ضربدری من و دوستم

این ماجرا به سالهای نوجوانی من برمیگرده زمانی که شانزده سالم بود اون سالها خونه ما تو روستا بود ، مَطلبی که باید بگم اینکه من بچه یکی از روستاهای غرب کشورم که روستای بسیار پرآب و سَرسبزی هست،وجود چند رودخانه بسیار پُرآب اونو به یک روستای زیبا و توریستی تبدیل کرده که تابستانها روزانه عده زیادی از شهرهای اَطراف مسافرانی که ازاُونجا عبور میکردن رو ساعاتی به اونجا میکشونه و بخاطر همین تماس زیاد اهالی روستا با غریبه ها،باعث شده سطح فرهنگی و کلاس روستا خیلی بالاتر بره و اصطلاحاً خیلی روشنفکر و امروزی هستن

تو روستای ما بردن گوسفندا برای چرا،به صحرا وظیفه پسرهای نوجوان هست و اکثر پسرای نوجوان چوپان هستن و وظیفه بردن گوسفندان به صحرا به عهده اونهاست ، البته بعضی از خانواده ها که پسر بزرگ ندارن دختراشون این کار رو انجام میدن

منم مثل سایر پسرای نوجوان هم ولایتی به شغل اَنبیاءمشغول بودم و چوپانی میکردم

نکته ایی رو که باید توضیح بدم اینکه بین بچه های روستاکون دادن وکون کردن یه مورد عادی هست و اون قُبحی که تو شهر داره ،رو نداره

اَکثربچه های روستا تجربه،کون دادن رو،وَلو برای یک بار تجربه کردن،دستکم روستای ما که اینجوری بود،البته به صورت متداول نوعی همجنس بازی بود ویک بگیروبِستان محسوب میشد البته من خودم خیلی وقتها صادقانه بگم فقط کون میدادم خصوصاًاگرطرف مقابل سن و سالش چند سالی از من بزرگتر بود ولی فقط دلیلش این نبود و خود من هم شدیداً ازکون دادن لذت میبردم ، در کل تمایل جنسی من به شکلی بود که با دو شاخه از سکس خیلی حال میکردم اول کون دادن به بچه های بزرگتر از خودم بود و دوم وقتی بود که خواهرمو جلوی خودم میکردن

همجنس بازی بچه ها هم به این شکل بود،که وقتی دو نفر پایه بودن حین مراقبت از گوسفندا کون همدیگه میذاشتن و ما اصطلاحا بهش میگفتیم کون کونکی البته این وضعیت غالب و متداول بود وگرنه به شکل های دیگه ایی هم بود مثل کردن ماده الاغ ، و حیواناتی دیگه یا در موارد نادر کردن دخترا

کون کونکی ما هم مثل حیوانات ، فصلی بود و معمولا بهار و تابستون فصل مناسب و ایده آل برای جفت گیری بَرو بَچ بود،چرا که فصل بردن گوسفندا به صَحرا بود و تو این اَیام گونهء ما هم زمان زیادی در اختیار داشتیم و هم محل مناسب و خلوت و حین اینکه گوسفندا رو به صحرا می بردیم اگه به یکی از بچه ها که پایه بود برمیخوریم سریعاًپای میز مذاکره رفتیم و پس از رایزنی های مقدماتی و متداول اگر طرفین به دنبال یک توافق برد ، برد بودن ، می رفتیم یه جای محصور نزدیک گوسفندا که در حین انجام کارمون از وظیفه و کار اصلیمون غافل نشیم چشممون به گوسفندا هم باشه ، البته اینو نمیدونم که موسی (ع) هم که به شغل شبانی اشتغال داشتن و همکار ما بودن و ایضاً سایر بزرگان هم از این پروتکل پیروی میکردن و پای میز مذاکره می رفتند یا خیر اونا هم پروتکلهای خودشون رو داشتن و گزینه های دیگه ایی رو روی میز داشتن

بهرحال ویژگی برجسته من این بود که سه قلاده گرگاس ( نوعی سگ گرگی که بسیار مشابه نژاد ژرمن شپرد و شیانلو هست ولی بشدت خطرناکترو مهاجم که هرچقدر نژادش اصیل تر ووالدینش به گرگ نزدیک تر بود ارزش بیشتری دارد)داشتم که از نوع اصیل و خیلی درنده و هار بودن و خیالمو راحت کرده بودن و انصافا از من بهتر مواظب گوسفندا بودن (نکته قابل ذکر اینکه این نوع حیوان که در خارج به اسم دینگو میشناسن اگه برای گله داری قراره استفاده بشه باید از توله ایی با گوسفندا حشر و نشر داشته باشه و با گله بزرگ بشه در غیر اینصورت بنده بهیچوجه گرگاس بالغ رو برای همراه گله بردن توصیه نمیکنم چون احتمال حمله گرگاس به گوسفندا خصوصاً اگه گرسنه باشه یا گوسفندا فاصله ایمن رو رعایت نکنن بسیار زیاد هست و در این صورت انگار با دست خودتون یه گرگ درنده رو با گله اتون همراه کردین بهترین گزینه برای چوپانی نژاد قهدریجانی هست و برای نگهبانی نژاد سرابی البته این اعتقاد بنده بر اساس تجربه خودم هست ) و من با خیال راحت و فراغت بال کارمو میکردم و عمیقا هم لذت میبردم البته همانطور که متذکر شدم من خودم بیشتر با کون دادن حال میکردم و اونقدر که از کردن دیگران حال میکردم وجداناًچند برابر بیشتر وقتی کون میدادم لذت میبردم و مواقعی هم که با بچه ها کون کونکی میکردیم حدود ۸۰ درصدکل زمان کارمون‌ من زیر بودم و اون زمان کوتاه هم که من میکردم بیشتر به این خاطر بود که اسمش کون کونکی باشه و اسما دو طرفه بشه

ولی اون سال وقوع یه رخداد پیش بینی نشده باعث تعطیل شدن عشق و حال من شد ، و اونم اینکه بابام یه مبلغ نسبتا زیاد از یک نفر پول طلبکار بود اون آقا به بابام گفت اگه میخوای پول بهت بدم اگه هم مایلی به اندازه بدهی که دارم گوسفند ببر و بابام هم گوسفند رو ترجیح داده بود و یهو گله امون نزدیک به دو برابر شده بود و رکورد بزرگترین گله رو تو روستا زدیم و بیشترین تعداد گوسفند برای ما شد

اما بخاطر زیاد شدن گله بابام احساس میکرد شاید تنهایی از عهده جمع وجور کردن گله ایی به اون بزرگی بَرنیام و دستور داد که خواهرم که کمی بیشتر از یکسال از من کوچیکتر بود( تمام هفت برادر و خواهر مون اختلاف سنی یک سال و نیم تا دو سال با همدیگه داریم )هم موقتا دار قالی رو رها کنه و بیاد کمک من ، این مسئله با‌مخالفت شدیدهَردومون روبرو شد من که مشخص بود خواهرم اگه میومد یه سَرِخَربود برام و دیگه هیچ کاری نمیتونستم بکنم ، برا خواهرم هم چون چهارده ، پونزده سالش بود و یه دختر دم بخت محسوب میشد که کلی خواستگار براش تا اون موقع اومده بود یه جورایی چوپانی براش تحقیر امیز وکاری بچه گانه محسوب میشد

تو روستا خیلی متداول نبود دخترای جوان چوپانی کنن خصوصا دخترایی مثل آبجی من که خیلی هم دختر زیبا و مغروری بود‌

بهرحال بابام گوشش به این حرفها بدهکار نبود ودوست نداشت هیچ ریسکی تو کار باشه و البته اولین باربود که ما به هیچ وجه قصد کوتاه اومدن نداشتیم و این لج و لجبازی ما پدرمو هم شگفت زده و بشدت عصبانی کرده بود و نهایتا من سر همین مخالفت کتک مفصلی خوردم و خواهرم هم بابام حاضر شد هر باجی که میخواد بهش بده و بصورت علی الحساب یکی از بهترین دارایی هاشو که قاطرش بود در اختیار خواهرم بزاره جهت ایاب و ذهاب

بابام یه قاطر داشت که تو نوع خودش منحصر بفرد بود و تنها قاطر تو روستا بود

اینقدر پدرم قاطرش رو دوست داشت که حاضر بود ننه اش رو بده به کسی اما قاطرش رو محال بود به کسی بده ولی حاضر شد بخاطر اینکه خواهرمو راضی کنه اون قاطر رو بهش داد که مجبور نباشه راه بره و خسته بشه

خلاصه صبح روز بعد خواهرم قاطر رو اماده کرد و اون سواره و من بخت برگشته پیاده افتادیم پشت سر گوسفندا اون روز هم رفتیم یه چراگاه دور که خیلی فاصله داشت از روستا و حدود دو ساعت تو راه بودیم ،اونجا چراکاهش دست نخورده بود و خیلی بکر بود انصافا جای پرتی بود و کسی اونجا رفت و آمد نمیکرد

گوسفندا شروع به چریدن کردن و منم زیر یه سایه نشستم کمی بعد خواهرمم قاطر روپارک کرد و به درختی بست و اومدکنار من نشست مدتی که گذشت آبجیم که خوابش گرفته بود همونجا دراز کشید و سرش رو گذاشت رو پای من که با موهاش ور برم و نوازشش کنم کلا خواهر من طبع بچه گربه داشت و شدیداً دوست داشت قبل از خواب یکی با موهاش بازی کنه و نوازشش کنه واینجور مواقع سریع خوابش میبرد، من همچنان موهاشو صورت و گردنش رو نوازش میکردم و یکم که گذشت اتفاقی نگاهم به خواهرم افتاد و با صحنه عجیبی روبرو شدم ، خواهرم بخاطراینکه بندرت گذر کسی اونجاها میوفتاد و اونروز هم کلا کسی اون دور و اطراف نبود ، بخاطر گرمای طاقت فرسا پیراهنشو دراورده بود و یه زیرپوش زنونه رکابی سفید تنش بود که زیر یقه اش تا نزدیک شکم بافتش مدل توری داشت و بخوبی زیر لباس دیده میشد ، کمی که با دقت نگاه کردم دیدم سینه هاش تا کاملا مشخص بود خصوصا هاله سر سینه هاش که برا خواهرم تقریبا سیاه رنگ دیده میشد البته سینه هاش هنوز نوکش رشد نکرده بود واندازه یه عدس بود ولی خود پستونهاش درشت بودن و بخوبی دستهای منوپر میکردن و بخوبی میتونست باهاش یه بچه رو شیر بده

برای اولین بار بود که دیدن بدن خواهرم داشت منو تحریک میکرد و کیرم داشت بلند میشد و و گاها دچار عذاب وجدان میشدم ولی زور شهوت بیشتر بودو از دیدن این صحنه خیلی حالی به حالی شده بودم من قبلا خواهرمو به چشم بچه بهش نگاه میکردم ولی حالا داشتم میدیم که برخلاف تصور من بیشتر این من بودم که بچه محسوب میشدم وگرنه خواهرم کاملا آمادگی خوابیدن و آمیزش با مردا و حامله شدن رو داشت اروم اروم بدجوری دلم میخواست یکم بدن آبجیمو لمس کنم ولی جراتشو نداشتم اما کم کم شهوت زیاد جسورم کرد و به بهانه نوازش کردنش اول شروع به دست کشیدن روی گردنش کردم و وقتی دیدم خبری نشد و خوابه شروع به لمس و مالیدن سرشونه های برهنه اش و بازوهاش کردم و وقتی دیدم باز خبری نیست آروم و با احتیاط از تو یقه زیر پوشش دستمو بردم تو و خوشبختانه بجز زیر پوش ، پوشش دیگه ای نداشت و سینه هاش برهنه بودن آروم یکی از سینه هاش رو تو مشتم گرفتم و کمی فشار دادم که یهو خواهرم یه تکون خیلی خفیفی خورد و یه نفس عمیق کشید از طرف دیگه سینه هاش بدجوری شق شده بود و دیگه اون یکم افتادگی رو نداشت و کاملا سربالا و سفت شده بود نمیدونم چرا احساس میکردم خواهرم بیداره و خودش هم دوست داره که من دستمالیش کنم و همین هم منو جسورتر کرده بود و یکم که سینه اشو مالیدم اون رفتم سراغ اون یکی سینه اشو گرفتم منتها چون کمی بسمت شونه اش متمایل بود اون یکی پستونش بخوبی تو دسترسم نبود چنان حشری شده بودم که کاملا فراموش کرده بودم این که سرش رو پای من و تو خوابه خواهرمه و ناموسمه وعزیزترین موجود زندگیمه و فقط به هرچه عمیق تر کردن لذتی که ازش میبردم فکر میکردم خصوصا که خواهرم دختر زیبا و خوش اندامی بود و تو روستا اگه زیباترین دختر ده نبود ،که قطعاً بود ، دستکم جزو دو سه دختر زیبای روستا بودو تو اون لحظه علاوه بر اینکه بشدت حشری شده بودم یه حس حسادت شدید هم وجودموپر کرده بود و نسبت به مردی که قرار بود این پری دریایی زیبا رو بگیره و بکارتش رو برداره و لذت یه کس باکره رو ببره همه وجودمو گرفته بود وهمین برای جسورتر شدن من و جلو رفتنم کافی بود و حداقل تا حد لاپایی میتونستم برم خصوصا که تصور میکردم خودش هم دوست داره و با این کار دارم به اون حال میدم

اروم از کمر شلوارم گرفتمو و کمی پایین دادم یهو کیرم که بدجوری شَق شده بود مثل فنر پرید بیرون و به صورت خواهرم چسبید طوری که روی لبهای خواهرم بود از سر کیرم آب اولیه کیرم راه افتاده و اگه همینجوری ادامه میدادم چند دقیقه دیگه آب منیم هم فوران میکرد آروم خم شدم رو خواهرمو و پایین زیر پوشش رو کشیدم بالا و تا بالای نافش جمع کردم و اروم دستمو بردم تو شلوار و شورتش و یکم که پایین تر بردم به پوشش موی بالای کسش رسیدم کمی دستمو لای موهاش بازی دادم و بعد بردم پایین تر تا به اول خط کسش رسیدم منتها بخاطر اینکه رونهاش بهم چسبیده بودن و رونهای چاق و بزرگی هم داشت کوسش بین روناش افتاده بود وتو رونهاش غرق شده بود و بیشتر از اون دستم پایین تر نمیرفت ، اولین بار بود کس یه دختر رو دستمالی میکردم و انقدر حشری بودم که نزدیک بود بیهوش بشم از لذت

داشتم با مالیدن کیرم به صورت آبجیم و دستمالی کسش اوج لذت رو تجربه میکردم که یهو صدای فریادی از فاصله نچندان دوری اومد که منو به اسم صدا میزد با عجله دستمو از شلوار خواهرم کشیدم بیرون و همزمان با دست دیگه ام کیرمو انداختم تو شلوارم که یهو تو شلوارم آبم اومد اونم بدون اینکه تحریکش کنم و دستش بزنم و گند زد تو شلوارم و چند لحظه بعد جلوی شلوارم بدجوری بشکل تابلویی خیس و نمناک شده بود یهو اتفاق عجیبی افتاد چون بلافاصله بعد از بیرون آوردن دستم از شلوار آبجیم ، خواهرم مثل فنر از جاش پرید و سریع اول شلوار و زیر پوشش رو مرتب کرد و بعد لباسش رو هم پوشید برا یه لحظه ریدم بخودم و گفتم یهو نزنه تو گوشم ، ولی اون فقط خودش رو از من جدا کرد و ازم یکم فاصله گرفت و بیست سی سانتی من نشست دیگه کاملا تابلو بود که بیدار بوده صدای علی یار بود پسره هم ولایتیمون که موسی هم صداش میزدیم تقریبا هم سن بودیم و به اختلاف شش ، هفت ماه من بزرگتر بودم من جوابش رو دادم و گفتم اینجا هستم یهو مرتیکه خر در حالیکه اطلاع نداشت خواهرم همراهم هست با صدای بلند گفت پایه حال و حول هستی اینجا محل خوبیه ها کسی نیست و خودمون دوتاییم ، یهو پیش خواهرم از خجالت تمام بدنم خیس عرق شد و گفتم علی یار سرت بجایی خورده داری هذیان میگی ، دیدم باز با صدای بلند گفت نترس کسی این دور و برا نیست چرا کلاس میذاری من که دارم میممیرم و حالم خیلی خرابه ؟ از این همه حماقت و خریت علی یار داشتم منفجر میشدم ، دیدم جوابشو ندم و محلش نذارم بهتره چون ممکنه باز چیزی بگه و بدترش کنه پیدا بود لیلا کامل همه ماجرا رو فهمیده بود چون برخلاف علی یار که یه خر بمعنای کامل بود لیلا دختر فوق العاده تیز و باهوشی بود و حالا ریز ریز داشت میخندید ، علی یار میخواست چیزی بگه که یهو از پشت درختا سرو کله اش پیدا شد و چشمش خورد به لیلای ما و یهو تو جاش میخکوب شد و بر و بر لیلای ما رو نگاه میکرد

مادر جنده بی وجدان تو حساس ترین موقع که تو اوج شهوت بودم و دستم لای پای لیلا بود اومد عنتر بزرگترین ضد حال رو بهم زد و بهترین حال عمرم رو کوفتم کرد

اینم از ضد حال و گند دومش که لیلا به سر و ته مین خبردار شد پشت سرش گله نسبتا بزرگشون هم ریخت اونجا و اوضاعمون رو حسابی بهم ریخت

علی یار با اینکه چند ماهی از من کوچکتر بود اما یه کیر خرکی داشت که سایزش شاید دو برابر کیر من بود و کلفتیش از اینم اسفناکتر بود و حدودا اندازه مچ دست من بود من کیر اکثر بچه های ده رو دیده بودم ولی هیچکدوم قابل قیاس و حتی نزدیک به کیر علی یار هم نبودن

البته اون بنده خدا هم چون اطلاع نداشت آجیم باهامه گفته بود تا نزدیکمون میشه میخواست ببینه پایه حال هستم و داشت نظر منو میپرسید که در واقع وقت رو مدیریت کنه و تو زمان صرفه جویی کنه که یهو چشمش افتاد به آبجیم

تو بد هچلی افتاده بودم و سوتی بدی داده بودیم ، علی یار تا چشمش افتاد به آبجیم یهو بقیه حرفهاشو قورت داد و انگار بهش شوک وارد شده بود بر و بر خواهرمو نگاه میکرد ،لیلا در حالیکه از جاش بلند میشد بهم گفت داداش بیا کارت دارم و منم بلند شدم و رفتم اونجا که وایساده بود ، لیلا گفت داداش ظاهراً آقاعلی یار کار داره باهات ، مشکلی نیست میخوای باهاش برو تا شما کارتون رو انجام بدین من مراقب گوسفندا هستم نگران هم نباش و برو با علی یار به کارتون برسین ، گفتم انگار تو هم هذیان میگی چه کاری ؟ با خنده گفت داداش منکه متوجه همه ماجرا شدم ها ، منتها تو فرض کن من نمیدونم

گفتم کدوم ماجرا ؟ گفت واقعا میخوای بگم ؟ گفتم آره بگو گفت ماجرا اینه از اون کارا میکنید با هم گفتم از کدوم کارا ؟ گفت داداش کوتاه بیا اینقدر منو خر فرض کردی ؟ تو دلم گفتم دردت بخوره تو سر علی یار که اینقدر تیز هستی اگه قرار باشه کسی رو خر فرض کنم این عنوان قواره علی یار است که چند خری هم عقلش نمیرسه و مثل اجداد قاتلش فقط زده به کیر و رشد عقلش رفته تو کیرش و در واقع این کیرش هست که مدیریتش میکنه نه عقلش

به لیلا گفتم برو بابا حالت خوب نیست و راه افتادم سمت علی یار لیلا گفت بالاخره خودت میدونی ، ولی از من خیالت راحت بین خودمون میمونه

به علی یار که رسیدم بخاطر اینکه حرفی زده باشه گفت پس لیلا رو با خودت میاری صحرا؟ نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم و با بتنی و بی حوصله گفتم نه یه چند روزی قراره کمکم کنه و موقت داره میاد باز علی یار که نگران قاطی کردن من بود گفت اتفاقا بابای منم میخواست صدیقه خواهرمو با من بفرسته که گوسفندا رو میارم چراگاه اینجا میگه خطرناکه یه نفره یه موقع حیوان وحشی سر راهت پیدا میشه

گفتم بابا علی یار کس ننه بابات و گوسفنداتون ،لطفاً فکر جمع کردن گندی باش که زدی و بگو الان چیکار کنیم؟ لیلا خواهرم سیر تا پیاز ماجرا رو فهمید و حالا میدونه ما چیکار میکنیم ، میترسم به ننه ام اینا بگه ، فکری کرد و گفت من یه راه حل به ذهنم اومده منتها میترسم بگم موقع ناراحت بشی از دستم ، همونطور که گفتم ذهن علی یار یعنی کیرش وخیلی به فکری که میروند به ذهنش اعتباری نبود اما در شرایطی بودم که به هر ریسمانی چنگ میزدم که ماجرا رو سر و تهش رو یه جوری بهم بیاریم که نه سیخ بسوزه نه کباب

گفتم ناراحتی نداره خر نفهم نمیدونستم فکر هم میکنی ، تصور میکردم فقط بلدی گند بزنی ، یاللله بگو دیگه یا راه حل خوبیه که انجامش میدیم یا چرت و پرت هست که نهایتش اینه که انجامش نمیدیم دیگه این که ناراحتی نداره

گفت بگم ناراحت نمیشی ؟ گفتم عجب خری هستی تو، ما دوتا کون همدیگه میزاریم دیگه بدتر از اینم هست ؟گفت والا راه حلی که به ذهن من اومده اینه که پای لیلا رو هم یه جوری گیر کنیم که دیگه نتونه به کسی بگه

گفتم آخه چطوری ؟ گفت اگه تو قبول کنی و اجازه بدی من یه کم باهاش انجام بدم از همون کارا تا اونم مثل ما بشه البته فقط چند ثانیه اونم بخاطر اینکه اسما مثل ما باشه وگرنه منظور انجام اون کار باهاش نیست و منم اصلا چنین نیتی ندارم

گفتم منظورت اینه که من اجازه بدم بری خواهرمو بکنی تا دیگه نتونه بره به کسی بگه ما کون همدیگه گذاشتیم آره ؟ گفت نه بابا بد برداشت کردی نه دیگه اینجوری که تو داری فکر میکنی فقط در حد چند ثانیه بمالم بهش که پای اونم گیر شه ، یکم که فکر کردم دیدم راه حل بدی هم نیست و اصلا تنها راه حلی هست که میتونه ما رو از این مخمصه نجات بده از طرفی خیلی دوست داشتم ببینم چطورعلی یار با اون کیرخرکیش لیلا رو میکنه و واکنش لیلا بعد از دیدن کیر علی یار چیه

گفتم خب گیریم منم راضی بودم و اجازه دادم چطور میخوای لیلا رو راضی کنی حتی اگه بر فرض محال بتونی مجابش کنی عمرا با حضور من بهت اجازه چنین کاری رو بده

علی یار گفت خوب تو هم باید کمک کنی بهرحال من فقط این راه حل به فکرم رسید دیگه خودت میدونی عملیه بریم دنبالش عملی نیست بیخیال میشیم

یکم فکر کردم و دیدم تیری هست تو تاریکی نشه هم لااقل راه حلی رو که به فکرمون اومد رو امتحان کردیم

گفتم به شرطی که اذیتش نکنی و فقط اگه موافق بود باهاش میکنی و در حدی که اون راضی هست نه بیشتر

گفت بابا اصلا قرار نیست کاری باهاش بکنم فقط میخوایم یکم بهش بکشیمو بمالیم ، اصلا میخوای خودت انجام بده نگاش کردم گفتم هذیان میگی ؟ گفت نه جان تو جدی میگم اینجوری خیالت هم راحت تره و دیگه مدام گیر نمیدی بمن که آی خواهرمو کردی ، آی اذیتش کردی ، آی تجاوز بهش کردی و مدام سرکوفت بزنی ،گفتم ابله من خواهرمه چطور باهاش بکنم ؟ گفت کاری که نمیخوایم بکنیم در حد چند ثانیه میخوایم بمالیمش حالا یا تو یا من چه فرقی داره

گفتم حالا هرچی ، در هر حدی هم که باشه اون محرم من هست و حرامه

گفت پس میگی چکار کنیم گفتم من که گفتم پاشو بریم تیری بندازیم ببینیم میگیره و بلند شدیم و با هم رفتیم سمت جاییکه لیلا بود تو راه گفتم زمانیکه داشتی باهاش میکردی من میرم نگهبانی میدم کسی نیاد کلا بیچاره بشیم همین مونده چو بندازن که علی یار خواهرمو جلو خودم داشت میکرد

گفت باشه هرطور که دوست داری به لیلا که رسیدیم علی یار گفت لیلا میگی ما میخواستیم چیکار کنیم باهم ؟

لیلا گفت بابا گفتم فرض کنین من هیچی نمیدونم ، علیار گفت حالا چرا نمیگی خب بگو ببینم درست حدس زدی یا اشتباه میکنی بجان ننه ام اگه درست باشه بهت میگم درسته

لیلا گفت برو بابا نمیتونم بگم روم نمیشه علی یار گفت جان بابات بگو لیلا گفت خب میخواستی از اون کارا با هم بکنین علی یار گفت چه کاری لیلا گفت بابا از اون کارای بد حالا خوب شد ؟ علی یار گفت حالا از کجا معلوم تو نری به همه بگی ؟ لیلا گفت چند بار باید بگم که من کاری به این چیزا ندارم و اصلا نه چیزی دیدم نه شنیدم ، علی یار گفت خب اگه گفتی چی ؟ اصلا اگه با داداشت دعواتون شد و خواستی حال داداشت رو بگیری ، این وسط تکلیف من چیه که منم پاسوز میشم؟ لیلا شروع کرد به قسم خوردن که تحت هیچ شرایطی به کسی چیزی نمیگه

علی یار گفت تو اگه میخوای ثابت کنی که با ما هستی و هوای ما رو داری بزار تو هم پات گیر بشه تا ما هم خیالمون راحت بشه ، گفت چطوری ؟چیکار باید بکنم ؟ من گفتم در حد چند لحظه بزار علی یار بهت بماله گفت چی میگی من باید بزارم هر گوهی خواستین باهام بخورین که خیالتون راحت بشه به کسی نمیگم ده بار گفتم به کسی نمیگم این همه قسم خوردم براتون

علی یار گفت دیدی دروغ میگی ، منم گفتم کاری باهات نمیکنه فقط چند لحظه کوتاه اونم بخاطر اینکه اسما تو هم مثل ما باشی اتفاقی که نمی افته ، لیلا گفت عجب گیری افتادم ، عجب غلطی کردم راستشو گفتم

احساس کردم داره راه میاد بیشتر اصرار کردم و دو تایی تا جاییکه میتونستیم بهش فشار اوردیم ، آخرش گفت باشه ولی به شرطی که همونطور که گفتین فقط در حد چند ثانیه و خیلی کوتاه باشه و فقط هم خودشو بهم بماله در همین حد و نه بیشتر

گفتم خب ما هم همینو گفتیم مگه غیر از این بود گفت باشه قبول فقط به خاطر اینکه شما خیالتون راحت بشه و از من نترسین

گفتم پس من نگهبانی میدم تا علی یار باهات بکنه و گفتم علی یار سریع آماده شو و انجامش بدین و خودم کمی اونطرف تر کنار یه درخت وایسادم جایی که دید خوبی بهشون داشت ولی من زیاد تو دید اونا نبودم

خلاصه لیلا رفت که بشینه سرپا علی یار که علی یار گفت اینجوری که فایده ایی نداره باید مستقیما بدنم به بدنت کشیده بشه لیلا گفت من اونجوری روم نمیشه ، علی یار گفت تو رو خدا لیلا کم اذیتمون کن به جون ننه ام من نگاهت نمیکنم که

لیلا پایین لباسش رو کمی بالا کشید و یکم شلوارشو هم پایین کشید و نشست رو پاهای علی یار

گفت اینجوری الان من تنگ افتادم و دارم اذیت میشم یکم بلند شو تا بهت بگم چیکار کنی لیلا یکم خودش رو بالا گرفت علی یار با دستش کیرشو تنظیم کرد و جای کیرشو رو درست کرد و گفت حالا بشین روش لیلا نشست روی کیرعلی یارو گفت وای علی یار چیزت چقدر گنده است اول فکر کردم رو پات نشستم

یکم که گذشت لیلا گفت هر موقع که بس بود بهم بگو بلند شم ، چند دقیقه ای که گذشت علی یار دستشو گذاشت رو سینه های لیلا و وقتی دید اعتراضی نکرد لباسشو بالا زد و سینه هاشو گرفت تو دستاشو شروع به مالیدنشون کرد و آروم آروم لیلا رو روی کیرش تکون میداد و خودش هم کیرشو زیر لیلا جلو عقب میکرد صدای نفس نفس زدنشون بلند شده بود علی یار گفت میذارمش لای جلوت فقط یکم پاهاتو جفت کن که گیر بشه بینشون و رو جلوت بکشمش لیلا گفت فقط مراقب باش یه موقع سر نخوره تو بیچاره ام کنی علی یار گفت من که چیزی رو نمیبینم تو خودت بهتر مسلطی و حسش میکنی لیلا گفت بزار سرش رو بگیرم تو دستم که یهو نره تو جلوم و دستشو برد لای پاهاش علی یارم با یه دستش سینه لیلا رو میمالید و دست دیگه اش لای پای لیلا بود و داشت با کسش ور میرفت

لیلا چند دقیقه ایی که علی یار با کسش بازی کرد کمرش چند تا تکون تند خورد و بی حال روی کیر علی یار شل شد علی یار گفت بابا چیکار کردی تمام کیرم خیس شد و اونم چند لحظه بعد حرکتشو زیر لیلا تندتر کرد و یهو دستشو دور سینه لیلا قفل کرد و محکم به خودش چسبوند و نگه داشت و اونم آبش اومد کلا حدود ده دقیقه ای لیلا رو کیر علی یار بود و داشت میکردش بعد از ارضا شدن علی یار حدود یک دقیقه ایی همچنان لیلا رو کیر علی یار نشسته بود و بعد هر دوشون بلند شدن و خودشون رو جمع و جور کردن عصر که میخواستیم برگردیم علی یار گفت از فردا صدیقه رو میارم تو با خواهر من باش من با لیلا قبوله ؟ گفتم باشه

از اون طرف گوسفندامون قاطی شده بودن من و لیلا با قاطر اومدیم ، گوسفندا رو هم علی یار آورد عصر علی یار گفت پس من فردا صدیقه خواهرم رو حتما میارم ، لیلای شما هم که میاد آره ؟ گفتم آره بابا میاد چند بار میپرسی ؟ پیدا بود کردن لیلا بدجوری بهش حال داده بود، و مدام پیگیر بود ببینه میاد میخواست مطمئن بشه فردا هم میتونه لیلا رو بکنه

فردا من حس و حال عجیبی داشتم و قرار بود برای اولین بار کیرم با یه کس برخورد داشته باشه و یه دختر رو بکنم همراه لیلا با گوسفندا از ده در اومدیم و دیدیم علی یار و صدیقه خواهرش زودتر از ما راه افتاده بودن اما بیرون ده منتظر ما بودن دوباره گوسفندامون رو قاطی کردیم و علی یار اومد سمت ما و به لیلا گفت که با صدیقه صحبت کنه و ماجرا رو بهش مطرح کنه ، لیلا رفت سمت صدیقه و با همدیگه با یه کم فاصله پشت سر ما میومدن به علی یار گفتم انگار دیروز خیلی کیف کردی ها علی یار گفت دروغ چرا بگم ، من زیاد با پسرای ده حال کردیم ولی دیروز اولین بارم بود با یه دختر، اصلا قابل قیاس با کردن یه پسر نیست تازه ما از اولش قصدمون حال کردن نبود و فقط میخواستیم کمی بمالیمش و بخاطر همین هم عجله عجله ایی شد وگرنه اگه از قبلش با قصد حال کردن بود که خیلی بیشترکیف میکردیم نمیدونم چرابا علی یارکه از کردن خواهرم و حال کردنش با لیلا صحبت میکردم بمن هم خیلی حال میداد وحشریم میکرد ودوست داشتم بیشتر در موردش برام بگه بهمین خاطرازش پرسیدم از چه نظر بهتر بود ، بهرحال کردن کردنه چه فرقی داره

اون گفت تا حالا دختری رو نکردی درسته ؟ گفتم نه گفت مشخصه چون اگه کرده بودی اینجوری نمیگفتی ، حالا اگه امروز جور شد و لیلا صدیقه رو راضی کرد و با صدیقه کردی میفهمی چی میگم گفتم خوب تو بگو چه فرقی داره ، گفت ببین وقتی سر کیرم لای خط اونجاش منظورم لای پای لیلا بود و لیلا رو روی کیرم تکون میدادم و کیرم لای چاکش جلو و عقب میشد چنان حشری شده بودم که انگار تمام زور بدنم داشت از سر کیرم خالی میشد و آبم که اومد شاید حدود ده ثانیه طول کشید تا ارضا بشم فکر کنم اندازه یه استکان اب ریختم لای کس لیلا

یکم بعد لیلا اومد و ما هم حرفمون قطع شد لیلا گفت صدیقه هم حرفی نداره ، وقتی رسیدم به چمنزار گوسفندا رو تو چمن زار رها کردیم و رفتیم پشت یه صخره بزرگ مشکل اینجا بود که جای مناسب دیگه ایی غیر از پشت اون صخره که محصور باشه نبود وعلی یار پیشنهاد کرد که هر کدوم یک طرف باشیم ولی نگاه همدیگه نکنیم و بعد من و صدیقه اینور و علی یار و لیلا اونور شروع کردیم علی یارو لیلا خیلی با هم راحت بودن و هیچ خجالتی نداشتن و لیلا رو کامل برهنه کرده بود و خودش هم لخت شده بود پشمای کیر علی یار بشکل مضحکی یلند و نامرتب بود آدمو یاد انسان های نخستین مینداخت که تیغ ، میغ تو دسترستون نبود برا لیلا هم بلند بود اما مرتب بود و لیلا رو کیر علی یار انگار رو تنه دوچرخه نشسته بود ، اما من چون بار اولم بود روم نمیشدو فقط یکم شلوار صدیقه رو پایین کشیدم و کیرمو لای پاهاش کردمو و روش خوابیدم جالب اینکه من و صدیقه تو اون حین حتی رومون نمیشد بهم نگاه کنیم من ولی خواهرمو بر و بر نگاه میکردم وهیچ خجالت و رودربایستی با هم نداشتیم من و صدیقه زود کارمون تموم شد و نشستم نمایش علی یار و لیلا رو که حالا به جاهای دیدنی و حساسش رسیده بود رو نگاه میکردم علی یار لیلا رو برگردوند و به شکم خوابوند و کیرشو اول میخواست تو کونش بکنه ولی پیدا بود اون هیولایی که علی یار داشت ، لیلا که هیچ ، تو زنای روستا هم کسی پیدا نمیشد که اونو تو کونش جا بده ،و بعد از اینکه جیغ و داد لیلا رو درآورد من بهش تذکر دادم که اذیتش نکنه و به همین خاطر لای کون لیلا گذاشتش و شروع به عقب جلودادن لای کون لیلا کرد مادر قهوه وقتی ارضا شد اینقدر آب منی ازش اومده بود که گودی کمر لیلا رو پر کرده بود و از یک طرف کمرش آب منی جاری شده بود وعلی یار مجبور شد با روسری که برا ننه اش بود ودور کلاهش میبست کمر لیلا رو تمیز کنه

از اون روز تا حدود یکی دو ماه ضربدری ما ادامه داشت و دیگه اونقدر رومون باز شده بود که مثلا لیلا راحت و بدون خجالت و رودربایستی از کلفتی کیر علی یار میگفت واینکه اگه علی یار قرار بود شوهرش باشه و باهاش حجله بره قبلش از ترس سکته میکرد چون اگه قرار بود علی یار بکارتشو برداره قطعاً ناقصش میکرد یا اینکه یبار کیر علی یار رو گذاشت رو شکمش که ببینه تا کجاش میره دقیقها خایه های علی یار رو به ورودی کسش چسبونده بود سر کیر علی یار تا بالای نافش رسیده بود و فقط چند سانت با سینه هاش فاصله داشت و یا منو مسخره میکرد که چقدر کیرم کوچیکتره و خیلی راحت از واژه کیرو خایه و کوس و کون و آب منی و حاملگی و اینا استفاده میکرد نهایتا پاییزاونسال لیلای ما شوهر کرد ومضحک اینکه به یه پسر سوسول خونگی شوهر کرد که بعید میدونم کل کیرش اندازه سر کیر علی یار میشد و چون شوهرش ساکن تهران بود کلا رفتن اونجا برای من سوال شده بود که چطور لیلا که کیرعلی یار رو با اون شکوه وجلال و جبروت امتحان کرده بود حالا به کیر اون پسره قناعت کرده بود مثل این بود که شما مدتها سوار موتور نینجا شده باشین یهو بگیرنش و یه موتور گازی بهتون بدن

سال بعد صدیقه دیگه صحرا نمیومد ولی علیار رفاقت رو در حق من تمام کرده بود و گه گاه که مکان مناسبی داشتیم ردیف میکرد من با صدیقه حال کنم گه گاه هم تو طویله اشون من به بهانه کمک به علی یار میرفتم و صدیقه هم به بهانه دوشیدن گوسفندا میومد طویله علی یار نگهبانی میداد تا ما کارمون رو بکنیم اواخر تابستون هم صدیقه شوهر کرد و دیگه اینجوری پرونده سکسی ما هم بسته شد

نوشته: پسر روستایی

بازدید 3,050

10 پاسخ به “ضربدری من و دوستم”

  1. صمد آقا، نگران لیلا نباش ! درسته دیر شده اما جلویه ضرر رو هر وقت بگیری منفعته! فقط آدرسشو بده نمیزارم تهران تنها باشه، از تنهایی درش میارم

  2. من همه اینجور چیزا رو دیدم مخصوصا اون پسرای که با خواهرشون میومدم کوه و بچه های دیگه نوبتی با خواهره حال میکردم لامصب ت کوه حال میده کون بکنی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.