سربازی که عاشقش شدم (۱)

این داستان واقعیه، 3 سال ازش گذشته و هنوز نتونستم فراموشش کنم و رابطه جدیدی شروع کنم…

قرار بود آخرین دیدارمون باشه و بعدش برای همیشه خدافظی کنیم…

گفت دلم نمیخواد ببوسمت فقط لخت شو دراز بکش رو تخت تا زود کارو تموم کنیم

کل صورتم از اشک خیس شده بود، در حالی که بدنم یخ کرده بود و میلرزیدم لباسام رو در آوردم و به کمر روی تخت خوابیدم

یه دستش رو روی سینه نرم و سفیدم با نیپل صورتی کمرنگ گذاشت و خیلی محکم توی مشتش فشار داد طوری که از درد به خودم پیچیدم، تنفر رو توی چشمای سرخ و عصبی اش حس میکردم

پاهام رو از هم باز کرد و دستش رو روی اون نقطه حساس کشید و گفت حسابی خیس شده، خیلی دلت میخواد بگامش، نه؟

من واقعا عاشق این پسر بودم، با بغض و خجالت گفتم آره

یه اسپنک محکم به بین پاهام زد و از درد ناله آرومی کردم.

گفت میدونی که دیگه هیچ ارزشی واسم نداری، پرده دختری که نمیخوام بگیرمش رو نمیزنم، برگرد از پشت بکنمت.

از ترس صدای قلبم رو می‌شنیدم ولی گفتم چشم

با درد تیز و شدیدی که از پشت حس میکردم از خودم پرسیدم چی شد که به اینجا رسیدیم؟ کاش میشد به گذشته برگردیم

یاد اولین باری که دیدمش افتادم…

18 سالم بود و همه از زیباییم تعریف میکردن؛ قد 165 با وزن 53 و پوست سفید و موهای بور و چشمای درشت عسلی و لبای صورتی خوش فرم.

توقع ام خیلی بالا بود و هر پسری رو با یه بهونه ای رد میکردم.

تا اینکه یه بعد از کلاس فیتنس سوار یه تاکسی شدم و صندلی جلو نشستم، راننده یه پسر حدودا 24 ساله بود با پوست آفتاب سوخته و سرِ تراشیده و قطره های عرق که آروم روی پیشونی تا ابروهاش سر می‌خورد

توجه ام به چشماش جلب شد، مژه ها و ابرو های پرپشت و حالت کشیده و وحشی چشماش…

انگار یه حسی رو درونم روشن کرده بود

برگشت تو چشمام نگاه کرد، چشماش کمی قرمز بود و بدجوری دلم ریخت

گفت: چیزی شده خانوم؟

گفتم: شما گریه کردین؟

شوکه شد گفت: چییی؟؟؟

گفتم آخه چشماتون قرمز شده

گفت: نه وقتی عصبی میشم چشمام قرمز میشه، فکر می‌کردم دانشگاه رو تموم کنم دیگه میرم سرکار و اوضاع خوب میشه ولی الان سربازم و مجبورم عصر مسافر کشی کنم انگار نه انگار که 4 سال تو دانشگاه علم و صنعت مهندسی برق خوندم…

نمیدونم چرا ولی عصبی بودنش برام جذاب بود

گفتم همیشه عصبی هستین؟

گفت یه جورایی آره

با خنده گفتم طفلی دوست دخترتون

دوباره عصبی گفت دوست دختر ندارم، همه دخترا دنبال پسر پولدار و قد بلند می‌گردن، من قدم 172 عه…

حرفش رو قطع کردم و گفتم کراش منم قدش 172 عه، الان کنارم نشسته 🙂

یه نگاهی بهم انداخت و گفت حس میکنم داری اسکلم میکنی

گفتم چشمات خیلی قشنگه یه حس عجیبی بهم میده.

یه لبخند زد که فهمیدم این پسر عصبی خندیدن هم بلده 🙂

شماره اش رو بهم داد و قرار های یواشکی ما شروع شد…

یه جور حس ترحم بهم میداد، وقتی از سختی های زندگیش میگفت دلم میخواست با تموم قلبم بغلش کنم،مادرش فوت کرده بود و یه جورایی حس مادرانه ام رو فعال می‌کرد. دلم می‌خواست ازش مراقبت کنم و عصبانیتش رو آروم کنم.

واسش غذاهای مورد علاقه اش رو درست میکردم، بهش اصرار میکردم قبل پادگان رفتن ضدآفتاب بزنه، وقتی برمی‌گشت مستقیم می اومد دنبالم و کلی بوسش میکردم و از سختی های پادگان واسم میگفت…

حدودا 2 ماه گذشته بود، توی ماشینش نشسته بودم و طبق معمول یه ذره عصبی به نظر می اومد

بهش گفتم خیلی دلم میخواد یه بار تو رو آروم ببینم ولی همیشه مثل برج زهرماری خب عزیزدلم من این همه سعی میکنم کارایی کنم که خوشحالت کنه بازم فرداش میبینم عصبی هستی

گفت پادگان عصبی ام میکنه

گفتم خب من چیکار کنم؟؟

گفت کاری ازت برنمیاد از صبح 300 تا سیبیل دورم ان عصر هم که برمیگردم فقط میتونم نگات کنم و بیشتر عصبی میشم هیچ وقت میل جنسی انقد اذیتم نمی‌کرد الان همش رومخمه

یه جورایی راست می‌گفت،فقط در حد بوس و بغل بهش اجازه میدادم، دلم سوخت براش، شاید احمقانه باشه ولی با خودم گفتم الهی بمیرم براش چقد این بچه مظلومه من باید آرومش کنم نباید بذارم انقد اذیت شه.

ناخودآگاه دستم رو روی پاش گذاشتم و آروم بردم سمت نقطه ممنوعه

گفتم بذار من آرومت کنم

گفت آخه الان؟ الان نمیشه نمیتونم، از پادگان اومدم دوش نگرفتم

با لمس کردن کیرش از روی شلوار حرفش رو قطع کردم و تو چشمایی که از همیشه سرخ تر بود خیره شدم

صندلی ماشین رو تنظیم کرد و من رو پایین پاهاش جا داد و شلوارش رو پایین کشید

کیرش، تخماش و موهای بدنش جلوی صورتم بودن، بوی بدنش رو حس میکردم ولی بدم نمی‌اومد، اندازه اش حدودا 10 سانت به نظر می اومد ولی قطرش زیاد بود، باورم نمیشد تو همچین موقعیتی ام و الان باید اینو بذارم تو دهنم

موهامو توی مشتش گرفت و گفت زودباش بستنی ات رو لیس بزن دختر کوچولو از لیس زدن تخمام شروع کن

موهای بدنش اذیتم می‌کرد، خجالت میکشیدم اولین بار بود زبونم به کیر یه مرد می‌خورد معذب بودم و آروم لیسش میزدم که گفت دهنتو بیشتر باز کن و همشو توی دهنم جا داد

داشتم عق میزدم ولی توجهی نمی‌کرد و سرمو با فشار دستش عقب جلو می‌برد

کمتر از دو دقیقه گذشته بود که تو دهنم اون فشار و نبض و طعم شور و تلخ آبش رو حس کردم و قورتش دادم

گردنمو گرفت سرمو بالا آورد و لبامو بوسید ضربان قلبم تند شده بود دلم میخواست اونم منو لمس کنه ولی انقدر یهویی اتفاق افتاده بود که حتی لباسامو درنیاورده بود

یه لبخند ریز زد و گفت فکر نمیکردم انقد خوب باشه… تنها تجربه ام جق بود تا الان

هردو خندیدیم و به صورت قشنگش و چشمای خسته اش نگاه کردم باورم نمیشد انقد آروم شده باشه 🙂

بهش گفتم دورت بگردم چقد خسته شدی، دیگه منو برسون خونه…

ادامه داره

نوشته: نازنین

بازدید 5,491

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

7 پاسخ به “سربازی که عاشقش شدم (۱)”

  1. مگه 16 سالتونه که به به سایز پسره گیر میدین؟ سکس واقعی خیلی وقتا این مدلیه دیگه پسره تقریبا نرمال، دختره هم یه آدم معمولیه، پورن استار نیس که 20 سانت بخواد انقد پورن دیدین که واقعیت واستون عجیبه

  2. Miss دختری که همه عاشقش بودن و براش تو صف بودن و سربازی که تو کف بود و از فشار زندگی تو اسنپ کار میکرد و هیچکس محلش نمیداد. بعدم یجور باهات رفتار کرد انگار کلفت خونه باباشی راست میگن خدا خرو شناخت شاخش نداد

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...