داستان و مطالعه

اتفاق خوب

شنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۵ 8 دقیقه مطالعه

اواخر پاییز ۱۴۰۳ بود هوا سوز داشت ولی برای ما عادی بود تو ایوون خونه نشسته بودم و به حیاط نگاه می کردم گوشیو دراوردم و طبق عادت رفتم تو تلگرام شاید روزی هزار بار میرفتم داخلش و در میومد اونم بی خودی پایشو باز کردم چند تا پیام نوشته بود که مربوط به چتای چند ساعت پیشمون بود ،جوابشونو دادم و نوشتم کجایی خانم محمدی(اینکه پارتنرم رو با فامیلی صدا کنم خیلی جذابه برام)چند دقیقه ای گذشت و برام نوشت خونه مادربزرگم نوشتم دلم میخواد
نوشت: باشه واسه نصف شب،دارم غذا درست میکنم
+چی درست میکنی؟
-دارم مرغ سوخاری درست میکنم
+ازینم میخوام
خندید گفت برای تو هم درست میکنم
+لاله
-جانم؟
+دلم واقعیشو میخواد
گفت برات واقعا مرغ سوخاری درست میکنم خب.
گفتم نه دلم سکس میخواد نه از پشت گوشی واقعا میخوام لمست کنم حست کنم .
دقیق یادم نیست که چی شد ولی بحث به سمتی کشیده شد که خودش گفت خونه مادر بزرگم در حیاط پشتیش قفلش خراب شده و پشتش سنگ گذاشتن که باز نشه میخوای بیا اونجا همدیگه رو بغل کنیم و منم بهت مرغ سوخاری میدم…
راستی اسمم رضا است قدم ۱۷۵ و وزنم ۷۹ هر از گاهی باشگاه میرم و همین باعث شده یه خورده بدنم جمع و جور باشه ولی خب عادیه ،کاملا عادی و در مقابل لاله هم مثل من اما اگه بخوام دقیق تر بگم از روی نودهایی که وسط سکس چت هامون رد و بدل کردیم
قد ۱۷۰ داره و بدنی سفید سینه های بزرگی که واقعا میتونم بگم ۸۰یا ۸۵هستن انقدر بزرگ که دلت میخواد بینشون بخوابی و دیگه بیدار نشی
چشم های گردو قهوه ای موهای مشکی ابروهای کلفت و کشیده برعکس بدنش که شکم داره خیییلی کم و تو پره چهره استخونی داره
همه اینا باعث شده بود لاله یکی از قشنگ ترین ها و سکسی ترین های روستامون باشه
برگردیم به داستان (:
شب بود ساعت حدود ۹یا۱۰ باد پاییزی که همیشه این موقع های سال آدمو کلافه میکرد میوزید
خونه مادر بزرگش نزدیک خونه ما بود حتی میشه گفت چسبیده به خونه ما بهش پیام دادم
لاله من دارم میام گفت بزار حیاط رو چک کنم و بهت خبر بدم
چند دقیقه ای نگذشته بود که نوشت مادر بزرگم خوابه و کسی نیست بیا
از ترس اینکه خانوادم بویی ببرن از اتاقم خیلی اروم اومدم بیرون
(اتاق من یک در به داخل خونه داره و یک در به سمت ایوون خونه)
در حیاط رو به شدت اروم باز کردم و طوری بستم که کامل بسته نشه و معلوم هم نباشه
میدونستم کسی سراغمو نمیگیره من از وقتی که یادم میاد از غروب افتاد که کارا تموم میشد تا طلوع آفتاب تو اتاقم بودم و حتی لامپ اتاق رو هم روشن نمیکردم
از پشت خونه چرخیدم و توی تاریکی شب که هیچکس بیرون نبود از جلوی در همسایه ها با احتیاط و استرس رد شدم تا رسیدم به دری که باید…
زنگ زدم :پشت درم لاله زود باش لطفا
در باز شد
یه شال سرمه ای ،یه کت چرمی،شلوار اسلشی راحتی که همیشه ازون شلوارا میپوشید.
درو اروم بستم گوشه سنگ زیر پامو تکیه دادم بهش برگشتم سمتش با صدای پر از ترس و استرس گفتم :سلام لاله
نگام کرد چیزی نگفت تا اون لحظه سرش پایین بود
توی حیاط پشتی اون محوطه رو با دیوار نیمه کاره دیواری که تا کمرمون بود به دو نیم تقسیم کرده بودن …
توی این فاصله که فکرم به هر چیزی که ترس بردارتم میرفت
لاله فاصله بین خودش و دیوار رو طی کرده بود و حالا پشت اون دیوار بود
رفتم سمتش کیرم بشدت سیخ شده بود تکیه دادم خودمو به دیوار که حتی سیمان هم نخورده بود
دستمو دراز کردم سمتش و پشت گردنش انداختم و فشارش دادم سمت خودم
هیچ مقاومتی نکرد و لحظه ای که از بچگی دوست داشتم اتفاق افتاد …
لبامو فشار دادم روی لبش
از رابطه قبلی که داشتم حداقل لب گرفتن رو خوب یاد گرفته بودم خیلی زود دستم آمد روی کمرش
یه نفس داشتیم لبای همدیگه رو میخوردیم ،لاله هم یه چیزایی بلد بود .لباشو مک میزدم و آب دهنمون قاطی میشد ولی کافی نبود ،یه لحظه لبامون وایساد روی همدیگه و آرام گرفت .
لب پایینشو گاز گرفتم خودم متوجه کارم نبودم ولی انقدر محکم بود که آه لاله درومد همزمان دستامو دو طرف لبای کونش انداخته بودم …
کمر باریک و باسن نرمممم و گرد و بزرگ .
همیشه بهم میگفت تو خونه ورزش میکنه و اونجا بود که باورم شد حرفاشو
کس گوشتالو و منظمی داشت ولی بشدتتت صورتی بود دستمو از زیر شلوارش رد کردم ولی خیلی زود خودشو عقب کشید
-نه اینجا نه
هرچقدر سعی کردم نتونستم راضیش کنم و نشد از زیر لباس لمسش کنم .
دست راستمو کشیدم روی سینش و دست چپمو انداختم دور کمرش و بزور دست راستمو از یقش رد کردم(:
وااای سینه های سفت و بزرگ داشت ،داشتم از شدت شهوت جون میدادم
تنه کیرم که سرش رو به پایین بود و بین منو دیوار مونده بود داشت نبض میزد
دستمو از یقش هم درآورد بغلم کرد ولی این دیوار لعنتی همه چیو خراب کرده بود و میترسیدم برم اونور دیوار و خودشم بهم اجازه نمیداد
زیر چشمی نگاهم میکرد لبخند میزد ،وای چقدر توی این نور کم زیبا بود
حسی بهش نداشتم حداقل چند سالی بود که نداشتم
دختری که دوستش داشتم بهم خیانت کرده بود و ولم کرده بود اونم بعد دوسال رابطه.
لاله دختری بود که از بچگی باهم بزرگ شده بودیم توی کوچه پس کوچه ها توی بچگی بازی میکردیم
خودش بهم پیشنهاد داده بود و منم از خدا خواسته قبول کرده بودم ولی حالا دلم لرزیده بود اما راه سکس بینمون باز شده بود و هیچ چیز فقط یه حس ساده نمیتونست باشه
زیر این نور کم چقدر. زیبا بود …
دستش دور کمرم بود میومد جلو لبمو میبوسید و میمکید عقب داشتم دیوونه میشدم .
+لاله
-جان
من سکس میخوام بزار بیام اونور
-نه اینور نمیای یکی ببینه آبرومون میره
لبه های کونشو محکم تر فشار دادمو کشیدمش سمت دیوار دستم کامل لای کونش بود و هر طور که میخواستم میچلوندم
همزمان داشتم خودمو به سمت دیوار فشار میداد و لباشو میخوردم که اون حس قبل ارضا شروع شد هرچقدر سعی کردم فایده ای نداشت اون فضا با نور کم حس کردن نرمی کونش لبای خوشمزه و داغل اخر سر تسلیم شدم و ماهیچه هام منقبض شد لبام بی حرکت موند و یه ناله خفیف کشیدم و انگار لاله فهمید چی شده و شروع کرد مکیدن لبام چشمام بسته بود و فقط داشتم اون حس عمیق خوب رو تو که تو بدنم داشت می چرخید رو لذت میبردم حسی که از سر کیرم که اجرو سیمان از روی شلوار داشتن اذیتش میکردن شروع شده بود ماهیچه های لگنم منقبض میشه و هربار خیسی و گرمای شدید رو توی شلوارم و بدنم حس‌میکردم و هربار که فرصتی میشد از لای لبای اون دختر زیبا ناله میکردم شاید کل این حس ۱۰ ثانیه هم نشد ولی زمان برام وایساده بود
حالا من مونده بودم و یه حسی که نه ارضا شده بود نه ارضا نشده بود
یه دوگانگی زیبا دستمو اوردم روی کمرشو قربون صدقش رفتم وقتی قربون صدقش میرفتم چشاش پر از اشک شده بودن و هیچوقت اون چشمای ناز رو فراموش نمیکنم.
توی همین حس بودم که یه لحظه صدایه همسایه بغلی آمد
-کوزوو؟کجاست؟
تنمون یخ کرد فکر میکردیم با ماست
اما نبود و اشتباه میکردیم ولی دیر شده بود
ترس تو جونم پر شده بود اگه کسی میدید جدا از دعوای بزرگ خانوادگی بحث های زشت دیگه ای پیش میومد که نمیتونم تعریف کنم
از هم جدا شدیم از جیب پالتو مشکی یه تیکه رون سوخاری در اورد داد بهم و گفت من رفتم داشت میلرزید(:
درو باز کردم و اروم ازش خارج شدم
تاریک بود کسی نمیدید به سمت خونه رفتم کیرم انقدری سفت بود که اگه کسی جلومو میگرفت بدون چون و چرا می فهمید چه خبره …
بهش پیام دادم
+لاله
-جانم؟
دوست دارم(دروغ نگفته بودم داشتم دیوونه میشدم براش داشتم جلوی طعم لبش کم میاوردم اما همه میدونیم که از روی شهوت و نیاز بود)
-منم دوست دارم
اون شب دیگه جرات نکردم که برم
میترسیدم نه میتونستم کیرمو اروم کنم نه ترسی که تو دلم افتاده بود رو
اون شب رو خونه مادربزرگش با سکس چت گذروندیم چون میدونستم چقدر لای پاش خیس شده(یبار وقتی خیلی حشری شده بود بهم نود داد ،از معدود دفعاتی بود که خودش درخواست میکرد و مایع لزج روی کصش واقعا زیاد بود و کاملا مشخص) و دلش میخواد مجبور بودم که ارضاش کنم این وظیفه من بود
و این رابطه دوباره شد تلفنی
بابت توضیح ندادن بعضی قسمت ها معذرت میخوام
دنبال راهی برای تشریح فضای سکس و شهوت میگردم ولی پیچیدگی خاصی توی رابطمون بود که اگه بخوام همشو بگم رمان بلندی میشه که دوست ندارم و از طرفی اولین نوشته من هست.
ادامه دارد…

نوشته: نویسنده

اطلاعات داستان

تاریخ انتشارشنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۵
زمان مطالعه8 دقیقه
دسته‌بندیداستان‌های سکسی

اشتراک‌گذاری داستان

پسندیدن و بازدید

تعداد بازدید8,251

دیدگاه‌ها (3)

  1. 30na58

    قشنگ بود عزیزم

  2. marde49

    خوب نوشتی

  3. Allame.Nima

    ریدم به داستان نوشتنت.کص ندیده

ثبت دیدگاه برای این داستان بسته است.

داستان‌های مشابه و پیشنهادی

دانلود ویدئودانلود
00:00

چند ویدئوی سکسی ایرانی دیگر (تصادفی)

در حال بارگذاری ویدئوها...

عکس‌های ایرانی

برای عکسهای بیشتر به چپ بکشید یا روی فلش بزنید

فیلم های سکسی خارجی