شب بود ، نه ابتدا و پس از غروب و نه انتها و پیش از طلوع… شب به نیمه های خود رسیده بود ، ساعت ۱۲:۱۲ بعد از نیمه شب ، پشت فرمان ماشینم نشسته بودم و بیرون را نگاه میکردم ، سکوت بی انتهای فضا را صدای برخورد انگشتر به شیشه ماشینم شکست ، دختری بیست و نه ساله کنار ماشین ایستاده بود .
شیشه رو دادم پایین بهم گفت منتظر کسی هستی ؟
سرم رو به نشانه نه تکان دادم ، با عشوه دلربایی گفت پس چکاره ای ؟ دوست داری بریم یه دوری بزنیم یه حالی یه هولی…چیزی…
گفتم بیا بالا ، بلافاصله سوار شد ، شروع کردن به حرف زدن که چند سالشه و اسمش چیه و چقدر دختر اکتیویه ! و چه و چه و چه…
اسمش فریبا بود ، بیست و نه ساله…
میگفت فردا تولدشه و واسه مهمونی گرفتن به پول احتیاج داره و در عوض میتونه یک شب خاطره انگیز واسم بسازه…
در واقع من هم به فکر ساختن یک شب خاطره انگیز برای این دخترک خیابونی بودم…یک شب بی پایان…و توام با رهایی…
فریبا بی وقفه حرف میزد ، به نظر میومد نئشه مواد باشه ، چشماش برق میزد ، من زیاد حرف نمیزدم ، ولی اون یک لحظه هم ساکت نمیشد…
رسیدیم به خونه درب رو باز کردم با شیطنت خاصی جلو تر از من سرشو انداخت پایین و رفت داخل…
فریبا : چه خونه قشنگی داری ! خیلی خفنه ها ! فقط چقد تاریکه ! اوووف چه نقاشی های باحالی !
اون شیشه های قرمز چیه ؟!
-رنگه ، فضولی نکن زیاد ! تو خسته نمیشی اینقدر حرف میزنی ؟
-دوس داری ساکت باشم ؟
-نه ، فقط پرسیدم ، هرجوری دوست داری همونجوری باش
فریبا از پله ها رفت طبقه بالا ، به هر سوراخ سنبه ای سرک میکشید و فضولی میکرد…
وقتی از پله ها اومد پایین دیدم سرلخت شده و با تیشرت و شلوارک کوتاه ایستاده رو به روم ، گفت اینجوری منو دوست داری ؟ دوست دارم اینجوری باشم !
لبخندی زدم و گفتم آره !
واقعا حس حشرم رو تحریک کرده بود !
برآمدگی های سینه های اناریش و پوست سفیدش منو از خود بی خود کرده بود ، رفتم سمتش و بلندش کردم بردمش تو اتاقم انداختمش روی تخت ، وحشیانه تیشرتش رو درآوردم و سوتینش رو باز کردم ، دستم رو بردم توی شورتش و عقب و جلوش رو میمالوندم و انگشت میکردم و مشغول خوردن سینه هاش شدم ، فریبا هم خیلی حشری شده بود ، وقتی دستم توی شورتش بود آه و ناله های سکسی میکرد که باعث میشد حس حشرم بیشتر بشه ، سینه هاش رو رها کردم و دستم که تو شورتش بود رو کردم تو دهنش انگشتم رو لیس بزنه ، اونم حسابی لیس میزد ! علیرغم وقتی که زیاد حرف میزد ، الان یک کلمه هم حرف نمیزد…فقط صدای آه و ناله ش بلند بود !
شورتش رو از پاش درآوردم و خوابیدم روش ! اولش جیغ بلندی زد ! منم بی اعتنا به سر و صداش مشغول خوردن گردنش بودم ، و او بی وقفه ناله میکرد ، و من به چیزی فرای این سکس لعنتی فکر میکردم ، اونقدر گردنش رو خوردم که گردنش کبود و کمی خونی شده بود…
فریبا چنان حشری شده بود که اصلا حواسش به خون گردنش نبود…
آه فریبا … چرا امشب به تور من افتادی ؟
چه میدانی من چه در سر دارم ؟
آه از این قطرات سرخ خون ! فریبا ، فریبا ، فریبا !
لبانم را برای سی و سه ثانیه مداوم چسبوندم به گردنش و تمام…
دیگر ناله نمیکرد ، هیچ حرفی نمیزد ، در واقع دیگر تکان هم نمیخورد !
من دهانم سرخ بود ! لبانم سرخ بود…
و فریبا با این که روی تختم خوابیده بود ، رفته بود….
ادامه دارد….
پایان قسمت اول
الف-شین-کاف-ب
نوشته: الف-شین
6 پاسخ به “قرمز (۱)”
نمیدونستم خون آشامم داریم
نمیدونستم خون آشامم داریم
خخخ دراکولای کیرتوکص
یه دول آشامم بیاد سراغ من لدفا
دیونه هم زیاد شده
مازندرانم