هم بین اونا بود رفتیم بیرون خوش گذرانی.
اونجا بودیم که به رفیع گفتم من شنیدم بوشهری ها قشنگ می خونند یه دهن برامون بخون.
او ابتدا قبول نکرد و گفت من صدام خیلی‌ خوب نیست اما علی گفت دروغ میگه و وادارش کرد که بخونه.
خلاصه رفیع چند دقیقه ای خوند که خیلی خوب خوند و کلی حال داد. چند دقیقه بعد در یه فرصت مناسب طوریکه رفیع هم بشنوه به علی گفتم همین آقا رفیع رو می‌گفتی زن سابقت را تو بوشهر دیده؟
علی گفت آره؟
اینبار رو به رفیع گفتم اون موقع که او دختر بود من کارم دختر بازی بود خیلی تلاش کردم مخشو بزنم اما اون موقع دختر سر به راهی بود و هیچ رقم پا نداد تا اینکه من ازدواج کردم و طولی نکشید که او هم ازدواج کرد حالا موندم چی شد یه دفعه اهل خیانت شد و این بلا رو سر علی اورد.
علی گفت اینم از شانس گوه ما بود.
گفتم حالا خیلی هم مهم نیست فقط خیلی دلم میخواد ببینم بعد این همه سال چه شکلی شده!
علی به صابر گفت بفرما اینم از دوستت سعید که می‌گفت بعد ازدواج عوض شدم و جز همسرم به کسی فکر نمی‌کنم هنوز دنبال اینه ببینه دختری که می‌خواسته مخشو بزنه خوشگله تا بره مخشو بزنه یا نه!
صابر چیزی نگفت و فقط لبخند زد
گفتم بابا بیخیال این فقط یه کنجکاویه که ممکنه برا هر کسی پیش بیاد.
رفیع در حالی که تو گوشیش داشت می‌چرخید گفت نه آقا سعید روزی که او با علی ازدواج کرده بود و اومد کیش من او را دیده بودم خوشگل و جوون بود چند وقت پیش که باز او رو بوشهر دیدم قیافش کلی تغییر کرده بود. به نظرم شکسته شده بود. من با اجازه خودش یه سلفی از خودش، شوهرش و بچش گرفتم تا بیارم به سعید نشون بدم که سعید اصلأ نگاش نکرد. بزار ببینم اگه حذف نکردم نشونت بدم.
بعد چند لحظه گفت آهان پیداش کردم. بعد گوشیشو داد دستم و گفت بفرما ببین.
تنها چیزی که برام مهم نبود قیافه نحس المیرا بود هدف من این بود که شوهرش رو بشناسم و بتونم تو بازار زیتون بوشهر پیداش کنم در واقع کل هدفم از موندن امروزم تو کیش و این دور همی این بود که به بهانه ای عکس این یارو را ببینم و بشناسم.
داشتم عکس رو می‌دیدم که یه دفعه علی گفت کو ببینمش؟
رفیع گفت چی شد تو که نمی‌خواستی ببینیش؟
علی گفت کنجکاو شدم ببینم چقدر شکسته شده!
برای آخرین بار به چهره شوهر المیرا تو عکس نگاه کردم و سعی کردم او را به ذهنم بسپارم و گوشی رو دادم دست علی.
علی تا دید گفت اه حالم ازش به هم خورد. این چرا این شکلی شده و با انگشت زد رو عکس مرد کنار المیرا و گفت به نظر شما یارو به این جوونی و خوش‌تیپی می اومد این پیرسگ رو بگیره؟ زر زده گفته شوهرمه. من که باور نمی‌کنم این شوهرش باشه
صابر گفت میشه منم ببینم.
علی گفت تلگرام داری؟
صابر گفت آره چطور؟
علی گوشیو داد به رفیع و گفت اینو بفرست برا صابر و از تو گوشیت حذف کن و باز اگه رفتی بوشهر و اونجا دیدیش به جا اینکه باش سلفی بگیری یه تف بنداز تو صورتش و از طرف من بش بگو لیاقتت همین بود که یه جنده دوزاری بشی. بعد به صابر گفت تو هم وقتی رفتی شهرستان این عکس رو ببر به بابای هیچی ندارش نشون بده و بگو برو دخترتو از جنده خونه های بوشهر جمع کن.
روز بعد از علی خداحافظی کردیم و سوار ماشینم وارد اسکله شدیم تا جزیره رو ترک کنیم.
بعد از ظهر بندر چارک بودیم و آخر شب به بوشهر رسیدیم هتل گرفتیم و شب را استراحت کردیم صبح روز بعد به پاساژ زیتون رفتیم و خیلی نامحسوس دنبال مغازه آرایشی بهداشتی یارو که عکسش تو گوشی صابر بود گشتیم چند دقیقه بیشتر طول نکشید که پیداش کردیم اما المیرا اونجا نبود
دو روز به بهانه خرید اون اطراف پرسه زدیم و المیرا رو ندیدیم از همسایه های آرایشی بهداشتی در مورد فروشنده مغازه پرس و جو کردیم و فهمیدیم او مجرد است و المیرا دروغ گفته اون مرد شوهرشه.
گفتم حدس علی درست بود یارو به این خوش‌تیپی آخه چرا باید با المیرا ازدواج کنه به نظرم المیرا اون حرفا رو به رفیع زده تا وقتی رفیع خبرشو برا علی برد علی حسودی کنه؟
صابر گفت ول کن این حرفارو بگو المیرا رو چطوری پیدا کنیم؟
گفتم من چه می‌دونم!
گفت من میرم پیش یارو و می‌گم از طرف شوهر سابقش اومدم و براش پیغام اوردم شاید اطلاعی ازش داشته باشه که در اختیارم بزاره.
گفتم اگه پرسید چه پیغامی داری چی میگی؟
گفت میگم علی شوهر سابق المیرا از مدتها پیش دنبال او می‌گشت تا اگه خدا خواست باز دوباره با هم ازدواج کنند اما نه شماره ای ازش داشت و نه رد و نشانی از او پیدا میکرد تا اینکه چند وقت پیش یکی از همکاراش او را اینجا دیده بود و حتی یه عکس هم با شما گرفته بود و عکس رو نشونش میدم و می‌گم علی وقتی این عکس رو دید و شنید او با شما ازدواج کرده باور نکرد و گفت من باور نمی‌کنم او ازدواج کرده باشه این حرف رو هم بخاطر این زده که من فکر کنم او خوشبخته و نگرانش نباشم و بتونم فراموشش کنم خودش شرایط اینو نداشت که بیاد تحقیق کنه من دوستشم از من خواست بیام تحقیق کنم اگه ازدواج نکرده پیامشو بش بدم و برم منم اومدم پرس و جو کردم دیدم حدس علی درست بوده و شما ازدواج نکردید حالا اگه امکانش هست آدرسشو بده برم باش صحبت کنم.
گفتم خوبه برو ببینم چکار کردی! فوقش اگه همکاری نکرد چیزی از دست ندادیم و یه فکر دیگه می‌کنیم
صابر رفت و برگشت و گفت همه چی طبق برنامه جلو رفت و یارو وقتی حرفامو شنید گفت اگه بتونی دوباره این زنو به شوهرش برسونی که ثواب بزرگی کردی منم تا عمر دارم دعات می‌کنم. چون در واقع منو هم از دستش راحت کردی.
گفتم واقعا؟ گفت آره والا، بعد تعریف کرد برای خرید جنس مغازه به دبی رفته بودم که اونجا دیدمش و باش آشنا شدم حامله بود گفت ایرانی ام و هیچ کسی رو اینجا ندارم هر موقع خواستی برگردی اطلاع بده منم با تو برگردم منم بخاطر اینکه آدم دل رحمی ام نتونستم نه بگم و با خودم به این طرف اوردم و باش صیغه کردم و براش جا و مکان ردیف کردم البته زن پولدار یه و تا حالا یه ریال پول نه ازم خواسته و نه من براش هزینه کردم اما دیگه ازش خسته شدم. چند روز دیگه که مدت صیغه ام تموم بشه دیگه باش کاری ندارم خودش میدونه و خودش. اگه زودتر از موعد صیغه هم بخواد بره پیش شوهر سابقش من مشکلی ندارم اینو رو بهت گفتم که وقتی رفتی پیشش از طرف من بش بگی. بعد با المیرا تلفنی هماهنگ کرد و آدرسشو بهم داد.
آدرس رو از تو دستای صابر در اوردم خوندم و گفتم آفرین خوشم اومد بریم.
یه ساعت بعد دم مجتمعی بودیم که المیرا توش ساکن بود ایفونش معمولی بود صابر در واحد رو زد و المیرا جواب داد صابر گفت من همونم که الان عبدالله باتون هماهنگ کرد. المیرا در را باز کرد. وارد ساختمان که شدیم به صابر گفتم او منو می‌شناسه و ممکنه از چشمی در ببینه و در را باز نکنه. اول تو برو وقتی در رو باز کرد و رفتی تو بعد تو در را برا من باز کن.
با همین ترفند وارد خونه المیرا شدیم المیرا از دیدن من وحشت زده گفت تو؟
گفتم آره من، فکر شو نمی‌کردی اینجا پیدات کنم؛ نه؟!
المیرا دست به گوشی برد. صابر یه دونه زد تو گوشش و خیلی جدی و خشن گفت از الان هر حرکت اضافی که بخوای بدون اجازه ما بکنی به قیمت جونت تموم میشه شیر فهم شدی؟
گفتم می‌دونی این کیه شوهر فرانکه، پس حتماً فهمیدی برا چی اینجاست.
المیرا به شدت ترسیده بود و در حالی که می‌ترسید با بغض گفت از جون من چی می‌خواهید؟
صابر گفت دقیقاً همین که گفتی؛ جونتو!
المیرا گفت آخه چرا؟ من که کاری نکردم!
گفتم تو کاری نکردی؟! کردی! خوب فکر کن ببین چیزی یادت نمیاد؟ بعد یه قدم به سمتش برداشتم با عصبانیت سرش داد زدم مگر آخرین باری که همدیگر رو دیدیم من بهت هشدار نداده بودم دیگه طرف خانواده من و فرانک نیا وگرنه با من طرفی؟ لابد از جونت سیر شده بودی که حرفمو گوش ندادی؟
صابر گفت امروز نفستو می‌برم همانطور که همسر منو کشتی.
بیچاره اونقدر ترسیده بود که فقط گریه می‌کرد و مرتب با التماس می گفت به خدا من کاری نکردم
با ژست خیلی عصبانی کمربندم رو بیرون کشیدم و با صدای خشم آلودی گفتم صابر این جنده رو لختش کن و برعکس به صندلی ببند و یه پوزبند هم به دهنش ببند که صداش بیرون نره تا من همه چیو یادش بیارم !
صابر به طرفش رفت المیرا وحشت زده خودشو به پای صابر انداخت و با خواهش و التماس و گریه گفت نه؛ تو رو خدا، تو رو جون عزیزانتون منو نزنید چرا باور نمی‌کنید من اونا رو فراموش کرده بودم و دیگه با اونا کاری نداشتم. هر بلایی که سر اونا اومد کار داییم و دار و دستش بود.
تعجب کردم و برام سوال شد او چرا گفت هر اتفاقی برا «اونا» افتاد؟ برا هدیه که اتفاقی نیفتاده بود بعد یه دفعه از خودم پرسیدم نکنه رحیمی کثافت تو بلایی که تو زندان سر هدیه آوردند نقش داشته؟؟
موضوع خیلی جالب شد. به نظر او از خیلی چیزها خبر داشت چیزی که هرگز تصورشو نمی‌کردم! با خودم گفتم اگر اینطور باشه المیرا یه شاه ماهیه که خدا خواسته توی تور ما بیفته و باید نهایت استفاده رو ازش ببریم.
به صابر اشاره کردم دست نگه داره و جلو رفتم و گیسشو کشیدم. وقتی سرش بالا اومد تو چشاش زل زدم و گفتم ببین جنده خانم، اونی که ما رو به تو رسوند همه چی رو به ما گفته پس اینقدر ننه من غریبم بازی در نیار. امروز روز تسویه حسابه پس بهتره اشهدت رو بخونی.
جیغ زد نه؛ به خدا هر کی هرچی گفته دروغ گفته. من کاره ای نبودم.
گفتم پس اگر کاره ای نبودی از کجا می‌دونی کی چه بلایی سر همسر من و فرانک اورده؟
گفت دایی هیچی ندارم برا اینکه منو خوشحال کنه و باز مخمو بزنه تا هر بلایی خواست سرم بیاره برام تعریف کرد با اونا چیکار کرده!
در همین موقع صدای گریه نوزادی از توی اتاق خواب بلند شد.
با خشونت گفتم صابر برو صدای اون بچه رو خفه کن.
المیرا با التماس گفت نه؛ تو رو خدا به او کاری نداشته باشید
اینبار با ملاطفت گفتم باشه با بچه ات کاری نداریم، اصلأ فرض می‌گیریم اونی که تو رو به ما فروخته هم دروغ گفته. تو که ادعا می‌کنی همه چیو می‌دونی پس راستشو بگو وگرنه؛ دوباره لحن جدی و خشن گرفتم و گفتم وگرنه اول بچه ات رو جلو چشات می‌کشم و در حالیکه کمربند رو تکون می‌دادم ادامه دادم بعد اینقدر با این کمربند بزنمت که با هر ضربه اش هزار بار آرزوی مرگ کنی تا اینکه بالاخره جونت بالا بیاد.
با گریه گفت باشه قول میدم هر چی میدونم بگم فقط تو رو خدا با من و بچم کاری نداشته باشید.
گفتم صابر بچشو بیار بده دستش. خودمم از آشپزخانه یه صندلی اوردم گذاشتم و گفتم بشین روش. صابر بچه رو اورد و بش داد گفتم حالا صداشو بنداز. نشست رو صندلی و سینشو در اورد گذاشت تو دهن بچه.
یه صندلی با فاصله یه متر جلو المیرا گذاشتم و برعکس رو صندلی نشستم و ساعد دستامو رو تکیه گاه صندلی انداختم و چونم را رو ساعد دستام گذاشتم و تو چشای المیرا چشم دوختم و خشمگین گفتم حالا بنال.
گفت از کجاش بگم.
گفتم از اولش.
گفت خیلی طولانیه حوصله ات سر نمیره؟
خشن گفتم اشکال نداره. می‌خوام از اول تا آخر همشو از دهن تو بشنوم و اگر بفهمم چیزیو از قلم انداختی یا دروغ گفتی بخدا می‌کشمت و جنازتو همینجا رها می‌کنم و میرم.
هنوز از ترس داشت می لرزید گفت باشه همه چیو میگم.
صابر بدون اینکه المیرا متوجه بشه گوشیشو نیم رخ المیرا رو حالت ضبط فیلم کاشت و اومد کنار من نشست.
المیرا گفت روزی که مژده و فرانک اومدند تو خونه داییم اون بلا رو سر من و داییم آوردند دو ساعت طول کشید تا تونستم از جام بلند شم و لباس بپوشم. داییم وضعیتش از من بدتر بود و همه جاش درد می‌کرد با هزار بدبختی لباس تنش پوشیدم. کشان کشان او را تا ماشین بردم و به بیمارستان رساندم. حال و روزمون داد میزد که با کسی درگیر شدیم. مسئولین بیمارستان وضعیت ما رو به پلیس گزارش دادند. گفتن واقعیت به پلیس باعث رسوایی و آبروریزی می‌شد. قبلاً با هم هماهنگ کرده بودیم که بگیم «توسط یه عده ناشناس خفت شدیم ما رو چشم بسته به جایی که نفهمیدیم کجاست بردند و تا می‌خوردیم ما رو زدند وقتی به هوش اومدیم دیدیم بیرون شهر تو ماشین مون رها شدیم» پلیس اومد و همینو تو گزارش نوشت و رفت. پدر مادرم که تاخیر منو دیده بودند مرتب بهم زنگ می‌زدند بعد رفتن پلیس جواب اونا رو دادم و گفتم که تو بیمارستانم. اونا هم به بیمارستان اومدند و وقتی حال و روز ما رو دیدند نزدیک بود سکته کنند. دروغی که به پلیس گفته بودیم به اونا هم گفتیم.
به جز پارگی کون داییم که غیر از دکتر از همه پنهان کرد ران پای چپ بخاطر ضربه چوبی که فرانک بش زده بود و ساعد دست راست بخاطر ضربه ای که مژده با پا روش زده بود ترک برداشته بودند و باعث شد اون شب داییم تو بیمارستان بستری بشه و دست و پاشو گچ گرفتند منم رفتم خونه و تا صبح از درد نالیدم. دو هفته تو خونه مشغول مداوای خودم بودم تا جای کتکهایی که از اونا خورده بودم خوب شد. بابام بیرون رفتن از خونه رو برام قدغن کرده بود و می‌گفت دیگه حق نداری از خونه بیرون بری. دیگه لازم نکرده کار کنی.
بعد از اینکه بدنم خوب شد تازه افسردگی های روحی ام شروع شد. روحیه ام بشدت داغون بود و دیگه حوصله هیچ کس حتی خودم رو نداشتم. دلم پر از کینه و نفرت شده بود اما صادقانه جرأت اینکه لحظه ای به انتقام فکر کنم نداشتم. با داییم رابطه تلفنی داشتم و می‌دونستم که او هم داره روزهای سختی را پشت سر می‌زاره. اما او بر خلاف من به فکر انتقام بود و همش می‌گفت بزار سرپا بشم اینبار می‌دونم چه بلایی سرشون بیارم.
پدرم بهم پیله کرده بود مگه تو سر کار نمی رفتی پس اون روز سر و کله دایی از کجا پیدا شد و تو چرا همراه داییت بودی و من می‌گفتم اتفاقی اومده بود دنبالم ببینه وضعیت کاری ام چگونه پیش میره بعد هم رفتیم با هم یه دور بزنیم که اون اتفاق افتاد. بابام بالاخره به این نتیجه رسید که دشمنان داییم اون بلا رو سرم آوردند و گفت اگه تو اون روز با داییت نبودی اون بلا سرت نمیومد برا همین گفت دیگه حق نداری با داییت تماس بگیری اگه بفهمم باش در تماسی گوشی رو ازت می‌گیرم به او هم گفته بود دست از سر دخترم بردار، دیگه نمی‌خواد براش کار پیدا کنی. منم برا اینکه اوضاع بدتر نشه او رو تو لیست سیاه گذاشتم و دیگه بهش زنگ نزدم.
چند ماه از این ماجرا گذشت به کمک پدر مادر و روانشناس به مرور تونستم کمی به اوضاع روحی ام سروسامان بدم. تو این مدت به کمک روانشناس فهمیدم مسبب اصلی همه اتفاقات بدی که تو زندگیم افتاده خودم بودم و نباید کسی رو مقصر بدونم و از همان روزها تصمیم گرفتم خودمو اصلاح کنم.
نوروز سال بعد برام خواستگار اومد قبل از عقد به خواست روانشناس پارگی بکارتم رو با یه داستان ساختگی به خواستگارم گفتم او گفت گذشته هرچه بوده گذشته اما از حالا به بعد ازت انتظار دارم به من وفادار بمونی منم قول میدم خوشبختت کنم و به این ترتیب ازدواج کردیم و با شوهرم به کیش رفتم.
واقعا بش وفادار بودم علی هم ازم راضی بود و عاشقانه دوستم داشت. چیزی تو زندگیم کم نداشتم اینقدر خوش بودم که کلاً مژده و فرانک رو فراموش کرده بودم و داشتم زندگیمو می‌کردم. یک سال از ازدواجم گذشته بود که داییم با یه شماره جدید بهم زنگ زد و گفت دلم برات تنگ شده و باز تماس‌های تلفنی ما شروع شد و دوباره با حرفاش منو تحت تاثیر قرار داد چند روز بعد بهم گفت « یادته گفته بودم من انتقام می‌گیرم! بالاخره انتقامم رو از مژده گرفتم و حالا مونده که

ادامه…

بازدید 12,188

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “عشق و هدف تلخ و شیرین در یک قاب (۴)”

  1. نمیدونم یه نفر چطوری میتونه اینقدر خط روان و سلیسی داشته باشه که بعد از 14 قسمت، ذره ای چپ و راست نرفته باشه توی داستانش…البته این قسمت چند تا غلط املایی و جابجایی اسامی داشت که قابل نادید گرفتنه، ولی بدون عاشق قلم و شخصیت داستانت شدمدمت گرم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید