..قسمت قبل
باعرض پوزش به دلیل قطعی اینترنت و طولانی شدن قسمت دوم
ادامه ی داستان برسردوراهی عقل و قلب
قسمت دوم:
این چه حسی بود؟ تا دیروز فقط به کردنِ نرگس فکر میکردم و پوزیشن هارو تو ذهنم مرور میکردم. چه اتفاقی تو این قلب کوفتیم افتاده بود که حالا حتی صدای بغض آلودش دلمو میلرزوند؟
انگار دوتا علی در درون من شروع به مناظره کرده بودن؛
-خاک بر سرت علی بریز دور این احساس لعنتیو حالا که همه چی جوره واسه کردن نرگس ادای تنگارو در نیار…
سرنوشت نرگس چی میشه؟تکلیف زندگیش چی میشه؟
-به توچه که سرنوشتش چی میشه؟! کون لقِ شوهر دیوثش. کُس به این باقلوایی بهت رو کرده اونوقت تو شدی فردین؟!
عَه چقدر ضر میزنی تو…نشنیدی صدای هق هقشو؟! اگر بلایی سر خودش بیاره چی؟! مقصر تویی علی آقا…تو دلشو شکستی که بهش ثابت کردی شوهرش هَوَله
-اوهوع منو سَنَنَ اون خودش میدونست که شوهرش چه کُس کشیه…حالا واسه من شده کاسه داغتر از آش…من که میدونم تو هرجا کیرت تو سوراخی میرفت مفزت تو تخمت بودو کردی توش…
-آه نمیدونم…انگار افتادم تو یه بشکه گوه و هی دارم دست و پا میزنم…
تا سه صبح این افکار تو ذهنم بود و نتیجه ای نگرفتم…
ساعت حدود ده یازده بود که از قُم زدم بیرون و تو اتوبان به نرگس چندتا پیام دادم ولی جواب نداد…نگران شدم…زنگش زدم قطع کرد.بعد از چند دقیقه خودش زنگ زد.صداش خیلی گرفته بود. بهش گفتم:
-نرگس؟! خوبی؟!
-به نظرت باید خوب باشم؟!
-چرا انقدر خودتو عذاب میدی؟! تو که خودت حدس زده بودی مهدی هرز میپره؟!
-آره علی حدس زده بودم ولی ته دلم مدام خدا خدا میکردم حدسم اشتباه باشه. وقتی تصور میکنم با اون زنیکه هرزه رو تخت دونفره مون…رو تختی که من بکارتمو بهش دادم…آه…دیشب تا خود صبح اشکام سرازیر بود…
جمله آخرو با بغض و گریه گفت و آتیش به جونم انداخت.
-نرگس جان ، گوش کن عزیزم این کاریه که شده و غصه خوردن و گریه کردنِ تو تغییرش نمیده.
-ازش طلاق میگیرم علی…دیگه نمیتونم کنار مردی سرمو روی بالش بزارم که تنش بوی بدنِ یه زنِ دیگه رو بده…
-نرگس جان اگر قرار باشه هر زنی به این دلیل از شوهرش طلاق بگیره ۹۰ درصد زندگیها از هم پاشیده میشه
-پس چیکار کنم؟! طوری رفتار کنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؟
-من نمیگم چیکار کن چیکار نکن فقط میگم زندگی همینه مردا همینن بیخیال شو و زندگیتو بکن. از زندگیت لذت ببر …
نرگس سکوت کرد و چند لحظه بعد کفت:اگر نگران قراری که گذاشتیم هستی و با این حرفات میخای یادم بندازی خیالت راحت تو رو به چیزی که میخای میرسونم
با این حرفش هنگ کردم
-نرگس؟! من منظورم این بود؟! من دیشب تا ساعت سه صبح از فکر تو خوابم نبرد…من…من…نرگس من دوستت دارم …نه بخاطر اون کار…یعنی اگر تا دیروز تو این فکر بودم الان دیگه نیستم…
-آها یک شبه متحول شدی و به صراط مستقیم هدایت شدی؟!!!
-نمیدونم اسمش چیه نرگس ولی من حتی صدای گریه ت آزارم میده…بغص که میکنی دلم هُری میریزه پایین… دلم نمیخاد حتی یک لحظه ناراحتیت ببینم…
-اونوقت اینا یعنی چی؟؟!!!
آب دهنمو قورت دادمو گفتم:نرگس من عاشقت شدم…بخدا خاطرخواهت شدم…واقعی عاشقت شدم…
نرگس چندثانیه سکوت کردو گفت: آره میدونم قبلا هم این حرفو زدی و میدونم چی میخوای منم که گفتم باشه به هدفت میرسونم هم بخاطر انتقام از اون نامرد و هم بخاطر قولوا قرارمون…پریدم وسط حرفشو گفتم:نرگس…نرگس جان یه دقیقه گوش بده… میخام عین واقعیتو بهت بگم… آره من دنبال رابطه جنسی بودم باهات،از همون اول وقتی میدیدم با همون چادر هم که بودی شهوتی میشدمو آرزوم این بود که یبار هم که شده تصاحبت کنم اما…اما الان…
نرگس باصفایی گرفته گفت: نه علی…ادامه نده…خواهش میکنم…حداقل الان نه…زد زیر گریه و لابلای هق هقش ادامه داد: علی من توانش ندارم دوباره دلم بشکنه…علی من مهدی نیستم…من از پدرومادرم یادگرفتم که عاشق شوهرم باشم…علی نه بخدا نمیتونم تحمل کنم…صدای گریه ی نرگس بلندتر شدو چندثانیه بعد تماس قطع شد…اشکهام بدون صدا روی گونه هام جاری بود…کنار اتوبان ایستادم، سرمو روی فرمون گذاشتم و چندتا فحش به خودم دادم…
داشتم چه گوهی میخوردم؟ تصاویر مبهممی جلوی چشمم میومد…چهره ی معصوم زنم…چشمهای پراز اشک نرگس…لب گرفتن مهدی از اون زنیکه…آه خدا چیکار کنم؟ وقتی رسیدم به شهرمون خونه نرفتم.تا غروب تو خیابون و کافه ها پرسه زدم و آتیش به آتیش سیگار کشیدم…چندین بار پیام نوشتم برای نرگس ولی نفرستادم…حدود ساعت هفت غروب بود که نرگس پیام داد:کجایی؟ نوشتم : تو خیابون…نوشت نیمساعت دیگه بیا فلان جا…
دست و صورتمو شستم ، موهامو مرتب کردم و داخل ماشین ادکلن زدم تا بوی سیگار بره…
دلم میخواست با سرووضع مرتب تری برم ولی وقت نداشتم…حس عجیبی داشتم مثل قرارهای عاشقانه ی دوره ۱۸ نوزده سالگیم…
در محل مقرر ایستاده بودم که نرگس اومد و سوار ماشین شد.سلام کردمو نگاهش کردم. اخمی کرد ، گرهی به ابروهاش دادو گفت:برو دیگه…لبخندی زدمو گفتم: تا حالا کسی بهت گفته وقتی اخم میکنی خوشگل تر میشی؟ از گوشه ی چشم نگاهم کردو گفت زبون نریز لوسم نشو که اصلا حوصله ندارم.با خنده گفتم: خانم کجا تشریف میبرن؟! نرگس گفت برو سمت خونه تون ، زنت نیست خونه باباشه…دلم لرزید…نفسم حبس شد و ضربان قلبم بالارفت. مدتها بود منتظر چنین لحظه ای بودم ولی این شک لعنتی دوباره افتاد به جونم…آروم گفتم:نرگس جان مطمئنی؟! نرگس مصمم گفت:تو هیچ کاری انقدر مطمئن نبودم . گفتم: نمیخای درموردش حرف بزنیم بعد …نرگس کلافه و تقریبا با فریاد گفت: علی خواهش میکنم حالمو از اینی که هست خراب تر نکن. من باید اینکارو بکنم و اگر تو پشمون شدی من الان تو وضعیتی هستم که پیاده میشم از ماشینت و به اولین نفری که تو خیابون بهم پیشنهاد بده جواب مثبت میدم پس اگر هنوزم میخوای حرف نزن و برو خونتون…
اصلا نمیدونستم چی بهش بگم ولی اصلا دلم نمیخواست اینجوری بهش برسم…
تا خونه هیچ حرفی نزدیم…
وارد آپارتمان شدیم ، یراست رفت تو اتاق خواب ما و گفت صدات که زدم بیا. دم در اتاق خواب نگاهی به سرتاپای کردو گفت میخام به آرزوت برسونمت پس اون اخماتو باز کن چون اصلا بهت نمیاد. چشمکی همراه لبخند بهم زد و درو بست.نشستم رو مبل و سرمو تو دستام گرفتم…خدایا چیکار کنم؟!.. با حرفهایی که نرگس تو ماشین زد بهترین کار این بود که بزنم به بیخیالی
نفس عمیقی کشیدمو از جام بلند شدم
باخودم گقتم: الان نمیخام به هیچ موضوعی فکر کنم و میخام زنی رو که مدتها تو کفش بودم تصاحبش کنم و اتفاقا تصمیم دارم بهترین حالو بهش بدم…
سریع رفتم تو دستشویی و صورتمو با صابون شستم ، مسواک زدم شونه ای به موهام زدم و ادکلن به گردنم…
از در دستشویی که اومدم بیرون صدای نرگسو شنیدم که گفت:کجایی پس آقای عاشق پیشه؟ با کمی دلهره بسمت اتاق خواب رفتم و…چی میدیدم؟ نرگس لخت فقط با یه لباس زیر فانتزی ، با آرایشی ملایم ، موهای پرکلاغی حالت دار که تا روی باسنش میرسید کنار درآور ایستاده بود. بدن سفیدش مثل ساعت شنی بود. سینه های بزرگش داشت سوتینو پاره میکرد.رونهای استوانه ایش و شکم صافش…نرگس چرخی زد و همین کافی بود تا کون خوشفرمشو من ببینم وااااای خدا هیچی کمِ این زن نگذاشته بود.نگاهم روی شورتش قفل شد.نرگس با خجالت دستشو جلوی شرتش گرفتو گفت:آهای چشم چرونی ممنوع آقای محترم. دوباره چرخی زدو گفت:چطورم؟با نفس گفتم:تو همون حوریه ای هستی که وعده شو تو بهشت دادن… نرگس گفت:اووووو ولی احتمالا جام تو جهنمه نزدیکتر شدمو در گوشش گفتم:با تو حاضرم تو جهنم هم بیام.
نرگس از گوشه چشمش نگاهم کردو بهم لبخندی زد.این یعنی تعریفمو پسندیده. روبروی آینه قدی وایساد و چرخی زدو گفت:علی وجدانا من بهترم یا اون زنیکه؟! بسمتش رفتم انگشتهامو به علامت سکوت روی لبش گذاشتم و زمزمه کردم: تو قابل قیاس با هیچ زنی نیستی عشقه من.
نرگس تو چشمهام زل زد. با اون چشمهای درشت ، حالت دار و مشکیش و گفت:میشه منو بغل کنی؟اما نه اینجوری ، بزار خودم لباسهاتو در بیارم.
تو چشمام خیره شد و دکمه های پیراهنمو یکی یکی باز کرد.زل زده بودم تو عمق چشمهاش، دلم میخواست بخاطر خودم این کارهارو بکنه نه برای انتقام از شوهرش.
عههههه دست بردار دیگه ، کُس به این توپی جلوته اونوقت تو عابدِ مسجد ندیده شدی؟!!!
دست نرگس روی بدنم از فکرو خیالهای عجیبو غریب بیرونم آورد. به خودم نهیب زدم؛ علی این لحظه رو دریاب ، بعدا به چیزهای دیگه فکر کن ، الان متمرکز شو روی نرگس…
هنوز چشم تو چشم بودیم.انگار داشت با چشمهاش باهام حرف میزد ولی من نمیفهمیدمش…
کمربند شلوار جینمو باز کردو آروم زیپشو کشید پایین، دستهاشو دوطرف شلوارم گرفتو همزمان با پایین کشیدن شلوارم جلوم زانو زد. کیرم به حد آخر شقی رسیده بود. نگاهی به کیرم کردو لبخند مرموزی زد. لبه ی شرتمو کنار زدو گفت:ببینم این زیر چی قائم کردی؟! کلاهک کیرم که اومد بیرون نفس عمیقی کشیدو گفت:واااای. انگشتهاشو دور کیرم حلقه کرد ، نگاهشو به چشمهام دوخت و گفت: علی کوچولو اونقدرام علی کوچولو نیستاااا. فکر نمیکردم شومبولت به این کلفتی و درازی باشه. خم شدم سرشو بوسیدمو در گوشش گفتم:این اسمش کیره نه شومبول عزیزدلم کیر…تکرار کن! نرگس لبهاشو غنچه کرد و روی کلاهک کیرم گذاشت چنتا بوس ریز ازش گرفت و گفت:خیله خب آقای عاشق پیشه ، کیرررررر خوبه؟!کیررررر
ضربان قلبم شدت گرفت.نرگس شورتمو کامل پایین کشیدو گفت: خیلی از این کار خوشم نمیاد ولی اگر دوست داشته باشی برات میخورمش؟! دوطرف شونه هاشو گرفتم، بلندش کردمو گفتم حیف این لبها نیست روی کیر بشینه؟! و لبهامو روی لبهاش چسبوندم…طولی نکشید که هردو لب و زبون همدیگه رو میک میزدیم. به بدن بلورینش دست میکشیدم و زوایای بدنشو کشف میکردم…هرچه میگذشت شدید تر لبهاشو میخوردم لیس میزدم. دستهام مرتب روی بدنش حرکت میکرد. گاهی دوطرف کونشو محکم میچلوندم ، گاهی سینه هاشو میمالیدمو محکم نرگسو بخودم فشار میدادم.
گاهی دستمو میبردم از پشت لای کونش و کسشو از روی شورت میمالیدم و گاهی داخل رونهاشو لمس میکردم.دیوونه شده بودم. هرجای بدنش یجور حال بهم میداد.
نرگس نفس نفس زنان و با لبخند گفت:چه خبرته آقای عاشق پیشه، همش واسه خودته…
دستشو برد پشتش و بند سوتینشو باز کرد و سینه های خوشفرمش نمایان شد
در حالی که تو بغلم بود و دستهام روی قوس کونش بود کمی فاصله گرفتمو به سینه هاش خیره شدم. هاله ی قهوه ای کم رنگ وسط سینه هاش و نوک برجسته اما کوچیک و دخترونشو با چشمانی نیمه باز نگاه کردمو سرمو به سینه سمت چپش نزدیک کردم. زبونمو روی هاله ی قهوه ای رنگ کشیدم و چند بار دایره وار چرخوندم و بعد نوک سینه شو آروم به دندون گرفتم. نرگس نفس عمیقی کشید، منو محکم در آغوش کشیدو گفت ای بدجنس خوب بلدی آدمو مست کنی. فهمیدم که به نوک سینه هاش خیلی حساسه و به کارم ادامه دادم. در حالی که دستهام کونشو نوازش میکرد و گاهی با پشت دستم داخل رونهاشو میمالیدم گاهی سینه ی سمت چپ و گاهی سینه سمت راستشو میک میزدم زبون میزدم و گازهای کوچیک میگرفتم.نفسهای نرگس شدت گرفت. پاهاش لرزید و نشست روی لبه تخت همونطور که سینه هاش تو دهنم بود باهاش همراهی کردم تا به پشت خوابید روی تخت در حالی که پاهاش پایین تخت بود و من بین پاهاش جا گرفته بود و همچنان نوک سینه هاشو با زبون و دندون تحریک میکردم.لبهامو به سمت پایین سینه هاش آوردم و دستهامو زیر رونهاش گرفتم. هنوز شورتش پاش بود. دوطرف شورتشو گرفتم. نرگس پاهاشو بالا داد تا بتونم راحت شورتشو در بیارم. واااای چی میدیدم؟!!! یه گوس جمع و جور دخترونه کاملا شیو شده و معطر…
پایین تخت زانو زدم طوری که رونهاش روی شونه هام قرار بگیره و کسِ خوشگلش جلوی چشمم ، با نوک بینی شیار کوتاهِ بالای کسشو خاروندم، زیرچشمی نگاهم کردو لبخندی زد.لبهامو غنچه کردمو آروم بسمت چوچولش رفتم ، با نفس و خنده کنان گفت:علی نه ! بخوریش دیوونه میشم…نه…با اولین تماس لبهام روی چوچولش یدفه نفسشو کامل بیرون دادو سرانگشتانشو توی موهام کرد. چنگی به موهام زدو با صدایی دو رگه و مست وار گفت:خیلی عوضی هستی علی…زبونمو روی چوچولش پهن کردمو یه لیس از در کسش تا بالای چوچولش زدم. نرگس بخودش پیچیده بیشتر موهامو چنگ زد ، دوباره همون کارو کردم…بدن نرگس باز پیچ خورد…دوباره…دوباره…و چوچولشو تو دهن گرفتمو شروع کردم لیس زدنِ کسشو چوچولش…نفسهای نرگس شدت گرفت و سرمو به کسش فشُرد…تو همین حین سرمو جدا کردو موهامو بسمت خودش کشوند…با صورتی خیس لز آبِ دهان و آبِ کُسِ نرگس نزدیکش شدم ، با ولع صورتمو لیسیدن گفت علی طاقت ندارم دیگه بکن توش ، کسم کیر میخاد…خودش با دستش کیرمو راست کسش گرفتو با همان صدای دورگه گفت بکن علی جانم…محکم بکن و توقف نکن… کیرمو یکضرب تا انتها کردم تو کسش…واااای با اینکه کسش خیس بود چقدر تنگه…آههه انگار مدتهاست رنگ کیر به خودش ندیده…نرگس پاهاشو بالا داد و به هم چسبوند و دستهاشو زیر روند قلاب کرد.هردو نفس زنان و خیس از عرق بودیم. نرگس با ابروهای گره زده چشم از من برنمیداشت و فقط ناله میکرد و گاهی نفس زنان و با التماس میگفت:ادامه بده علی جان ، بکن محکمتر قطعش نکن…آه علی جان خیلی لذت داره…جوووونم از این کیرت…بکن ، نرگستو بکن…آه…
حرفهاش باعث میشد بیوقفه تلمبه بزنم. پاهاشو از هم باز کردمو روش خیمه زدم.همزمان با تلمبه زدن سینه هاشو به دندان میگرفتم و نرگس ناله هاش بیشتر میشد…یدفه تمام تنش شروع به لرزشی شدید کرد…بریده بریده و با حالتی مستی گفت:قطع…نکن…علی…جان…بیشتر…بیشترررررر…آرررره…آ…رررر…هههههه یدفه نفسشو بیرون دا و صدایی جیغ مانند از خودش درآورد و بغض کرد و بعد گلوله گلوله اشک از گوشه های چشمهاش روان شد…خیلی زود صدای هق هقش بلند شد…نرگس داشت گریه میکرد…گریه که نه…زار میزد…تو بغل گرفتمو نفس زنان گفتم چیشد عزیزم؟ چی شد عشقه من؟! کاری کردم؟! اذیتت کردم؟!..وقتی این سوالها و میپرسیدم نرگس سرشو به علامت منفی به چپ و راست تکون میداد ولی گریه اجازه نمیداد حرف بزنه…کیرم خوابید و از کسش بیرون اومد…حس شهوت از سرم پرید و عشقی که بهش داشتم جایگزینش شد…واقعا نمیدونستم چیکار کنم که آرومش کنم…چندین بار گفتم:نرگس…نرگس جان…عشقه من…گریه نکن…بمن گوش بده…عزیزدلم…فایده نداشت ، تو بغل گرفتمشو روش خوابیدم ، اشکهای منم سرازیر شده بود و دلیلش گریه های نرگس بود…نمیدونم چقدر گذشت تا آروم شد ولی رهاش نکردم تا وقتی که ساکت شد…همونطوری تو بغل هم خوابیدیم…نرگس بالاخره به حرف اومدو گفت:مرسی علی جان خیلی نیاز داشتم. با نگرانی نگاهش کردمو گفتم:مطمئنی؟ لبخند کمرنگی زدو با چشم جواب مثبت داد. از روی نرگس بلند شدم. دستمو گرفتو گفت:پس تو چی؟! جوابی ندادمو دنبال شورتم گشتم. دستمو رها نکردو گفت تو هنوز ارضا نشدی؟!
خودم هم نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاد؟! شورتمو پوشیدم و نشستم گوشه ی تخت. نرگس همونطور که دراز کشیده بود گفت: علی بیا…بیا دیگه…سرموتو دستام گرفتم. نرگس کنارم نشستوبازومو گرفت: ببخشید علی جان ، میدونم ضد حال زدم ، بیا ، چیشدی تو؟ جوابی ندادم…جوابی نداشتم چون خودم هم نمیدونستم چه مرگم شده…
پایان قسمت دوم
نوشته: الف- ز
3 پاسخ به “بر سر دوراهی عقل و قلب (۲)”
بادرود،منم ازبعضیها شنیدم که خانم هایی هستن که وقتی خوب ارضا بشن بعدش اشکشون جاری میشه.ومیگن این یک پیام رضایت وتشکر از پارتنرشونه.
بادرود،منم ازبعضیها شنیدم که خانم هایی هستن که وقتی خوب ارضا بشن بعدش اشکشون جاری میشه.ومیگن این یک پیام رضایت وتشکر از پارتنرشونه.
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست