فشار را بیشتر کرد، بیشتر و بیشتر تکان میداد، تا اینکه با نالهای آروم آبش را ریخت.
سپیده گندکاری تختش را دید:
-باز دوباره؟
-چطور؟ پس چرا از این زاویه انگشت میکنی؟ خودتم کرم داری دیگه.
آیه نخودی خندید.
همچنان اخمو بود و نگاه میکرد ولی هنوز شیطنت کوچکی رو صورتش نمایان بود:
-زر نزن دیگه جنده خانم. هر وقت بخوای میپاشونی. چرا قبلش نشاشیدی؟
سپیده حرفی برای گفتن نداشت و فقط آروم نگاهش را به سمت آیه برد. آیه هم اخمش را باز کرد و گفت:«خیلی ارزونی» بعد هر دو خندیدند و در همان حالت لب گرفتند.
صبح فردا سر کلاس شیمی حاضر شدند.
هر دو همیشه ته کلاس، تنها با هم مینشستند. اما این بار کمی متفاوت بود. کنار نیمکت، یک صندلی اضافه قرار گرفته بود. دانشآموز جدید بود. مدتی بعد که هر دو رو نیمکت نشسته بودند، دانشآموز جدید به همراه معلم آمد. به همه خودش را معرفی کرد و نشست. به محض اینکه معلم درس را شروع کرد، آیه سرش را بر دیوار تکیه داد و سپیده هم سرش را رو دستش. هر دو با چشم نیمه بسته بودند، مثل همیشه در هر کلاس. بعد یک مدت سپیده سر صحبت را گرفت:
-یادت میاد اون فیلمه که چند شب پیش دیدیم؟
بعد از مدتی حرف، معلم متوجه پچپچ آیه و سپیده شد. پیش خودش آهی کشید و از آیه خواست که روبهروی تخته بیآید. آیه هم در دلش یک فحش داد و رفت سمت تخته.
معلم قبل از اولین سوالش گفت:
-نمیدونم کی قراره واقعا گوش بدی ولی این دفعه سوالهای آسون میپرسم. امیدوارم واقعا بتونی اینارو جواب بدی.
اولین سوال را گفت:«ترکیب نمک چیه؟»
معلم رو به آیه منتظر جواب ماند. آیه منتظر بود که وقتش تمام شود که با فریاد به پیش ناظم برود. ناگهان دانشآموز جدید دفترش را برد بالا.
آیه همین حین که با چشمهایش بقیه را میدید، ناگهان نگاهش به دفتر میافتند و با دقت میخواند.
-یونی؟
-آفرین. خوبه پس یه تغییری کردی.
سوال بعد را گفت:«فرمولش چیه؟»
دوباره دانشآموز جواب را رساند. آیه دوباره آن را خواند:
-سدیم کلرید، خانم.
-عالیه دخترم.
سوال بعدی را پرسید:«سدیم کلرید چرا یونیه؟ چه ترکیبی یونی محسوب میشه؟»
دانشآموز وقت نداشت که جواب آن را بنویسد و نشان بدهد. پس وقت گذشت:
-همین که داری میخونی کافیه. حتما ادامه بده. بالاخره داری پیشرفت میکنی.
-حتما خانم.
به نیمکت برگشت. رو به دانشآموز جدید کرد و با لبخند گفت:
-دمت گرم. معلومه که خرخونیا. اسمت چیه؟ من آیهام ایشونم سپیدهاس.
-من فرنازم، راستش من درسی هم نمیخونم گهگاهی یه سری میزنم.
-خب پس چی کارا میکنی؟
-به نظرت چی کار. اینستا دیگه.
-ما هم اینستاییم ولی خب میدونی… شیطنت هم داریم.
فرناز با خندهرویی گفت:
-مثلا چی؟
-همونی که میدونی.
سپیده دوتا انگشت دستش را به شکل پیروزی رو به سمت فرناز گرفت و زبانش را تندتند درون آن تکان داد. فرناز چشمهایش باز شد:
-واقعا؟
و همزمان با آیه نیششان تا بناگوش باز شده بود.
-جدی میگین؟ مثل شما رو تا حالا ندیده بودم.
-تازه فکر بکن با بخار چجوری میشه.
یک نگاه شیطنتآمیز با همان نیش به هم کردن. فرناز منظورشان را فهمید و بیشتر خندهاش گرفت. معلم دوباره شنید و صدا زد ولی این دفعه با فرناز بود. به فرناز دستور داد تا صندلیاش را در ردیف اول بگذارد.
زنگ تفریح، درحین پایین آمدن از پلهها سپیده و آیه پچپچ میکردند:
-خب بریم؟
-بریم.
هر دو رفتن به سرویس بهداشتی. محیط را نگاهی سرسری انداختند و داخل یکی از توالتها شدند. آیه و سپیده جیبهایشان را گشتند ولی هیچی پیدا نشد. آیه گفت:
-تو هم نداری. نه؟
-ندارم.
سپیده هم یک آهی کشید. گفت:
-بدون پاد و سیگار خدایی حال نمیده.
-آره ولی وِلِلش سیسی، در عوض میتونیم بیشتر با همدیگه… میدونی؟
سپیده آروم خندید و آیه هم با او همراه شد:
-آره میدونم.
هر دو سرشان را بیشتر نزدیک کردند. نفسهایشان بیشتر شد. تپش بیشتری میزدند. سرشان را کج کردند. لبهایشان به هم میخورد. آروم شروع به مکیدن کردند.
چشمهایشان کامل بسته شده بود. سرشان را به آن طرف کج کردند. دوباره مکیدند. زبانهایشان به همدیگر میخورد. انگار که یک نیرویی به شدت قوی بینشان ساخته شده بود و هیچجور نمیتوانستند فرار کنند. بعد از یکی دو دقیقه، از هم جدا شدند و به چشمهای یکدیگر نگاه کردند. آیه و سپیده لبخندی رو صورتشان شکل گرفت و خندیدند. آیه گفت:
-این بار تو؟
-آره این بار، من.
سپیده لباس و سوتینش را برد بالا. آیه شلوار او را پایین کشید. آروم آروم از دهان مکید و زبان زد به ممهاش، ممههای شل و متوسط. بعد از کمی آبتنی نوک ممه آن، راهی پایین تنه شد. دونه دونه با هر بوس یک موج در همه جای بدن آن پخش میشد و همه جای بدنش به نوبت حس میکردند.
از زیر شکم او شروع کرد به بوسه زدن، آروم و آروم. تا به کس رسید. کس او را با دقت تماشا کرد. شرتش را پایین کشید تا کس متمایل به سیاهش نمایان شود. لبهای کسش بیرون بودند. ادامه بوسه را رفت. دور کس چرخید.
آیه چشمهایش را بسته بود و هر از چندگاهی نگاهی نیمباز به سپیده میکرد، سپیده هم همینطور. سعی میکرد تکان نخورد ولی از تنش زیاد، هر موجی که پخش میشد، کار سختی بود. دایرهوار چرخید تا به چوچولهاش رسید. بوسه را کنار گذاشت. با زبانش چوچوله را بدون عجلهای ماساژ میداد. با هر زبان، لرزشی بر کل بدنش پخش میکرد. سپیده دهانش را با دست بسته بود، چشمهایش را هم محکم بسته بود و بقیه را سپرده بود به دو حواس دیگر. عضلاتش مدام منقبض و منبسط میشدند. کنترلش در دستان آیه بود، یا بهتر بگم، زبان آیه. با هر زبان، پاهایش سستتر میشد. میتوانست جلوی او را بگیرد ولی به واسطه آن نیرو، هیچ زوری نداشت و ترجیح داد که تسلیم بشود. به سمت لبهای کس رفت. بوسید، بوسید و بوسید. با دندانهایش نیشگون میگرفت که شوک وارد شود ولی سپیده هیچ اعتراضی نمیکرد. در همین زمان که میخواست وارد واژن شود، زنگ خورد.
آیه صدا را شنید و از خوردن رها شد. پیشخودش یک آه بلندی تندی کشید و گفت:
-کیرم تو مادرجنده کسکش ارزون کادر مدرسه… آخه الان؟
سپیده با همان هیجان گفت:
-سیسی بیخیال، خیلی خوش گذشت. همینم راضیم تهش اینکه زنگ بعد هم میریم. نمیخاد اعصابت رو برای اینا بهم بریزی.
این حرف سپیده لبخندی رو صورت آیه گذاشت و از کجخلقی درآورد:
-خوشحالم که راضی بودی.
لبهایشان را روی هم نیمغنچه کردند و بوسیدند. در توالت را باز کردند و هر کدام با فاصله یک دقیقه از توالت خارج شدند تا لو نروند.
در حین بالا رفتن به سمت کلاس، فرناز دوباره آمد:
-سلام بچهها چطورید؟
آیه گفت:
-سلام فرناز چطوری؟ چی کارا میکردی؟
در جواب گفت:
-تو حیاط برای خودم میگشتم. شما کجا بودین؟ اصلا پیداتون نکردم.
سپیده و آیه با هم خندیدند که باعث شد فرناز هم همان فکر را با خنده کند:
-یعنی دستشویی؟
سپیده گفت:
-خوب چون خودی هستی… آره، دستشویی بودیم البته به اندازه روزای قبل حال نداد.
-مگه قرار بود چجوری حال بده؟
-ما معمولا سیگار میکشیم قبل شروع کار.
-همهتون لزبین هستین؟
-آیه کیر هم دوست داره. منم دوست دارما ولی واقعا لز یه چیز دیگست. البته راحتی که داریم تو لفافه صحبت میکنیم؟
-خب راحت باش من اوکیم.
-حالا بگو ببینم شیطون، خوشت اومد دوباره اومدی پیشمون؟
لپهای فرناز گل انداخت و جواب داد:
-خب راستش من تا حالا سکس نداشتم و میخواستم ببینم که نظرتون چیه؟
آیه و سپیده، شیطنت به هم نیمنگاهی کردند و سریع به سراغ پچپچ رفتند. در آخر سپیده گفت:
-زنگ بعد چطوره؟ اتفاقا من کامل ارضا نشدم. میتونیم با هم کامل بریم به ابرا.
فرناز گفت:
-ولی خب مگه تو اون یه ذره جا میشیم؟
-راست میگی، اینو فکر نکردیم. تا حالا با کسی هم داستان نداشتی. نه؟
-خب آره اولین بارمه.
-خوش به حالت. اولین بار با سه نفر، اون هم لز. یک کار خیلی بهتر میکنیم. فردا مامان و بابام خونه نیستن. سهتایی میریم خونه من که بهت چنتا چیزم یاد بدم باشه؟
-خب قبوله. پس فردا همدیگه رو ببینیم.
زنگ تمام شد. دوباره هر دو با هم به محل قبلی رفتند.
دوباره سر را کج کردند و بوسیدند. بوس که تمام شد، آیه یک راست رفت سراغ اصل مطلب. با زبانش آرام آرام دور کس را لیسید تا دوباره به حالت قبل برگردد. بعد از باز شدن کس، زبانش را داخل کرد و دایرهوار چرخاند، عقبگرد، ساعتگرد، عقبگرد، ساعتگرد.
سپیده به نفسنفس افتاد ولی روی دهانش را بسته بود. هر لحظه بقیهای که ممکن است پشت باشند بفهمند از چه قرار هست.
بعد از زبان زدن، دوتا انگشت دست راستش را آرام به تو کس او برد. با نوک آن دو انگشت، آهسته بالای واژنش را نوازش میکرد. سپیده دیگر فکر نمیکرد و همراه با نوازش آیه، بدنش وول میخورد تا کمتر فشار را حس کند. عملا پذیرفته بود که دیگر نباید برای کنترل دوباره تلاش بکند. آیه با دست دیگرش بدن او را به دیوار چسباند، دیگر نمیتوانست وول بخورد.
در همین حین فرناز از قفل در، وقایع را میدید. مزاحم اوقات فراغت دوتا دختر شیطون نشد. او لای پایش را آرام و ناخودآگاه لمس میکرد.
بعد از مدتی کم سپیده ارضا شد. آیه انگشتهایش را خارج کرد. صورت آیه رو به کس سپیده بود که هیچ آبی پاشیده نشد. سپیده بعد از ارضا شدن گفت:
-دیدی پتیاره خانم؟ تا تو باشی که هر وقت میگم آب نپاش، آب نپاشی.
-ببین سلیطه. من از اون دخترایی هستم که به هر چی بخوام میرسم، هر چی. هیچی جلودارم نیست.
-خب پس دیگه باختی جوجو. متأسفم.
آیه دوباره انگشتها را تو کس سپیده کرد. این بار همزمان با نوازش، چوچولهٔ او را هم میلیسید. سپیده نتوانست جلوی خودش را بگیرد و جیغ میزد. تلاش کرد آیه را هل بدهد ولی عصبهای کس او آنقدری حساس بودند که حتی عمل کردن را هم از او گرفته بودند.
سپیده به چندین ارگاسم رسید تا بالاخره آبش ریخت رو صورت آیه. پاهای سپیده خیلی سست شد، به قدری که آرام آرام همانجا نشست و نفسی در کرد. آیه هم بلند شد. سپیده رو پاهایش نشسته بود و آیه کامل رو پاهایش مسلط بود. حس مغرورانهای به آیه دست داده بود. از کمر خم شد و گفت:
-فهمیدی عزیزم؟
آیه لایه در را آرام باز کرد و خارج شد و بست. ناگهان با فرناز چشم تو چشم شد. گفت:
-داشتی از نمایش لذت میبردی؟
-آه… خب عجیب بود.
-عحیب از اینکه قراره فردا همینا روی تو اتفاق بیافته یا که تو همینا رو روی ما قراره انجام بدی؟
-خب… نمیدونم. با این سروصدایی که ایجاد کردین دردسر نمیشه؟
-نه فکر نکنم. معمولا کسی دستشویی نمیآد. کی آخه میآد تو یه همچین جای تخمیای برینه؟ مگه که بخواد فسق و فجور راه بندازه. اکثرا خودین.
-یعنی بقیه هم لزن؟
-نه. فقط من و سپیده لز هستیم. بقیه به خاطر سیگار و علف میان.
-اگه همه خودین پس چرا یواشکی میرید بیرون؟
-معلومه که تازهواردیا. خب چون دوربین هست. با یه سری ترفند خیلی عادی جلوه میدیم تا داستان نشه. فردا راه میافتی میفهمی عشق کردن یعنی چی.
-خب الان سپیده چی میشه؟
-اون یه چند دقیقه دیگه پاهاش جون میگیره میآد. نگران نباش.
ادامه دارد…
نوشته: مرد خبیث
2 پاسخ به “طبقزنون (۱)”
عالی بود لطفاً ادامه بده
عالی بود لطفاً ادامه بده