سلام سعیدم 46 سالمه دیدم خیلیا خاطرتشونو میفرستن میخام خاطره باور نکردنی خودمو بنویسم و واسه عمو بفرستم شاید کسایی خوششون بیاد اول جریان من بر میکرده به وقتی که 13 سالم بود تو یکی از روستاهای شمال کشور زندگی میکردیم که کلا از نزدیک ترین شهر 1 ساعت با مینی بوس فاصله داشت ولی اون سمت دهات دورو ورمون زیاد بود روستای ما هم از نظر جمعیت بزرگتر از بقیه روستاها بود و یه جور مرکزیت داشت چون چنتا مغازه هم داشت ..کنار خونه ما یه سیدی بود که همه بهش میگفتن دایی دعا نویس بود و طب سنتی انجام میداد شکسته بند هم بود واسه اونورا نبود و از حرفای اهالی وخونه واده فهمیده بودم که قدیم واسه کار از یه جای دیگه امده و موندگار شده و زن گرفته ولی زنش زود ازش جدا شده و بچش رو هم برده چون کمی سواد داشته و کتاب کم کم شده دعا نویس که خیلی خوب هم کارش گرفته و همه ازش تعریف میکردن فکر کنم 64 65 سالش بود ولی سره حال و بد اخلاق بود ولی همیشه سرش شلوغ بود و از همه دهاتا میومدن پیشش گاهی هم از شهر کسایی میومدن پیشش چون نزدیک خونه ما بود خیلی از کاراش با ما بود مثلا معمولا غذاشو مادر من میداد و اونم ماهانه یه پولی به مادرم میداد .. ولی بیشتر کاراشو خودش میکرد گاهی هم چیز میخاست به من میگفت براش تهیه کنم ..خوب همه چی خیلی عادی بود و روزا میگذشت تا یه روز یه اتفاق کاری کرد که همه چی عوض شد و دید من به همه چی جور دیگه ای شد .. داشتم جلو خونه با بچه ها بازی میکردم که مادرم صدام کرد داشتن اش نذری درست میکردن ..مادرم گفت سعید این اشو ببر واسه دایی من چون دایی پول بهم میداد منم واسه اون این جور کارا رو بدون نق زدن انجام میدادم کاسه اشو گرفتم و رفتم سمت خونه دایی اون روز خلوت بود کسی تو حیاط دایی نبود اونجا یه بار دایی رو صدا کردم جوابی نداد رفتم تو خونش خونش دو تا اتاق تو در تو داشت که اولی رو بیشتر واسه صحبت های اولیه استفاده میکرد بعد مشتریشو میبرد تو اتاق تهیه اونجا من صداشو شنیدم که داره با کسی حرف میزنه بین دو تا اتاق در نداشت فقط یه پرده بود … منم خوب بچه بودم حالیم نبود همینجوری مثل خر رفتم تو ولی همون جلو در خشکم زد چیزی که میدیدم اصلا باور نکردنی نبود یه دختر 9 10 ساله رو کمر خابیده بود و شلوارش تا کمی از کصش پایین بود و دامن هم تا بالایه شکمش بالا و کصو شکمش معلوم بود و یه روسری کل صورتشو پوشونده بود دایی موازیه دختر نشسته بود و دستش رو شکم دختر بود و داشت رو شکم دختر دست میکشید و یه ک ی ر سیاه و دراز هم از وسط پاش زده بود بیرون یه زن هم جلو دایی و کنار پایه دختر نشسته بود و چادرشو رو صورتش کشیده بود و تند تند داشت ک ی ر دایی رو میمالید و دایی هم یه چیزایی رو به عربی میگفت من خشکم زده بود فقط دایی منو دید و با عصبانیت و اشاره تند دست بهم فهموند برم بیرون من کاسه اشو گذاشتم کنار میز کوتاهی که اون اتاق اول گذاشته بود گذاشتمو تا خونه مثل سک دوییدم ولی خونه نرفتم بدنم مثل بید میلرزید و داغ شده بودم نمیدونستم باید به کسی بگم یا نه ولی ترس داشتم از دایی چون دایی خیلی بد اخلاغ بود و بچه ها رو راحت میزد و کسی هم کاریش نداشت اون موقه همه همینجور بودن کسی بچه کسی رو میزد میگفتن حتما حقت بوده دیگه تو همون حال بودم و با بازی با بچه هم کم کم حالم کمی بهتر شد تا این که دیدم دایی داره میاد سمتمون از ترس میخاستم فرار کنم ولی جرعت فرار کردن هم نداشتم دایی نزدیک شد و گفت سعید بیا اینجا ببینم با ترس کمی رفتم جلو گفت با من بیا بهت پول بدم بری واسم نون و پنیر بگیری واسه صبح و پشت کرد سمت خونش خیلی ترسیده بودم فکر میکردم میخاد بلایی سرم بیاره کمی دنبالش رفتم و گفتم دایی به خدا به کسی نگفتم بدون این که برگرده گفت میدونم پسر عاقلی هستی دیگه حرفی نزدیم تا رسیدیم دم خونش اون رفت تو خونه ولی من جرعت نکردم برم تو امد بیرون کمی پول تو دستش بود گفت بیا اینو بگیر کمی پنیر و یه دونه نون بکیر هر چی مون واسه خودت پولو که ازش گرفتم گفت سعید ببین چی میگم بهت اون چیزی که دیدی اسرار کار منه اگه کسی بفهمه واسه تو هم خوب نمیشه منم چنان بلایی سرت میارم که تا اخر عمرت پشیمون بمونی ولی اگه همینجور عاقل بمونی و به کسی نگی تو رو شاگرد خودم میکنم و همه چی رو بهت یاد میدم دیگه لازم نیست کشاورزی کنی و من مردم میتونی واسه خودت کسی بشی و خیلی چیزای دیگه گفت که نمیخاو وقتتونو با اونا بگیرم من رفتم تا مغازه ها تو راه خیلی فکرا تو سرم چرخید فکرای خوب و بد کار کردن واسه دایی چیز خیلی خوبی بود هم پول توش بود هم راحتی ولی یه چیز خیلی اذیتم میکرد مادرو خاله و خواهرای منم پیش دایی میرفت یعنی ممکن بود …..
اون شب خابم نمیبرد همش فکر میکردم ولی از فرداش کم کم دیگه داشتم فراموش میکردم این جریان رو تا یه روز که از بیرون برگشتم خونه دیدم بابام و مادرم و دایی تو ایوون نشستن دارن حرف میزنن مادرم تا منو دید یه لبخندی زد و گفت بیا اینجا ببینم مرد خونم(چون تک پسر بودم وقتایی که مادرم ازم راضی بود اینجوری صدم میکرد ) رفتم جلو و از حرفاشون فهمیدم که دایی بهشون گفته میخام سعید بشه کمک دستم و بهش حقوق بدم و بیشتر داشت سرشون منت میزاشد که داره در حقمون لطف میکنه بعد دایی همینجور که داشت چایی میخورد گفت ولی بدون سعید اگه حرفمو گوش ندی اگه بازی گوشی کنی اگه اسرارمو به کسی بگی از بابات اجازتو گرفتم بزنم کبودت کنم پس حواست جمع باشه هر روز صبح میای اونجا میشینی و کسی امد بهم میگی و کارایی که میگمو انجام میدی خلاصه کلی حرفای اینجوری زد منم فقط میتونستم بگم چشم اون موقه نمیشد رو حرف بزرگترا حرفی زد از فرداش صبح رفتم دم خونه دایی و پشت یه میز کوتاه و کوچیکی که برام گذاشته بود نشستم کم کم کارایی که باید انجام میدادم رو بهم یاد میداد چیزی که فهمیدم این کار همیشه دایی نبود و فقط اونایی که ساده تر بودن و میشد مخشونو زد رو دایی ازشون استفاده میکرد و کاراش خیلی عجبیو جالب بود .. من چون کنار در بودم میتونستم راحت از کنار پرده ببینم دایی هم میدونست ولی به روم نمیاورد معمولا ولی گه گاهی هم یه چیزایی میگفت یا میخاست که اونا هم جالب بود تا اینجاشو گفتم تا عمو بزاره تو کانال ببینم کسی دوست داره یا نه پس اگه دوست داشتید لایک بزارید یا به عمو بگید تا براتون بگم
نوشته: نالو
11 پاسخ به “دعانویس قسمت (۱)”
اول
ببین عمو مطمن باشه دایی به اندازه یک کتاب هزار صفحه ای تا حالا روی شکم ننه ات و خالت و عمه ات چیز نوشته اما واسه ننه سفارشی به غیر شکمش روی کوسش و کونش و ممه هاش با خط نستعلیق کلی نوشته
خب کوتاه گذاشتی که ، ادامشو بذار ببینیم چیه داستان
خوبه ادامه بده
جدا از اینکه مطمئنم خودت هم حاصل آب کمر دایی هستی ریدم به طرز نگارشت که هر جا حال کردی یه (ه) اضافه و بی مورد نوشتی سره حال ؟ اون ه آخر اضافهست احمق خابیده بود ؟ خوابیده بود بالایه؟ اون ه آخر اضافهست احمق موازیه؟ اون ه آخر اضافهست احمق خونه واده؟؟؟ خانواده اوسگول پلشت و و و و … قطعا ادامه جق نوشتهت هم به همین منوال هست پس اول املا و نگارش یاد بگیر بعد گوشی هوشمند دستت بگیر راستی اول خزعبلاتت نوشتی: میخام خاطره باور نکردنی خودمو بنویسم و واسه عمو بفرستم این عموی دیوث کیه که به جای اینکه واسه اون بفرستی ریختی توی شهوانی؟ آها اونم برادر دایی هست که مردهای روستا رو مورد عنایت قرار میداده
سوژه جالبیه برای داستان ، لطفاً قوی ، زیبا ، با دقت و سرعت ادامه بده
داستانت. خیلی خیلی طولانیه شاید هم ازحصوله خارج باشه اما حس میکنم قسمتی از داستان مربوط به خودت باشه و اینکه دور کونت با کمی کلاب و رنگ زعفران ان یکاد نوشته تا ازچشم نظر بدور باشی و برای اینکه اینده کسب و کارت خوب باشه کیرش تو کونت گذاشته و ایشو هم توش خالی کرده . / نمیدونم حالا چقدردرست حدس زدم
شاید دایی باباته
اوف بزار ادامشو
از این مدل داستانها خوشم میاد به شرطی که یه کلاس املا بری قبلش ، حالا کاری به ه اضافه ندارم ، به خانواده هم کاری ندارم ، دیکه کیری یه بار بالاتر نوشتی اخلاق بعد میای پایینتر مینویسی اخلاغ؟ لایک کردم چون با سوژه داستان حال میکنم ، بنویس ببینیم چه غلطی میکنی .
احتمال زیاد فیلم حکیم باشی رو نگاه کردی و بعد کمی تا اندکی دست بردی و دخل و تصرف کردی