…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)
خلاصه ما شدیم کمک دست دایی اونم تو اخرای ۱۳ سالگی .. حقوق کمی بهم میداد ولی بازم از خیلی از بچه های روستا جلو تر بودم و پولایی هم که اینور اونور بهم میداد کم نبود و منم تو اون سن تازه داشتم بالغ میشدم و زنو دختر واسم جذاب تر میشوند و دیدن اون همه زن چه از روستا خودمون چه از روستاهای اطراف واسم تازگی داشت ..فکر کنم روز دومم یا سوم بود که اولین مورد دید زدنم شروع شد .. یه زنه صبح آمد و اولین مشتریه اون روز بود با یه دختر بچه ۴ ۵ ساله بود دایی صبح بلند شده بود و قبل این که من برسم رفته بود بیرون .. زنه امد منو اونجا دید گفت دایی کجاست گفتم نمیدونم خونه نیست ولی زود میاد .. زنه گوشه اتاق اول با اون بچه نشستن … زنه حدود ۴۰ سالش میشد و از روستای ما هم نبود نمیشناختمش .. زیاد طول نکشید که دایی اومد مثل همیشه اخماش تو هم بود یه نگاه به زنه کرد زنه از جاش بلند شد و سلام کرد دایی فقط سرشو براش تکون دادو رفت تو اتاق دووم یه دو دقیقه بعد اومد گفت زن تو همونی که واسه علاقه شوهرت آمده بودی ؟ زنه معلوم بود خجالت میکشه یه نگاه به من کرد .. دایی گفت اون شاگردمه چیزی به کسی نمیگه راحت باش ببینم شوهرت بهتر شده . زنه چادرشو رو سرش جابجا کرد گفت دایی خدا خیرت بده خیلی بهتر شده امدم تشکر کنم .. و پولی رو که تو دستش مچاله کرده بود رو داد به دایی دایی نگرفت گفت من پولشو ازت گرفتم ولی بازم خواستی بدی بده به این بچه ولی دختر این آخر کار نیست .. یه چیزایی باید خودت انجام بدی یه چیزایی رو من باز باید انجام بدم و نشست نزدیک زنه زنه هم نشست گفت شما زنا فکر میکنید همه کار واسه شوهراتون میکنید ولی هیچ کاری نمیکنید و شوهراتون یکی رو پیدا میکنن که اون کارا رو براشون میکنن .. شروع کرد واسش یه چیزایی از محبت کردن و خوش اخلاق بودن براش گفت و گفت تر رخته خاب هم قرار نیست همه کارو شوهرت بکنه . تو هم باید کاری کنی زنی که فقط بخوابه پاهاشو بده بالا والله منم ازش خوشم نمیاد زنه از خجالت سرشو پایین انداخت بعد گفت خوب بیا من باید رو بدنت باز دعا بنویسم این دومیه باید سه بار نوشت ولی واسه سومین بار باید دو ماه دیگه بیای بچت رو هم نیار تو شاگردم هست نگاش میکنه .. بعد مثل شیلنگ رفت تو اتاق دومی .. زنه پشت کرد به من چندباری چادرشو باد داد و مرطب کرد و به بچش گفت همینجا بشین الان میام و به منم گفت تو رو خدا چشم ازش ور ندار و رفت تو اتاق ولی وسواسش واسه درست کردن پرده جلو در منو مشکوک کرد بچه همینجوری نشسته بود و به من نگاه میکرد کمی که گذشت شنیدم دایی شروع کرد عربی یه چیزایی گفتن که فکر نکنم قرآن بود ولی همینجوری یه چیزی بلغور میکرد کم کم وسوسه شدم یه نگاهی بندازم .. گوشه پرده رو زدم کمی انور دیدم بله .. زنه رو دو زانو نشسته و چادرش تا رو صورتش آمده و بلیز شو داده بالا .. یه سوتین کرم بزرگ تنش بود و دایی روبروش نشسته بود و با یه دست سینه های بزرگه زنه رو بالا گرفته بود و با دست دیگه با یه تیکه نی و جوهر داشت ریز زیر سینه زنه یه چیزایی می نوشت من دیگه یه چشم به بچه بود یه چشم به پشت پرده .. یکم که گذشت دایی به زنه گفت این سینه بندتو بگیر بالا جوهر روش مالیده شه بعد مالیده شه به بدنت همه زحمتمون حروم میشه .. زنه با خجالت گفت نمیشه دایی روم نمیشه .. دایی گفت دختر من واسه هزار نفر دور فرجشون نوشتم تو نگران نباش چشم من از این چیزا سیره زنه آروم دست برد زیر سوتینش و کشیدش بالا و سینه های بزرگش یه دفعه ول شد .. سینه هاش خیلی سفید تر از بدنش بود .. دایی هم که انگار کار هرروزشه با یه دست جفت سینه های زنه رو داد بالا گفت همینجوری بگیرش زنه دستاشو اورد و سینه هاشو گرفت و بالا نگه داشت و دایی به نوشتنش ادامه داد کمیمینوشت و میگفت ول کن ببینم رو نوشته رو میپوشونه .. بعد کمی با سینه های زنه ور میرفت بعد از نو شروع میکرد گاهی هم میرفت پشت زنه از پشت سینه های زنه رو می گرفت و از رو کتابش یه چیزایی میخوند و سینه های زنه رو میمالید … بعد کارش تموم شد گفت لباستو درست کن . زنه لباسشو داشت درست میکرد بهش گفت رفتی خونه سعی کن با شوهرت جماع کنی و یواشکی ابشو با دستت بمالی رو نوشته ها کمی دیر میشه ولی آب منی مرد خیلی اثر داره رو این دعا اگه الان میشد خیلی بهتر بود ولی بازم اشکال نداره بعد جوری بمال که جوهر نوشته ها با هم قاطی بشه بعد بمون خوب که خشک شد بعد بشور ..برو که خدا کارتو درست کنه … زنه که دیگه میخواست چادر رو از رو صورتش برداره من دیگه نگاه نکردم زنه امد بیرون یه پول دیگه ای هم به من داد و رفت .. من باید همه این پولا رو تو یه دفتر می نوشتم تا دایی حساب کتابشو داشته باشه… بعد چند وقت فهمیدم دایی ۲ تا قانون اصلی داره ..
اول که با هر زنی تا این مرحله می رسید حتما باید زن یا دختر صورتشونو میپوشونن که بعدها فهمیدم این یه کلک بود که طرف زیاد خجالت نکشه و نبینه چی به چیه .. دومین قانونش هم این بود که به اب کیر خیلی اعتقاد داشت اینو نمیدونم جدی اعتقاد داشت یا از کسکش بازیش بوده ولی به خیلی از زنا میگفت و با اخم و بد اخلاقیی که میکرد هیچ کس جرعت مخالفت باهاشو نداشت بعد همه هم قبولش داشتن .. هیچ کس ازش بد نمی گفت اونجور که بعدها من فهمیدم بیشتر زنا میدونستن ای تو کارش یه کارای دیگه هم میکنه ولی واسه ابروشونم شده به کسی نمیگفتن و هر چی خوب تو زندگیشون پیش میومد میگفتن از کار خوب دایی هستش .. منم اون دوران تازه داشتم با شهوت و نیاز جنسی و این چیزا اشنا میشدم و دیدن این جور چیزا واسم تاثیر خاصی داشت مثلا اون روز هر وقت چشام بسته میشد ممه های اون زنه میومد جلو چشم دفعه بعدی که چیزی دیدم یه روز عصر بود که چندتا مردو زن دیگه هم تو نوبت بودن و قبل اونا ۲ تا زنه با یه دختره که بعد فهمیدم تازه عروسه امده بودن دایی تو اتاق بود کسی همپیشش نبود کلی اینا معطل شدن بعد داد زد سعید ببین نوبت کیه بیاد تو بقیه هم برن تو حیاط .. من به اون زنه گفتم برید تو بقیه هم خودشون رفتن تو حیاط رفتن تو چون ۳ نفر بودن فکر نمیکردم خبری باشه ولی ۳۰ ثانیه نشد که بلند حرف زدن دایی شروع شد میگفت اخه زن حسابی مگه شما عقل ندارید؟ من کجای این دعا بنویسم ؟ من به شما چی گفتم اگه می ترسید پس چرا اومدی پیش من ؟ ببین من چی میگم برید بیرون پولتونم از شاگردم بگیرید این باید کم کم ۲ ساعت چیزی نپوشیده باشه و بعدش هم تا جماع چیزی نپوشه فقط هم یه نفر باهاش بیاد تو .. زنه التماس دایی رو میکرد که ما راهمون دوره .. به خدا خودش خجالت میکشه .. ِحالا چیکار کنیم دایی کفت برید یه گوشه اینو در بیاره ۲ ساعت هم بشینید بعد صداتون میکنم اگه میخوای من کارتونو انجام بدم هم باید خجالتو بزارید کنار این خانوممیدونه کار من چطوریه باید بهتون گفته باشه .. بعد سه تایی اومدن بیرون و یه پیرمرد که کمرش رگ به رگ شده بود رفت تو ۲ ساعت گذشت بعد دایی صدام کرد و گفت ببین اون تازه عروس تو حیاطه ؟ اگه بود بگو فقط با اون زن جوونه بیاد تو .. رفتم تو حیاط هوا دیگه داشت تاریک میشد و جز اون سه نفر کسی نبود .. بهشون گفتم و تازه عروسه و زن جوونه آمدن تو رفتن پیش دایی کمی بعد صدای دایی رو شنیدم که خوب الان شد اینو که شنیدم فهمیدم خبریه همینجور باهاشون حرف میزد پرده رو کمی کنار زدمو نگاه کردم دختره پشتش پشتی گذاشته بودن جوری که نه دراز کشیده بود نه نشسته بود و پاهاش باز و و دایی بین پاهاش نشسته بود و داشت روی رونش و رو کسش مینوشت و از رو کتابش یه چیزایی میخوند .. رو صورت جفتشون یه روسری بود دایی هم دست میکشید رو روناش هم مینوشت کس دختره از سمت من زیاد دید نداشت ولی همون بدن نیمه لخت دیوونه کننده بود .. دلم میخواست ک ی ر مو در بیارم و جق بزنم ولی اونجا اصلا نمیشد … دایی خوب داشت دستمالی میکرد .. چند بار با کف دست میزد رو کس بعد باز یه چیزی می نوشت بعد باز میمالید اون زنه هم روسری رو صورتش بود همینجوری نشسته بود .. دایی همینجور که اینور اونور میرفت و یه چیز زیر سینه دختره می نوشت یه چیز رو رونش یه چیز زیر شکم و رو کسش یه دفعه کیر دراز و سیاهشو از تو شلوار درآورد و به دختره گفت دراز بکشه و خودش کنار دختره نشست .. و رو شکمشو شروع کرد دست کشیدن و از رو کتاب خوندن .. زنه رو هم با دست اشاره زد زنه اومد نزدیکش و با دست کیر دایی رو گرفت و شروع کرد به مالیدن و جق زدن واسه دایی .. کمی که این کارو کرد بعد به دختره گفت برگرده .. دختره برگشت اول با قلمش چندتا خط کجو ماوج رو کمر دختره کشید بعد همینجور که کون دختره رو میمالید باز یه چیزایی میگفت که نمیتونستم بفهمم چی میگه ولی خیلی حواسش بود که صورت جفتشون پوشیده باشه .. این کارش خیلی طول کشید تا اینکه یه دفعه بلند شد و دو زانو کنار دختر وایساد و چند بار ک ی ر شو مالید و آبشو ریخت رو گودیه کمر دختره بعد با دست ابشو رو گودی کمر دختره همونجا که چیزی نوشته بود مالید و به دختره گفت چند دقیقه همینجوری بمون .. زنه که معلوم بود خیلی خجالت میکشه زود همونجوری نشسته چند قدم عقب رفت و دایی هم کمی وسایلشو جمع و جور کرد بعد حدود ۱۰ دقیقه به دختره گفت بلند شو و لباستو بپوش فقط مراقب باش کمرت پاک نشه تا ۲ ساعت … ولی دیگه جماع نیاز نیست خودمون انجامش دادیم . دختره بلند شد و خیلی زود لباس پوشید و زنه هم چادرو از صورت برداشت و امدن پولشونو باز دادن به من و رفتن .. دایی اومد بیرون گفت توله سگ دیدم نگاه میکنی ولی اشکال نداره اینا رو یاد بگیر .. من زیاد عمر برامنمونده .. تو باید جای منو بگیری .. و اجازه داد برم خونه .. تو راه همش فکر میکردم اینا پدراشون.. داداشاشون .. شوهراشون ..
هیچ وقت نمی فهمن چه کارایی با ناموسشون میشه .. بچه بودم ولی این چیزا رو میفهمیدم ..
چند وقتی از سرکار رفتنم میگذشت کم کم اون شور شوق اولیش کم میشد و داشت فشار میومد بهم .. اون موقع ها کلا کار کشیدن از بچه ها از سن کم شروع میشد .. اولش که خودت بچه بودی باید بچه کوچیک رو نگه میداشتی.. بعد کار کردن سر زمین …کلا تو روستا همه با کار عادت میکردن .. ولی یه کاری مثل کاری که من میکردم کلا وقت ادم گرفته میشد .... نه میشد با دوستا بود .. نه بازیی .. نه استراحتی .. همش کارم با یه مشت آدم بزرگتر دربو داغون بود .. یه روز که تو خونه دایی نشسته بودم و کسی نبود و دایی تو اتاق اول بود نمیدونم اون تو چیکار میکرد یه ۳ ۴ تا زن با هم اومدن تو می شناختمشون واسه روستا خودمون بودن ولی بالای روستا .. از ما فاصله داشتن .. همراشون یه دختره بود خیلی خوشگل بود .. فرشته رو بیشتر از اونا میشناختم .. تو راه مدرسه میدیدمش همیشه با یه مشت دختر دیگه میومد مدرسه .. خدایی صورت معصوم و خوشگلی داشت یه سال از من کوچیکتر بود و اونموقه ۱۳ سالش بود تا اون موقع هیچ نظری بهش نداشتم … یعنی کلا تا اون موقع چیزی حالیم نبود .. کاری ندارم .. دایی صدای زنا رو شنید گفت ۲ نفر دو نفر بیاید تو.. فرشته با یکی از زنا که بعد فهمیدممادرشه موند همون اتاق اول دو تا خاله هاش رفتن تو .. من چون بیکار زیاد میموندم کتایای دایی رو بر میداشتممیخوندم حالا هر چی که بود .. حالا هم که یه دختر اومده بود کمی میخواستم قیافه بگیرم یکی از اون کتاب بزرگا رو آوردم رو میز و بازش کردم شروع کردم به خوندن کمی که خوندم احساس سنگینیه نگاهی رو کردم .. چشمو بالا اوردم فرشته رو نگاه کردم اونم داشت منو نگاه میکرد تا چشمم به چشمش افتاد خندش گرفت . منم خندم گرفت ولی خودمو نگه داشتم .. ولی تو دلمقوقایی شد .. شاید چون اولین دختری بود که اینجوری بهم لبخند میزد و یواشکی نگام میکرد … خوب تو فکو فامیل ما دختر زیاد بود همسایه هم هم دختر داشتن که از بچگی همبازی بودیم حتی مثل خیلیا آمپول بازی هم داشتیم … ولی این نگاه و این لبخند فرق داشت .. تا خاله های فرشته بیرون بیان ما همش یواشکی به هم نگاه میکردیم و لبخند میزدیم .. بعد فرشته و مامانش رفتن تو .. خیلی دوست داشتم یواشکی تو اتاق رو نگاه کنم ولی خاله های فرشته بیرون نرفتن و نمی شد دید زد .. تا این که اونا هم امدن بیرون دایی هم پشت سرشون آمد و همینطور داشت باهاشون حرف میزد ..فرشته سرش پایین بود .. من فقط صدای دایی رو میشنیدم که میگفت این مشکل تا ازدواجش همراشه کاریش نمیشه کرد فقط اینجوری شد نبات داغ بهش بدید .. زیاد راه نره شکمشو و کمرشو براش بمالیدو بدنشو همیشه تمیز نگه داره .. مادر فرشته هم میگفت چشم دایی چشم .. یه پولی به من دادن و موقع رفتنشون باز فرشته برگشت منو نگاه کرد .. منم تا دم در پشت سرشون رفتم .. وقتی میخواستم برگردم دیدم دایی داره نگام میکنه و لبخند میزنه .. شما هم جای من بودید تعجب میکردید .. لبخند دایی رو هر کس ندیده بود .. گفتم دایی چی شده ؟… گفت هیچی بچه برو سر کارت ..و با همون لبخند رفت تو اتاقش … دیگه نزدیک ظهر بود که رفتم غذای دایی رو بیارم وقتی برگشتم یه زنه همراه پسر کوچیکش آمده بود زنه فکر کنم ۳۵ ۳۶ سالش بود .. یه کمچاق .. رفتم غذای دایی رو گذاشتم پیش گفتم بهش یکی آمده .. یه پارچه انداخت رو غذا و گفت بهش بگو بیاد تو.. زنه رفت تو من صداشونو میشنیدم .. دایی داشت بهش میگفت باید همراه دعا بدنت رو ضماد (مون پماد خودمون )بمالم تا دعا اثر کنه .. دایی چندتایی ضماد تو کمد داشت .. اول زنه قبول نمیکرد ولی اخرش مثل این که مجبور شد قبول کنه … و دایی بلند گفت سعید اون زمانی که درش ابیه رو بیار .. منم ظرف شیشه ای که درش ابی رنگ شده بود رو بردم براش و از اتاق اومدم بیرون .. ولی تا شنیدم که دایی گفت اون روسری رو بیار رو صورتت زود از کنار پرده تو رو نگاه کردم .. زنه شلوارشو در اورده بود و نشسته بود و پاهاش دراز بود .. دایی هم یه جور کنارش نشسته بود و با ضماد پاهاشو میمالید کمی که مالید گفت شکمتو لخت کن کمی رو شکمو زیر سینت بمالم .. زنه با خجالت بلوزشو داد بالا . شکم گندش لخت شد و دایی با مهارت کمی مالید بعد گفت دراز بکش زنه گفت اخه نمیشه .. نمیخواد .. گفت زن خجالت بکش.. وقت منو گرفتی حالا میگی نمیخواد؟ زود باش من میخوام ناهار بخورم وقت ندارم .. زنه همینجور که روسری رو صورتش بود دراز کشید و دایی کنارش نشست و کمی از اون ضماد رو به دستش مالید و شروع کرد مالیدن بدن زنه و از شکم زنه شروع کرد… کمی که شکم رو مالید گفت سینه بندتو بده بالا دست من چربه .. زنه هم که معلوم بود هم خجالت میکشید هم دیگه جرات نمیکرد مخالفت کنه سینه بندشو با دو دست کشید تا سینه های درشتش از زیرش زد بیرون و دایی با دست چربش حسابی سینه هاشو مالید ..
زنه یه شرت بزرگ پاچه دار پوشیده بود دایی کمی دادش پایین جوری که فقط بالای کصش معلوممیشد و دایی تمرکز کرده بود رو همون تیکه هی همونجا رو میمالید هی کمی میکشیدش پایین تر .. زنه که انگار حشری شده بود دیگه هیچ تکونی نمیخورد به جایی رسید که دایی رفت زیر پاش و با همون دست چربش شرت رو از پای زنه در اورد و کمی پاشو وا کرد و لای کسشو چرب میکردو میمالید … کم کم صدای ناله زنه رو می شنیدم و دایی هی بهش می گفت خودتو شل بگیر .. پاتو وا کن … بعد دایی دو تا از انگشتاشو تو کس زنه کرد و تند تند تو کسش جلو عقب میکرد … ۵ دقیقه ای تند این کارو ادامه داد بعد زنه بدنش شروع کرد به لرزیدن و ارضا شد .. دایی دستشو با یه دستمال پاک کرد و گفت خوب دیگه بلند شو .. مشکل تو همینه .. این نباید تو بدنت بمونه .. باید به شوهرت یاد بدی این کارو بکنه هر چند وقت یه بار .. اینجوری حالت روز به روز بهتر میشه .. زنه که داشت تند تند لباساشو درست می کرد گفت ببخشید دایی ولی شوهرم این کارو نمیکنه .. بدش میاد .. دایی خیلی خونسرد گفت خوب یکی دیگه رو گیر بیار این کارو برات بکنه .. زنه سرشو پایین انداخت و گفت من از اون زنا نیستم … دایی با اخم گفت خوب پس کاری نمیشه کرد… این یه بار من این کارو کردم که یاد بگیری .. دیگه خودت میدونی .. منم مردم این بار تونستم جلو خودمو بگیرم اگه باز آمدی چنین قولی بهت نمیدم ولی خواستی بیای بگو شکمم سفت شده من میفهمم چی میخوای .. تازه باید فلان مقدار پول بدی … زنه که انگار خیلی بهش برخورده بود کمی اخم کرد و امد بیرون از اتاق و پولی که دایی گفت و داد و رفت .. دایی امد بیرون همینجوری که از پشت زنه رو نگاه میکرد زیر لب زمزمه کرد :این درد خیلی از زنای اینجاست .. گفتم هان.. منو نگاه کرد گفت با تو نیستم بچه با خودم بودم … و رفت دم چاه دستشو بشوره.. حق داشت .. من بچه بودم و هیچی از این چیزا نمیدونستم .. چند روزی گذشت .. این چند روز خیلی شلوغ بود … آوازه خوب دعا نوشتن دایی حسابی پیچیده بود و از دهاتهای دورتر و از شهر هم میومدن .. واسه من که عالی شده بود .. شهریا به منم پول میدادن .. صوبا کمی زودتر میومدم کمی تر تمیز میکردم بعد یه نیمکت کوتاه از خونه اورده بودم با یه میز کوتاه زیر درخت جلو در میزاشتم و میشستم اونجا .. تا دایی بیاد .. دایی که میومد میرفتم سر جای خودم کنار در اتاق دووم .. یه روز صبح که آمدم و تازه تمیز کاریم تموم شده بود و جلو در نشسته بودم که دیدم چند تا زنه چادری دارن میان .. مثل همیشه آماده شدم واسه نوبت نوشتن سرم پایین بود که یه صدای خوشگلی گفت سلام .. سرمو بلند کردم همینجوری مات موندم .. وای خدا فرشته بود .. هول شده بودم گفتم به سلام ..خوبی ؟؟ خندش گرفت گفت دایی نیومده ؟ گفتم نه از ۹ زودتر نمیاد صبحا میره گیاه داروویی جمع میکنه .. گفت پس اسم زن داییمو بنویس .. همینجوری که حرف میزد لبخند رو لبش بود .. منم که کلا نیشم باز بود و نمیتونستم خودمو جمع کنم .. من که مینوشتم اونم بالا سرم موند و زن داییش با خواهرش اونور زیر درخت نشستن .. بهش گفتم میخوای رو نیمکت من بشینی ؟ گفت نه همینجوری خوبه.. کمی که تو سکوت گذشت با خودم گفتم اگه میخوای باهاش باشی الان لال بمونی دیگه نمیتونی باهاش حرف بزنی .. اونم کم کم داشت دور نمیشد .. گفتم اسم خودت فرشته هستش ؟ نگام کرد خندید گفت اره تو از کجا میدونی ؟گفتم تو راه مدرسه دیدم صدات میکنن دوستات .. گفت اسم تو چیه ؟گفتم سعید .. گفت با دایی فامیلی ؟گفتم نه بابا ما خونمون همین جاست و فقط شاگردشم .. تا به خودم بیام یه ساعت داشتیم با هم حرف میزدیم .. تا این که دایی سر رسید .. فرشته که دیگه رو زمین نشسته بود تا دایی رو دید از جاش بلند شد و زود رفت پیشه زن داییش .. زن داییش اینا از شهر آمده بودن .. تا اون موقع چند نفر دیگه هم تو نوبت بودن که من از رو خود شیرینی به فرشته گفته بودم اسماشونو نوشته بود .. اونا که رفتن تو من دیگه داخل نرفتم و زود باز فرشته برگشت پیشم و به حرف زدن ادامه دادیم .. رو هوا بودم همش .. انگار دفعه اولمه با یه جنس مخالف حرف میزنم .. حسابی گرم گفتگو بودیم که انیس خانوم آمد .. انیس خانوم یکی از زنای معرف ده بود .. هم خوشگل بود هم خوش بدن هم پرحرف و شوخ .. درست برعکس شوهرش که خیلی عبوس و کم سواد و لاغر و کلو کثیف .. آمد صاف آمد پیش من و گفت اه سعید تو اینجا چیکار میکنی ؟.. گفتم شاگرد دایی شدم .. چشم درشتشو گرد کرد گفت وا .. دایی شاگرد گرفته ؟ این دیگه خیلی عجیبه . بعد کمی فکر کرد و زد زیر خنده .. واسه همین خنده هاش زنای روستا همش پشت سرش میگفتن انیس خوله .. بعد به فرشته نگاه کرد که رو زمین نشسته بود و گفت دختر .. تو دختر کی هستی ؟.. فرشته هم اسم باباشو گفت .. انیس خانوم گفت اها میشناسم تو اینجا چیکار میکنی ؟ گفت زن داییم اینا رو اوردم بلد نبودن ..
انیس یه افه خرکی آمد و گفت اها اها خوش بگذره ..خوش بگذره .. تو لحنش کنایه میبارید .. بعد رفت کنار چندتا زنو مردی که گوشه حیات نشسته بودن و شروع کرد با اونا حرف زدن .. هر چی بود با همه زود میجوشید .. کمی که گذشت زن دایی فرشته امد بیرون و پشت سرش دایی هم اومد سر من داد زد گفت توله سگ معلومه کجایی ؟ کلی صدات کردم .. بیا تو بشین .. بعد سرش رو بالا کرد و انیس رو دید گل از گلش شکفت .. گفت انیس تو اینجا چیکار میکنی .. انیس هم تند از جاش بلند شد و در حالی که به چادرش باد میداد آمد نزدیک گفت سلام دایی دو روزه شکمم سفت شده .. آمدم ضماد کنی برام .. دایی که معلوم بود از انیس خوشش میاد اروم گفت برا تو مجانی ضماد میکنم تو خیلی ازم تعریف کردی پیشه اینو اون .. انیس خنده مرموزی کرد و گفت باشه میشینم نوبتم بشه ..همین موقع فرشته و زن داییش اینا داشتن میرفتن .. دایی به زن دایی فرشته گفت حواست باشه اونا که گفتم رو مو به مو انجام بده .. منو فرشته هم خیلی تابلو فقط به هم نگاه میکردیم و لبخند میزدیم که یه دفعه پس کلم سوخت .. دایی یه پس گردنی بهم زده بود و گفت .. مگه نگفتم برو تو بشین ؟ منم زود دفترو جمع کردم رفتم تو.. بقیه آدمایی که اومدن هرکدوم ۵ دقیقه ای امدن بیرون .. دایی معلوم بود عجله داره ..تا نوبت انیس خانوم شد .. دایی اومد بیرون گفت خوب دیگه کسی نمونده ؟؟ انیس خودشو لوس کرد گفت نه دایی فقط من موندم .. دایی رو به من کرد و گفت سعید برو جلو در بیرون بشین هر کی هم امد بگو بره بعد از ظهر بیاد هیچ کس هم تو نیاد .. گفتم چشم و رفتم جلو در بیرون نشستم .. دیگه اونجا نه دید زدنی بود نه صدایی میشنیدم .. ولی یه کم که گذشت نتونستم طاقت بیارم و آروم در رو باز کردم بدون صدا وارد اتاق اول شدم آروم به سمت پرده رفتم و گوشه پرده روی زمین نشستم و پرده را به آرومی کنار زدم.. ولی خیلی کم که کسی که روش اونور باشه نبینه .. خوب چیزی که اونجا دیدم اصلا شبیه اون چیزایی که قبلاً دیده بودم نبود..دایی شلوار سفیدشو تا زانو پایین کشیده بود و انیس خانوم رو شکم رو یه متکا دراز کشیده بود و دایی روش بالا پایین میشد .. زیاد درست دید نداشتم ولی کیر سیاه و دراز دایی گاهی دیده میشد که معلوم نبود تو جلو میکنه یا پشت .. ولی اهوناله انیس خیلی زیاد بود و هی میگفت دایی بسه بسه مردم .. پشتشون به من بود من قیافه هیچ کدوم رو نمی دیدم ولی با ریتم رفتن کیر دایی رو تو پشت انیس رو خوب میدیدم .. دایی بدنش لاغر و سبزه بود درست برعکس انیس که کمی تپل و سفید بود یه لحظه حس کردم دایی داره سعی میکنه برگرده در رو نگاه کنه .. من زود از اتاق زدم بیرون و در رو بستم و نشستم جلو در .. یه ده دقیقه بعد دیدم دایی در رو باز کرد .. عرق کرده بود .. گفت سعید کسی نیومد ؟ گفتم نه … انیس پشت سرش امد .. اونم با گوشه چادر از صورتش عرق رو پاک کرد و بدون این که حرفی بزنه راه افتاد که بره .. دایی بهش گفت انیس دفه بعد امدی دیگه مجانی نیستا .. و یه نیشخندی زد .. انیس که معلوم بود به سختی داره راه میره گفت دیگه نمیام .. و رفت .. دایی اروم گفت . زر میزنه بازم میاد .. و یه نگاه بهم کرد گفت برو دیگه .. برو خونه
ناهارتو بخور …
نوشته: نالو
9 پاسخ به “دعا نویس (۲)”
قشنگ بود این حال روز زنهای که اخلاق ندارن مثل سگ پارس میکن بعد انتظار دارن شوهرشون خوب باشه ولی راحت بیرون کص میدن
دمت گرم! شاگرد خوبی برای دائیت میشی! تو پیشونیت میبینم!
لعنتی واقعا زیبا مینویسی..عاشقتم
خوبه ، ادامه بده ، فقط حواست به غلط املاییت باشه ، چون نگارشت قشنگ هست میگذرم و لایک میکنم
جدی شاهکاره ادامش بده خیلی خووبه
عاشقشم داستانهای خودتم بنویس
خیلی خوب داری تعریف میکنی. عالیه حتما ادامه بده،جالب شد
باحال بود،
عبد ال داخل عبد الخارج